<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>songsdaily</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/atom.xml" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2010:/blogs/songsdaily//1</id>
   <updated>2010-05-11T21:33:13Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title>درنگ بایدم امروز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2010/04/post_195.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2010:/blogs/songsdaily//1.1726</id>
   
   <published>2010-04-05T04:51:48Z</published>
   <updated>2010-05-11T21:33:13Z</updated>
   
   <summary>ادامه گفتگوی من با محسن:
(آخرین نوشتار او در زیر و بقیه گفتگوها در ذیل دو آواز قبل تر آمده است)

---------------------------------------------
محسن جان سلام

باز هم شرمنده از تاخیر در جواب.
نوشتن را می گذارم برای یک فرصت فراغت ، و ای دریغ که دست نمی دهد به سادگی.

قبل از هر چیز ، خوشحالی خودم را از اشتباهی که در برداشت از تو داشتم اعلام می کنم و بابت نسبت هایی که داده بودم ، اگر چه از سر نفرت و بد خواهی نبود ، پوزش می خواهم . اگر اشتباه کردم شاید به خاطر زاویه ورود تو بود به  بحث ، که شباهت بسیار داشت به فرقه گرایانی که گمان می کنند  تنها یک حکومت بر حق در جهان وجود دارد و آن هم همین است که ما داریم . الآن که می بینم اینگونه نیست ، انرژی بحث را منتقل می کنم به جایی دیگر ، و آن همان سوالات اساسی است که قبلا پرسیده بودی و به اعتقاد من اصل اصل اصل همه این حرفها و بحث هاست.

پیش از آن ، دو چیز را در باره نوشته اخیرت بگویم: یکی اینکه تو همیشه کارهای &quot;از سر احساس&quot; را چه موضع گیری خانواده ندا باشد ، چه بعضی از حرفهای من ، مردود و آغشته به خطا می دانی ، در حالی که اگر نیک بنگری ، آدمیزاد سرمایه ای بجز همین احساس ندارد. از قضا آنچیزی که عقلی  قلمداد می شود ، آن چیزی است که به ذهن انسان آرامش عطا می کند ، و این آرامش فقط از دریچه احساس قابل ادراک است . دانشمندی که سالها به دنبال پاسخ یک سوال می گردد ، تنها وقتی آرام می گیرد که به آن احساس آرامش برسد ، چنانکه  ارشمیدس در حمام رسید یا نیوتن زیر درخت سیب. چه بسا که پاسخ هایی باعث آرامش ذهن آدمیزاد شده اند  و سالها درست قلمداد شده اند ولی بعدها نادرستی آنها ثابت شده زیرا دیگر به ذهن آرامش نمی داده اند. مثلا تعبیر ارسطویی جاذبه که هم جنس ، هم جنس را جذب می کند ، و برای همین دود به آسمان می رود و سنگ بر زمین می افتد ، سالیان سال در عین نادرستی ، به ذهن نسل اندر نسل آدمیان بعد از ارسطو آرامش می داد و درست و علمی قلمداد می شد ، در حالی که  الآن چون چنان حس آرامشی ایجاد نمی کند ، کسی آن را نمی پذیرد. البته شاید هنوز در بعضی مدارس و حوزه ها که علم جدید وارد نشده است ، فیزیک ارسطویی به مردم آموزش بدهند و ذهن آنان را به آرامش برسانند. به هر حال از آنجا که آدمی دسترسی به حقیقت مطلق ندارد ، باید در هر مرحله دلخوش از آن چیزهایی باشد که به او آرامش می دهند. ما مثلا نمی دانیم در دل اتم چه می گذرد ، برای همین ، قصه هایی از ذرات بنیادی ساخته ایم و ذهن ما را در مواجهه با دنیای زیر اتمی ، از تشویش نجات دهد و تا زمانی علمی و معتبر است که چیزی آرامش دانشمندان را به هم نزند.  این مثالهای علمی را گفتم تا روشن شود که حتی  در عالم فیزیک و ریاضی هم احساس آدمی است که فرمان می راند ، چه رسد دیگر در مسائل مذهبی و اجتماعی و سیاسی. منتها در عالم علم ، وقتی کسی چیزی پیدا می کند و با آن به آرامش می رسد ، دیگران هم با آن به آرامش می رسند ، چون شواهد آن ، شواهدی هستند که انکار ناپذیر اند ، یا اینکه شاهدی بهتر پیدا نشده است. متاسفانه یا خوشبختانه در عوالم دیگر نظیر دین و فلسفه و اخلاق ، و یا حتی بعضی علوم انسانی نظیر جامعه شناسی و روانشناسی ، چنین اجماع نظر علمی به دست نمی آید ، چون شواهد برای همه پذیرفتنی نیست.

این همه را گفتم که مبادا به احساس خودت ، من و بقیه نمره کمی بدهی و آن را غلط و منحرف بدانی و حتما به دنبال آن باشی که برایش گواهی عقلی پیدا کنی. احساس ، مهمترین ابزار ما برای درک و شناخت عالم خارج است و همان چیزی است که می گوید این غذا خوردنی است آن نه ، این چهره پسندیدنی است آن نه ، این گل بوییدنی است آن نه ، این اندیشه پذیرفتنی است ، آن نه ؛ این موسیقی شنیدنی است ، آن نه. آن چیزی که از آن باید پرهیز کرد ، احساسات کور و محدود و زودگذر است که اشکال آن نه در احساسات بودن آن بلکه در کوری و کوتاهی  آن است که باعث می شود ناقص بماند و تصویری از همه موضوع به دست ندهد. اما  به هر حال از آنجا که به دست آوردن تصویر مطلق و کامل از هر چیز برای آدمی محال است ، باید  در جایی توقف کرد  و بقیه را واگذار کرد و خاضعانه گفت :&quot;بر اساس دانش من ، چنین است و چنان&quot;. به قول حافظ:

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

و توکل چیزی نیست جز اعتراف به نداشتن دسترسی به همه ابعاد یک موضوع. این توکل در عالم علم هست در عالم صنعت هست ، در عالم اندیشه هست ، در عالم قانون و قضاوت هست ، و طبعا در زندگی روزمره هم باید باشد وگرنه هیچ چرخی به گردش در نمی آید.

یکی دیگر از مثالهای  دخالت  احساسات  ، ایمان آوردن به خداست. من هرگز ندیده و نشنیده ام که کسی با خواندن کتب فلسفی اثبات وجود خدا ، به خدا ایمان آورده باشد . همه اول به یک دلیل احساسی نظیر عشق به پیامبر یا امام یا مرشد یا دوست ، یا  از ترس پدر یا معلم یا آتش جهنم یا محرومیت اجتماعی   ایمان می آورند ، سپس ایمان خود را به مدد احتجاجات فلسفی تحکیم و محافظت می کنند که البته  اشکالی هم ندارد به شرط آنکه نقطه شروع ایمانشان یادشان نرود.

پس لطفا احساسات را خوار نکنیم و آن را به پای دستورالعمل ها و داستان سرایی ها و فلسفه بازی ها و تلقین ها و ایدئولوژی ها و حتی قوانین ، بی ارزش نکنیم. خوار کردن و خوار دانستن احساسات بشری ، راه را بر مسخ بشر در مقابل پدیده های غیر بشری و ضد بشری باز می کند. مثلا احساس سه میلیون ایرانی روز 25 خرداد این بود که تقلب شده است و آنها را به خیابان کشاند که بگویند &quot;رای من کجاست&quot; . اما هنوز عده ای می گویند &quot;شواهد&quot;ی برای تقلب در انتخابات ندارند. این یعنی خوار دانستن احساس آن همه آدم  در مقابل  بخشنامه ها و بیانیه ها و کاغذپاره های  وزارت کشور و شورای نگهبان. متاسفانه در مملکت  های ایدئولوژیک ، همه چیز در مقابل ایدئولوژی حاکم خوار است ، ولو احساسات رقیق و صادقانه افراد باشد. آنجاست که در روز روشن و در زیر آفتاب نیمروز ، از مردم دلیل می خواهند که برای آفتاب روشن دلیل بیاورند و اگر نیاوردند ، بگویند بفرما ، دلیل ندارید ، بنابر این همان است که ما می گوییم بنا براین شب است ، و خبر ندارند که به قول مولانا:

آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب

نکته دوم که بی ارتباط با نکته اول هم نیست این که از نوشته هایت چنین بر می آید که خود را غلام دین و بالاخص  دین اسلام و مخصوصا شیعه و به طور خاص ، شیع دوازده امامی و به طور خاصتر نوع فقاهتی آن می دانی. این مقام تابعیت  و سرسپردگی یا به اختیار به دست آمده است یا به اجبار. اگر به اجبار به دست آمده است ، که خودت می دانی بی اعتبار است . البته مایه ننگ و بد نامی نیست ، زیرا به هر حال تاریخ و جغرافیای آدمی چیزهایی را برای او به میراث می آورد که او را از آنها گزیر و گربزی نیست ، مثل زبان فارسی که بدون آنکه ما انتخاب کرده باشیم پشت قباله ما خورده است. به راحتی  می شود در یک خانه مسیحی کاتولیک به دنیا آمد و مسیحی کاتولیک شد  که البته ساده ترین راه است. تو هم می توانی در یک خانواده معتقد شیعی به دنیا آمده باشی ،  وقتی هم به سن اندیشیدن رسیده ای  همه کتب فلسفی که شیعیان در مورد بر حق بودن خودشان نوشته اند خوانده باشی و بر این باور محکم شده باشی که بر حق ترین مذهب و فرقه جهان را داری. اینها اشکالی ندارد به شرط اینکه یادت مانده باشد که ایمان  تو  از یک اجبار محیطی خانوادگی شروع شده است و الآن به یک یقین محکم تبدیل شده است، بنابر این نباید کسان دیگری که در یک تاریخ و جغرافی دیگری به دنیا آمده اند و راه دیگری را طی کرده اند ، گمراه یا متفاوت یا بد شانس بدانی که از دور از حقیقت افتاده اند.  اگر همه چیز از اجبار شروع شده است ، دیگر جایی برای بحث و گقتگو هم نمی ماند چرا که تو در آن فرقه به دنیا آمده ای من در این فرقه. یا باید  همدیگر را به رسمیت بشناسیم یا باید بر سر و مغز هم بکوبیم. اگر همه چیز از اجبار شروع شده است بهتر است بقیه اش را هم به دست جبر خداوند و روزگار بسپاریم و اینقدر خودمان و دیگران را اذیت نکنیم.

پس فرض من بر این است که این تابعیت و سرسپردگی را خود انتخاب کرده ای ، در حالی که این امکان را داشته ای که سرسپرده مکتب دیگری یا فرد دیگری بشوی. اگر چنین باشد ، تو در زمان انتخاب ، هنوز فرد آزاد و مختار و فرا اندیش و صاحب انتخابی بوده ای. یعنی قبل از پذیرش دین و قرآن هم آدم با بصارت و ذکاوتی بوده ای . اگر گمان کنی قبل از دین ، آدم گمراه و خطاکاری بوده ای ، بنابراین این انتخاب تو هم باید گمراه و خطا  بوده باشد و باید در انتخاب خود شک کنی. اما اگر انتخاب تو صحیح بوده است ، یعنی قبل از دین هم آدم راست اندیش و صاحب تمییزی بوده ای.

این نکته ای است که اغلب دینداران از آن غفلت می کنند ، و همین که دیندار می شوند یک مرتبه همه تشخیص و تمییز و ذکاوت و نفس و انتخاب خود را باطل می شمارند و عنان اختیار نفس و عقل را به  کف دین می سپارند تا هر کجا خواست آنها را ببرد.   چنین کاری ، کار آدمهای عاشق است نه آدمهای عاقل. عشق بدان معنا که جز معشوق چیز دیگری نبیند و دچار همان احساسات کوری  شود که در بند اول گفتم. . احساساتی که روزنه را بر یقیه احساسات ببندد و فقط اجازه به آنهایی بدهد که دین جواز ورود آنها را می دهد ، در حالیکه وقتی هنوز دینی نبود ، خود دین هم از همین دریچه ها وارد شده بود. این به سان میهمانی است که  صاحب خانه با آغوش باز به او در گشوده است  ، ولی  وقتی وارد شده است ، اختیار خانه از صاحب خانه گرفته است و او را دیگر لایق دربانی نمی داند. ممکن است میهمان آنقدر عزیز باشد که آدمی همه اختیار خود به او بسپارد، ولی مهمان خوب کسی است که دست صاحب خانه را نبندد و هیچگاه هم احساس مالکیت نکند.

آنچه که پیش تر نوشتم و تو بر آن خرده گرفتی این بود که من دین را میهمان خانه می دانم و همه اعتبار را به آن صاحب خانه بصیر و میهمان نواز و مختاری می دهم که در را به روی میهمان خود گشوده است و از هم نشینی با او لذت می برد و هر گاه از دست او خسته شد او ار بیرون می کند تا میهمان عزیزتری به صحن و سرای خود بیاورد ، در حالی که تو میهمان را آورده ای و خودت را و نفس ات را و عقل ات را و اختیارت را در پیش پای آن ذبح کرده ای. من هر چه می گویم از زبان صاحب خانه می گویم ، تو هر چه می گویی از زبان میهمان.

این مطلب طولانی شد ، پرداختن به اصل اصل اصل را می گذارم برای نوشتار بعدی.

با سپاس از صبوری تو
دوستدار
علی

--------------------------------------
محسن
--------------------------------------
سلام علی جان

از اینکه بالاخره جواب ایمیلم را دادی متشکرم

به نظر من اشکالاتی بر گفته های شما وارد است :

1.      فرمودید احساس ، مهمترین ابزار ما برای درک و شناخت عالم خارج است و همان چیزی است که می گوید این غذا خوردنی است آن نه ، این چهره پسندیدنی است آن نه ، این گل بوییدنی است آن نه ، این اندیشه پذیرفتنی است ، آن نه ؛ این موسیقی شنیدنی است ، آن نه

 اولا منظور شما از احساس چیست ؟ در مثال هایی که زدید احساس در هر کدامشان به معانی مختلف است ( خوردنی بودن غذا : عقل حکم می کند به خوردنی بودن یا نبودن  -  این چهره پسندیدنی است : عرف   -   این گل بوئیدنی است  : سلیقه و تا کمی عقل  -  این اندیشه پذیرفتنی است  :  فعلا گمان است تا مگر دلیلی آورده شود  -  این موسیقی شنیدنی است :  ذوق ) شما به مجموع اینها می گوئید احساس . منظور چیست ؟  یعنی ادراک یا چیز دیگری ؟ اگر ادراک باشد که یعنی همان تعقل یعنی فکر کردی ، تمام دلایل را بررسی کردی و سپس به این نتیجه رسیده ای که مثلا فلان غذا آیا خوردنی است و یا دارای ضررهای بی شمار است که اگر دومی باشد عقلت بهت می گوید ای صاحب من! این غذا برای تن و روانت مضر است .

از طرف دیگر برخی از این مثال ها  موید و دلیل دارند و برخی ندارند آنهایی که دلیلی برایشان هنوز نیاورده شده  صرفا یک گمان هستند و مطمئنم که هیچ فرد عاقلی عقلش و ادراکش حکم نمی کند بر اینکه دلخوش احساسی بدون دلیل باشد .

 بنابراین اینکه فرمودید احساس مهمترین ابزار  درک است  کاملا متفاوت است با احساسات مردم نسبت به تقلب درانتخابات . زیرا احساسات مردم نسبت به تقلب در انتخابات صرفا یک گمان است و باید دلائلی محکمه پسند ارائه شود که جابجا شدن بیش از 10 میلیون رای را توجیه کند نه اینکه همین مردم احساساتی به خیابان ها بریزند و آسایش و امنیت دیگران را مورد مخاطره قرار بدهند و یا اینکه مغازه ها و بانک ها و وسایل عمومی را به آتش بکشند که احساس ما به ما می گوید که تقلب شده است گرچه در همینجا هم این احساس به مردم تلقین شده بود آن هم قبل از انتخابات . بله در صورتیکه این احساس را خود مردم و بدون دخالت مخالفان داخلی و خارجی بلکه با شواهدی که در انتخابات نشان می داده که مثلا آقای محسن رضائی این دوره رای نمی آورد ولی با کمال تعجب رای بیاورد بدست بیاورند این احساس و گمان صحیح است و باید از راه آن وارد شد و اعتراض کرد نه اینکه اصلا انتخابات برگزار نشده تقلب در انتخابات را از چپ و راست به مردم تلقین می کنند . اما شما می گوئید : تقلب در انتخابات مثل روز روشن بود . مردم که نگفتند خب حداقل شما دلایلتان را برای من بگوئید تا برای من هم این آفتاب روشن طلوع کند. اینکه روز عاشورا به یک دین و عقیده توهین شود و روزی که چندین صد سال است عزا گرفته می شود عده ای به اسم تظاهرات روز شادیشان قرار دهند اینهم جزو احساسات  3 میلیون ایرانی هست ؟

 

ثانیا احساس همیشه یقین آور نیست و چیزی که یقین آور نباشد ارزشی ندارد و نقش بر آب زدن است . مثلا  زمانی که شما یک قاشق را داخل یک لیوان آب قرار می دهید احساس می کنید که قاشق خم شده اما واقعا اینطور نیست این احساس شماست که عقل را تحت تاثیر خود قرار می دهد و عقل طبق دریافتی که از حس می کند حکم به خمیده شدن قاشق می کند . یا مثلا احساس شما بهتان می گوید محسن از حمایت کنندگان کورکورانه حکومت فعلی است یا محسن غیر شیعه را مستحق نابودی و نیستی می داند یا اینکه محسن  از آن افرادی هست که میخواهد با زور چیزی را به کسی بقبولاند و... ولی بعد از مدتی که با هم صحبت می کنید معلوم می شود محسن اینطور نبوده که شما احساس می کردید و بعد می گوئید : خوشحالی خودم را از اشتباهی که در برداشت از تو داشتم اعلام می کنم. در این موارد بازهم اشکالی ندارد که احساس شما کج بفهمد مشکل آنجاست که کسی را با احساس خود متهم به چیزی کنید که حتی سبب کشته شدنش و ریختن آبرویش شود ! پس نمی توان فقط با احساس جلو رفت یک چیزهای دیگری نیز نیاز می باشد .

 

ثالثا : اگر بنا  براین باشد که هر چند وقت یکبار عده ای احساس بکنند که فلان چیز بد است و فلان خوب و بخواهند برای اثبات نظر خود تظاهرات کنند و خیابان ها را به آتش بکشند نتیجه اش نا امنی و سلب سایش عمومی است مثلا عده ای احساس کنند همجنس بازی چیز خوبی هست و بخواهند تظاهرات کنند یا عده ای احساس کنند مخالفین نظام را که در داخل هستند را باید قلع و قمشان کرد و بخواهند تظاهرات بکنند ببین چه مملکتی میشه !!

در ضمن من احساسات را خوار نکردم بلکه می گویم احساساتی که صرفا گمان هستند را نمی توان پذیرفت و اگر کسی بر این قبیل احساسات تکیه کند مثل کسی است که با طناب پوسیده به چاهی عمیق می رود .

واینکه من  کارهای &quot;از سر احساس&quot; را مردود و آغشته به خطا می دانم بخاطر این است که بسیاری از چیزهایی که شما احساس تلقی می کنید گمان هستند نه ادراک و فکر می کنم شما دچار مغالطه لفظی شده اید مثل اینکه بگوئیم در باز است ، باز یک پرنده است ، پس در یک پرنده است !

 

شاید لازم باشد دوباره در قالب مثال اشکال شما را خاطرنشان کنم : یکبار می گوئیم فلانی احساس کرد به اشیاء نیروئی وارد می شود و به طرف جسم سنگین تر کشیده می شود و پس از بررسی های فراوان و آزمون و خطا استقرا می کند که این جاذبه عمومی است که هر جرمی را به طرف جرم بزرگتر از خودش  می کشاند و این احساس او تبدیل به ادراک می شود یعنی می فهمد که نیروئی جاذب وجود دارد

اما یکبار می گوئیم فلانی بر اثر تلقین زیاد احساس می کند که مبتلا به ایدز شده ولی پس از بررسی و آزمایش خون متوجه می شود که مبتلا نشده و صرفا یک گمان بوده است

یکبار هم می گوئیم فلانی احساس کرده آقای فلان قاتل پدرش هست در حالیکه او فقط به دلیل فوت پدر احساساتی شده است !

 

طبق گفته خودت : اگر گمان کنی قبل از دین ، آدم گمراه و خطاکاری بوده ای ، بنابراین این انتخاب تو هم باید گمراه و خطا  بوده باشد و باید در انتخاب خود شک کنی علت خطا بودن انتخاب من احساس غلط من بوده است پس نمی توان صرفا گوش به حرف احساس داد البته ناگفته نماند که احساس من نسبت به آواز خوش بخاطر ذوق شنوائی من و شنیدن این الحان در بهشت بوده است :

 

ما همه اجزاء آدم بوده ایم       از بهشت این لحن ها بشنوده ایم

 

رابعا :فرض می کنیم که  احساس ، مهمترین ابزار ما برای درک و شناخت عالم خارج است پس عالم تجرد را با چه درک کنیم و بشناسیم ؟ آخرت را چطور (البته اگر آخرت را قبول داشته باشید) ؟ ارتباط این دنیا با آن دنیا را چطور ؟

 

در ضمن من فکر میکنم شما باید بتوانید معنای ادراک و احساساتی شدن را از کلمه احساس کردن تشخیص و تمییز بدهید و الا شما پی در پی دچار مغالطه می شوید و اطرافیان خود را که احیانا مخالف شما هستند را متهم می کنید و یا احساساتی می شوید و مثلا برای اکبر گنجی و ندا سروده ای می خوانید (جدی نگیرید !) .

 

2.      در صحبت های شما تناقضاتی واضح هست زیرا از طرفی می فرمائید : دینداران عنان اختیار نفس و عقل را به  کف دین می سپارند تا هر کجا خواست آنها را ببرد که این همان توکل است و با این مخالفید چرا که برای نفس و عقل و دانشتان خیلی احترام قائلید و از طرف دیگر شعر خواجه را دلیل می آورید که :

 

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

 

در حالیکه این شعر نقض مدعای شماست که بر اساس دانش من چنین است و چنان خواجه می گوید تکیه بر دانش خود کافریست بلکه باید دانش ( عقل و نفس و حس ) خود را به خداوندگار بسپاری ! در اصل شما کلام حقی را آوردید و از آن اراده باطلی کردید همانطور که علی علیه السلام فرمود : کلام حق یراد بها الباطل  : کلام حقی که از آن اراده باطل می شود . در حالیکه به نظر من باید همه چیزمان را به دین و صاحب آن (خدا) بسپاریم چون ما از خودمان چیزی نداریم و فقیر نه بلکه عین فقر هستیم و این معنای توکل است در شعری که از زبان خواجه شیراز فرمودید . زیرا اگر این حجاب ها را (عقل و نفس و حس و...) بر نداریم هیچگاه موفق به لقاء حق و وصال به حقیقت نمی شویم همانطور که خواجه شیراز فرمود :

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 

3.      شما فرمودید که من دین را میهمان خانه می دانم و همه اعتبار را به آن صاحب خانه بصیر و میهمان نواز و مختاری می دهم که در را به روی میهمان خود گشوده است و از هم نشینی با او لذت می برد و هر گاه از دست او خسته شد او ار بیرون می کند تا میهمان عزیزتری به صحن و سرای خود بیاورد ، در حالی که تو میهمان را آورده ای و خودت را و نفس ات را و عقل ات را و اختیارت را در پیش پای آن ذبح کرده ای. من هر چه می گویم از زبان صاحب خانه می گویم ، تو هر چه می گویی از زبان میهمان.

یک سوال دارم اونم اینه که بر فرض که دین مهمان شما باشد آیا رسم مهمان نوازی اینه که زمانی که از دست او خسته شدید او را بیرون کنید ؟! آیا اگر مهمان عزیزی هست نباید او را با چنگ و دندان و با فدا کردن عقل و نفس او را نگه داشت و بلکه بر تخم چشم گذاشت . مثلا فرض کن که مهمان عزیزی مثل شمس تبریزی و یا حضرت حافظ  مهمانت باشد آیا هیچگاه از مصاحبت ایشان خسته می شوی و او را از خانه ات بیرون می اندازی ؟! آیا اگر اینکار را کردی کسی بر تو خرده نمی گیرد که مگر عقلت را از دست دادی که مهمان عزیزی مثل شمس یا حافظ را از خانه ات بیرون انداختی ؟ چه رسد به دین که هم حافظ و هم شمس ریزه خوارش بودند و از بوی خوش آن حیات ابدی را  استشمام می کردند !

خب برای شروع اول باید دین را تعریف کرد . بعد باید ببینیم که این دین چیست ؟ از طرف کیست؟ مهمان عزیزی هست یا نه ؟ آیا ابدی است یا موقت ؟ هدفش چیست ؟ نقشش در این دنیا چیست ؟ با آن دنیا ارتباط دارد ؟ و ...

پس بهتره از اینجا شروع کنیم که دین چیست ؟

خواهشا مسائل سیاسی را وارد بحثمان نکنید و نظرمان را برای خودمان نگه داریم چرا که دقیقا نمی توان از قضایا پرده برداریم پس گمان خودمان را با شیپور شعار و شعر و ... داد نزنیم تا به نتیجه ای برسیم.

 

علی جان دوستدار خوشبختی و عاقبت به خیری خودم و شما - شما و خودم هستم که :

 

خدایا چنین کن سرانجام کار

تو خوشنود باشی و ما رستگار

 

کوچک شما محسن 


-----------------------------------------------------------------
علی
-----------------------------------------------------------------

محسن جان



به هیچ عنوان قصد وارد شدن به دعواهای سیاسی ندارم ، ولی در مقابل &quot;نقاط کور&quot;ی که در نگاه تو به مسایل سیاسی می بینم نمی توانم ساکت بنشینم ، نه از سر خشم ، که فایده ای ندارد ، بلکه از سر دلسوزی ، هم برای تو که سر زیر برف کرده ای ، و هم برای خودم که که قرارست روزی وکالت خودم و عزیزانم دست تو بیفتد ، و اگر قرار باشد همینگونه حق و باطل ، یا صحیح و سقیم را ببینی  روزگار موکلانت واضح است که چگونه خواهد شد.




تو در روز عاشورا منظره رقص مردمان را دیدی ، ولی منظره عبور ماشین نیروی انتظامی از روی تظاهرکنندگان را ندیدی! در مکیتب حسین بن علی ، کدامش گناه بزرگتری بود؟ تازه این به فرض آن است که رقصندگان ، همان بازیگران کارناوال عصر عاشورای زمان خاتمی نباشند ، که قریب به انفاق ناظرین قائل اند که هستند. وگرنه ، نه پیروان میر حسین ، نه پیروان شیخ مهدی ، هیچکدام اهل چنین رفتاری نیستند. آنها را در دعای کمیل و توسل می شود پیدا کرد و به گروگان گرفت و زندانی کرد، ولی در رقاصی روز عاشورا نه. اگر جوانتر از آن هستی که داستان کارناوال عصر عاشورا یادت بیاید ، در این باره تحقیقی کن تا ببینی کسانی که به دست قلم تو از جنایت و کشتار تبرئه می شوند ،  برای بیرون کردن رقیب از میدان به چه سناریوهایی که متوسل نشدند و نمی شوند.



این نقاط کور توست که مرا آزار می دهد. اینکه رقاصی ها را می بینی ، باتوم هایی که سر و دست می شکند و می کشد را نمی بینی. آنش زدن بانک را می بینی ، شلیک گلوله مستقیم به قلب و سینه جوانان را نمی بینی. این ندیدن ها یا به خاطر این است که کل دانش و اطلاعاتت را از صدا و سیما می گیری ، یا اینکه می بینی و خودت را به ندیدن می زنی ، که هر کدام باشد آزار دهنده است .




وقتی این حرفها را از تو می شنوم و می گویم به قیمت کتمان حقایق مسلم ، قصد تبرئه کردن امامان جور را داری ، در جواب من می گویی طرفدار اینها نیستی ، و وقتی من از شنیدن این موضوع خوشحال می شوم و امید می بندم که دغدغه مسلمانی است که تو را آزار می دهد نه جانبداری از  حاکمان ، آنوقت قضاوت مرا هدف می گیری که احساس بوده است و اشتباه  کرده است. تو که قرار است فردا از حقوق آدمیزاد دفاع کنی ، در کدام محکمه می توانی خون  به زمین ریخته شده کشته شدگان روز عاشورا را نادیده بگیری و عزادار این موضوع باشی که عده ای در آن روز می رقصیده اند .




تو از من شاهد تقلب می خواهی؟ چه شاهدی از این بهتر که همه روزنامه نگارهای خارجی را بیرون کردند و روزنامه نگارهای داخلی را به زندان افکندند؟ مگر روزنامه نگار غیر از عکس و خبر و مصاحبه چکار می تواند بکند؟ چه شاهدی از این بهتر که زیر بار شمارش آرا نرفتند ، حتی برای قانع کردن غلام جان نثار خودشان ، محسن رضایی؟  چه شاهدی از این بهتر که روز انتخابات شبکه موبایل را از کار انداختند؟ چه شاهدی از این بهتر که برای شیخ مهدی کروبی ، به اندازه دست اندرکاران ستادش هم رای  قائل نشدند؟



اصلا شاهدهای من و این خلق بیشمار را برای تقلب فراموش کن. بگذار از تو بپرسم شاهدت برای تقلب نشدن در  انتخابات چیست . چه داری برای گفتن غیر از اینکه به سخنان متهمین به تقلب اشاره کنی؟ اگر مخالفت با چیزی شاهد و دلیل می خواهد ، موافقت با یک چیز شاهد و دلیل بیشتری می خواهد. تو که به سلامت انتخابات معتقدی و بنابراین قیام مردم را اغتشاش می دانی و خونهای به زمین ریخته شده را به حق می دانی و می توانی روزی چشم در چشم مادر سهراب بدوزی و به او بگویی  پسرتان قربانی یک اشتباه شد ، به من بگو چه شاهدی غیر از اظهارات وزارت کشور و شورای نگهبان و صدا و سیما و رهبری که همه متهم به این تقلب هستند ، داری برای اینکه این انتخابات سالم بوده است ؟ در کدام سیستم قانونی و غیر قانونی دنیا ، برای تبرئه متهم ، به اظهارات خود متهم استناد می کنند که تو می کنی؟



روز سخنرانی خاتمی ، یک میلیون نفر در میدان نقش جهان اصفهان جمع شده بودند به حمایت او و موسوی، آنوقت از صندوق این شهر ، احمدی نژاد بیرون آمد. تو می خواهی اصفهانی ها  باور کنند حرفهای تو و شورای نگهبان را؟ 




من هرگز از تو نمی خواهم به سان من بیاندیشی و یا به باوری که من رسیده ام برسی  . من فقط دلم می خواهد به حقایقی که موافق سلیقه ات نیست هم نظری بیفکنی . یک بار عکس شهدای جنبش سبز را مرور کنی و نحوه کشته شدن آنها را بخوانی و از خودت بپرسی اینهمه خشونت برای چه بود؟ کدامین ارزش والای ملی یا مذهبی  جواز چنین درنده خویی را داد؟ آیا مگر می شود جوان ایرانی را به ضرب باتوم  کشت به خاطر اینکه با حکومت مشکل دارد؟ کدام قانون اساسی ، کدام شرع ، کدام عرف  اجازه چنین رفتارهایی را به قدرت حاکمه یک جامعه می دهد؟ آیا این اغتشاش است و به خطر انداختن امنیت ملی  ، یا الله اکبر گفتن بر سر بام؟ آیا این محاربه با خدا و رسول است یا راهپیمایی سکوت؟ آیا این مواجهه و مبارزه با دین است یا  پوشیدن لباس  سبز و فیلمبرداری از جمعیت و فرستادن ایمیل؟ تو که وکالت می خوانی ،  ، می دانی جرم آن دختر فرانسوی که به گروگان ام القرای اسلام در آمده این بوده است که از خیابان ها عکس گرفته و برای دوستانش در پاریس فرستاده است؟ می دانی جرم   پنهان زیدآبادی این بوده که در ذهن خود به اغتشاش می اندیشیده و در مقاله های تحلیلی خود ذهنیتش راپنهان می کرده است؟ لطفا بخوان خبرهای مربوط به کسانی را که دوستشان نداری. لطفا ببین فیلم هایی را که ممکن است ذهنیت ترا تغییر بدهند. نترس از اینکه احساس تو بیاشوبد و آتش بزند در خرمن اندیشه ات. 




بگذریم....




آنچه در مورد احساس گفته بودم را در محل تردید گذاشتی و گفتی هر کدام با دیگری فرق دارد ، یکی  ظن است و یکی خیال و یکی استدلال ، و بنابر این نمی شود نام یکسان بر روی همه گذاشت. آنچه تو از هم متمایز می کنی ، راه رسیدن به آن احساس   نهایی است ، در حالی که من با خود آن احساس نهایی کار دارم. احساسی که من از آن می گویم ، از زمره مفاهیم  فلسفی نیست که بخواهم با تو بر سر انواع و اقسام آن ، یا تفاوت آن با ادراک یا بقیه چیزها صحبت  کنم. شاید این نگاهی که من به احساس دارم برای تو تازگی داشته باشد ، که گویا دارد ، ولی برای اثبات آن نیازی به مراجعه به آرائ فیلسوفان و دانشمندان ندارم. یک تجربه ای است که در درون هر کسی هست و فقط باید به آن توجه کرد، و آن این است که به ازای هر تجربه بیرونی که ما می کنیم ، یک احساس درونی هم پیدا می کنیم. مثلا غذا می خوریم ، که یک تجربه کاملا فیزیکی است، مثل بنزین زدن ، ولی متعلق به این تجربه بیرونی یک حس درونی هم در ما ایجاد می شود که در باک اتومبیل ایجاد نمی شود. در دیدن یک منظره ، در شنیدن یک صدا ، در حل یک مسئله ، هزار اتفاق فیزیکی می افتد ، ولی نهایتا همه اینها در ما یک حس درونی ایجاد می کنند از جنس خوش آمدن یا نیامدن و با درجات شدت متفاوت . ما بعد از یک تجربه فیزیکی چه موسیقی باشد  ، چه غذا باخوردن باشد ، چه تماشای فیلم باشد ، چه خواندن کتاب ، چه شندین سخنرانی ، چه معاشرت با یک فرد ، نهایتا به این احساس می رسیم که خوشمان آمد یا نیامد ، و شدت خوش آمد یا نیامدمان چقدر است. شما ممکن است هزار دلیل برای خوش آمدن یا نیامدن داشته باشی ، ولی نهایتا احساسی در تو شکل می گیرد که یا خوشایند است یا بدآیند. این تجربه درونی ، که از قضا پدیده ای است اسرار آمیز ، همان احساس ماست که موتور محرک زندگی و حیات ماست. حیوانات هم بدون تردید از آن برخوردارند تا بتوانند از بعضی چیزها پرهیز کنند و به سمت بعضی چیزهای دیگر کشیده شوند تا به حیات خود ادامه بدهند.  از آنجا که این تجربه درونی است ، از موجود به موجود فرق می کند. شما از شنیدن موسیقی کلاسیک  لذت می بری ، در حالی که یک نفر دیگر از آن فرار می کند. دو بچه از بک پدر و مادر زاده می شوند ،در محیط یکسان رشد می کنند ، یکی از چهره سبزه خوشش می آید یکی از سفید. قدر مسلم برای این تفاوت دلایل بیشماری وجود دارد ، ولی واقعیت این است که ما یکی از میلیارد دلیل آن را هم نمی دانیم، و برای همین است که باید تفاوت را به رسمیت بشناسیم. ده نفر ممکن است قصه عیسی را بشنوند ،دو نفر عاشقش بشوند ، سه نفر متنفر شوند ، چهار نفر بدشان نیاید ، یک نفر هم خوشش نیاید . این اختلاف ، امری است طبیعی که ریشه در میلیاردها سلول مغز هر کس و ریشه در میلیون ها سال تاریخ تکامل بشر دارد و هیچکس حق یا توان اینکه بخواهد همه را یک شکل کند ندارد . اگر کسی این تفاوت در احساس را به رسمیت بشناسد ، آنگاه تفاوت در انتخاب ، و تفاوت در اندیشه و تفاوت در رفتار را به رسمیت خواهد شناخت و در خواهد یافت که چاره ای جز آزاد گذاشتن اندیشه ، انتخاب و رفتار نخواهد داشت . از عاقبت این آزادی هم نباید هراسید ، بخاطر اینکه اگر نابهنجاری بروز کند ، آن آدمهایی که تصمیم گرفته اند با هم زندگی کنند ، راه حلی برای کنترل ناهنجاری پیدا خواهند کرد ، که یک نمونه آن قانون است ، و نمونه دیگر آن درمان. قانون برای اینکه آدمها تکلیف خودشان را بدانند و درمان برای اینکه اگر کسی نه از سر اختیار بلکه از سر بیماری مشکلی ایجاد می  کند کنترل و درمانش کنند  .




 این همه باز گفتم تا تاکید کنم بر آن جوهر اصیلی که در بن هر موجود زنده ای هست  که تمیز می دهد چه چیزی دوست داشتنی است چه چیزی نیست.  اگر سلولهای گیاه هم به جای مواد مغذی و حیات بخش ، سموم را به درون بکشند نابود خواهند شد . بنابر این در بن هر سلول زنده نیز این تمییز نهاده شده و هیچ بعید نیست که همراه آن تمییز ، احساسی هم  وجود داشته باشد ، همانگونه که در ما هست.  هر موجود زنده ناچار است به این تمییز خود تکیه کند ، چون سرمایه دیگری برای تشخیص خوب از بد ندارد. آدمیزاد در این میانه گاهی تمییز خود را به دست دیگری می سپارد ، که به اعتقاد شخص من کار خطایی است و دلیل خطا بودنش را در گفتار قبلی به طور مبسوط تری توضیح دادم.




حالا با این مقدمه ،  می رسیم به این بحث کلیدی که با توجه به محدودیت های بشری ، آیا رواست که بشر به دانسته ها و یافته ها و احساسهای خود تکیه کند و خود را از سرچشمه های الهی محروم کند یا نه؟
باز به دلیل طولانی شدن این گفتار ، این موضوع را می سپارم به گفتار بعدی.




با احترام
علی

----------------------------------------------
محسن
----------------------------------------------

به نام او

سلام علي جان

در مورد مسائل سياسي من كه به شما گفتم اصلا وارد نشويم و نظراتمان را براي خودمان نگه داريم چرا كه تا قيام قيامت هم در اين مسائل بحث كنيم تو ادعاي خود را داري و شواهدي هم مي آوري و در مقابل من با دلائلي نظر ديگري دارم . بگذار براي ختم كلام همينجا موضع خودم را روشن كنم :

به نظر من – و&quot;بر مبناي دين و شريعتي&quot; كه دارم و با &quot;نگاه به تاريخ گذشته اين مملكت&quot; -  در شرايط فعلي اين نظام و حكومت از ساير نظريه هاي سياسي از قبيل سكولاريزم ، ليبراليزم ، دموكراسي و ... كه مطرح است بهتر است و به هيچ وجهي حكومت سكولاري و ليبرالي را بر اين حكومت ترجيح نمي دهم گر چه نقد جاي خود را دارد و اين به اين معناست كه بنده اصل نظام را قبول دارم كه نظام ما ، نظام اسلامي است و از اين رويداد واقعا خرسندم ولي مسلما نقدهايي بر فرعيات نظام مي باشد كه اگر قصدمان بر اصلاح مملكت باشد بايد در حيطه دين اسلام و مذهب شيعه و با رهنمون گرفتن از امامان مان اين اصلاحات انجام شود نه اينكه از الگوهاي منحرف و باطل شده سكولاري و ليبرالي و دموكراسي و مانند اينها براي اصلاح عيب هاي مملكت آن هم در مورد مردمي كه اكثرا دوستدار دين و شريعت هستند و با مراجعه به تاريخ مي بينيم كه چگونه مردم ايران دوستدار اسلام و آموزه هاي معنوي و كمال پرور آن بوده اند – خلاف آنچه گفته مي شود كه دين اسلام با زور شمشير در ايران گسترش يافت - .

گفتم الگوهاي باطل شده مي داني چرا ؟ نمي دانم گفته ارسطو در مورد دموكراسي را مي داني كه گفته احمقانه ترين شكل حكومت حكومت مردم بر مردم است ؟!! ارسطوئي كه يكي از اساطير غربي هاست و تمامي افكار و انديشه اي او به نحوي در مذهب ، صنعت ، هنر و... غربي ها دخيل بوده است . آري او خود اين روش دموكراسي را به سخريه گرفته است آن هم 20 – 30 قرن پيش و الان روشنفكران! ما بدليل وجود نقايص و كمبودهايي در نظام اسلامي ، دست به دامان امثال اين نظريه ها زده اند .و شما هم بر اساس مبناي غلطي كه داريد مي گوئيد &quot;چاره ای جز آزاد گذاشتن اندیشه ، انتخاب و رفتار نخواهد داشت . از عاقبت این آزادی هم نباید هراسید ، بخاطر اینکه اگر نابهنجاری بروز کند ، آن آدمهایی که تصمیم گرفته اند با هم زندگی کنند ، راه حلی برای کنترل ناهنجاری پیدا خواهند کرد&quot; ( دقيقا حكومت مردم بر مردم !)

صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ

هر چه كردم هـمه از دولـت قـرآن كردم

 

 بله با اين قسمت گفته ات موافقم كه &quot;چاره ای جز آزاد گذاشتن اندیشه ، انتخاب و رفتار نخواهد داشت&quot; اما نه همه جا بلكه در حيطه و قلمرو دين و براي رسيدن به كمال و سعادت دنيا و آخرت .

بديهي است زماني يك گزاره ، ارزشي يا ضد ارزش تلقي مي شود كه با &quot;آزاد گذاشتن اندیشه ، انتخاب و رفتار&quot; توام باشد و عمل خوب و بد زماني خوب وبد هستند كه شخص با &quot;اختيار كامل&quot; انجام عملي را &quot;انتخاب&quot; كند . از باب مثال زماني كه من بر اثر تهديد جدي شخصي ، مالي را بدزدم عمل من ضد ارزش و اخلاق نيست چرا كه با اراده آزاد و اختيار تام و كامل اين عمل را مرتكب نشدم بلكه بر اثر تهديد جدي بر هتك آبرو و ناموس و ... &quot;مجبور&quot; به انجام آن عمل شده ام و نه از منظر قانون و نه از منظر شرع و عرف وعقل مجرم نيستم .

در مورد انتخابات هم همين قدر بگم كه شما مطمئنيد كه تقلب شده ولي من نه ! والسلام !

اينكه فرموديد در مسائل سياسي نقاط كوري دارم كه شما را مي رنجاند و قصد آن داريد كه از سر دلسوزي مرا نسبت به قضايايي مطلع كنيد خير! اينطور نيست ! شما بي طرفي من را نقاط كور مي خوانيد در حاليكه اين شما هستيد كه نقاط كوري افكار سياسي و ديني شما را سيطره كرده است كه البته و صد البته مبناي سياسي شما آبشخور افكار ديني شماست كه شديدا متاثر از سكولار و دموكراسي به معناي حكومت مردم بر مردم مي باشد و تا زماني كه مبناي شما يك مبناي ديني و برگرفته از آموزه هاي ديني نباشد و دين را نشناخته باشيد مدام دم از سكولار مي زنيد .

نمي خواهم ادعا كنم كه من غلام دينم و به مقصود و حق و حقيقت رسيده ام و بقيه در ضلالت و گمراهي اند بلكه مي خواهم بگويم كه سعي كرده ام افكار خودم را بر مبناي شريعت اسلام و مذهب شيعه و آموزه هاي ائمه پاك و مطهر قرار دهم و چه بهتر كه تكيه گاه خود را در تمامي مسائل – حكومتي و مذهبي - دين و امامان شيعه قرار دهيم ؛ همان اماماني كه بهترين و پاك ترين و عالم ترين اشخاص به حق و حقيقت بوده و هستند! به جاي آنكه دست به دامان افكار كساني شوم كه نه وصل به مبداء هستند و نه معتقد به معادند . شايد قبول نكنيد ولي خيلي از پيشرفت هاي غرب مديون تمدن شرقي و بخصوص اسلام است ! شما كتاب مغز متفكر جهان شيعه امام جعفر صادق عليه السلام را مطاله كرده ايد ؟ كتابي كه مركز مطالعات اسلامي دانشگاه استراسبورگ فرانسه تهيه و تدوين كرده است و زنده ياد مرحوم ذبيح الله منصوري اين كتاب را به فارسي برگردان كرده اند. اين كتاب شامل نتايج تحقيقات 25 دانشمند مي باشد .22 تن از اين دانشمندان غربي و غير مسلمان هستند اشخاصي همچون هانري كربن ،هانس مولر ، ريچارد گرام ليخ ، ويلفريد مدلونگ و... .

به نظر من علت اين انحرافات فهم و درك دقيق از دين اسلام و مذهب شيعه است چرا كه اسلام يعني تسليم شدن و تسليم شدن يعني عنان كار را با اختيار و اراده كامل به دست كسي كه ما تسليم او شده ايم ، بدهيم . اشتباه نشود اين به معناي بردگي نيست بلكه به معناي بندگي است . فرق است بين بردگي و بندگي . در بردگي تو هيچ اختياري نداري حتي براي برده شدن ! ولي بندگي يعني با اختيار مصلحت و صلاح كار خود را به كسي بدهي كه خير و صلاح تو را در دو دنيا مي خواهد و او كسي نيست جز خداوند و پيغمبرانش و اوصياي پيغمبران .

فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم

بنده عشــقم و از هر دوجـهان آزادم

 

در آخر فرمودي كه &quot;با توجه به محدودیت های بشری ، آیا رواست که بشر به دانسته ها و یافته ها و احساسهای خود تکیه کند و خود را از سرچشمه های الهی محروم کند یا نه؟ &quot;

چند مطلب از اين گفته شما مي شود فهميد :

1.      &quot;محدوديت&quot; بشر؛

2.      وجود دانسته ها و يافته ها و احساسات آدمي در  نهاد انسان ؛

3.      وجود &quot;سرچشمه هاي الهي&quot; .

در جواب شما بايد بگم كه خير روا نيست ! چرا كه سرچشمه هاي الهي وصلند به مبدا و ما را به مقصد و معاد مي رسانند البته با استفاده از دانسته ها و يافته ها و حواس خود كه همه اينها ابزار و وسيله هستند براي رسيدن به كمال كه همان چشمه حق و حقيقت . يعني اين سه سوال را بايد از خود بپرسيم كه :

از كجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود ؟ به كجا ميروم ؟

واين تازه اول راه است !

البته با يك نگاه اجمالي بديهي است كه چون بشر محدود است و دانسته ها و يافته ها و احساس هاي او نيز – چون فرع بر محدوديت خودش است  -  محدودند پس بايد به جايي تكيه كند كه محدود نباشد و انتهايي براي او نباشد يعني همان سرچشمه هاي الهي .

اما از آن طرف دانسته ها و يافته ها و حواس محدود ما خود حجابي مي شوند براي رسيدن به حقيقت همانطور كه حضرت حافظ مي فرمايد :

ميـان عاشــق و مـعـشـوق هـيچ حايـل نيسـت

&quot;تو&quot; خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

 

نظر شما در مورد سوالي كه مطرح كرديد چيست ؟ و سرچشمه هاي الهي چه كساني يا چه چيزهايي هستند ؟

 

&quot;در ضمن من يك نسخه اضافي از كتاب مغز متفكر جهان شيعه دارم كه اگر مايليد براتون به عنوان هديه بفرستم .&quot;

 

يا علي مدد

محسن 

</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ابوعطا" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
       
در آن زمانه که من انقلاب می کردم
چقدر روی زمانه حساب می کردم

دلم هوای یکی حیطه ی مصفا داشت
بنای خانه ی خود را خراب می کردم

تمام ذهن و ضمیرم گرسنه و تشنه
در این میانه دلم را کباب می کردم

به شوق آن که کسی انتظار من دارد
چه دلبران که به راهم جواب می کردم

به عشق سود ز سرمایه دست می شستم
به شوق نسیه ز نقد اجتناب می کردم

ذخیره ی پدری را به باد میدادم
طلای مادریم را که آب می کردم

دلی به عشق عمومی و شوق آزادی
چو ذره در قدم آفتاب می کردم

درنگ بایدم امروز تا بدست آرم
کمی از آنچه برایش شتاب می کردم

(مهران)

      آوازی در ابوعطای  می کرن (اجرای من نیم پرده زیر دیاپازون)


   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دلی من گربه س</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2010/03/post_194.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2010:/blogs/songsdaily//1.1725</id>
   
   <published>2010-03-25T05:27:28Z</published>
   <updated>2010-04-12T15:44:41Z</updated>
   
   <summary>این شعر اصفهانی ، هدیه نوروزی من به شما ، شاید لبخندی به لبتان بیاورد .این هم ترجمه اش:
تو دری مچد دلی من دسد (تو در مسجد هستی دل من دسته تو)
نه میشد کندد نه میشد بسد( نه میشه تو را کند نه میشه تو را بست)
 
روزی عاشورا عرقی جلفای( شراب جلفا در روز عاشورایی)
نه میشد خوردد نه میشد نسد*(نه میشه تو را خورد نه میشه تو را نستاند)
 
تو گلی غمزه ی جلو چشمی دل(تو گل غمزه ای پیش چشم دل من)
نه میشد بود کرد نه میشد دس زد(نه میشه تو را بو کرد نه میشه تو را دست زد)
 
دلی من گربس سنبلا تیبم( دل من گربه است ای سنبل الطیب من)
شنیدس بودا ا شدس مسد(بوی تو را شنیده و مست تو شده است) 
 
نمیگم اصش نبودم عاشق(نمیگم اصلا عاشق نبوده ام قبلا)
ولی عشق تو همه را پس زد( ولی عشق تو همه را کنار زد)
 
برا من بسس که تو آلو شی ( برای من کافیه که تو آلو شوی)
تا به ما بلکی برسد هسد( تا بلکه هسته تو به ما برسد)
 
برا من بسس که گزی آرتی( برای من کافیه که گز آردی)
بخوری من شم آرتی لا لثد( بخوری تا من آرد لای لثه تو بشوم)
 
کی میی نوروز دو هزارو پنج( کی می آیی؟ نوروز دوهزار و پنج؟)
یا نیمی شعبون ده چیس قصد( یا نیمه شعبون؟ آخه قصد تو چیست؟)

پی نوشت:
---------------------------------------------
گفتگو با محسن را همینجا ادامه می دهم.
</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="تصنیف های خود ساخته" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="همایون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      تو دری مچد دلی من دسد
نه میشد کندد نه میشد بسد
 
روزی عاشورا عرقی جلفای
نه میشد خوردد نه میشد نسد*
 
تو گلی غمزه ی جلو چشمی دل
نه میشد بود کرد نه میشد دس زد
 
دلی من گربه س سنبلا تیبم
شنیدس بودا آ شدس مسد
 
نمیگم اصش نبودم عاشق
ولی عشق تو همه را پس زد
 
برا من بسس که تو آلو شی
تا به ما بلکی برسد هسد
 
برا من بسس که گزی آرتی
بخوری من شم آرتی لا لثد
 
کی میی نوروز دو هزارو پنج
یا نیمی شعبون ده چیس قصد

(شاعر نمیدانم کیست)

*اشتباها پس زد خوانده ام
      تصنیفی 3 ضربی در شوشتری سی بمل.


   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دکلمه میهمان - تهران  ما</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2010/03/post_193.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2010:/blogs/songsdaily//1.1724</id>
   
   <published>2010-03-08T04:18:07Z</published>
   <updated>2010-03-23T05:58:28Z</updated>
   
   <summary>چندی پیش ، گفتگوهای خودم و هادی را گذاشتم روی وبلاگ ، چون می دانستم با این کار قسمتهایی از اندیشه خودم را به معرض آگاهی و نقد دوستانم می گذارم. این بار هم گفتگویی دیگر در همین مایه  با دوست دیگری آغاز کرده ام که باز به تدریج می گذارم  اینجا تا هم مشوق او باشد برای ادامه گفتگو و هم مشوق من. 

-------------------------------------
محسن
-------------------------------------
سلام
از مدتي پيش به وب شما سر مي زنم ولي فقط براي آوازهايتان نه بحث هاي سياسيتون ! البته مدتي هم هست كه آوازهاتونو گوش نمي دم چون بوي سياست گرفته !
فكر مي كنم شما خيلي علاقه داريد كه نظام فعلي از بين بره و جمهوري اسلامي بشه جمهوري ايراني ؟!ببينيد سال 57 كه انقلاب شد مردم خواسته بودند ولي هم اكنون عده كساني كه خواهان حكومتي جديد و بر مبناي سكولار هستند چند درصدند؟
اصولا براي ايجاد يك انقلاب چند ركن اصلي وجود دارد :
1. نفرت عميق مردم از وضع كنوني
2. وجود جايگزين
3. وجود  رهبر قابل قبول
اين سه ركن در انقلاب وجود داشت ولي الان هيچ كدام از اين اركان وجود ندارد . 
يه سري سوال ازتون داشتم : 
آيا انسان كه به اين دنيا آمده خود به خود آمده يا كسي او را آفريده ؟ آيا كسي كه او را آفريده هدفي از خلقت داشته يا نه ؟ هدفش چي بوده و چگونه مي توان به آن هدف نايل شد ؟
خواهش مي كنم جوابتون را به ايميلم بفرستيد .
يا علي مدد

--------------------------------------
علی
-------------------------------------

محسن عزیز سلام

ممنون از پیغامی که گذاشتی.

زمانی که من نوجوان بودم ، شریف ترین انسانهای اون دوره که آدم های ملی مذهبی بودند  و دلسوز مملکت و انسان و اخلاق ، به اتهام لیبرال بودن طرد شدند. اون موقع از لفظ لیبرال به عنوان فحش استفاده می شد ، در حالی که لیبرال به معنای آزادی خواه است. بعد از سی سال ، وجدان جامعه ایرانی دریافته که اون آدم ها که سمبلشان مهدی بازرگان بود از بهترین مردمان همه دوران ها بودند ، همانگونه محمد مصدق بود.

الآن هم به جای لیبرال ، سکولار مد شده و به عنوان یک چیز منفی ازش یاد میشه ، در حالی که سکولار یعنی کسی که قائل به جدایی دین از حکومته. سکولار به معنی ضد دین نیست. مثلا جامعه کانادا یک جامعه سکولاره ، در حالی که سر هر کوچه ش 2 تا کلیسا هست و مردم به دین و اصحاب دین احترام می گذارند و کسی با دیندارها سر دشمنی نداره و هر کاری که دلشون می خواد می کنن ، ولی حکومت ، یک چیز کاملا دنیایی است. خود مردم تصمیم می گیرن چه جوری پول در بیارن ، چه جوری جامعه شون را اداره کنند ، بدون اینکه کشیش و خاخام بهشون بگه چیکار بکنن چیکار نکنن. به این میگن سکولاریسم. از قضا سکولاریسم برای دیندارها بهتره چون کسی به نام دین ، نمی تونه هر زوری خواست بگه و هزار جور خرابکاری بکنه و اسمشو بذاره دین و ابروی دین و دیندارها را ببره.

در مورد آغشته شدن آوازهای من به سیاست ، باید عرض کنم هیچ کس به اندازه من از کار سیاسی نفرت نداره. من آوازهای خودم را سیاسی نمی دونم. آوازهای من حقوق بشری اند. همون که سعدی میگه:
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

چطور صد جوان پاکیزه و آزادیخواه کشور من را توی خیابان و زندان کشته باشند و من بتونم در باره چیز دیگری آواز بخونم.
چطور بهترین و دلسوز ترین نویسنده ها و فعالان حقوق بشر و روزنامه نگارهای مملکت من در زندان تحت فشار و شکنجه و محروم از دیدار خانواده باشند و من بتونم در باره چیز دیگری آواز بخونم.

اگر انشاالله روزی رسید که در مملکت من ، فقر و ظلم و نابرابری نبود ، اون موقع خواهی دید که جز شعر عاشقانه و عارفانه هیچ چیز دیگر نخواهم خواند .

شاد و سرفراز باشی
علی

--------------------------------
محسن
--------------------------------

سلام علي جان

ممنون كه قابل دونستي و جواب دادي

قبل از اينكه جواب ايميلتون را بدم بايد بگم كه من يك مسلمان شيعه هستم و از اينكه شيعه هستم افتخار مي كنم چرا كه مذهب شيعه را با تحقيق و كنكاش انتخاب كردم و افتخار مي كنم كه الگوي من پيامبر اسلام درود خدا بر او باد و دوازده امام معصوم عليهم السلام شريف ترين و كامل ترين انسانها هستند .

 

كل بحث هاي شما دو حالت دارند :

1.      يا واقعا دنبال حقيقت هستيد و از حقيقت دفاع مي كنيد .

2.      يا به چيزهايي كه مي گوئيد عقيده نداريد و براي يك گروه ضد انقلابي كار مي كنيد .

نمي خواهد به من بگوئيد جزو كدام دسته هستيد بلكه به خودتان مراجعه كنيد .

ولي من حالت اول را مي گيرم و شما را به عنوان شخصي كه واقعا به دنبال حقيقت هست مي پندارم .

ظاهرا علت اينكه شما اين عقائد را پيدا كرده ايد يك عقده است كه همانطور كه خودتان فرموديد از دوران نوجواني شما نشات مي گيرد . من منكر اين نيستم كه اوايل انقلاب تندروي هاي بي موردي از طرف حكومت نسبت به اشخاصي صورت گرفت در صورتي كه بايد به نظر من جذب حداكثري مي بود نه دفع حداكثري !

فرموديد كه ليبرال يعني آزادي خواه . نمي دونم اطلاع داريد كه كلمه آزادي يكي از كلماتي است كه هيچ زماني تعريف مشخصي از آن نشده است .

كساني كه مي خواهند در فرانسه با حجاب باشند ولي دولت با اين آزادي آنها مخالفت مي كند آيا سلب آزادي آنها نيست ؟

از طرف ديگر آيا اين آزادي خواهي حد و مرزي ندارد ؟

به نظر من آزادي يك كلمه فريب دهنده است . چرا كه در وهله اول همه از آن استقبال مي كنند ولي ديري نمي پايد كه آزادي آن شخص با آزادي شخص يا اشخاص ديگر تعارض پيدا مي كند پس نمي توان قائل به ليبراليزم محض باشيم و درنتيجه آزادي محدوديت هايي از لحاظ فلسفي ،اخلاقي ، ديني و وجداني دارد . پس اينكه ما مدام دم از آزادي مي زنيم صرفا يك شعار است .

شما فرموديد كه : &quot; بعد از سی سال ، وجدان جامعه ایرانی دریافته که اون آدم ها که سمبلشان مهدی بازرگان بود از بهترین مردمان همه دوران ها بودند ، همانگونه محمد مصدق بود &quot; آيا اين يك توهم نيست كه مهدي بازرگان و محمد مصدق بهترين مردمان همه دوران ها !! بوده اند ؟

اولا اين وجدان جامعه ايراني چه كساني هستند ؟

ثانيا براي تشخيص بهترين ها آدمي نيازمند يك ملاك تشخيص مي باشد . ملاك تشخيص شما چيست ؟ آيا احساسات ناسيوناليستي ملاك تشخيص شماست يا دين يا عقل و يا ... ؟

فرموديد كه &quot; سکولار یعنی کسی که قائل به جدایی دین از حکومته &quot;  . دو واژه دراينجا هست كه بايد دقيق تعريف شوند : 1. دين   2. حكومت

به نظر من دين يعني مجموعه قواعد و احكامي كه هدف از انجام و رعايت آنها سعادت اخروي مي باشد . حكومت يعني حاكم بودن نظر و اعمال نظر گروهي بر ساير اقشار مردم . تعريف شما چيست ؟

اگر طبق نظر سكولاريزم ها دين از حكومت جدا باشد :

اولا با آزادي تعارض دارد چرا كه ممكن است حكومت قوانيني وضع كند كه با قوانين و قواعد ديني تعارض داشته باشد و بر فرض اعمال نظر حكومت بر ديانت تجاوز به آزادي آنهاست علاوه بر اين ممكن است موجب سلب سعادت اخروي نيز بشود .

ثانيا  اديان با هم مختلفند و نمي توان يهوديت را با مسيحيت و اين دو را با اسلام يكي دانست . چرا كه در اسلام احكامي مي باشد كه مستقيما مرتبط با حكومت است مثل قضاوت ، جهاد و .... و جدا كردن اينها از دين يعني اينكه سكولار ضد دين ( با برخي احكام ديني) است .

اينكه فرموديد &quot; حکومت ، یک چیز کاملا دنیایی است &quot; يعني فقط به درد دنياي ما مي خورد پس آخرت چي ؟ بله حكومت يك چيز كاملا دنيايي است در صورتيكه به سعادت اخروي انسان ها لطمه نزند .

ممكن است در جواب بگوئيد حكومت كاري با آخرت ما ندارد .

ولي بسايري از اوقات همين حكومت است كه بر مبناي ليبراليزم مقدماتي را فراهم مي كند كه سعادت اخروي بشر را تحت تاثير قرار مي دهد . به عنوان مثال در جامعه اي كه مكان هاي فاسد ، بي بند و باري و روسپي گري را ترويج مي دهد و اشخاص با آزادي خودشان مي توانند به اين مكان ها بروند درحقيقت حكومت است كه زمينه فساد اخلاقي اشخاص را فراهم كرده . گويا شما نفس انسان را فراموش كرده ايد . نفسي كه اگر اسير دام هوا و هوس ها شد براي رسيدن به هدفش هر كاري ميكند . آدم مي كشد ، تجاوز مي كند و ... البته اينطور نيست كه اين نفس فقط در جوامع غير ديني باسشد بلكه در جوامع ديني نيز اين نفس وجود دارد ولي اين جامعه و جكومت است كه اگر بر مبناي سكولار باشد و زمينه گناه و تجاوز بيشتر باشه ، مسلما گناه و تجاوز و نا امني  بيشتر خواهد بود .

فرموديد مردم خودشون تصمیم می گیرن چه جوری پول در بیارن ، چه جوری جامعه شون را اداره کنند ، بدون اینکه کشیش و خاخام بهشون بگه چیکار بکنن چیکار نکنن . اين در صورتي درست است كه مردم بدانند سعادت اخروي شان در چيست و چگونه به آن نائل مي شوند كه اين خود مستلزم مطالعاتي دقيق مي باشد .

در مورد آوازهاتون فرموديد : &quot; آوازهای من حقوق بشری اند &quot; منظور شما از حقوق بشر چيست ؟

شما فرموديد : &quot; چطور صد جوان پاکیزه و آزادیخواه کشور من را توی خیابان و زندان کشته باشند و من بتونم در باره چیز دیگری آواز بخونم &quot; يكي از همين جوانها ندا آقا سلطان بود كه شما هم برايش آوازي خونديد . در صورتيكه اگر به فيلمي كه از قتل ندا موجود هست با دقت نگاه كنيم بسيار واضحه كه كل قضيه ساختگيه ! چرا كه مطالبي كه آرش حجازي  به عنوان شاهد قتل ندا گفته مضحك است :

1.      گلوله به ندا كه خورده بود آئورت او را پاره كرده بود !  اگر آئورت كسي پاره بشه خون با فشار و جهندگي بيرون مي ياد و محوطه بزرگي را خون آلود مي كنه در صورتيكه در فيلم كمي خون اومده بود و خون ها هم ( اگر واقعا خون باشند) سياه شده بودند .

2.      در عرض 30 الي 40 ثانيه كل خون بدن ندا خالي شد و مرد !!!! كسي در عرض 30 الي 40 ثانيه نمي ميره !

3.      قاتل ندا را مردم گرفتند و فقط پيراهن او را بيرون در آوردند و به او فحش مي دادند !!!! اصلا با عقل جور در مياد كسي اونهم يه آدم ريشي و بسيجي دختري به زيبائي ندا را با اسلحه بكشد ولي مردم حاضر در صحنه پيراهن او را بيرون بياورند و فقط او را هل بدن و فحشش بدن ؟!!! پس اسلحه اي كه ندا با آن كشته شد ، چي شد ؟؟!!!

علاوه بر اين آن شيئي كه در دست ندا هست و از آن ماده قرمز رنگي بيرون مي آيد و بر روي بيني او ميريزد چيست ؟

چرا خودروي حامل ندا در بين راه تعويض شد ؟

چرا پزشك قانوني تشخيص داد كه گلوله از فاصله نزديك و به پشت او اصابت كرده ولي آرش حجازي مي گويد گلوله از جلو اصابت كرد ؟؟؟

چرا از اونهمه گوشي همراه كه از صحنه فيلمبرداري مي كردند فقط يك فيلم موجود است؟!!

و......
و شما هم فريب خورديد و  براي او آوازي خوانديد آيا كمي دقت نكرديد كه شايد صحنه ساختگي باشد ؟


در مورد اينكه فعالان حقوق بشر و اشخاصي كه فرموديد در زندان هستند دو حالت دارد :

1.      يا جرمي مرتكب شده اند و در زندان بسر مي برند .

2.      يا جرمي مرتكب نشده اند و بناحق به زندان رفته كه اگر اين طور باشد ظلمي است كه در حق آنها شده است و عوامل اين كار ظالمند .

به نظر من آواز خواندن شما هم دردي را دوا نمي كند همانطور كه تا هماكنون دردي را دوا نكرده است .

در نهايت به نظر من نبايد كاري بكنيم كه به سعادت اخروي مان لطمه اي بزند خواه با طرفداري كوركورانه از حكومت ديني يا غير ديني .

پاينده و منصور باشيد

محسن

--------------------------------------
علی
--------------------------------------

محسن عزیز سلام

شرمنده از تاخیر.
راستش اختلاف نظر ما آنقدر زیاد است که باید ساعتها و روزها با هم گفتگو کنیم تا همدیگر را بفهمیم.
ولی عجالتا من به ذکر چند نکته بسنده می کنم که دامن بحث اندکی جمع شود و شاید بشود پس از چند گفتگو لا اقل به جایی رسید.

منطقی که بر گفتار تو حاکم است منطق انکار است . انکار خوب بودن آزادی ، انکار حقوق بشر ، انکار فضیلت دموکراسی ، انکار تقلب در انتخابات و حتی انکار قتل ندا آقا سلطان. یکی از دلایلی که آدم به این منطق روی می آورد ، پایین آوردن انرژی مصرفی برای تغییر و دگرگونی است. تو به یک مجموعه باوری رسیده ای و از آن صیانت می کنی زیرا اگر خلاف آن ثابت بشود شاید ، کل زندگی تو و حتی روش امرار معاش تو دچار تغییر شود. بنابراین با هوش کثیری که داری از طریق برهان خلف وارد می شوی و با وارد کردن چند ایراد به موضوع مورد بحث ، آن را از موضوعیت و حقانیت می اندازی.

مثلا با دست گذاشتن روی این نقطه ضعف لیبرالیسم که نهایتا ناچار می شود بر آزدی قید و بندی بگذارد ، کل فلسفه لیبرالیسم را زیر سوال می بری. یا مثلا با دست گذاشتن روی این نکته که هیچ سند قطعی و متقنی در اثبات تقلب در انتخابات موجود نیست ، آن را به کلی انکار می کنی. این رویکرد انکاری روش منزه و منقحی نیست و به راحتی روی سیستم فکری خودت هم قابل اعمال است. مثلا می شود از تو خواست که برای وجود خدای خودت سندی بیاوی که مورد قبول همه آدمیان از جمله بوداییان و مسیحیان  و غیره باشد، و وقتی از آوردن دلیل برای چنین خدای منحصر  به فردی عاجز شدی ، آنگاه خدای تو را انکار کرد. یا از تو خواست که برای پیامبری محمد مصطفی و اینکه راست می گوید نماینده خداست ، دلیلی بیاوری  و اگر نتوانستی، کل سیستم اعتقادی تو را به زیر کشید.

اگر با این شمشیر انکار مطلق گرایانه به جنگ هر چیزی در  این عالم بروی پیروز میدان بر می گردی، آنهم پیروزی در عالم ذهن خودت برای چسبیدن به آنچه خود به آن باور داری و تغییرش برایت سخت است.

جهان آدمی جهان مطلق انگاری نیست. خوب مطلق یا شر مطلق وجود ندارد ، که با گرفتن یک ایراد به خوب مطلق ، آن را از خوبی بیاندازی و با یافتن یک چیز خوب در شر مطلق ، آن را از شرارت بیاندازی. جهان آدمی جهان طیف های خاکستری است. دموکراسی هزاران عیب دارد ولی بهترین روشی است که آدمیان می توانند برای اداره امور خود برگزینند. چه چیزی بهتر از اینکه آدمیان خود حاکم مقدرات خود باشند ، حتی اگر بخواهند درصد معنویت زندگی خود را بالا ببرند.  آزادی هم محدودیت هایی دارد ولی نباید بهانه ای برای خوار کردن آن بشود. خوار کردن آزادی معایب و مفاسدی بس عظیم تر از معایب و مفاسد خود آزادی دارد. حقوق بشری که غربیان  نوشته اند ایده ال مطلق نیست ، ولی پاکیزه ترین حقوقی است که می شود برای کل بشریت نوشت ، حقوقی که همگان آن را بتوانند بپذیرند.

مطلق گرایی ، نتیجه یک جور فرقه گرایی است. مثلا بنده شیعه اثنی عشری به این باور برسم که همه حقیقت نزد من است و همه بقیه مردمان در طریق ضلالت و گمراهی هستند. آنگاه هر که درون فرقه من باشد خوبی  مطلق است و هر که بیرون باشد ساقط از مقام انسانی. این بینش در امور دنیایی نهایتا به افراطی گری خشونت آمیز می رسد ، شبیه آنچه طالبان وهابی به آن رسیده اند و منفور عالمی شده اند ، حال آنکه چنان خود را بر حق می شمارند که حاضرند بقیه و حتی خودشان را فدای آن کنند. کسی که برای احدی جز خودش و هم سلکانش حقوقی قائل نباشد از مرز طالبان فراتر نمی پرد. نمونه مذهبی و دیندارش می شود طالبان ، نمونه مکتبی و غیر دیندارش می شود استالین ، و نمونه غیر مکتبی و غیر دیندار ولی  نژاد پرستش می شود هیتلر.

از نگاه مطلق گرایانه ای که به همه چیز داری ، استنباط می کنم که فرقه گرا هستی ، و برای همین ، قتل دیگران را داستان می دانی ، آزادی را مزاحم افکار و اندیشه هایت می دانی و نگران این هستی که اگر مردم چیزی خواستند که با آموزه های مذهبی تو جور در نیامد چکار کنی. اگرچه بستن پنجره ها در ابتدا ساده تر می نماید ، اگرچه حذف و اخراج مخالفان در ابتدا موثرتر به نظر می رسد ، اگر چه فرمان بردن از قوانین فوق بشری ، در ابتدا اطمینان خاطر بیشتری می بخشد ولی نهایتا آنچه که آدمی را شکوفا می کند آزادی است و انتخاب و رواداری و تکیه بر خرد و تجربه جمعی.

حتی برای کسی که این دنیا را سرابی بیش نمی داند و آخرت را سرای جاوید می داند ، شایسته تر است که زمام دنیا را به دنیا دوستان و دنیا خواهان بسپارد و همه همت خود را مصروف  ساختن آخرت خود کند، و صدق آخرت طلبی خود را برای خودش و بقیه آشکار کند.  این کاری بود که غالب عارفان کردند  و از این دنیا رستگار رفتند بدون اینکه دست در خون کسی ببرند یا مال کسی تصاحب کنند یا خاطر خود مکدر به امور دنیا کنند . حال آنکه آنان که به زور خواستند مردم را به دین و آخرت وارد کنند ، بنی امیه شدند و بنی سفیان ، خسرالدنیا والآخره.

امیرمبارزالدین و حافظ شیرازی همزمان بودند. اولی مبارز دین بود و به زور شیخ و شحنه دین را به مردم غالب می کرد و در اجرای حکم حق به تعبیر خودش افراط را بدانجا رسانده بود که دستور پوشاندن پستان گاوها را داده بود که مردان را تحریک نکند ، و می خواران را حد می زد و آنچه شرع بدو گفته بود با قساوت به اجرا می گذاشت.  دومی رند خراباتی بود و عارف حق که می گفت : آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است ..با دوستان مروت با دشمنان مدارا...هشت قرن از زمان هر دو گذشت. آن یکی ملعون مردم زمان خود بود و مدفون تاریخ شد   ، این یکی معشوق مردمان عصر خود و بعد از خود بود و جاودانه تاریخ شد. و صدای او تا عالم هست و آدم هست در گوش زمان خواهد پیچید که:

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما

شاد باشی
علی


----------------------------------
محسن
----------------------------------
سلام علی جان

قبل از اینکه به بعضی از سوال هایتان جواب بدم باید بگم که چرا جواب سوال های مرا ندادید؟! من منتظر جواب سوال هایم در ایمیل قبلی هستم ! خواهشا به آنها جواب بدهید و با متهم کردن من به انکار از جواب دادن طفره نروید .

در ضمن اگر می خواهید بحث های ما نتیجه ای داشته باشد باید بحث ما مبنایی باشد نه مصداقی یعنی شما یه مصداق بیاورید و من یه مصداق فایده ندارد . اما چون بحث را با مصداق شروع کردید اول اشکالات مصداق هایتان را جواب دهید تا بعد ببینیم مبنای شما چیست و مبنای من چیست ؟.

در مورد قتل ندا شما می فرمائید منطق من انکار است آیا اشکالات راجع به فیلم قتل ندا را شما شنیده ای ؟ من هم مثل بسیار اشخاص دیگر زمانی که فیلم را دیدم از قتل وی متاثر شدم ولی زمانی که برخی اشکالات وارد بر این موضوع را ملاحظه کردم بازهم از قتل وی متاثر شدم اما این بار به خاطر اینکه او فریب خورده بود و چون قرار بود که صرفا یک نمایش اجرا شود ولی خود او نیز خبر نداشت که توطئه ای در کار خواهد بود . او کشته شد ولی به چه قیمت ؟ به قیمت بازی خوردنش ؟ به قیمت استفاده کردن عده ای همچون آرش حجازی و ... ؟

در مورد اشکالات واضح و صد البته وارد به جریان قتل ندا چرا هنوز کسی این اشکالات را جواب نداده است ؟! شما مرا متهم به انکار واقعیات می کنید در حالیکه آن کسی که انکار می کند آرش حجازی است زمانی که به او گفتند پزشک قانونی می گوید گلوله از پشت به ندا اصابت کرده ولی آرش حجازی مصرانه گفت : خیر از جلو اصابت کرده ! شاید بگوئید خیلی خوش باور هستم ولی نظر پزشک قانونی قبل از مصاحبه آرش حجازی با بی بی سی اعلام شده بود و چه ضرورتی داشت قبل از اینکه این جنجال به پا خیزد پزشک قانونی نظری خلاف واقع بدهد ؟!

گذشته از این عاقبت قاتل ندا و اسلحه ای که ندا با آن کشته شد چه شد ؟ یعنی مردمی که شاهد قتل خانمی با آن زیبائی و مظلومیت بودند قاتل او را که شناسائی شده بود فقط کمی او را هلش دادند و کمی او را زدند و پیراهنش را در آوردند ؟!!! من اگر آنروز شاهد صحنه بودم مطمئنا قاتل او را به سزای اعمالش می رساندم ولی چطور آنهمه مردم که در آنجا حاضر بودند به گرفتن کارت او و کتک زدن جزئی او بسنده کرده اتند ؟ چرا در این مورد جواب نمی دهید ؟ آیا منطق من انکار است یا شما ؟ من تمام ابعاد قضیه را ملاحظه کردم و نگذاشتم احساساتم بر من غلبه کند و اشکالات واضح قضیه را نادیده بگیرم ! ولی شما جواب نمی دهید و من را متهم به انکار می کنید و می گذارید احساساتتان بر عقلتان غلبه کند !
خواهشا این دو سوال مرا جواب بدهید !

همانطور که خودتان فرمودید لیبرالیزم نقطه ضعفی بزرگ (منجر شدن به بی بند و باری) دارد پس باید این نقطه ضعف را از بین برد . نظر من این است که این نقطه ضعف را دین اسلام  و حتی دیگر ادیان الهی می توانند از بین ببرد . نظر شما چیست ؟

به نظر من آزادی آنچنان از اهمیتی برخوردار است که اگر آزادی شخصی سلب شود گوئی زندگی و حیات او را سلب کرده اند . این آزادی است که در افعال خوب و بد ملاک ارزشمند بودن و ضد ارزش بودن را ایجاد می کند مثلا اگر کسی را به انجام عمل خوبی اجبار کنند عمل او ارزشی ندارد و همچنین اگر او را به فعل بدی مجبور کنند عمل او ضد ارزش نیست چرا که آزادی او در انتخاب عمل سلب شده است . من هم این آزادی را قبول دارم .

اینکه فرمودید جهان آدمی جهان مطلق انگاری نیست. این مدعایی است که باید ثابت شود نه اینکه فقط شعار داد . به چه دلیل می فرمائید  خوب مطلق یا شر مطلق وجود ندارد ؟ آیا خداوند خوب مطلق و شیطان شر مطلق نیست ؟ مگر اینکه منظور شما از جهان آدمی بدون در نظر گرفتن خداوند و شیطان باشد که نتیجه اش می شود اعلامیه جهانی حقوق بشر ! این اعلامیه هیچ منشاء الهی ندارد و صرفا بر مینای عقل است آن هم عقلی که احتمال مخلوط شدنش با هوا و هوس و فرمانبردار شدنش از شیطان بسیار زیاد است . چرا که شیطان دشمن قسم خورده انسان است : به عزتت قسم (ای خدا) نمی گذارم بنده ای از بندگانت به راه راست هدایت شوند مگر انسانهای خالص شده / قرآن. آیا کسانی که این اعلامیه را نوشتند و کسانی که رای دادند وجود خوب مطلق و شر مطلق را مد نظر داشتند ؟ اگر خوب مطلق را در نظر داشتند به ادیان الهی مراجعه می کردند و مفاد اعلامیه را با ادیان الهی می سنجیدند !

شما فرمودید که : حقوق بشری که غربیان  نوشته اند پاکیزه ترین حقوقی است که می شود برای کل بشریت نوشت ! این صرفا یک ادعا است . بله اگر هر یک از ادیان یک حقوق بشر می نوشتند و با هم مقایسه می شد و بحث و بررسی می شد و نهایتا یک حقوق بشر واحد را از مجموع این حقوق بشرها ارائه می کردند می توان گفت پاکیزه ترین حقوقی است که می شود برای کل بشریت نوشت . در ضمن شما فرمودید که حقوق بشری که غربیان نوشتند ... چرا غربیان ؟ چرا شرقیان نه ؟ آیا مگر غیر از این بوده که مهد تمدن در شرق بوده است ؟ به تاریخ تمدن ویل دورانت مراجعه کنید ببینید غرب تمدن والایی داشته یا شرق؟ حالا چون غرب از نظر پیشرفت های مادی و این جهانی و صنعت و بمب اتم و ... یکه تاز میدان است باید به خود اجازه دهد که برای کل مردم جهان تصمیم گیری و آقا بالا سری کند ؟ واقعا خنده دار است ! مثل اینکه چند تا لات و اوباش باشند و یکی از بقیه جروک تر باشد و بقیه از او بترسند و او هم از ترس بقیه سوء استفاده کند به خود اجازه دهد قانون وضع کند که مثلا حق ندارید تو این محله دزدی بکنید یا حق ندارید اینجا مواد بفروشید ! اینجا منم که حرف اول و آخر را می زنم ! و بقیه هم از ترسشان به این قانون زور رای بدهند !

شما فرمودید که : مثلا بنده شیعه اثنی عشری به این باور برسم که همه حقیقت نزد من است و همه بقیه مردمان در طریق ضلالت و گمراهی هستند. آنگاه هر که درون فرقه من باشد خوبی  مطلق است و هر که بیرون باشد ساقط از مقام انسانی ! بنده اصلا اینطور فکر نمی کنم بلکه می گویم حقیقت و واقعیت یک چیز است نه اینکه همه همزمان برحق باشند و حقیقت آن است که همه دارند !! آیا این درست است  که هم الف برحق است و هم ب ؟ وهم پ و هم ت وهم .... و هم ی ؟ پس واقعیت یک چیز است و تنها یک گروه بر حق هستند و به واقعیت متصلند . تشخیص اینکه کدام گروه برحق اند بر عهده خود افراد است و کسی را نمی توان مجبور کرد که مذهب اثنی عشری را اختیار کند یا مذهب زردشت را و یا ... .

سخت در اشتباهی که گفتی : آزادی را مزاحم افکار و اندیشه هایت می دانی و نگران این هستی که اگر مردم چیزی خواستند که با آموزه های مذهبی تو جور در نیامد چکار کنی ! زمانی که شخصی به این باور رسید که راه را درست می رود دیگر نگرانی بابت خواسته های مردم که مخالف باور او باشد ندارد .

با بخشی از این جمله ات موافقم : نهایتا آنچه که آدمی را شکوفا می کند آزادی است و انتخاب و رواداری و تکیه بر خرد و تجربه جمعی . بله آزادی است که انسان را به تعالی می رساند ، آدمی را شکوفا می کند اما نه تکیه بر خرد و تجربه جمعی بلکه با تکیه بر فرامین الهی . تجربه جمعی گاهی می گوید همجنس گرائی مخالف طبیعت و فطرت انسان است ولی با گذشت زمان و غلبه نفس بر این جمع موافقت با همجنس گرائی مساوی است با احترام به آزادی اشخاص . آنهایی که این نظریه را دادند خودشان درمانده شده اند . نظریات آزادیخواها سیر نزولی دارد نه صعودی یعنی اول از احترام به آزادی های ابتدائی شروع می شود و چون مبنای الهی ندارد و مبنایش بر احساسات است رو به تمایلات نفسانی منعطف می شود ولی اگر مبنا الهی باشد سیر صعودی پیدا می کند . یعنی به سمت خدا !

فرمودید : حتی برای کسی که این دنیا را سرابی بیش نمی داند و آخرت را سرای جاوید می داند ، شایسته تر است که زمام دنیا را به دنیا دوستان و دنیا خواهان بسپارد و همه همت خود را مصروف  ساختن آخرت خود کند، و صدق آخرت طلبی خود را برای خودش و بقیه آشکار کند . مگر ما فرشته ایم و در روی زمین زندگی نمی کنیم ؟! آیا دیندار بودن یعنی اینکه به گوشه ای بخزیم و دائما سر بر سجده بگذاریم ؟! اگر زمام دنیا را به دست دنیا دوستان بسپاریم مثل این است که سوار ماشینی بشویم که راننده ماشین مست است و هر آئینه ممکن است خود و ماشین و مسافران را به ته دره بفرستد ! این چه حرفی است که شما می زنید ؟ اگر عملکرد خیلی از سیاستمداران اشتباه بوده است چطور خیلی زود شما به این نتیجه می ریسد که دین باید از سیاست جدا باشد ؟ بله دینی را از سیاستی که خیلی از مسئولین فعلی دارند  باید جدا حساب کرد چرا که خیلی از اینها برخلاف دین و به اسم دین دارند عمل میکنند و پشت دین مخفی شده اند و امثال شما به این نتیجه می رسید که دین باید از حکومت داری جدا باشد . بلکه اگر دینی در یک مملکت  و بدور از ریا و تظاهر درست اجرا شود برترین قانون حاکم بر جامعه است چرا که هر قانون باید ضمانت اجرا داشته باشد و چه بهتر که علاوه بر ضمانت اجرای این دنیایی ، ضمانت اجرای آن دنیایی هم داشته باشد .

فرمودید : حال آنکه آنان که به زور خواستند مردم را به دین و آخرت وارد کنند ، بنی امیه شدند و بنی سفیان ، خسرالدنیا والآخره دقیقا همینطور است ! در قرآن هم آمده که لا اکراه فی الدین . حالا نمی دانم شما چرا تصورت بر این است که من از آن افرادی هستم که بخواهم با زور چیزی را به کسی بقبولانم چه برسد به اجبار در پذیرفت دین ؟! البته اگر محدودیت هایی از طرف دین وجود دارد این از خاصیت هر دینی از جمله دین اسلام بوده است چرا که رسیدن به هر هدفی محدودیت هایی برای انسان بوجود می آورد و نمی توان با حقانیت بخشیدن به هر چیزی مثل لیبرالیزم و سکولاریسم  و ... وارد آن محدودیت ها شد چرا که اگر مشغول محدودیت ها شد از هدف غافل می شود .

با آنچه که گفتم هدف از خلقت من و شما و دیگر انسانها چه بوده است ؟ وسیله رسیده به آن هدف چیست ؟ آیا محدودیت هایی وجود دارد ؟ ملاک تشخیص این محدودیت ها چیست ؟ آن محدودیت ها چه هستند ؟ و ...

این سوال هایی هست که اگر جواب داده بشوند خیلی از اختلافات ما حل می شوند  البته اگر جواب بدهید نه اینکه دوباره مصداق جدیدی را عنوان کنید .

با آرزوی موفقیت برای تان در تمام مراحل زندگی

محسن
----------------------------
علی
----------------------------
محسن عزیز سلام

پاسخ دادن به سوالاتی که مطرح می کنی کار ساده ای نیست چون هر کدام از آنها برای خودشان بحث  مفصلی می طلبند ، ولی برای اینکه به آن سوال ها بی اعتنایی نکرده باشم ،  جواب مختصری می دهم و عبور می کنم تا به  بحث اصلی که به گمان من ریشه اختلافات ماست بپردازم:

سوالات تو در مورد ندا:
پرونده ندا یک پرونده جنایی است و بنده و جنابعالی بر اساس شواهد مختصری که در اختیار داریم نمی توانیم نقش قاضی و دادستان را در آن ایفا کنیم و در مورد آن نظر قاطع بدهیم، ولی هر کدام از ما بر اساس تاملات و غریزیات و شهود خود استنباطی از این داستان  داریم که الزاما حقیقت محض نیست ، اما نمایشگر نگاه ما به جهان و آدمها هست .  تو و بقیه کسانی که این قتل را برنامه ریزی آرش حجازی می دانید ،  کاسه داغتر از شده اید و از پدر و ماردر ندا هم خونخواه تر شده اید. این نشان می دهد که شما برای پدر و مادر او حرمت و حقانیت کمتری قائلید تا بسیج و صدا و سیما و نیروی انتظامی و قوه قضاییه . وجدان من ، گفته پدر و مادر و دوست و معلم و همسایه را بر گفتار تریبون رسمی ترجیح می دهد ، زیرا امکان دروغگویی کسانی را که در مظان اتهام هستند و قدرت به کرسی نشاندن دروغ خود را هم دارند ،  بیشتر می داند تا کسانی که نه قدرتی دارند و نه پشتوانه ای بجز مظلومیت خود.  در تمام دادگاه های جنایی دنیا ، بدون حضور هیئت منصفه رایی صادر نمی شود زیرا این فرض وجود دارد که نمایندگان وجدان جامعه ، راست تر می گویند تا نمایندگاه قدرت فائقه. شما این فرض را قبول ندارید ، و اگر تا قیام قیامت هم بحث کنیم ، بحثمان به جایی نمی رسد. وقتی پیش فرضهای ما یکسان نیست ، هرچه ما بگوییم و شما بگویید ، نه شما حرف ما را قبول می کنید ، نه ما. ما شهادت  بسیج و نیروی انتظامی را قبول نداریم ، شما شهادت مردم عادی را. ما وجدان قوه قضاییه را قبول نداریم ، شما وجدان اجتماع را.  از قضا این موضوع باز می گردد به همان بحث فرقه گرایی که گفتم. اگر تمام وجدان بشریت جمع شود و بگوید جای روزنامه نگار توی زندان نیست ، یاز شما هزار بهانه پیدا می کنید که بگویید هست . اگرهم بگوییم  همه این را قبول کرده اند ، احتمالا می گویید &quot;اکثرهم لا یشعرون&quot;. این نگاه ، یک نگاه فرقه گرایانه است. هر کسی با من است ، حق است ولو فقط 10% کل جامعه مسلمانان جهان باشد ، و   هرکه با من نباشد باطل است ولو 99% کل جمعیت کره زمین را تشکیل بدهد.
شما برای تبرئه رهبر فرقه خود که  پیش از قتل ندا ، در پیشگاه جهانیان و ملت ایران حکم قتل معترضین را صادر کرد و ریختن خون آنان را در صورت حضور در خیابان مباح دانست ، حاضر می شوید انگشت اتهام را به سوی همه کسان دیگر نشانه بروید ، چه آرش حجازی باشد که پزشکی است که آثار پابلو کوییلیو را ترجمه می کرده و روح او با خشونت بیگانه بوده ، چه حتی پدر و مادر ندا را.
البته سوالهایی که در این باره می پرسی سوالات معتبری است ولی تو با طرح این سوال ها ، سوال های اصلی را مغفول می گذاری که مثلا چرا پدر و مادر ندا مظنون به  آرش  حجازی نیستند و سناریوی شما و آن تئاتر خیابانی را مضحک خوانده اند؟ چرا اصلا آرش حجازی باید دست به چنین جنایتی زده باشد ؟ چرا نامزد ندا ، کاسپین ماکان ، این حرفهای شما را باور نکرده است؟ بر اساس شرعی که شما هر عرف بین المللی را در مقابل آن بی اعتبار می دانید ، وقتی قتلی صورت می گیرد ، اولیای دم هستند که تصمیم می گیرند قاتلی را مجازات یا عفو کنند ، چرا شما نظر اولیای دم را در این مورد به کلی بی اعتبار می دانید؟

و اما سوالات دیگر:

سوال:
همانطور که خودتان فرمودید لیبرالیزم نقطه ضعفی بزرگ (منجر شدن به بی بند و باری) دارد پس باید این نقطه ضعف را از بین برد . نظر من این است که این نقطه ضعف را دین اسلام  و حتی دیگر ادیان الهی می توانند از بین ببرد . نظر شما چیست ؟

جواب:

به نظر من اگر قرار باشد دینی جلوی بی بند وباری را بگیرد ، با زور  موفق به آن نخواهد شد ، همچنانکه مثال زنده آن پیش روی ما هست که حکومت مورد حمایت شما  طی سی و یک سال ترویج اندیشه های ضد لیبرالی ، کارنامه درخشانی از نظر فساد و بی بند و باری ندارد. ایران تنها حکومت جهان است که در آن حجاب اجباری است ، ولی بی حجاب ترین و بدحجاب ترین مسلمانان جهان ایرانی ها هستند. در حالی که در کشوری مثل مالزی که حجاب اجباری نیست ، نه تنها درصد بانوان مسلمان محجبه  بیشتر است بلکه حجابشان هم واقعا حجاب است.

اگر چه در یک جامعه لیبرال، کسی حق دخالت در امور شخصی دیگران را ندارد ، ولی معمولا عده کسانی که راه بی بند و باری در پیش می گیرند چنان زیاد نیست. مثلا در همین جامعه کانادا ، شما باید هفته ها چشم بیاندازی تا یک دختر یا پسر جلف پیدا کنی، در حالی که در مملکت ایران اسلامی به سختی می توان کسی را پیدا کرد که با لباس و رفتارش قصد جلب توجه و تحریک دیگران را نداشته باشد . علت اینکه در یک جامعه لیبرال ، هوا و هوس و بی بند و باری ریشه نمی دواند این است که برآورده شدن متعادل نیازهای طبیعی آدمها ، راه را بر پیدایش عقده های فردی می بندد و کمتر کسی به افراط کاری می افتد. نوشیدمنمشروبات الکلی مجاز است ، اما عده کسانی که بد مستی می کنند ، زیاد نیست. اگر ملاک ارزیابی شما از جامعه ها ی آزاد فیلمها و سریال های هالیوودی است ، بدانید که جامعه غربی درمتن و جریان خود چیزی کاملا متفاوت است.

تردیدی نیست که آموزش های معنوی ، به هر حال ، راههای جایگزینی پیش پای آدمیان در جوامع آزاد می گذارد که مثلا به جای میگساری و شهوترانی و اعتیاد ، به کارهای خیریه و خدا پسندانه رو بیاورند ، ولی در هیچ کجای تاریخ نمی توان شاهدی پیدا کرد که سخت گیری بر دنیای مردم به خاطر آخرت و معنویت جواب داده باشد ، و در آینده هم هرگز جواب نخواهد داد.


سوال:

به چه دلیل می فرمائید  خوب مطلق یا شر مطلق وجود ندارد ؟ آیا خداوند خوب مطلق و شیطان شر مطلق نیست ؟


جواب:

در عالم مجرد ذهن ، همه چیز را می توان تصور کرد. آنچه من می گویم در مورد عالم واقع است. در عالم واقع ، یک احمدی نژاد وجود دارد که همه عالم او را می شناسند. من می گویم این آدم نه خیر مطلق است و نه شر مطلق . ایضا همه آدمهای مثبت و منفی دیگر و نیز اندیشه های دیگر و فرهنگهای دیگر. خداوند و شیطان نیز وقتی از عالم تجرد وارد زندگی ما می شوند ، برای هر کدام از ما معنا و مفهوم متفاوتی دارند. ممکن است خدای مرا تو نپسندی و من نیز خدای تو را. این خدای من و تو هستند که دیگر خیر مطلق نیستند و همین خدای من و تو هستند که حاکم بر گفتار و رفتار و زندگی ما هستند نه آن خدای ذهنی مجرد. خدای مصباح یزدی می گوید&quot; دشمنان دین را باید کشت تا دین زنده گردد&quot; ، خدای آن دیگری می گوید: دشمنان دین را  باید دعا کرد تا به راه راست هدایت شوند. حکایت شیطان هم همین است . شیطان احمدی نژاد می گوید برای خوش آمد چاپلوسان و کاسه لیسان دروغ بگو که هاله نور دیده ای و بعد هم انکار کن. شیطان افسر راهنمایی می گوید برای تامین جهیزیه دخترت اشکالی ندارد رشوه بگیری. نه آن شر مطلق است نه این، و نه هیچ شیطان دیگری شر مطلق است. بیهوده نیست که مولانا می گوید:

پس بد مطلق نباشد در جهان
بد به نسبت باشد این را هم بدان

سوال:

شما فرمودید که : حقوق بشری که غربیان  نوشته اند پاکیزه ترین حقوقی است که می شود برای کل بشریت نوشت ! این صرفا یک ادعا است . بله اگر هر یک از ادیان یک حقوق بشر می نوشتند و با هم مقایسه می شد و بحث و بررسی می شد و نهایتا یک حقوق بشر واحد را از مجموع این حقوق بشرها ارائه می کردند می توان گفت پاکیزه ترین حقوقی است که می شود برای کل بشریت نوشت . در ضمن شما فرمودید که حقوق بشری که غربیان نوشتند ... چرا غربیان ؟ چرا شرقیان نه ؟ آیا مگر غیر از این بوده که مهد تمدن در شرق بوده است ؟ به تاریخ تمدن ویل دورانت مراجعه کنید ببینید غرب تمدن والایی داشته یا شرق؟

جواب:

من در باره یک اعلامیه حقوق بشر انتزاعی  صحبت نمی کنم. منظور من اعلامیه جهانی حقوق بشر است که سی ماده دارد و در سال  1948 توسط  کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل به جهانیان اعلام شده و قریب به اتفاق کشورهای جهان به مفاد آن تعهد داده اند. این اعلامیه ، از قضا ، مثل بسیاری از پدیده های مدرن دیگر نظیر صنعت الکترونیک ، اتومبیل ، فیلم ، کامپیوتر و اینترنت ، توسط غربیان به جهان معرفی شده است و منافاتی هم با فرهنگ و مذهب شرقیان ندارد. اینکه بیاییم بزنیم زیراین حقوق بشر به خاطر اینکه موقع نوشتن آن با ما مشورت نشده یا جاهایی از آن با مرام و عقیده ما نمی خواند ، مشابه این است که دست رد به سینه ماشین لباسشویی بزنیم چون آنطور که ما نمی خواهیم آب نمی کشد ، کاری که خیلی ها کردند ولی در زیر چرخ زمان له شدند و فراموش شدند.


سوال:

آیا این درست است  که هم الف برحق است و هم ب ؟ وهم پ و هم ت وهم .... و هم ی ؟

جواب:

به نظر تو امکان اینکه همه بر حق باشند وجود ندارد ، بنابراین به این نتیجه می رسی که یکی بر حق است و بقیه باطل اند ، اما معتقدی در راه تشخیص حقیقت همه آزاد اند و هر کسی باید حقیقت را خود پیدا کند. از این کلام تو بوی این ادعا به مشام می رسد که تو به مدد عقل و تحقیق ، حقیقت را یافته ای و دیگران هم اگر چنین کنند به آن دست می یابند و اگر نیابند در طریق باطل هستند و نهایتا به جهنم خداوند اندر می شوند. داشتن چنین عقیده ای فقط یک ایراد اساسی دارد و آن اینکه کسان دیگری  هم در نقطه مقابل هستند که همین کار را کرده اند و به چیز دیگری رسیده اند و حاضرند جان فدای عقیده خود کنند. اگر همه چیز به آخرت حواله شود ، اشکالی ندارد ، چون شما و آنان آنقدر از همدیگر می کشید تا یکی غالب شود و  دیگری مغلوب. در صورت غالب شدن به مقصود خود در دنیا رسیده اید و در صورت مغلوب شدن ، پاداش خود در آخرت گرفته اید. بگذریم که کار خداوند هم در این باره دشوار می شود که دو فرقه از روی اخلاص ، خود را واصل به حقیقت بدانند و جان بر سر این کار بدهند و هر دو توقع پاداش هم داشته باشند. اما اگر قرار باشد در همین دنیا ، بین این دو گروه متخاصم آشتی بر پا شود که لازم نشود همدیگر را نابود کنند و زمین را از لوث آن دیگری پاک کنند ، چه کسی با چه اندیشه ای می تواند پا در میانی کند؟ اگر امکان پا درمیانی نباشد ، نزاع تا حد مرگ ضروری است، اما اگر امکان پا در میانی باشد نشان می دهد که فراتر از آن نگاه خود حقیقت پندارانه ، نگاه دیگری هم وجود دارد و آن اینکه باز به قول حافظ:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

  و این مرا به پاسخ سوالی که پرسیده ای نزدیک می کند و آن اینکه  چیزی به نام حقیقت مطلق وجود ندارد ، و اگر هم وجود داشته باشد ، هفتاد و ملت که سهل است ، هفتاد هزار ملت هم قادر به دیدن آن نیستند. پذیرفتن همین موضوع ساده ، آدمی را از سپهر خود حقیقت پنداری پایین می کشد و راه را برای معاشرت و مدارا هموار می کند.


سوال:

آیا دیندار بودن یعنی اینکه به گوشه ای بخزیم و دائما سر بر سجده بگذاریم ؟!

جواب:

در نگاه آخرت اندیشان ، دنیا خوار و خفیف است و بازیچه ای زود گذر بیش نیست. بنابراین اگر زمام آن را به دنیا پرستان بدهند ، حتی اگر دنیای آنها را تباه کنند ، نباید غمی به دل راه دهند زیرا  در نهایت جهان فانی را باخته اند تا جهان باقی را ببرند. این جماعت از هر فرصتی استفاده می کنند تا توشه ای برای آخرت خود بیاندوزند.

در نگاه دنیا اندیشان ، آخرت سرابی بیش نیست و نباید نقد دنیا را به نسیه آخرت فروخت. بنابراین نهایت کام را از دنیا باید گرفت . این جماعت هیچ فرصتی را برای بهره بردن از این جهان از کف نمی دهند.  

این دو گروه در اندیشه  خود  تناقضی نمی یابند . یکی آخرت را فدای دنیا می کند ، دیگری دنیا را فدای  آخرت. اما  مشکل از آنجا آغاز می شود که کسی بخواهد هر دو را با هم داشته باشد و بین دنیا و آخرت او تناقض باشد. یعنی خواست دنیایی او با خواست آخرتی او تناقض داشته باشد. مثلا آموزه آخرتی اش بگوید ، مال نیاندوز و خواسته دنیوی اش بگوید بدون اندوختن مال به جایی نمی رسی. چنین دنیا و آخرتی پیداست که با یکدیگر در جنگند و هرگز در یک جا جمع نمی شوند. چنین کسانی هستند که نباید هرگزحکومت کنند ، چون نه تنها دنیای مردم بلکه آخرت مردم را هم تباه می کنند چرا که دنیای و آخرت خودشان هم با هم در جنگ است. چنین کسانی عدم توفیق خود در ساختن دنیای مردم را به آخرت حواله می دهند و عدم توفیق خود در ساختن آخرت مردم را به مشکلات دنیا نسبت می دهند. من شخصا با کسی که آخرتش با دنیای مردم در ستیز نیست مشکلی ندارم ولی به کسانی که می خواهند دنیای مردم را به خاطر آخرت خود تباه کنند ، پیشنهاد می کنم به گوشه ای بخزند و سر بر سجده خدای خود بگذارند و مردم را به حال خود بگذارند. اما کسانی که آخرتشان با دنیای خودشان و دیگران در ستیز نیست ، نیازی نمی بینند که با تیغ دین به جنگ دنیای مردم بیایند.

سوال:

نمی دانم شما چرا تصورت بر این است که من از آن افرادی هستم که بخواهم با زور چیزی را به کسی بقبولانم چه برسد به اجبار در پذیرفت دین ؟!

جواب:

صرفا به خاطر اینکه می خواهی آزادی را با دین مقید کنی و صحه بر عمل کسانی می گذاری که زندگی را بر مردم سخت گرفته اند به بهانه محافظت ازدین و مسلمانی آنان.


و اما ...............

آن بحث ریشه ای که مهمتر از همه این حرفهاست ، و من ترجیح می دهم به آن بپردازم ، و گمان می کنم ریشه اختلافات ماست این است که من انسان را محور می دانم ،  و تو چیزهای دیگر را.  اگر به صحبت های اخیر آقای احمدی نژاد هم دقت کرده باشی، تازگی ها هر کجا به لیبرالیسم فحش می دهد و تهدید می کند ؛ یکی هم نثار اومانیسم می کند ، و منظور او احتمالا همین انسان محوری است . یکی از دلایل اینکه شایق هستم به گفتگو با تو ادامه بدهم این است که اندیشه ات را به اندیشه احمدی نژاد نزدیک می بینم و علاقه مندم از عمق چنین اندیشه ای آگاه شوم. دستم از او کوتاه است  ، ولی توفیق هم صحبتی با تو را دارم و این فرصت را غنیمت می شمارم که هم محکی بر اندیشه خود زده باشم از نگاه تو ، و هم اندیشه تو را به چالش بکشم.

تفاوت عمده من و تو این است که من ، خدا و شیطان آدمها را ساخته ذهن آنها می دانم ،. یعنی حتی اگر خدا و شیطان در عالم واقع وجود داشته باشد، خدا و شیطان من و تو ساخته ذهن خود ماست. خودمان با دست خودمان یک بت ذهنی ساخته ایم و آن را می پرستیم و حساب می بریم ، و نیز یک جرثومه ذهنی ساخته ایم که از آن بترسیم و بگریزیم. این صحبت من ، انکار وجود آفریننده برای این عالم نیست ، بلکه تاکید بر این معناست که آن خدا در صورت وجود با این خدا یکی نیست ، همانگونه که خدای تورات و انجیل و قرآن ، نه تنها نامهای متفاوت دارند بلکه شخصیت های متفاوت ، حوزه های عملکرد متفاوت ، و انتظارات متفاوت دارند. از این تفاوتها نمی شود به سادگی نتیجه گرفت که خدایی و آفریدگاری وجود ندارد ، ولی می شود به سادگی نتیجه گرفت که این سه خدا یکی نیستند و بنابراین هرکدام ساخته انسانهایی متفاوت اند. البته هیچ اشکالی ندارد که آدمی با قدرت تخیل و تصور و تدبر خود صورتی از آفریدگار خود بیافریند و نقشی از او در ذهن بنشاند ، ولی اشکال دارد که چنان شیفته و فریفته این نقش شود که فراموش کند این نقش را خود او زده است.

حالا شاید بگویی و بگویند ، که این نقش را  ما خود نزده ایم بلکه پیامبران زده اند و به ما نشان داده اند، و در اصل ما به خدای آنها ایمان آورده ایم نه به خدای  ساخته خودمان. اما منی که قائل به انسان محوری هستم می گویم حتی اگر چنین باشد ، آنکه این نقش را برگزیده و از بین هزاران نقش دیگر پسندیده و بدون اکراه آن را به فضای ذهن خود آورده و او را خدای خود ساخته ،  خود آدمی بوده است. او بوده که تصویر چنین خدایی را به دیوار ذهن و ضمیر خود آویخته ، بنابراین همانگونه که ابتدا خوب و بد کرده و بهترین را انتخاب کرده ، باز هم باید به خوب و بد کردنش ادامه بدهد و به تشخیص و قضاوت خودش باز هم اعتماد کند.

و اینجاست تفاوت عمده من و تو، که من به آدمی اعتماد دارم و می گویم اگر آزادش بگذاریم ، بهترین راه را انتخاب می کند ، و تو اعتماد نداری و می گویی شیطان در کمینش نشسته است تا گمراهش کند. من می گویم کسی که یکبار خوب را بر بد ترجیح داد  و به خدا ایمان آورد، همیشه می تواند چنین کند، و تو می گویی  ، ادمی اصالتا خراب است مگر اینکه با دستور دین اصلاح شود.

دنبال مطلب را در باکس بالا بخوانید چون به دلیل تکنیکی متن از این یزرگتر در یک قسمت نشان داده نمی شود.</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازهای میهمان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="دکلمه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      تهران سلام ، شهر بزرگ جهان سلام
روز و شب تو عرصه ی پیکار ننگ و نام

شبرنگ و توسنی و سواری نمی‌‌دهی‌
بر گردنت نبست کس -ای اژدها- لگام

گو با خیال من که پرسه زند در هوای تو:
&quot; تهران نخفته -همچو تو -‌ای کبک خوش خرام&quot;

پس کوچه‌های عشق تو بیدار مانده اند
تا بشنوند غرش فریاد پشت بام

هر شب دلیری از تو به زنجیر می‌‌کشند
پس وعده می‌‌دهند به اعدام و انتقام
 
باز از دل تو شعله ی زردشت سرکشد
چون آرشی بر آماده از قلب ازدحام

هر شنبه فکر تازه و هر جمعه شرح حال
هر چارشنبه آتش و هر پنجشنبه کام

صد سال بیش رفت که رویای کشوری
داده به صد امید ، ز هر گوشه ات نظام

شیراز عشق داد و هنر داد اصفهان
کرمانیان صبوری و تبریزیان قیام

کوچندگان خانه به دوش وطن تو را
دادند قوه ، تا که توانی‌ نهاد گام

دشت حماسه زار خراسان برای تو
آورد پایداری و آموخت احتشام

نفت سیاه را به سخاوت ز عمق خاک
کردند باده ،  تا که بریزی مگر به جام

از ساحل خزر -همه- تا ساحت خلیج
هر شهر و روستا به تو کردند اهتمام

بر شهر کرد و ترک و بلوچ و عرب درود
بر شهر پارس ، شهر لر و ترکمن سلام

تهران (ما) ، تو کشور ایران زنده ای
هر خانه ات ز جلگه و دشتی دهد پیام

صد سال بیش رفت که ایران تو را شناخت
هر کس سوی تو آمد و دل با تو کرد رام

فرزند خویش زی‌ تو روان کرد مرد پیر
دل از عزیزتر از جان بکند مام

تا ساکنان کوی تو باشند عاشقان
دلدادگان روی تو باشند صبح و شأم

ای سنگ و آهنت ز گل و سبزه سبزتر
جنگل گرفته رنگ ز مرد و زن تو وام

یکپارچه شکوه بهار آیدم به چشم
بینم چون این جوانه ی سبزیت بر دوام

 هرچند عشق را نتوان بافت با سخن
هرچند شور را نتوان یافت در کلام

تهران چنین مدیحه کست- پیش از این- نگفت
گفتند نامراد و نوشتند ناتمام

یادت دگر نمی کنم الا‌ به افتخار
حرفت دگر نمی زنم الا‌ به احترام

(مهران)
      اجرای شاعر ، مهران عزیز



-----------------------------
دنباله متن پایین:

با چنین نگاهی است که من ، آدمی و آزادی او را در صدر می نشانم ، و آدم غیر آزاد را هنوز آدم کامل نمی شمارم . اگر حرمتی برای ادیان مختلف قائلم و آنها به رسمیت می شناسم به خاطر این است که هر کدام ارمغانی برای بشریت آورده اند و تجربه ای به تجارب بشر افزوده اند و چراغ راه او شده اند . اما همین ادیان ، تجارب تلخی هم آفریده اند و نقاط سیاه و تاریکی در تاریخ بشر ایجاد کرده اند. آنکس که به عبودیت آنها درآمده است خود را در معرض خطر و تاریکی آنها هم گذاشته ، ولی آنکس که آزادانه به آنها نگریسته ، جز روشنی از آنها بر نگرفته است.

من هنوز ایمانم را به بشر از دست نداده ام که بخواهم او را به زنجیر تعبد بکشم. او را آزاد و مختار می خواهم و بزرگترین خدمت به او را نه مقید کردن او به این دستور و آن دستور ، بلکه نشان دادن عاقبت این کار و آن کار می دانم. به جای اینکه دست و پای او را ببندم مبادا که در چاه و چاله بیفتد ، دست و پای او را باز می گذارم ولی چاه و چاله ها را نشانش می دهم.

با آرزوی توفیق برای تو

علی  

______________________
محسن
-----------------------------------

علی جان سلام

از اینکه هنوز با هم در ارتباطیم خرسندم .

قبل از اینکه جوابتون را بدم باید بگم که خیلی زود قضاوت کردید ! درباره نظراتت در مورد رابطه من و حکومت باید بگم که سخت در اشتباهی و اینطور نیست که من همانند یک بسیجی تندرو کل اعمال حکومت را قبول داشته باشم و انعطاف هم نداشته باشم و ارزشی برای نظر مردم قائل نباشم و نظر این آقایون را بر نظر مردم ترجیح بدم ، خیر!

کل بحث من اینه که اسلام واقعی از حکومت فعلی جدا است و این طور نیست که هر عملی (اعم از سیاسی یا مذهبی)که توسط این حکومت انجام می شود را اسلامی بدانیم چرا که صدها انتقاد به همین حکومت می باشد که خیلی از این موارد با همین اسلامی که خودشون می گن متعارض است و انسانی نمی باشد چه برسد به اسلامی ! پس فراموش نشود که در مواردی اَعمال و اِعمال نظر حکومت جدای از دین و شریعت اسلام است و این را حتی خود روحانیت قبول دارند و برخی به خاطر اینکه وصله ای به آنها زده نشود سکوت کرده اند و برخی هم امرار معاششان از این طریق گذراندنی است !

بله اگر جایگزینی برای این حکومت باشد که فقط بر مبنای اسلام و انسانیت عمل کند و با سیاست بازی پشت چهره اسلام مخفی نشوند ؛ آن یک حکومت ایده آل می باشد .

اما شما با دیدن این شرایط ، اسلام را به خاطر این افراد به لیبرال و انسان محوری ترجیح می دهید در حالیکه این یک جور لجبازی است .

اینکه هنوز به بحث کردن با شما ادامه می دهم اصلا به این خاطر نیست که بخواهم شما را موعظه کنم بلکه صرفا بخاطر این است که ثابت کنم که اسلام مظلوم واقع شده است . مسلما کارها و تندروی هایی که اوایل انقلاب به اسم اسلام و دین انجام دادند با اسلام و انسانیت مغایرت داشته و این را همه کسانی که کمی خود را از بند حزب گرایی و یا به قول شما فرقه گرایی رهانیده باشند می فهمند .

و اما ....

در مورد سوالات پیرامون قتل ندا همانطور که شما هم قبول دارید سوالات معتبری هستند و می فرمائید که سوالات اصلی را مغفول گذاشتم ! بله اون سوال ها هم بسیار مهم اند ولی چون همه به این فیلم استناد می کنند (حتی پدر و مادر ندا ) آیا می توان با وجود سوالات و اشکالات اساس و واضح به راحتی این صحنه ها را واقعی دانست ؟! علاوه بر این ، نظر پدر و مادر ندا مبنی براینکه سناریو را مضحک می دانند در صورتی صحیح است که در محل حادثه حضور داشتند نه اینکه در محل حادثه نبوده اند و مثل بقیه – بدون در نظر گرفتن سوالات اساسی و معتبر – به همین فیلم استناد می کنند . شما در این قضیه احساساتتان بر عقلتان غلبه کرده و هر چه هم با هم صحبت کنیم باز هم شما می گوئید که من حرف های بسیج و نیروی انتظامی را چشم بسته و کورکورانه قبول دارم در حالیکه من چون حقوق می خونم و با پرونده ها آشنا هستم از لحاظ قضائی و جنائی به این قضیه نگاه می کنم ولی شما مدام بنده را متهم به طرفداری کورکورانه از حکومت می کنید یا می گوئید حاضر می شوید انگشت اتهام را به سوی همه کسان دیگر نشانه بروید! آیا این انصاف است ؟ آیا با انسان محوریتان موافقت دارد؟ در حالیکه این شما هستید که از دلایل مشهود می گذرید و احساساتتان را در این قضیه دخیل داده و با عقده ای که از دست این حکومت دارید بحث را احساسی می کنید . البته می توان به مردم عادی حق داد که با داشتن عقده از حکومت بحث را احساسی کنند و به قول معروف کیلوئی حرف بزنند اما شما چرا ؟ شمایی که با مبانی استدلال و منطق آشنا هستید ! شمایی با بازی سیاست آشنا هستید دیگر چرا ؟

من دقیقا با نظر شما موافقم که اگر قرار باشد دینی جلوی بی بند وباری را بگیرد ، با زور موفق به آن نخواهد شد ! ولی مصداقی که می آورید ربطی به مدعایتان ندارد چرا که شما از میان این همه کشورهای لیبرالی فقط کانادا را نام می برید اما از طرف دیگر ایتالیا و آلمان و حتی ترکیه را فراموش می کنید که چه آمار بالایی از بی بند و باری را یدک می کشند ! بله اگر وضعیت تمام و یا اکثریت کشورهای لیبرالی همانند کانادا بود می توان مدعای شما را قبول کرد . البته باید یک چیز دیگر را هم مد نظر گرفت و اون هم تعریف و مصادیق جرم است یعنی بسیاری اعمالی که در دین ما جرم است و برای آن مجازات مشخص شده است  در بسیاری از این کشورها جرم نمی باشد و مسلما کمی آمار جرایم بالا و پائین می شود . مثلا روسپی گری در برخی از این کشورها آزاد است ولی در دین ما آزاد نمی باشد و مثلا اگر کسی خواست غریزه شهوتش را ارضاء کند خیلی راحت می تواند و در نتیجه آمار زنا پائین می آید ! یا مثلا همجنس بازی ! یعنی با مجاز کردن یک جرمی ، جرائم دیگر کاهش می یابد . در حالیکه در فرض فوق در اسلام عقد موقت پیش بینی شده البته بماند  که امروزه اگر کسی صیغه کرد در پیش مردم از یک فرد زناکار بدتر است ! یا مثلا جرم ربا اصلا در این کشورها موضوعیت ندارد و ...  .

ببینید من دقیقا نظر شما را دارم که : در هیچ کجای تاریخ نمی توان شاهدی پیدا کرد که سخت گیری بر دنیای مردم به خاطر آخرت و معنویت جواب داده باشد ، و در آینده هم هرگز جواب نخواهد داد. در تائید حرف شما باید بگم که مثلا رضاخان نتوانست به زور حجاب از سر زنان ایرانی بر دارد در مقابل هم گرو ه های تندرو نتوانستند از بی حجابی یا بد حجابی زنان جلوگیری کنند .

درمورد حقوق بشر باید بگم که علت اینکه بنده با آن درگیرم بخاطر این است که بر اساس فردگرائی و انسان محوری بنا شده است نه  به خاطر اینکه موقع نوشتن آن با ما مشورت نشده !!

فرمودید که ادعای بنده این است که به مدد عقل و تحقیق به حقیقت رسیده ام و  دیگران هم اگر چنین کنند به آن دست می یابند و اگر نیابند در طریق باطل هستند و نهایتا به جهنم خداوند اندر می شوند. داشتن چنین عقیده ای فقط یک ایراد اساسی دارد و آن اینکه کسان دیگری  هم در نقطه مقابل هستند که همین کار را کرده اند و به چیز دیگری رسیده اند و حاضرند جان فدای عقیده خود کنند ! جالبه شما خود می برید و می دوزید ! از طرف من هم نتیجه می گیرید؟! کی گفته اگر کسی تلاش کند و بعد به حقیقت نرسید به جهنم روانه می شود ؟ اینکه با عدل خدا و قرآنی که نازل کرده در تعارض است ؟! در قرآن آمده که لیس للانسان الا ما سعی ! نیست برای انسان مگر آنچه را تلاش کرده است . در خود دین هم هست که اگر در احکام شرعی برای رسیدن به حکم واقعی تلاش کردی ولی به نتیجه نرسیدی معذور هستی ! در غیر این صورت این با عدالت و حکمت خدا تعارض پیدا می کند . از طرف دیگر احادیث بسیاری داریم بر تائید همین مطلب ولی شما بدون اینکه بدانید مدعی و دلیل من چیست سوار بر مَرکَب جهل و خود بزرگ بینی شده اید و این و آن را متهم می کنید ! من از نزدیک با عقائد و نظرات مذهبی های عالِم ( به قول شما آخوندها) آشنا هستم و این طور نیست که شما می فرمائید. همانطور که گفتم بسیاری از احکام دین هست که حکومت فعلی برخلاف آنرا انجام می دهد و به اسم اسلام تمامش می کند کاری به درست بودن و اشتباه بودن احکام دین ندارم ولی مثلا از یک طرف تمام مراجع می گویند موسیقی فلان حرام است ولی از طرف دیگرصدا و سیما کار خودش را می کند و دقیقا مصداق موسیقی حرام را پخش می کند یا مثلا بحث حجاب ولی صدا و سیما دقیقا آرایش زنانی را نشان می دهد که هیچ روحانی آزادمردی - که رضایت خدا برایش مهم است نه رضایت مافوقش یا مسئولین - نظرش موافق این رفتار صدا و سیما نیست . و یا بحث ربا و  یا .....    . و این نشان می دهد که سیاستی که در پیش گرفته اند از نظر من شیعه اثنی عشری معارض با دین است و باید این سیاست از دین جدا باشد !

در مورد اینکه فرمودید : در نگاه آخرت اندیشان ، دنیا خوار و خفیف است و بازیچه ای زود گذر بیش نیست. بنابراین اگر زمام آن را به دنیا پرستان بدهند ، حتی اگر دنیای آنها را تباه کنند ، نباید غمی به دل راه دهند زیرا  در نهایت جهان فانی را باخته اند تا جهان باقی را ببرند. این جماعت از هر فرصتی استفاده می کنند تا توشه ای برای آخرت خود بیاندوزند.

در نگاه دنیا اندیشان ، آخرت سرابی بیش نیست و نباید نقد دنیا را به نسیه آخرت فروخت. بنابراین نهایت کام را از دنیا باید گرفت . این جماعت هیچ فرصتی را برای بهره بردن از این جهان از کف نمی دهند.

باید بگم که دوباره از طرف آخرت اندیشان نتیجه گیری کردید!!!! اینکه نظرشان در مورد دنیا خوار و خفیف بودن آن است به خاطر این است که مبادا دل به آن ببندی و از آخرت غافل شوی و در نتیجه زندگی جاوید را در قرب خداوند و دوستان او از دست بدهی! بلکه آخرت اندیشان دنیا را مزرعه آخرت می پندارند یعنی هرچه در این دنیا کاشتی در آن دنیا برداشت می کنی :

مـزرع سبز فلـک دیـدم و داس مه نو

یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

حال اگر اختیار این مزرعه را با اختیار به کسی که مانع رسیدن محصول و باعث خرابیش می شود بسپاریم چه می شود ؟! ولی اگر بدون اراده و اختیار دنیا به دست دنیا پرستان بیفتد حرف شما درست است و ، نباید غمی به دل راه دهند زیرا  در نهایت جهان فانی را باخته اند( بهتر است بگوئیم عطایش را به لقایش بخشیدند) تا جهان باقی را ببرند. ولی اقتضای عقل ایجاب می کند که تا می شود نباید افسار دنیا را به دست دنیا پرستان داد .

در مورد جوابی که به سوالم (نمی دانم شما چرا تصورت بر این است که من از آن افرادی هستم که بخواهم با زور چیزی را به کسی بقبولانم چه برسد به اجبار در پذیرفت دین ؟!) دادید که :

صرفا به خاطر اینکه می خواهی آزادی را با دین مقید کنی و صحه بر عمل کسانی می گذاری که زندگی را بر مردم سخت گرفته اند به بهانه محافظت ازدین و مسلمانی آنان.

باید بگم که : دوباره زود قضاوت کردید و تهمت زدید .

اگر من آزادی را با دین قید می زنم به خاطر این است که :

1.      آزادی نیازمند قیدیت و محدودیت است تا به بی بند و باری و افراط کشیده نشود  2

2.      و چرا با دین ؟ زیرا دینی که واقعا از طرف خدا آمده باشد و برای سعادت دنیوی و اخروی برنامه داشته باشد مسلما و با هر عقل قاصری ، در اولویت اول است .

و علت اینکه با برخی مواد اعلامیه حقوق بشر مخالفم این است که اعلامیه آزادی را توسط عقل و انسان محوری - که خود خالی از اشتباهات بزرگ نیست و پشتوانه اخروی ندارد - محدود کرده اند و دین و صاحب آن – خدا – را فراموش کرده اند . و مسلما چون مبنای اعلامیه اصالت فرد است منجر به بی بند و باری و یا حداقل مبارزه با دین خواهد شد .

شما در مورد بنده فرمودید : هر کسی با من است ، حق است ولو فقط 10% کل جامعه مسلمانان جهان باشد ، و   هرکه با من نباشد باطل است ولو 99% کل جمعیت کره زمین را تشکیل بدهد ! چرا شما راه تهمت و اتهام را پیش گرفته اید ؟ شما حداقل مرام بحث کردن را حفظ کنید و از تهمت زدن و وصله زدن به بنده دوری کنید تا بتوان با هم کمی صحبت کنیم ولی همچنان به تهمت زدن ادامه می دهید ! مَثَل شما  مَثَل همون بسیجی داغ و تندرو هست ولی در جبهه مقابل ! شما تصور می کنید ( بهتره بگم توهم می کنید ) که من عضو گروهی هستم و مجبورم در برخی موارد انسانیت و آزادگی ام را نادیده بگیرم و با این توهم نتایجی از جانب من می گیرید ! در حالیکه من عضو هیچ گروهی نیستم و به انسانیت و آزادگی خودم احترام می گذارم ولی باز هم شما قبول نمی کنید مثلا در جائی دیگرمی گوئید که من مثل احمدی نژاد فکر می کنم ! شما ظاهرا دچار خودبزرگ بینی شده اید و فکر می کنید که همه چیز را می فهمید ! ( همون عیب و آفت بزرگ انسان محوری !) همانطور که در جبهه مقابل شما هم کسانی هستند که مثل شما این عیب بزرگ را دارند و اگر شخصی حرفی خلاف عقیده شان زد او را متهم به انواع گناه و صفت و حزب و ... می کنند . پس شما هم که ادعای لیبرالیزمی می کنید در بند و زنجیر این عیب بزرگ گرفتارید . با این وجود چطور انسانی که همچون شما یا یک بسیجی یا خود من کامل نمی باشد و براحتی مباحث را با هم خلط می کند و دیگران را به چیزهایی که معلوم نیست واقعیت داشته باشد متهم می کند را محور قرار می دهید ؟

اصلا بگذارید در مورد اختلاف اصلی مان صحبت کنیم !

شما فرمودید که انسان را محور قرار می دهید پس جایگاه خدا (همون آفریننده حکیمِ ما) کجاست ؟ مثل اینکه زمین را مرکز جهان قرار دهیم ! پس جایگاه خورشید کجاست ؟! اگر این طور باشد تصور کنید کل منظومه و به تبع آن کهکشان و به تبع آن کیهان نظمش بهم می خورد !

فرمودید : اینجاست تفاوت عمده من و تو، که من به آدمی اعتماد دارم و می گویم اگر آزادش بگذاریم ، بهترین راه را انتخاب می کند ، و تو اعتماد نداری و می گویی شیطان در کمینش نشسته است تا گمراهش کند .

درست است که باید انسان را آزاد بگذاریم تا بهترین راه را پیدا کند ولی چراغهایی باید مسیر او را روشن کند .

گویا اصلا عقیده به وجود شیطان نداری و باور نداری که این شیطان است که قصد گمراهی انسان را دارد و الا علت این همه کج روی در انسان ها چیست ؟

من ملک بودم وفردوس برین جایم بود

آدم آورد در ایــن دیــر خـراب آبــادم

 شاید بگوئی این نفس انسان است جواب این است که بله ولی نفس وسیله است و اگر شیطان از این وسیله استفاده کند آدمی را به بیراهه می کشاند ! ولی اگر در خدمت بندگی به کار آید سعادت در دنیا و آخرت را به همراه دارد .

فرمودید :  من می گویم کسی که یکبار خوب را بر بد ترجیح داد  و به خدا ایمان آورد، همیشه می تواند چنین کند، و تو می گویی  ، ادمی اصالتا خراب است مگر اینکه با دستور دین اصلاح شود.

از کجا و بر چه اساسی می گوئید همیشه می تواند چنین کند ؟ علاوه بر این شما آن روی سکه را فراموش کردید که اگر کسی یکبار بد را بر خوب ترجیح داد نیز همینطور است ؟ یعنی مهم همان دفعه اول است که اگر خوب را بر بد ترجیح داد آن انسان خوبی است و اگر بد را بر خوب ترجیح داد انسان بدی است !

در ضمن این تهمت زدن شما گوئی پایانی ندارد ؟! من بر اساس دین هیچگاه عقیده بر این ندارم که  آدمی اصالتا خراب است مگر اینکه با دستور دین اصلاح شود ! در حالیکه در قرآن در مورد خلقت انسان ملائکه به خداوند تبریک گفتند :

تبارک الله احسن الخالقین

پس شما چطور از طرف من نتیجه گیری می کنید و اتهام پشت اتهام می زنید ؟! از آن موقع که با هم شروع کردیم به بحث کردن شما مرتباً توهماتی که نسبت به من دارید را عنوان کردید که من فلانم ، من فرقه گرا هستم و مرا به تندروی متهم می کنید در حالیکه شما در مباحثمون تندروی می کنید . اگر می خواهید به نتیجه ای برسیم و همدیگر را درک کنیم باید از این تندروی ها دست بردارید .

 

دوستدار شما

محسن 



   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آواز میهمان - سوگند به خون همرهانم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2010/02/post_192.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2010:/blogs/songsdaily//1.1723</id>
   
   <published>2010-02-03T02:06:41Z</published>
   <updated>2010-02-07T21:27:47Z</updated>
   
   <summary>این آواز جمعی به شدت به دلم نشست ، نوتش رُ درآوردم که خودم بخونمش ولی دیدم اجرای جمعیش خیلی بهتره ، برای همین خودش رُ گذاشتم. این آوازیه که خیلی جاها میشه خوند ، توی تجمع ها ، توی سفرهای دسته جمعی ، توی شب شعر ها  ، و حتی در خلوت تنهایی و اگه گذارمون افتاد توی خود زندان.

چند روز پیش در یک نامه دوستانه از دوستانم خواستم که در مقابل اعدام این دو جوان ساکت نشینن ، و دوستی این را در جواب برام فرستاد. خیلی برام امید بخش و آرامش دهنده بود ، چرا که وقتی یک هنرمند از ته وجودش میگه: &quot;سوگند به خون همرهانم ، سوگند به اشک مادران، هرگز به تیغشان نمیرد ، فریاد جاودانمان&quot; نشانه اینه که هزاران نفر این رُ در دل خودشون میگن ولی ابزار اینجوری ندارند که ابراز کنند.  برای همین قدری خیالم راحت تر شد که همه بر این پیمان هستند که از راه رفته بر نگردند.

وقتی این همه هنرمند توی میدون هستند و با ابزار های مختلف دارن فریاد میزنن ، باید ایمان بیاریم که دیگه این چیزها باور عمومی شده اند ، و هر چه که حکومت با زور و تهدید و فشار می خواد  صداها را در گلو خفه کنه درست بر ضد خودش کار می کنه. هرچی بیشتر اذیت کنن و بیشتر  بگیرن و ببندن ، عمرشون رُ کوتاهتر کرده ن.

اگر هیچ گواه دیگری بر حقانیت این ملت به پا خاسته نباشد ، 
همین انبوه شعرها و موسیقی های از جان برخاسته که در این روزها از ضمیر هنرمندان جوشیده ، گواه صداقت و حقانیت  مردم ستمدیده ماست . به زر و زور و تزویر می شود هزار کار کرد ، ولی دریغ که بشود یک شعر دلنشین سرود یا 
یک موسیقی اثرگذار آفرید 


این هم کلیپی که براش ساخته اند:





بعد از نوشت :


 کلیپ زیر را هم دوست عزیزی در ایران با استفاده از طرح های کشیده شده  توسط هنرمندان سبز ،  برای آواز
&quot;از قفس آزاد&quot; ساخته است:





</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازهای میهمان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      این نامه را برایت ، از پشت میله های سرد
با رنگ سبز جان نوشتم تا روید خنده ها ز درد
چون روز دیگر آید ، خاکم جان سبزه هاست
خورشید جاودان آزادی ، نور آسمان ماست

سوگند به خون همرهانم ، سوگند به اشک مادران
هرگز به تیغشان نمیرد ، فریاد جاودانمان

دلتنگ با تو بودن ، با ناله های شب قرین
تنها گناهمان سکوت سبزی بود در جواب کین
جسم و جان بی پناهم ، آماج تیر کافران
آرام و  سربلندم و می بالم  بر انتخابمان

سوگند به این ستاره باران، سوگند به شورعاشقان
از راه رفته بر نگردم ، تا روز کوچ جاودان

سوگند به خون همرهانم ، سوگند به اشک مادران
هرگز به تیغشان نمیرد ، فریاد جاودانمان

(آرمان آزاد)

      <![CDATA[آوازی در سل مینور . کاری از آرمان آزاد که نمیدانم کیست.

<?php showvsingerlink("http://songsdaily.com/songsdaily/songs/mus/sogand.myr") ?>
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>زینهمه یک تن توانی آفرید ؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2010/01/post_191.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2010:/blogs/songsdaily//1.1722</id>
   
   <published>2010-01-29T04:55:31Z</published>
   <updated>2010-01-29T05:58:05Z</updated>
   
   <summary>
کاری که حاکمان ایران می کنند  شبیه کاری است که گروگان گیرهای داخل عراق می کردند. عده ای غربی یا کسانی که با غربی ها همکاری کرده بودند را از کوچه خیابان می دزدیدند ، پای دوربین می گذاشتند و بعد گردنشان را گوش تا گوش در مقابل چشمان ناباور میلیونها انسان می بریدند تا رعب و وحشت در دل مردم ایجاد کنند که مبادا کسی با غربی ها همکاری کند . آنها هم زیر پرچم اسلام و با نام الله می کردند  ، درست مانند حاکمان ما.  برای آنان کافی بود که تو به یک غربی سلام کرده باشی تا از تو همچون طعمه قربانی استفاده کنند برای ارعاب دیگران ، و برای اینها هم کافی است که تو از کنار انجمن پادشاهی و سازمان مجاهدین و کومله رد شده باشی تا تو را بر دار کشند و درس عبرت بقیه کنند.


این تشابه رفتار بین این دو گروه اگر چه دردناک و استخوان سوز است ، ولی نویدبخش نیز هست چرا که اینها هم به زودی به سرنوشت دوستان خود دچار می شوند ، از همه جا مانده  و از همه جا رانده ، سرگشته بیابانهای یمن و افغانستان.


</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="بیات ترک" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[از چه زینسان بی دریغ از اهل خاک
چون پلیدان می ستانی جان ِ پاک؟
از چه می گیری زمردم بی وداد 
آنچه را نتوان به آنان باز داد ؟
آنهمه کشتی به بیداد ِ عسس
می توانی زنده کردن یک مگس؟
چون مَدد در زنده کردن نیستت
این وَلع در جان گرفتن چیستت؟
جان انسانی مقدّس چون خداست
وین سخن را قصّهء خلقت گواست
کشته ای و می زنی هل من مزید
زینهمه یک تن توانی آفرید ؟

(<a href="http://msahar.blogspot.com">م.سحر</a>)]]>
      مثنوی بیات ترک (حول و حوش پرده لا)


   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ندای درخت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2010/01/post_190.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2010:/blogs/songsdaily//1.1721</id>
   
   <published>2010-01-23T21:19:32Z</published>
   <updated>2010-01-23T21:54:44Z</updated>
   
   <summary>
مهران عزیز این شعر را به  مناسبت روز تولد ندا سروده است . او در این شعر خود را به جای یک درخت می گذارد و تصاویری می آفریند که جدا  یگانه اند: بشارت بارانی که پنجه اش همچون پنجه یک نوازنده بر ساز ، شورانگیز و زندگی ساز است ، قطره های آبی که زیر پوست او هریک قصه ای از زایش و رویش دارند ، آسمانی که  سبزیش را از او و پیکر زمینی اش وام می گیرد ، برگ هایی که هرکدام پر پرواز می شوند، نغمه بلبلان که چون  بوسه گونه او را می نوازد و شور آواز می  آفریند ، دارهایی که چون درخت می رویند و از خفت به عزت می رسند ، و سرانجام نقش نام عاشقی بر پیکره او که برایش غرور و افتخار می آفریند.


آری ندا و اشکان و سهراب و کیانوش و همه عاشقان دیگر ، بر تن ما نقشی کنده اند که به روزگاران نمی رود، و فردا که در صحنه باغ اعجاز می شود ، مایه غرور و افتخار و سرافرازی  همه ماست.</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="سه گاه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      فردا که باغ صحنه ی اعجاز می شود
دلها به ذوق قامت من باز می شود

وقتی که بانگ تندر و ابر سیه گذشت
باران چو پنجه بر بدن ساز می شود

هر جا به زیر پوست ما قطره های آب
پیغام قصه ای است که آغاز می شود

تا آسمان چو آینه سبز از زمین شود
هر برگ بر تنم پر پرواز می شود

بر گونه ام چو بوسه هیاهوی بلبلان
سرمشق درس دسته ی آواز می شود

این دارها شکوفه می زند و برگ می دهد
بر هر سریر و مرتبه ممتاز می شود

از عاشقی که بر تن من یادگار کند
یک جنگل از غرور سرافراز می شود

(مهران)
      آوازی در سه گاه.

   </content>
</entry>
<entry>
   <title>از قفس آزاد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2010/01/post_189.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2010:/blogs/songsdaily//1.1719</id>
   
   <published>2010-01-05T20:18:24Z</published>
   <updated>2010-02-14T06:25:56Z</updated>
   
   <summary>ضمیمه آواز امروز ، پیغامی می گذارم برای امام جور ، و همه اصحاب و یارانش:


بکشید ما را ، 
از شر وجودتان رها می شویم و به آرامش جاویدان می رسیم.
عزیزانمان را بکشید ، 
با یاد و خونشان که همرزمانی توانا و آسیب ناپذیر اند به مصاف تان می آییم و آنقدر می جنگیم تا از شر وجودتان خلاص 
شویم.
بزنید ما را و مجروح و آزرده مان کنید ، 
با زخم هایمان که امید التیام فراموششان نمی شود ، آنقدر می مانیم تا عا قبت از شر وجودتان خلاص شویم.


به بند و زندانمان بیفکنید ،
 با دوست خوبمان &quot;امید آزادی&quot; ، هم سلول می نشینیم  تا روزی که از شرتان خلاص شویم.

ما را و عزیزانمان را بکشید یا نکشید ، روح و جسممان را زخمی بکنید یا نکنید ، در بندمان بیاندازید یا نیاندازید ، عاقبت از شر شما خلاص می شویم . 

ماییم و امید و عشق و پاکبازی و دوستی ، و 
 شمایید هم نشینان جاوید ترس و یاس و نفرت و دشمنی ، و شری که هرگز از آن رها نخواهید شد، که  ناموس این سپهر دوار این است که هر کس ذره ای نیکی کند ، آن را ببیند ، و هر کس ذره ای بدی کند او نیز آن را بیند.

اگر خوبی شما قتل و جرح و سرکوب و شکنجه و زندان است ، آن را دیده اید و باز خواهید دید ، و اگر بدی ما آزادگی  و عشق و شادی و همیاری است  ، آنرا هر روز دیده و باز هم خواهیم دید، چه در پای طناب دار ، چه در داغ یک عزیز ، چه در زیر شکنجه شما ، چه در گوشه زندان.

زهی برندگانی که ما هستیم و بازندگانی که شما.


----------------------------------------------
 کلیپ زیر را هم دوست عزیزی در ایران با استفاده از طرح های کشیده شده  توسط هنرمندان سبز ،  برای این آواز ساخته است:





</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="بیات اصفهان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="تصنیف های خود ساخته" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      پر گشا ای مرغ ، بر نسیم  * باد
راه باید جست ، بی توشه و بی زاد
از قفس آزاد ، از قفس آزاد

هر فسرده آبرویی، آبرومند از تو شد
هر دل بی آرزویی ، آرزومند از تو شد
سبز باید سبز ، شاد باید شاد
بی توشه و بی زاد ، از قفس آزاد

بر امام خفته بر سنجاب ** ، می پریشد خواب
بر بسیج مرگ ، آن زخون سیراب
حلقه زد گرداب

حلقه ها شد تنگ، گوشها بر زنگ
تا که شوید خون ، تا که جوید جنگ
تا چه گوید عشق ، تا چه روید رنگ

سبز باید سبز ، شاد باید شاد
می کشم فریاد ، داد از این بیداد ، از قفس آزاد

(مهران)

* نسیم : بو
** خفته بر سنجاب : خفته بر پوست سنجاب. کنایه ای  است از راحت طلبی و بی خبری.


      <![CDATA[تصنیف خود ساخته ای در اصفهان و شور. اجرا در حول و حوالی اصفهان سی بمل.

*این تصنیف را بازخوانی کرده ام. یک جاهایی از اجرای قبلی خیلی به  دلم نمی نشست.


<?php showvsingerlink("http://songsdaily.com/songsdaily/songs/mus/par_goshaa_ey_morgh.myr") ?>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>احمد ای احمد زيدآبادی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/12/post_188.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1718</id>
   
   <published>2009-12-25T20:10:24Z</published>
   <updated>2009-12-26T00:17:44Z</updated>
   
   <summary>
همزمان شدن این آواز با روز میلاد مسیح ، کاملا تصادفی بود ، ولی وقتی شروع کردم بنویسم که یکی از ملاک های حقانیت  هر حکومتی این است که ببینیم چه کسانی را در زندان خود دارد ، و بگویم هر کس احمد زیدآبادی را در بند خود دارد ، بی تردید نه تنها از نظر سیاسی در موضع باطل است بلکه از نظر انسانی نیز در پست ترین درجات است ، دیدم که از قضا صاحب این روز که برای بیلیون ها انسان ، مقدسترین روز است ، خود بهترین شاهد این گفته است . کسی که مسیح را در زندان خود داشت باطل ترین باطل ها بود چرا که مسیح سخنی جز عشق و برادری بر زبان نیاورد ، و بی تردید کسی که احمد را در زندان خود دارد  ، باطل ترین باطل هاست  چرا که احمد سخنی جز دوستی و مدرا و عشق و عدالت بر زبان نیاورد، و دشمنان او نیز این نکته را به خوبی می دانند همچنانکه دشمنان مسیح می دانستند.

نزدیک شش ماه است که این مسیح سپهر روزنامه نگاری را از عزیزترین محبوب اش یعنی آزادی ، محروم کرده اند ، و برای او حکم محرومیت  دایم العمر هم بریده اند. زهی بی شرمی! زهی سقوط از درجات انسانی! و زهی خیال باطل. ! اگر کسی توانست مسیح را با به صلیب کشیدن از زندگی محروم کند ، احمد را  هم می تواند با زندان و تبعید ، از آزادی و آزادگی محروم کند. آنگونه که صلیب ، زادگاه مسیح شد ، زندان هم  ، زادگاه احمد است.  آنگونه که آن صلیب ، سخنان مسیح را کلامی مقدس نمود که قرن ها از پی قرن مردم بخوانند و بشنوند و بر قلب و دیده بنهند ، این زندان هم  از  کلام احمد که آبی بود زلال و گوارا از سرچشمه های نور و انسانیت ، کلام مقدسی خواهد ساخت که مایه برکت نسلهای این سرزمین باشد .

با سپاس فراوان از استاد سخن ، هادی خرسندی ، که  گمان نمی کنم پیش از این شعری در مدح کسی گفته باشد ، ولی با  سرودن این شعر دلهای بسیاری را تسلا بخشید ، و سبب شد من هم اندکی از دین خود را به این عزیز نازنین که بسیار دوستش می دارم ، ادا کنم.

احمد جان ، به چشم می بینم آزادی تو و آزادی این خلق بیشمار را  ، و تو را  و یاران اهورایی در بندت را که بر شانه های مواج  این خلق بزرگ روان می شوید  ، به سوی دشتهای سبز و پر نشاط صلح و آزادی. زود باد آن روز !
</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="تصنیف های خود ساخته" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ماهور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[احمد ای احمد زيدآبادی ...ای قلمدار ره آزادی
ای دلت پاکتر از آئينه ...ای ترا سنگ وطن بر سينه
نام تو شهره شده با نيکی..روشنی‌ياب در اين تاريکی
احمد ای احمد زيدآبادی..ظاهراً گرچه به بند افتادی؛
ليک آزادگی‌ات آزاد است..همچنان پاپی استبداد است
تا که والائی افکار تو هست..دشمن است آن که گرفتار تو هست
دشمن است آنکه ز انديشه‌ی بد..شد گرفتار تو در حبس ابد!
باز تو هستی و لطف قلمت...که به ما جان بدهد هر کلمه‌ت!
ملت ما به تو مديون شده است...دلش از غصه‌ی تو خون شده است
احمد ای احمد زيدآبادی..مخلص نام بزرگت، هادی 

( برگزیده ای از<a href="http://news.gooya.com/columnists/archives/096944.php"> شعر بلند هادی خرسندی</a>)]]>
      تصنیف خود ساخته ای در ماهور.(حول و حوالی ماهور  دو)


   </content>
</entry>
<entry>
   <title>امید من که منتظری بود بر رهی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/12/post_187.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1717</id>
   
   <published>2009-12-22T19:12:43Z</published>
   <updated>2009-12-23T05:45:30Z</updated>
   
   <summary>ذهن شاعر ، جهان عجیبی است که در آن کلمات ، معجزه آمیز به هم می آمیزند و تصاویر و مضامین به گونه ای شگرف در هم می آمیزند، آمیزشی  که نظیر آن  در هیچ جهان دیگری پیدا نمی شود. تمام کلماتی که در این شعر مهران به کار رفته اند ، با هم ارتباط درونی دارند و کشف این ارتباط هاست که دوباره خواندن این شعر را لذت بخش می کند. البته از صنعتی که در آن به کار رفته نباید غافل شد ، که خواننده آگاه به خوبی می داند شاعر مرادش چه بوده ولی شاعر می تواند به راحتی کتمان کند. البته یقین دارم شاعر قصد کتمان آن چه که گفته را ندارد ، ولی با این کار ، شعر خود را از محدوده یک شخص خاص فراتر برده است و آن را همگانی کرده است. در بعد شخصی  ، کسی شک نمی کند که در ستایش آن آزاده از دست رفته است ، و در بعد فرا شخصی ،  همه اش در باره &quot;امید&quot; است.


اما ....

در باره آقای منتظری، همه گفته اند و نیکو گفته اند و باید هم بگویند و تا تاریخ هست ذکر خیر او خواهند گفت. یکی او را تاریخ ساز خواند ، دیگری اسطوره ، این یکی الگوی آزادگی ، آن  دیگری طراز مسلمانی ، و همه راست گفتند. 

اما چه شد که منتظری از درون یک نظام سفاک و بی اعتبار بیرون آمد ولی اینچنین اعتبار یافت؟ بر شمردن این دلایل درس عبرتی خواهد بود برای همه ما:
اولا صادق بود . با خودش صادق بود و با بقیه نیز هم. صداقت  اگر چه بی هزینه نیست  ، ولی عاقبت  خرجش را در می آورد ، در حالیکه دروغ اگر چه منافعی به دنبال دارد ، دست آخر همه را به باد می دهد. صداقت یعنی یکپارچگی درونی ، که زاینده قدرت نفس است ، در حالیکه دروغ ، دوپارچگی و چندپارچگی درونی است و عاقبت جسم و جان صاحبش را تباه می کند.  

دوما  &quot;انسان دوست&quot; بود. انسان دوستی ، گوهر کمیابی است که در همه یافت نمی شود. چطور ممکن است انسان رقبای خودش را دوست داشته باشد؟ چطور ممکن است  انسان دشمنان خودش را دوست باشد ، در حالی که همه همنوع او هستند؟ غریزه طبیعی و ویژگی غالب حیوانی انسان حکم  نمی کند که به طور کلی &quot;انسان دوست&quot; باشد. از این رو انسان دوستی گوهر کمیابی است.  یک انسان عادی چه دلیلی دارد غذا و پوشاک و امکاناتی که خودش از آن لذت می برد را به انسان دیگری بدهد؟ به خاطر غیر نرمال بودن چنین پدیده ای ،  فقط عده اندکی از انسانها به چنین مقامی نایل می شوند. اینکه ریشه های این پدیده چه هستند ، خود احتیاج به بحث مفصلی دارد ، ولی به شهادت همه ، منتظری ، &quot;انسان دوست&quot; بود ، مستقل از اینکه آن انسان از چه شهر و دیار و دین و مذهب و قوم و قبیله ای بوده باشد. &quot;انسان دوستی&quot; اگرچه کمیاب است ، ولی مورد احترام آدم هاست. هیچ کس حاضر نیست مانند مادر ترزا و آلبرت شوایتزر زندگی کند ، ولی همه آنها را ستایش می کنند.

سومین منبع اعتبار آقای منتظری ، شجاعت او بود . شجاعت در نظر و شجاعت در عمل. شجاعت نظری او باعث شد بسیاری از مرزهایی را که همقطاران او از نزدیک شدن به آن هم می هراسند ، دربنوردد، و یا وارد میدان هایی بشود که دیگران جرات ورود به آن را نداشتند.  شجاعتی که ریشه در مبارزات طولانی و زندان و تبعید های مکرر او داشت.  ترس آیت الله از مرگ و شکنجه و تنهایی و غربت ریخته بود ، از این رو چیزی جلو دار او نبود تا سخن حقی را که به آن قائل بود را به زبان آورد. این شجاعت او در بازگو کردن مشکلات مردم و ایستادگی در مقابل ستمهایی که بر مردم می رفت ، باعث شد که نزد مردم اعتباری عظیم بدست آورد.

جالب این است که این هر سه ویژگی ، وقتی با قدرت عجین می شوند همه از بین می روند ، چون انسان دوستی از کار می افتد  ، صداقت قربانی می شود ، وترس از دست دادن قدرت ، شجاعت را  نیز نابود می کند. اما از ملکات آن انسان آزاده این بود که آن سه گوهر کمیاب او قربانی قدرت نشد ، و همین سبب شد از جانب مردم ، مفتخر به افتخار بزرگ &quot;آزادگی &quot; نیز بشود، افتخاری که به آسانی و بیهودگی نصیب کسی نمی شود.

البته باید بر دلایل فوق ، اعتبار حوزوی ، استقلال مالی ، ایمان مذهبی و پشتوانه مردمی را نیز افزود که بدون آنها ، همه آن بقیه یا نبود و یا اگر بود ، این قدرت و عمق و تاثیر را نمی داشت.

نکته ظریف دیگری که در تکریم عظیم ملی از او مشاهده شد این بود که  مردم ما همچون خدایی که بیشترشان به آن باور دارند ، مردم خطا بخشی هستند ، و درب توبه را به روی همه باز گذاشته اند. قدر مسلم در زندگی سی ساله آقای منتظری در زمان جمهوری اسلامی نقاط تاریکی هم وجود داشته است ، ولی مردم ما با نظر پاک خطاپوش خود ، آن ها را به حاشیه بردند و فقط به نقاط مثبت و سازنده  زندگی این فقیه فقید پرداختند و در مجموع پیش وجدان خویش به او نمره قبولی دادند، وگرنه او نیز در خون های به ناحق ریخته جوانان ما چه در میدان جنگی که بر تنور آن می دمیدند ، و چه در زندانها  ، شریک بوده است. این خطاپوشی کریمانه مردم ایران ، راه توبه را بر بقیه کسانی که هنوز از اعانت دستگاه جور و ستم استعفا نداده اند ، باز می گذارد، به شرط آنکه بیش از این دیر نشود.

</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ابوعطا" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      امید من که منتظری بود بر رهی
نخلی بلند کاشت به دستان کوتهی
در کنج حبس خانه  هراسان باغ بود
دشتی پر از شقایق و داسی و ابلهی
او را ز جای خود نربودند مهر و ماه
این لقمه پنیر کلاغی و روبهی *
تا این درخت سبز زمانی بری دهد
ای دل بیا بساز به خلق منزهی

(مهران)

 
      آوازی در ابوعطا. (حول و حوالی شور سی بمل )

   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آزاده ای به نام مجید توکلی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/12/post_186.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1716</id>
   
   <published>2009-12-13T05:17:03Z</published>
   <updated>2009-12-13T06:20:31Z</updated>
   
   <summary>مجید توکلی ، دانشجوی آزاده دانشگاه پلی تکنیک ، پس از سخنرانی در روز شانزده آذر در دانشگاه پلی تکنیک بازداشت شد و اندکی پس از آن عکس هایی از او توسط خبرگزاری های فاسد کودتایی منتشر شد که مجید را با چادر و مقنعه نشان می داد با این ادعا که او با لباس زنانه قصد فرار از دانشگاه داشته است که توسط نیروهای جان برکف بسیج و حراست دسنتگیر شده است.
عکسها آنقدر ناشیانه مونتاژ شده و سناریو آنقدر احمقانه است ، که با مرور آنها احساسی به جز چندش به آدم دست نمی دهد ، چندش از حقارت وجودی طراحان آن. البته قدری خوشحال کننده هم هست که دشمنان مردم ، چنین نادان و زبون اند که عقلشان بیشتر از این نمی رسد ، ولی جای ترس هم دارد که این زنگیان مست ، تفنگ هم به دست دارند.

به هر حال که در پاسخ به این بازی دردآور ، مردان سبز ، با یک اقدام ابتکاری  ، عکس های بیشماری از خود منتشر کردند با روسری و مقنعه و چادر ، که با یک تیر چند نشان بزنند: هم اگر نزد کوته فکران و ساده لوحان ، این کار باعث تحقیر مجید شده بود ، قدرت آن تحقیر را بشکنند ، که شکستند ، و هم اینکه حجابی را که به عنف تن تصویر مجید کردند ، به سخره بگیرند. 

من هم اگر عکسم جایی منشر شده بود، نسخه با روسری اش را هم منتشر می کردم ، ولی حالا که نیست ، به همین آواز بسنده می کنم. مجید توکلی یکی از آن سه اهورایی در بند بود که مدت طولانی زیر فشار و شکنجه بود و وقتی آزاد شد ، به بندرعباس تبعید شد که دستش از هم کلاسی هایش کوتاه باشد. او با مشقت خود را به تهران رسانده بود که 16 آذر تاریخی را در کنار یارانش باشد. پر پیداست که وجود او و سخنان او چنان بر جان دشمنان مردم سنگین آمده بود که برای مقابله با او تن به چنین کار سخیفی دادند.

همانگونه که ندا و سهراب سمبل آزادی خواهی مردم ایران شدند ، و تا زمان هست ، کودتاچیان از شنیدن نامشان دچار رعشه خواهند شد ، مجید توکلی هم سمبل جنبش دانشجویی شد تا نام او ستون نا استوار کودتاچیان را بلرزاند. 

مجید و سایر دانشجویان زندانی را تنها نخواهیم گذاشت.
</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="همایون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[دی بلبلی نوای دلی گفت با گلی
کای گل تویی که در خور آواز بلبلی
شاعر شنید و در خور آواز خویش یافت
آزاده ای به نام مجید توکلی

<a href="http://msahar.blogspot.com">(م.سحر</a>)
]]>
      آوازی در شوشتری  رِ ( چون با دیاپازون تنظیم نشده ، حدود نیم پرده زیر است ، یعنی حول و حوالی می بمل)

   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شانزده روز رفته از آذر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/12/post_185.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1715</id>
   
   <published>2009-12-04T23:37:55Z</published>
   <updated>2009-12-05T02:18:48Z</updated>
   
   <summary>امیدوارم 16 آذر امسال نمایش اتحاد مردم با دانشجویان باشد. دانشجویان در عین حال که از گروه های مرجع اجتماع هستند ، به شدت آسیب پذیرند و نیاز به حمایت گسترده همه اقشار اجتماع دارند. سرنوشت دانشجویان ما در چنگ یک مشت آدم بی وجدان است که از انجام هیچ کاری ابا ندارند و به راحتی آنها را از ساده ترین حقوق خود ، یعنی حق تحصیل محروم می کنند. دانشجویی هم که از تحصیل بماند ، خدا می داند که به چه سرنوشتی دچار شود.  بنابراین بدیهی است  که دانشجویان ما با احتیاط وارد میدان مبارزه بشوند. البته آن جماعت از جان گذشته ، که جانشان را کف دست گرفته اند ، از محرومیت و زندان باکی ندارند ، ولی اکثریت غالب با کسانی اسنت که همیشه می خواهند حداقل بهای ممکن را بپردازند. 

البته اینکه بیشتر دانشجویان در قبال خانواده های خود تعهد خاصی ندارند، امتیازی است که بیشتر اقشار اجتماع ندارند . کاسب و کارمندی که باید شکم بچه هایشان را سیر کننند و خرج آنها را بدهند ، بدون شک جرات کمتری برای ورود به میدان مبارزه دارند ، و از این روست که نهایتا سرنوشت اغلب جنبش های مبارزاتی در دانشگاه ها تعیین می شود.

اما متاسفانه آنطور که به نظر می رسد دانشگاهیان ما هنوز نقش اساسی خود در تغییر فضای اجتماع را باور نکرده اند. این را از آنجا می شد فهمید که مثلا دانشگاه علم و صنعتی که کیانوش آسایش را کشته اند ، هنوز دایر است و دانشجو و استادش می روند و می آیند و انگار نه انگار که اتفاقی است.  البته این بدان معنی نیست که کسی به این موضوع نمی اندیشد ، یا  دلش نمی خواهد در این باره کاری کند ، بلکه به این معنی است که آن اتحاد بین استاد و دانشجو که باعث ریخته شدن ترس ها و محو نگرانی هاست ، به وجود نیامده است و این  نهایتا نشان دهنده عدم اعتماد به نفس است. در چنین شرایطی مهمترین وظیفه  ما و همه اقشار اجتماع ، قدرت  و روحیه بخشیدن به قشر دانشگاهی ، و یادآوری نقش مرجعیت آنها ست.

بنابر این هر جا که هستیم ، قرار ما  در تجمعاتی که به این مناسبت برگزار می شود!  این هم آگهی برنامه ای که قرار است در واترلو برگزار شود:
---------------------------------------------------------------




به لحظه لحظه ی این روزهای سرخ قسم، که بوی سبزترین فصل سال میآید

شانزدهم آذر ماه روز ملی دانشجو در سراسر ایران است، که از سال ۱۳۳۲ با حمله ی کودتاگران به دانشگاه فنی تهران این روز به روز دانشجو تبدیل شد. این روزها هم کشورمان، ایران یکی از ملتهب ترین روزها یش را می گذراند و برای اولین بار در ۳۰ سال گذشته مردم ایران به دنبال حقوق از دست رفته خود دست به اعتراض زده اند. تا به امروز صدها نفر زخمی یا کشته شده اند، و بسیاری از هموطنان مان بدون هیچ دلیلی روانه زندان شدند و با شکنجه ها ی مختلف از قبیل شکنجه روحی، کتک، تهدید به مرگ، تجاوز و...... ماهها است که دست و پنجه نرم میکنند.

اکنون میخواهیم ما هم به عنوان عضوی از کشور دردمندمان، از دانشجویان و مردم واترلو بخواهیم که با شرکت کردن در تظاهرات روز ۱۶ آذر که مصادف است با یکشنبه ۶ دسامبر همبستگی خود رادر حمایت از دانشجویان و مردم ایران نشان دهند شاید که فریادهای ما در اینجا پشتوانه ی هرچند کم ولی با ارزش برای مردم ستم دیده ی ایران مان باشد و نور امیدی را نسبت به خارج نشینان در دل آنها روشن کند.

این برنامه در حمایت از جنبش سبز برای دمکراسی در ایران است لذا از آوردن هرگونه پرچم ایران چه الله، چه شیرو خورشید و حتئ پرچم سه رنگ بدون علامت جدّاً خوداری کنید. پلیس واترلو هم شرکت کنندهگان را از آوردن پرچم منع کرده است.

هر نوع نماد سبز که میخواهید میتوانید به همراه داشته باشید ( لباس، دستبند، بادکنک، کلاه، پلاکارد، پوستر.....)

هوا در روز یکشنبه مناسب است کمی ابری است و دما ی هوا بین یک تا چهار درجه سلسیوس متغیر است.

به امید دیدار شما در روز ۱۶ آذر این کمترین کار است برای هموطنان شجاع مان

بنی آدم اعضا ی یکدیگر اند که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی

&quot;سعدی&quot;


Date:	
Sunday, December 6, 2009
Time:	
1:00pm - 3:00pm
Location:	
From SLC at UW to Laurier U







   

</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="بیات اصفهان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[شانزده روز رفته از آذر
مرغ ِ فریادمی گشاید پَر

سبز می روید آفتاب از کوه
تا بروبد سیاهی و اندوه

زندگی حلقه می زند بر در
شانزده روز رفته از آذر

(<a href="http://msahar.blogspot.com/">م.سحر</a>)]]>
       آوازی در اصفهان ر ِ .

   </content>
</entry>
<entry>
   <title> خضر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/11/post_184.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1714</id>
   
   <published>2009-11-28T04:38:28Z</published>
   <updated>2009-11-28T06:10:33Z</updated>
   
   <summary> خضر از پیامبران معاصر موسی بوده است و از معجزات او این بوده  که روی هر زمین خشکی که می‌نشسته، زمین سبز و خرم می‌شده ، به همین دلیل او را خضر(سبز) می گفته اند. همچنین می گویند به آب حیوان پی برده بوده و عمر جاویدان ستانده. عرفا و شعرای ما ، شاید به خاطر همین آب حیوانش با او میانه خوبی داشته اند .  خصوصا حافظ به او زیاد اشاره می کند : 

مگر خضر مبارک پی تواند .. به یمن همتش کاری گشاید

نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر .. نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش

 سکندری که مقیم حریم او چون خضر  ... ز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد 

خیال آب خضر بست و جام کیخسرو ... به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

گرت هواست كه با خضر همنشين باشي ... نهان ز چشم سكندر چو آب حيوان باش 

ترک این مرحله بی همرهی خضر مکن ... ظلمات است بترس از خطر گمراهی

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست ... خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را چه شد

روان تشنه ما را به جرعه‌ای درياب .. چو می‌دهند زلال خضر ز جام جمت

فرق است از آب خضر كه ظلمات جاي او است ..تا آب ما كه منبعش الله اكبر است

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من .. پیاده می روم و همرهان سوارانند

این همه را آوردم که بگویم چرا مهران ما از بین پیامبران ، خضر را برگزیده است. بی شک کسی که همدم و همنشین حافظ باشد ، تحت تاثیر تبلیغات او هم قرار می گیرد.

این هم درباره خضر از ویکی پیدیا:

دیدار با ذوالقرنین
خضر از شاهزادگان بود و پدرش مال و نعمت بسیار داشت. اما خضر دوستدار حکمت بود و به راه پیغمبری می‌رفت، و تا در خانوادهٔ خود بود، به راهنمایی گمشدگان و دستگیری بینوایان می‌پرداخت و چون به پیغمبری رسید به راهنمایی قوم ذوالقرنین فرمان یافت. ذوالقرنین جهانداری آگاه بود و خضر را گرامی داشت و خداپرستی وی را ستایش می‌کرد و در کارها با وی مشورت می‌کرد و کار دین و شریعت مردم را به او محول می‌ساخت.
جستجو برای آب حیات
ذوالقرنین عمری دراز داشت اما عمر جاویدان می‌خواست و در کتاب‌ها خوانده بود که در جهان چشمه‌ای هست نامش آب حیوان یا آب حیات که هر که از آن بنوشد عمر جاوید یابد. پس راز آن را از خضر پرسید و خضر نشانی‌ها که می‌دانست می‌گفت و چون معلوم شده‌بود که جای چشمهٔ آب حیات در ظلمات است، ذوالقرنین عزم راه کرد و خضر و الیاس را با خود همراه کرد که الیاس نیز از برگزیدگان روزگار بود. مدت‌ها در سرزمین تاریک جهان گردش کردند و از هر آبی و چشمه‌ای امتحان کردند اما خوردن آب حیات ذوالقرنین را نصیب نبود و خضر و الیاس در جستجو به آب حیات رسیدند و از آن نوشتیدند و اثر آن را دانستند و چون به ذوالقرنین خبر رسید هرچه جستجو کردند دیگر آن چشمه را نیافتند و چون مدت سفر دراز شده بود و آذوقه کم داشتند برگشتند تا دوباره با اسباب فراهم بروند. اما عمر ذوالقرنین به سفر دوباره نرسید و بدینسان خضر و الیاس عمر جاوید یافتند و می‌گویند الیاس در جوانی کشتی‌بان بود و سفر دریا دوست می‌داشت و بدین سبب وی بیش‌تر در دریاها به سر می‌برد و گمشدگان و درماندگان را راهبری می‌کند و خضر در خشکی‌ها به سر می‌برد و هر که در خدمت مردم و راستی و پا کی کوتاهی نکند و دیدار خضر را دریابد و از او حاجت بخواهد حاجتش برآورده شود و هرچه از او بپرسد جواب درست بشنود
















  </summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ماهور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      ما پیروان حضرت خضریم و والسلام ... در دین ماست یاری و غمخواری و سلام
هر گل به بوی خویش سرافراز بوستان ... خود استعاره ایم ز آزادی کلام
از خاکیان فرش ، نه کروبیان عرش ... هر کس امام خویش ، نه ماموم یک امام
یعنی نه عیسوی نه مسلمان نه موسوی ... یک شهروند ساده ی قابل به احترام
زیباترین تجلی گل گونه گونگیست ... از باختر به خاور و از صبح تا به شام
سبزیم آنچنانکه فرا میرسد بهار ... شادیم آنچنانکه به هم میزنیم جام

(مهران)

      <![CDATA[آوازی در ماهور سل

<br>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شب بی احسان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/11/post_183.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1713</id>
   
   <published>2009-11-20T23:14:59Z</published>
   <updated>2009-11-22T08:04:24Z</updated>
   
   <summary>احسان فتاحیان ، در کمال ناجوانمردی اعدام شد . در حالی که حکم او برای تجدید نظر رفته بود و قاعدتا باید دچار تخفیف می شد.



 


نامه قبل از اعدام او را باید خواند و به خاطر سپرد و لحظه ای از یاد او و سودای خونخواهی او غافل نشد:


واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی

نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم

خش خش برگ ها زیر قدم هایم

میگوید : بگذار تا فرو افتی

آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت.

هرگز از مرگ نهراسیده ام , حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان , در کنار خویش حس میکنم. آن را میبویم و بازش میشناسم , چراکه آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین. نه با مرگ که با دلایل مرگ سر صحبت دارم , اکنون که (( تاوان )) دگردیسی یافته و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند , آیا میتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟ ((ما)) ای که از سوی ((آنان )) به مرگ محکوم شده ایم در طلب یافتن روزنه ای به سوی یک جهان بهتر و عاری از حق کشی در تلاش بوده ایم , آیا آنان نیز به کرده ی خود واقف اند؟

در شهر کرمانشاه زندگی را آغازیدم , آنجا که بزرگیش ورد زبان هم میهنانم است , آنجایی که مهد تمدن میهنم بوده است. قطور ذهن ام بدان سویم کشید که تبعیضی را و وضعیتی ناروا را بفهمم و از اعماق وجود درکش نمایم که گویای ستم بود , ستمی در حق من چنان فردی انسانی و در حق من چنان مجموعه ای انسانی , پیگیری چرایی ستم و رفع آن به هزاران فکرم راهبر شد , اما وااسفا که آنان چنان فضا را مسدود و حق طلبی را محجور و سرکوب کرده بودند که در داخل راهی نیافتم و ورای محدوده های تصنعی به مکانی دیگر و مامنی دیگر کوچیدم : (( من پیشمرگه ی کومله شدم)) , سودای یافتن خویش و هویتی که از آن محروم شده ام من را بدان سو کشاند. دور شدن از خواستگاه کودکی هرچند آزاردهنده و سخت بود اما هیچ گاه باعث انقطاع من از زادگاهم نشد. هراز گاهی به قصد تجدید دیدار و بازیابی خاطرات روانه ی خانه ی نخستین میگشتم , اما یک بار (( آنان )) دیدار را به کامم تلخ کردند , دستگیرم کردند و به قفسم انداختند. از همان آغاز و با پذیرایی انسان دوستانه ی دستگیر کنندگانم !! فهمیدم که همان سرنوشت تراژدیک و غمناک همراهان و رهروان این راه پررهرو به انتظار نشسته است : شکنجه , پرونده سازی , دادگاه سرسپرده و شدیدا تحت نفوذ , حکمی کاملا ناعادلانه و سیاسی , و در نهایت مرگ......

بگذارید خودمانی تر بگویم : پس از دستگیری در شهر کامیاران به تاریخ 29/4/87 و پس از چند ساعت مهمان بودن در اداره ی اطلاعات آن شهر , در حالی که دستبند و چشمبندی قطور حرکت و دیدن را برایم ممنوع نموده بود , فردی که خود را معاون دادستان معرفی میکرد شروع به طرح یک سری پرسش بی ربط و مملو از اتهامات واهی نمود (لازم به ذکر است که هرگونه بازپرسی قضایی در محیطی غیر از محیط دادسرا و دادگاه طبق قانون مطلقا ممنوع است). بدین ترتیب اولین دور بازجویی های عدیده ام کلید خورد. همان شب به اداره ی اطلاعات استان کردستان در شهر سنندج منتقل شدم و سور واقعی را آنجا تجربه نمودند : سلولی کثیف با دستشویی نامطبوع و پتوهایی که احتمالا ده ها سال از ملاقاتشان با آب و پاکیزگی میگذشت! . از آن به بعد شب و روز دالان پایینی و اتاق های بازجویی با چاشنی کتک و شکنجه ی طاقت فرسا , به تسلسلی پایان ناپذیر و سه ماهه تبدیل شد. بازجویان محترم در جهت ارتقای منزلت شغلی خویش و در سودای چند پشیزی ناچیز و بی ارزش , در این سه ماه به طرح اتهاماتی عجیب و غریب میپرداختند که خود بهتر از هرکس به کذب بودن آنها ایمان داشتند. علی رغم آزمودن تمامی روش ها و در عملیاتی مسلحانه شرکت نموده بودم , اتهاماتی که در بسیار در اثبات آن کوشیدند. تنها موارد اثباتی عضویت در کومله و تبلیغ علیه نظام بود که بهترین گواه در یگانه بودن اتهامات رای دادگاه بدوی است , شعبه ی اول دادگاه انقلاب اسلامی سنندج حکم به 10 سال حبس توام با تبعید به زندان رامهرمز داد. ساختار اداری و سیاسی ایران همیشه دچار آفت تمرکز گرایی بوده است اما در این یکی نمونه که به ظاهر قصد تمرکز زدایی از امر قضا را داشتند. به تازگی اختیار و صلاحیت تجدید نظر در احکام متهمین سیاسی را در بالاترین سطح – حتی اعدام – از دیوان عالی گرفته و به محاکم تجدید نظر استان سپرده اند , با اعتراض دادستان کامیاران به حکم بدوی و در نهایت تعجب و برخلاف قوانین موضوعه و داخلی خود ایران , شعبه ی چهارم دادگاه تجدید نظر استان کردستان حکم 10 سال زندان را به اعدام تبدیل نمود. بر پایه ی ماده 258 قانون آیین دادرسی کیفری محاکم تجدید نظر تنها در صورتی مجاز به تشدید حکم بدوی میباشند که حکم صادره از حداقل مجازات مقرر در قانون کمتر باشد. بر طبق کیفر خواست دادستان ئ اتهام وارده _ یعنی محاربه(دشمنی با خدا) – حداقل حکم در این مورد یک سال است حال خود فاصله ی 10 سال توام با تبعید را با این حداقل مقایسه کنید تا پی به غیر قانونی, غیر حقوقی و سیاسی بودن حکم اعدام ببرید.

البته ناگفته نماند که مدتی کوتاه پیش از تبدیل حکم, مجددا&quot; از زندان مرکزی سنندج به بازداشتگاه اداره اطلاعات منتقل و در آنجا از من خواسته شد طی یک مصاحبه ویدیوئی به اعمالی ناکرده اقرار و کلمات و جملاتی در رد افکار خویش برزبان آورم . علی رغم فشارها ی شدید, من حاضر به قبول خواسته نامشروع آنان نشدم و آنها نیز صراحتا&quot; گفتند حکمم را به اعدام تبدیل خواهند نمود, که خیلی زود به عهد خویش وفا کردن و سرسپردگی دادگاه را به مراجع امنیتی و غیر قضایی اثبات نمودن. پس آیا انسان می تواند بر آنان خرده ای بگیرد؟!

قاضی سوگند خورده که همه جا, در هر زمان و در قبال هر فرد و موضوعی بی طرف مانده و صرفا&quot; از دریچه ی حقوق و قانون به جهان بنگرد, که امین قاضی این سرزمین به قهقرا رفته می تواند ادعا نماید که سوگند را نشکسته و بی طرف و عادل باقی مانده است؟ به زعم بنده چنین قضاتی به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند. هنگامی که کل سیستم های قضایی ایران به اشاره یک بازجوی بی دانش و عاری از هرگونه سواد حقوقی , دستور بازداشت, محاکمه, محبوس نمودن و مرگ افراد را اجرا می نماید, آیا می توان بر یک یا چند قاضی خرده پای یک استان همیشه تحت ستم و تبعیض خرده گرفت؟ آری, خانه از پای بست ویران است......

حال علی رغم این که در آخرین ملاقاتم در داخل زندان با دادستان صادر کننده کیفر خواست, وی به غیر قانونی بودن اجرای حکم در هنگامه ی اکنون اذعان داشت, اما برای دومین بار قصد اجرای حکم را دارند. نا گفته پیداست که اینچنین پافشاری کردن بر اجرای حکم به هر نحو ممکن , نتیجه ی فشارهای محافل امنیتی و سیاسی خارج از قوه ی قضائیه است . افراد عضو این محافل تنها از زاویه ی فیش حقوقی و اغراض و نیات سیاسی خویش به موضوع مرگ و زندگی یک زندانی سیاسی می نگرند, برای آنان ورای اهداف غیر مشروع خویش هیچگونه ((مسئله))ای قابل طرح و تصور نیست, حتی اگر اولین حق همزاد بشر یعنی حق حیات باشد. اسناد جهانی و بین المللی پیشکش, آنان حتی قوانین و الزامات داخلی خود را نیز هیچ و بیهوده می انگارند.

اما سخن آخر: اگر به گمان زورورزان و حاکمان, مرگ من موجب حذف مسئله ای به نام مسئله کردستان خواهد شد باید گفت زهی خیال باطل . نه مردن من و نه هزاران چون من مرهمی بر این درد بی درمان نخواهد بود و چه بسا آتش آنرا شعله ورتر خواهد نمود. بی گمان ((هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر)).

احسان فتاحیان
زندان مرکزی سنندج
17/8/1388 

شاهد باشیم که حاکمان چگونه دست در خون جوانان ما برده اند. 

این هم مصاحبه پدر احسان ، قبل از اعدام او :





  
 جرم احسان چه بود؟ همکاری با کومله. برای کسانی که با کشتن آرام می گیرند ، چقدر آرامش بخش است شنیدن نام مجاهدین خلق و کومله و پژاک ، و اکنون هم انجمن پادشاهی ایران. صرف همکاری با این گروهها ، محاربه است  و حکم آن اعدام ، حتی اگر کسی را نکشته باشی و تفنگی  هم به دست نگرفته باشی. حتی در جنگ  هم که اسیر می گیرند ، با وجود اینکه می دانند شخص اسیر اگر آزاد می ماند ، به کشتن ادامه می داد ، ولی او را نمی کشند و نمی توانند بکشند ، چون دست او دیگر از جنایت کوتاه است. اما ما جوانهایمان را می گیریم ، و به بهانه  جرم هایی  که می توانسته اند مرتکب شوند ، اعدام می کنیم. 

و صد افسوس که دیگرانی چون احسان در صف نوبت نشسته اند ، و از همه نزدیکتر ، محمدرضا علی زمانی، به اتهام همکاری با انجمن پادشاهی ، گروهی که دیگر حتی وجود خارجی ندارد.



 </summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="مرکب خوانی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      دیشب که دلم شکست از غم .. تا صبح دمی نرست از غم
بر جام نگاه آنکه کشتند .. بودم همه می پرست از غم
بس خیره بر آسمان نشستم .. دل لیک نمی نشست از غم
چون اشک که می دوید بر رخ .. هر گوشه ستاره مست از غم
مه گوشه گرفته بود تنها .. یک لحظه نمی گسست از غم
گفتم به نصیحتش که امشب .. بردار دگر تو دست از غم
با زهره بگو که نغمه سازد .. خوش باش کسی که جست از غم
افسرده شد آن دلی که تنهاست .. خود را به کسی نبست از غم
گفتا که من و تو بیشماریم .. زیرا که جهان پر است از غم

(مهران)
       تکرار اول : آوازی در شور و سه گاه. شروع از شور  ر ِ ، عبور به شور سل ،  تبدیل به سه گاه  لا کرن و نهایتا فرود به شور سل.
تکرار دوم ،  آوازی در شور دو . مخلوطی  از خسرو شیرین و کرد بیات  و حزین و  نهایتا فرود  به شور دو.

آواز اول را با دقت تلفیق کردم ،ولی در آخرین لحظه که داشتم  گوش می کردم که آپلود کنم ،  آواز دوم به دنبال آن جوشید  ، من هم اضافه کردم ، هر چه باداباد.
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تصنیف ماهور - آرزوی آب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/10/post_182.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1712</id>
   
   <published>2009-10-04T02:56:49Z</published>
   <updated>2009-10-05T01:25:45Z</updated>
   
   <summary>دیروز مهران گفت مادر سهراب  آوازی که برایش ساخته بودیم را شنیده است .  به او گفتم خدا کند غمی بر غم او نیافزوده باشیم با این شعر و آواز ، گفت  اگر سبب اشکی  هم  شده باشیم ، باز خدمتی کرده ایم به قلب زخمی مادرانه او. از این گفته او جانی  تازه گرفتم  تا آواز امروز را بخوانم

می دانم برد این آوازهای بی موسیقی من چندان زیاد نیست و کسانی که از آن خوششان می آید ، انگشت شمارند ، ولی با همین برد و بضاعت کم هم ، گاهی به دلهایی می نشیند و اشکی ، شوری یا لذتی  می آفریند  ، و همین من را بس.



دوست دارم آواز امروز را تقدیم کنم به شهلا لاهیجی، که با  خواندن نوشته اخیرش ، در می یابید که شایسته مصراع به مصراع این غزل است. نوشته او را به عین اینجا می آورم:

درخواستی خاضعانه، از تمام زنان ایران‌زمین
شهلا لاهیجی

زنانِ سرزمینِ ما، بارِ دیگر شاهدِ بحرانی عظیم و فشاری خردکننده در کشورشان هستند؛ بحران و فشاری که هر روز و هر ساعت و هر لحظه زیرِ پوستِ جامعه‌ی ما احساس می‌شود. در برآشفتگی و درهم‌ریختگیِ ناشی از خشونت‌هایِ بی‌حدومرزِ اعمال‌شده، بی‌شک هم‌چون همیشه‌ی تاریخ، زنان اند که بیش‌ترین هزینه‌پردازانِ امروز و فردایِ آن خواهند بود؛ چه خود آماجِ این خشونت باشند و چه بر پدران، همسران و فرزندان‌شان آوار شود.

آن‌چه در جامعه‌ی امروز شاهدِ آن هستیم جوِ خشونتی است معلق در فضایی به پهنایِ ایران، ناشی از مواجهه با خشونتی افسارگسیخته و عریان، خشونتی که از اعماقِ روابطِ اجتماعی و فرهنگِ سیاسیِ جامعه‌ی ما بیرون آمد. هر چند این خشونت ظرفِ یک روز سراسرِ ایران را در نوردید و همگان را بهت‌زده کرد اما باید بپذیریم که بذرِ این خشونت یک‌شبه کاشته نشد و رشد نکرد بلکه نشانه‌ی ریشه‌هایِ ویرانگر و گسترش‌یابنده‌ی خشونتِ پنهان و آشکار در گستره‌ی جامعه‌ای است که سال‌هاست در برابرِ «خشونت علیه شهروندانِ خود» سکوت کرده است.

امروز ما مردمِ این سرزمین این پرسش و چالش را پیشِ رو داریم که چه شد و چگونه شد که فرزندانِ این آب و خاک، دختران و پسران بی‌گناهِ ما، با خشونتی چنین عریان و غیرانسانی جان باختند یا به بند کشیده شدند. هر چند گفته می‌شود از این پس «جوانانِ نسل دومِ ایرانیانِ مهاجر» بیش از پیش به «ملت»شان و «ملیت»شان خواهند بالید و سرفرازتر از پیش در دیارِ میزبانان خویش گردن افراشته می‌دارند اما ما زنان ایرانی در درونِ ایران کراهتِ خشونتی را که در برابرِ چشم‌مان رخ نمود، نمی‌توانیم با چنین افتخاری بپوشانیم.

این کنش و خشونتِ افسارگسیخته‌ی درپیِ‌آن، از کره‌ی ماه بر ما نازل نشد بلکه توسطِ مردمِ همین سرزمین و از دلِ همین جامعه بروز کرد و گسترش یافت. و این بی‌شک دردودملِ ناشی از سکوت جامعه دربرابرِ خشونت‌های روزمره و غیرانسانی‌ای بود که امروز این‌گونه هیبت زشت و کریهِ خود را در برابرِ دیدِ همگان نهاده است. ما زنان در بهت و ناباوری از خود می‌پرسیم چه عوامل و دلایلی موجب شد از اعماقِ فرهنگ و زندگیِ اجتماعی ملتی کهنسال که در تاریخِ دیرسال‌اش به تعامل و تساهل شهره‌ی جهان بوده، چنین خشونت سهمگین و باورنکردنی سر بر آورد؟

بی‌شک مسئولیتِ بروزِ چنین فجایع دردناک و ضدانسانی‌ای متوجه عاملان و آمران آن است اما آیا واقعا خودِ ما مردم بی‌تقصیریم؟ آیا بخشی از ظهور و بازتولیدِ ریشه‌هایِ چنین خشونتی متوجهِ سکوت و بی‌تفاوتی و بی‌مسئولیتیِ تک‌تکِ ما مردم نیست؟ ما ملتی که در طولِ دهه‌هایِ گذشته در برابرِ خشونت‌هایِ ریزودرشت که در جامعه اتفاق افتاد غالباً بی‌تفاوت ماندیم. ما ملتی که در برابرِ اندیشه‌هایِ قهرآمیز در فرهنگِ سیاسی‌مان که به طورِمداوم از طریق رسانه‌های تصویری و نوشتاری تحتِ نفوذِ «قدرت» مدام خصومت و تضاد و حتا جنگ را (جنگِ تمدن‌ها، جنگِ ادیان، جنگِ ایدئولوژی‌ها) تزریق می‌کرد، سکوت و گاه همراهی کردیم.

ما مردمی که اغلبِ اوقات «قصاصِ نفس» را ارج نهادیم و هنگامِ اعدامِ مجرمان در ملاءعام کودکان‌مان را به تماشا بردیم. ما ملتی که «مسالمت‌جویی» و «مدارا» در برابرِ «دشمن» و «رقیب» (بیگانه، حاکمیت، اوپوزیسیون) را به تمسخر گرفتیم و «مبارزه» با رقیب تا حذفِ او را به هر قیمت تشویق کردیم. ما ملتی که اسطوره‌هایِ «برادرکشی و فرزندکشی» در فرهنگ‌مان را ناخواسته تداوم دادیم و گاه تقدیس کردیم و روش‌هایِ پدرسالارانه‌ی «هدف وسیله را توجیه می‌کند» را تحتِ پوششِ ایدئولوژی و مرام خاص سیاسی‌مان توجیه و تبلیغ کردیم.

ما ملتی که اجازه دادیم دخترکان سیزده‌ساله‌مان با جوازِ ازدواج موردِ تجاوز قرار گیرند و ندانستیم که چنین مجوزهایی می‌تواند فرهنگی را بیافریند که مردان‌اش به خود حق دهند به زنان و دخترکان معترض، تنها، به جرمِ تفاوت اندیشه و نظر [. . .] کنند و خشونت ورزند.

ما مردمانی که در برابرِ ظلم و خشونت‌هایی که در پناهِ به‌ظاهر «امنِ» خانواده بر زنان و دختران اعمال می‌شد و تنها بخشی از آن را در صفحاتِ حوادث مطبوعات به عنوانِ «داستان‌هایِ هیجان‌انگیز» می‌خواندیم، فریادِ وامصیبتا سر ندادیم، باید می‌دانستیم که وقتی در کوچک‌ترین واحدِ اجتماعی یعنی خانواده، چنین فجایعی ازسویِ بستگان (آن هم با مجوزِ قانون و در سکوت و بی‌تفاوتی) بر زنان روا می‌شود، می‌تواند در خیابان و به دستِ غریبه‌ها نیز بر دختران و پسران روا گردد.

ما مردم که دختری بی‌پناه را در پنجه‌ی اقتدارِ «ولیِ قهری» تنها گذاشتیم تا تحتِ پوشش و با مجوزِ دفاع از ناموس و شرف و بی‌ترس از قانون، بی‌رحمانه گردن نازک‌اش را به تیغ بسپارد و جانِ نازنین‌اش را بستاند یا در دخمه‌ای برایِ سالیان به بند بکشد، باید می‌دانستیم که روزی‌روزگاری پدرسالاران که خود را مالکِ ملک و فرزندانِ کشورشان می‌دانند، به‌راحتی می‌توانند هرخشونتی را به شهروندان کشور روا و قانونی بدانند. ما ملتی که انقلابی را با هدفِ آزادی و حقوقِ شهروندان و رفعِ تبعیض در همه‌ی سطوح جامعه، جانانه به ثمر رساندیم، بابي تفاوتي هايمان اگرنه گناهكاردست كم اهمال كاريم.

اما ما زنان این سرزمین در تمام این سال‌ها چه در قالب قربانی مستقیم و چه به عنوان مادر، دختر، همسر و خواهر، این خشونت‌ها را با پوست و گوشتِ خود حس و تجربه کرده و می‌کنیم و هم‌چنین بوی مشمئزکننده و خطرناکِ «فجایعی که ممکن است در راه باشد» را با وحشت و نگرانی به مشام می‌کشیم. زیرا در زندگی روزمره‌ی خود تأثیرِ مخرب و ویرانگر و چندوجهیِ خشونت را در یافته و حس می‌کنیم که رویدادهایِ خشونت‌بارِ اخیر چه بسا تا سال‌هایِ متمادی و حتا بر نسل‌ها تأثیرِ ویران‌کننده‌اش را خواهد گذاشت.

بر همین اساس معتقدیم تا این خشونت‌ها در فضایِ عمومیِ جامعه و در محیطی آرام و عاری از کین‌توزی بررسی نشود، نمی‌توان به آینده و حتا بقایِ سرزمین‌مان امیدوار بود. ما به تجربه دریافته‌ایم خشونت را نمی‌توان با خشونت از میان برد. خشونت به مفهومِ عامِ آن؛ از خشونتِ فیزیکی گرفته تا کلامی و حتا موضع‌گیری‌هایِ سیاسی. به همین دلیل سال‌ها تلاش کرده ایم «صدایی»، «اعتراضی» و فریادی باشیم در برابرِ خشونت و ظلم علیهِ زنان زیرا با تجربه‌ی مشترک با خواهران‌مان در سراسرِ جهان در یافته ایم، جامعه‌ای که بیاموزد خشونت علیهِ زنان را متوقف سازد، بی‌شک خشونت را در همه‌ی اشکال‌اش مهار کرده است.

زنان این مرز و بوم (خسته از درگیری‌هایِ بی‌پایان) به این واقعیت دست یافته اند که مسئولیت بزرگی برایِ کاهشِ خشونت‌ها بر عهده دارند. مادران، همسران، دختران و خواهرانِ شما امروز و طبقه‌ی خود می‌دانند که همگان را به چاره‌جویی‌های اساسی برایِ مهار خشونت ویرانگر نهفته در بطنِ جامعه فرا خوانند و خشونتی که بی‌شک زندگی زنان و کودکان را بیش از دیگران به مخاطره خواهد افکند.

نیک می‌دانیم که موفقیت در این کارزار نیازمندِ عزمِ همگان است. عزمی که باید از رأس تا قاعده‌ی هرم جامعه را در بر گیرد. ازهمین‌رو خطاب به همگان در هر سو که ایستاده اند و همه‌ی طرفینِ دعوا در نهایتِ تواضع یادآور می‌شویم با توجه به اتفاقات مصیبت‌بار و هولناکی که در کشورمان رخ داده است، امروز وقتِ آن است که به جایِ سبقت و شتاب به قصدِ «پیروزی بر رقیب»، «انتقام‌گیری» یا حذفِ یکدیگر لحظه‌ای تأمل کنیم و فارغ از دیدگاه‌هایِ سیاسی و جناحی از وجدان خود سؤال کنیم که چه شد، چنین فجایعِ عظیم و

جبران‌ناپذیری در جامعه‌ی ما رخ داد؟ صادقانه از خود بپرسیم «سهمِ ما» در بروزِ این خشونت‌ها تا چه اندازه بوده است.
و این پیام را به قدرت‌مندان که آنان نیز فرزندانِ مادرانی هستند، برسانیم که تاریخ ثابت کرده است که هیچ «قدرتی» نمی‌تواند با دست‌هایِ آلوده به خونِ بی‌گناهان حتا برایِ خود «عافیت و عاقبتِ خوش» تدارک ببیند، چه رسد برایِ جامعه و آحادِ مردم. همه‌ی زنان از هر طیف، جناح و گروهی باید بکوشند تا از فاجعه‌ای که پیش آمد پلی برایِ تداومِ زندگی و کاهشِ خشونت در جامعه‌مان بسازند، پس نیازداریم همگی‌مان برایِ یافتنِ راه‌حل‌هایِ مسئولانه در فضایی غیرِخشونت‌آمیز تلاش کنیم. لذا ناگزیریم دندانِ صبر بر جگرِ خونین بگذاریم، صبور باشیم و بدونِ خط‌ونشان‌کشیدن‌هایِ معمول با یکدیگر و با مردمان به گفت‌وگو بپردازیم. گفت‌وگو بدون پراکنش کینه و تنفر تنها راه شفایِ جامعه‌ای است که همه را از صدر تا ذیل قربانیِ بیماریِ مهلک خشونت کرده است.

روشن است که گام اول، تلاش برایِ آزادیِ هرچه‌سریع‌ترِ تمامیِ زندانیان وقایعِ اخیر است. باید همگی دست در دستِ هم نهیم و همه‌ی راه‌هایِ ممکن را فعال سازیم تا هرچه زودتر این عزیزان آزاد شوند و به آغوشِ خانواده‌هایِ خود باز گردند. پس دست به دستِ هم دهیم و با تشکیلِ ائتلافی زنانه از همه‌ی توان زنان و نهادهایِ مردمی و حتا رسمی بهره گیریم تا موجی نیرومند علیهِ خشونت به وجود آوریم. شاید این «قدرتِ زنانه» بتواند در جهتِ ایجادِ فضای گفت‌وگو در تمامِ سطوحِ گوناگونِ جامعه برایِ ترمیمِ این شبکه‌ی ملتهب و خشونت‌دیده یاری رساند. وقایعِ ماه‌هایِ اخیر نشان داد که مردم ما تا چه اندازه توان اعتراض مسالمت‌آمیز در بیان خواسته‌های خود دارند و چگونه در آرام‌ترین شکلِ ممکن کم‌ترین و قانونی‌ترین حقوقِ مدنیِ خود را در چارچوبِ قوانین نظام و حقوقی که برای آنان پیش‌بینی شده بود، طلب کردند و حق نبود با این ملتِ بزرگ و قانون‌گرا، چنین خشونت‌آمیز و خارج از قانون رفتار شود.

ما همه در یک سرزمین با جغرافیای واحد زندگی می‌کنیم. ازاین‌رو باید فرا گیریم که هر نوع «منازعه»، «رقابت»، «پیش‌بردِ منافعِ فردی و جمعی»مان و هر نوع «تغییری» را در فضایی اخلاقی، انسانی و به دور از خشونت پیش بریم وگرنه جامعه‌ای بیمار خواهیم داشت که در آینده به سقوطِ کاملِ ارزش‌هایِ انسانی و اخلاقی و تمدنی خواهد انجامید و آحادِ آن (اگر هنوز باقی باشند) به زیرِپانهادن تمامیِ معیارهایِ انسانی و اخلاقی برایِ رسیدن به اهداف‌شان تن خواهند داد.

برگرفته از: مدرسه فیمینیستی


</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="تصنیف های خود ساخته" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ماهور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      چه بسا سراب دیدیم ، در آرزوی آبی
عجب آنکه آب بودی ، تو به جلوه سرابی
نکنم هنوز باور ، که شود به هم برابر 
چو تو گنج جاودانی ، چو تو خانه خرابی
چه شکوهمند عشقی ، به چنین شکسته قلبی
چه گرانبها کلامی ، به ورق ورق کتابی
تو و موج بیشماران ، که بر این سیاهکاران
خط نور خود کشیدی ، چو گذشتن شهابی
تو طلوع کودک مهر ، به شهر شب نشینان
تو طلایه دار شادی ، تو طلیعه شبابی
تو برون دویدن سبز ، ز دانه حیاتی
تو فرادریدن  سرخ  ، به پرده حجابی
چو مرا که مرده بودم ، تو دوباره زنده کردی
بشنو سلام من را ، برسان مرا جوابی

(مهران)


      تصنیفی خود ساخته در ماهور دو با ریتم 6/8  سنگین. فرود تصنیف در اصفهان است.
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>این بند دوستی چه لطیف است بین ما</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/09/post_181.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1711</id>
   
   <published>2009-09-04T23:03:16Z</published>
   <updated>2009-09-18T04:50:54Z</updated>
   
   <summary>همه نگاه ها فردا شنبه 5 سپتامبر به استکهلم است. سران کشورهای اتحادیه اروپا دور هم جمع می شوند تا در مورد برنامه اتمی ایران گفتگو کنند. همزمان بچه های دموکراسی سبز در استکهلم ، از فرصت استفاده می کنند تا طومار 2 کیلومتری ایرانیان را پیش چشم آنها باز کنند و به یادشان بیاورند که با یک دولت غیر مشروع و تقلبی طرف هستند و &quot;احمدی نژاد رییس جمهمور ایران نیست&quot; که بخواهند با او مسائل خود را حل و فصل کنند و باید منتظر بمانند تا با نماینده واقعی مردم ایران وارد گفتگو بشوند.

برنامه بچه ها خیلی با شکوه به نظر می رسد و آرزو می کنم در کارشان موفق باشند و پوشش رسانه ای مناسب پیدا کنند. با کلیک روی عکس زیر ، جزییات برنامه شان را ببینید:




توضیح اینکه محل اجلاس ، با شماره 1 نشان داده شده ، طومار از محل شماره 2 شروع می شود و پس از طی مسیر دو کیلومتری  به شماره 4   می رسد تا طومار کاملا باز شود. در محل 5 ، قایق هایی با پرچم سبز ، دریا را سبز می کنند ، و در محل 6 هواپیمایی  بر فراز منطقه می چرخد  و از برنامه فیلمبرداری می کند . پس از باز شدن کامل طومار ، 1000 بادکنک سبز به هوا رها می شود و طومار  به تدریج به نقطه 7 باز می گردد تا بسته شود. گزارش زنده آن را می توانید شنبه ساعت سه و نیم بعد از ظهر به وقت ایران در وبسایت  دموکراسی سبز که لینک آن را در بالا داده ام مشاهده کنید. ضمنا آنجا برای کمک مالی هم دکمه ای وجود دارد که از طریق پی پال کمک های مردمی را دریافت کند. لازم به ذکر است که کلیه مخارج طومار تا کنون از محل همین کمک های مردمی تامین شده است.
</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="نوا" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      اعضای بیقرار ز یک پیکریم ما
آخر گمان کنم که بنی آدمیم ما
دشت ار چه بوی آتش باروت می دهد
ای مرغ دل مترس همه با همیم ما
بگذار سر نهم دمی امشب به سینه ات
تسکین درد را نه کم از مرهمیم ما
این بند دوستی چه لطیف است بین ما
در هم تنیده رشته ابریشمیم ما
ننگ ای شغاد بر تو برادر چه می کشی
هریک به شاهنامه خود رستمیم ما
ای کوه عاقبت نرسیدی به کوه هان
بنگر رسیده ایم و چو تو محکمیم ما

(مهران)
      آوازی در نوای دو.  درآمد و جامه دران و نیشابورک و نهفت و عراق و  اوج و فرود.


   </content>
</entry>

</feed>
