<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>songsdaily</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/atom.xml" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1</id>
   <updated>2009-07-02T04:07:03Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title>خط سبز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/06/post_176.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1706</id>
   
   <published>2009-06-30T20:22:38Z</published>
   <updated>2009-07-02T04:07:03Z</updated>
   
   <summary>
عجیب حافظ با آدم گقتگو می کند در این غزل. من که خودم هیچ به لسان الغیبی حافظ اعتقاد ندارم ، گاهی سپر می اندازم.
البته حکایت عشق است و :
یک نکنه بیش نیست غم عشق و ای عجب
از هر زبان که می شنوم نا مکرر است
مگر مردمی که جنبش سبز را راه انداختند چیزی جز عشق به راستی و آزادی ، و حرمت و کرامت انسانی محرکشان بود؟ به شهادت همه خون های به ناحق ریخته ، نه!
ظل ممدود (سایه بلند ) خم زلف این معشوق راستین بر سر همه ما باد که  زیستن جز در سایه او ، جز یک زندگی نکبت بار بیش نیست.

دوستان عزیرم ،
از حافظ مدد می جویم که می گوید :
چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآی ..  	که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد
هیچ معلوم نیست دیگر ملاقاتی از این دست  پیدا کنیم . مبادا پنهان شویم ، مبادا پرده پوشی کنیم ، مبادا قلب و احساس و اندیشه و کرامتمان را به دست رهزنان و قداره بندان و دروغ گویان بسپاریم.
بازی سبز ما تازه آغاز شده است. آنها همه بازیشان را کردند ، اکنون نوبت  حرکت ماست.
مبادا فراموش کنیم که از ته سینه فریاد زدیم:
برادر شهیدم ...رایتو پس می گیرم
مبادا به کنج خانه ها بخزیم و  عشق و ناموس خود را واگذار کنیم.
اگر سست پیمانان عقب نشستند ، مبادا ما بر سخن حق خود ایستادگی نکنیم.
پیش چشم همه ما دروغ گفتند ، و برای اثبات دروغ های خود ، دروغ های بزرگتر گفتند.
پیش چشم همه ما ، جنایت کردند ، و برای اثبات بی گناهی خود ، جنایت های بیشتر کردند.

بیایید این پرچم سبز ، این اندیشه سبز ، و این عشق سبز را زنده نگاه داریم و با امید ، آبیاریش کنیم  تا زرد و پلاسیده نشود. روزی که دست از آبیاری آن برداشتیم بدانیم که پایانمان فرا رسیده است. روزی که به ذهن ما خطور کرد که &quot;بازی تمام شد&quot; ، پایان ما فرارسیده است. بازی ما تمام نشده است ، بازی سبز ما تازه آغاز شده است.

</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="بیات اصفهان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[<a target="_blank" href="http://www.4shared.com/file/115459498/ab658221/khate_sabz.html
"><b>آواز را از اینجا هم می‌توانید بشنوید</b></a>

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد	..	پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم	..   	داغ سودای توام سر سویدا باشد
تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر	.. 	کز غمت دیده مردم همه دریا باشد
در بن هر مژه‌ام آب روان است بیا	.. 	اگرت میل لب جوی و تماشا باشد
ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد	.. 	کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد
چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآی ..  	که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد
چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری	.. 	سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

(حافظ)]]>
      آوازی در بیات اصفهان. اصفهان لا. تلفیق این آواز ، بیشترش کار دوست عزیزم رضاست. 1 و 2 درآمد. 3- نغمه 4- راجع 5- اوج 6-راجع 7- فرود

   </content>
</entry>
<entry>
   <title>فلک آن رفیق من بود</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/06/post_175.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1705</id>
   
   <published>2009-06-25T18:13:46Z</published>
   <updated>2009-06-30T21:45:42Z</updated>
   
   <summary>

این آواز ، سوگنامه ای است برای شهیدان مان که مهران عزیز آن را به مناسبت برگزاری مراسم سوگواری سراسری سروده است. 

در همه دنیا به سوگ عزیزانمان می نشینیم و جامه سیاه بر تن می کنیم ، ولی نمی گذاریم که این سوگ ، مایه سکون و دلمردگی ما شود. از این انرژی عظیم سوگ ، مدد می جوییم که پا برجا بایستیم و نگذاریم جلادان خونریزی که  انقلاب ما را دزدیدند ، آزادی ما را دزدیدند ، آبروی ما را دزدیدند و اینک رای ما را دزدیده اند و جان نازنین جوانان ما را می دزدند ، امید را نیز از قلب های ما بدزدند. 

فلک  ، آن رفیق من بود ، که از منش گرفتی
ولی بدان که  نه من و نه یاران من دیگر خاموش نخواهیم نشست، تا  اینکه داد رفته خود را از تو بستانیم.

----------------------------------------
دوستان  ،
همه این گفته هاول ، رهبر انقلاب چک را شنیده ایم که برای تشویق مردم به ماندن در صحنه می گفت:&quot; آنها زودتر خسته خواهند شد ، چون تفنگ دارند.&quot; ما باید بگوییم &quot; اینها زودتر خسته خواهند شد ، چون دروغ می گویند.&quot;  اگر تفنگ ، جسم را خسته می کند ، دروغ ، جان را از پای در می آورد.  تمرکز این همه دروغ در این تاریخ سی ساله بی سابقه است. پس با تمام قوا در صحنه بمانیم و تردید نکنیم که آنها زودتر خواهند شکست ، که دروغ امان آنها را بریده است.



  </summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="تصنیف های خود ساخته" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="همایون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[<a target="_blank" href="http://www.4shared.com/file/114132486/fb3d76c1/falak.html"><b>آواز را از اینجا بشنوید</b></a>

چه گران فروشی ای چرخ و به جان ما بکوشی
عجبا بهات دادیم و هنوز می نجوشی
سر و جان نازنینان تو به هیچ می نسنجی
که دمی رها شدن را تو به ما نمی فروشی
به شهید ما نگه کن که سکوت کرد و جان داد
تو چرا سکوت کردی و چرا نمی خروشی
بجز از غرور مردم تو چه پایمال کردی
بجز از جنایت خود تو چیز را بپوشی
فلک آن حیات ، مرگ است ، که بی وی اش بخواهی* 
همه آن شراب ، زهر است ، که بی وی اش بنوشی* 
فلک آن رفیق من بود ، که از منش گرفتی
تو بگو به من که تا چند ، توانم  این خموشی
ز ازل حرام زادی که حرام باد بر تو
گر از این سپس بخواهی که دمی سیه نپوشی

(مهران)

*نخوانده ام]]>
      تصنیف خود ساخته ای در همایون. اجرای من در همایون سل.
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بیا عاشقی کن دوباره - (برای ندا)</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/06/post_174.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1704</id>
   
   <published>2009-06-22T16:25:21Z</published>
   <updated>2009-06-30T21:48:32Z</updated>
   
   <summary>
نمی گذاریم خون ندا بخسبد یا بر زمین بخشکد. ندا سمبل مظلومیت مردمی است که اسیر پست ترین ، جاهل ترین وخونخوارترین  لایه های خود شده است. 

خون ندا این جسارت را به ما می دهد که برای رهایی از چنگ این مغول های خانه زاد ، هر چه داریم نثار کنیم ، وگرنه اینها همین تیر خلاص  را بر شرافتمان هم می زنند.

خون ندا باید همچون خون سیاوش در رگهای ما بجوشد تا بساط ظلم و تجاوز را از آن سرزمینی که خطه و خاک سیاوشان است ، برچینیم.

ناجوانمردا که بر اندام مرد
زخم ها را دید و فریادی نکرد
دشنه می بینید و زخم خون فشان
چون نمی بینید از خنجر نشان
آی آدمها ! ندای قرن ماست
وین ندا از وحشت غرق شماست
(ابتهاج)




</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="ابوعطا" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="تصنیف های خود ساخته" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[<a target="_blank" href="http://www.4shared.com/file/113567379/485d62c0/baraaye_nedaa.html"><b>آواز را از اینجا بشنوید</b></a>

خرامان خرامان به خون در نشستی...در آیینه دل چو نوری شکستی
چو کبکی پریدی تو ای مرغ عاشق..ز چشم و دهانت برون زد شقایق
به دام که رفتی؟ به کام که رفتی؟..شراب که بودی ؟ به جام که رفتی؟

بیا عاشقی کن دوباره ..که دل شد ز غم پاره پاره

وطن رنگ خون دارد و بوی آتش .. دل شیر دارند و بازوی آرش .. به آتش درون اند همچون سیاوش

بیا عاشقی کن دوباره ..که دل شد ز غم پاره پاره

سکوت تو فریاد و سبز تو خونین .. گل سرخ جاری بر آن روی سیمین ..ز چشمم فرو ریخت بس ماه و پروین

بیا عاشقی کن دوباره ..که دل شد ز غم پاره پاره

(مهران)





]]>
      تصنیف خود ساخته ای در ابوعطا. اجرای من در شور سل. 
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>معشوق که آزادی باشد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/06/post_173.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1703</id>
   
   <published>2009-06-20T05:53:46Z</published>
   <updated>2009-06-26T07:53:48Z</updated>
   
   <summary>
این روزها همه به شعر رو آورده ا ند ،  که آنچه در دل ها  و سرها می گذرد با کلمات عادی قابل گفتن نیست. شور شاعرانه لازم دارد. بعضی خودشان طبع آزمایی می کنند و بعضی دفتر شاعران را ورق می زنند ، در پی شعری که زبان حال باشد.  این شعر را عزیزی   برایم فرستاده که عجیب وصف حال است ، اگر خطاب به معشوق گریز پای آزادی باشد. ممنون مهرداد جان.




اما...
 دیروز شهر کوچک ما شاهد پدیده ای بود که هرگز به عمرش ندیده بود. کسانی شانه به شانه هم راهپیمایی کردند و پهلو به پهلوی هم در اجتماعی نشستند که هرگز در یک جا دیده نمی شدند ، نه که با هم مشکلی داشته بوده باشند بلکه اینکه کار مشترکی با هم نداشتند. ولی  همه دیروز یک صدا فریاد می زند : &quot;برادر شهیدم ... رایت رو پس می گیرم&quot; که گویای سه چیز بود ، تقلب و خشونت از یک سو ، و امید به پیروزی در سویی دیگر ، و این بود وجه مشترک همه آن کسان که آمده بودند. نفرت از آن دروغ و تقلب بزرگ ، انزجار از این خشونت عریان ، و شور و شوق از پای در آوردن امپراتوری دروغ.

در اجتماع دیروز ، من تصنیف &quot;ایران خورشیدی تابان دارد &quot; آقای شجریان را خواندم با ذکر یک مقدمه که مورد اعتراض قرار گرفت . الآن از گفتن آن  مقدمه پشیمانم ، چون به گونه ای گفتم که باعث سوء تفاهم شد. قدری بیشتر توضیح می دهم تا هم پوزشی باشد از آنها که بودند و رنجیدند ، و هم اینکه بگویم منظورم چه بود. 

گفتم : &quot;می خواهم به شما مژده بدهم که این جنبش پیروز است و نشانه من بر این مدعا اینکه آقای شجریان هم به این جنبش پیوسته است. او آدم زیرکی است و جایی نمی خوابد که زیرش نم باشد.&quot; من زیرکی و ذکاوت و آینده بینی او را مراد کردم ، ولی با این لحن گفتار ، شائبه فرصت طلبی القا شد ، که از این بابت از حاضران در آن جمع و خصوصا ارادتمندن استاد ، پوزش می خواهم. چنین چیز خبیثانه ای مراد من نبود و نیست.

فردا همان تصنیف را اینجا می خوانم و می گذارم با ذکر خاطره ای از ایشان و تقدیر از کار سترگی که کرد و ملت خود را در این بازی های ناجوانمردانه تنها نگذاشت. او به نلویزیون فارسی بی بی سی گفت که به صدا وسیما گفته است که صدای او صدای همان خس و خاشاک است و برای همان خس و خاشاک می خواند و رسانه دروغ حق ندارد صدای او را پخش کند. در این روزگار وانفسا گفتن چنین چیزی دلیری می خواهد. درود بر او!



و اما..
جناب رهبر ، فرصتی که  آقای رفسنجانی  از طریف آقای رضایی برای او فراهم کرد را به باد داد. می توانست مردم را برای ابطال انتخابات آماده کند و از شورای نگهبان بخواهد که وزارت کشور را در این راه قربانی کند ، ولی نکرد. او سرنوشت خود را با متقلبین وزارت کشور و با رییس جمهور قلابی پیوند زد. پیوند نامبارکی که هم برای ملت و هم برای خود او هزینه ساز می شود. اکنون نوبت سپاه است که هر چه در چنته دارد به صحنه بیاورد که لباس شخصی ها و چماقدارها صحنه را باخته اند و بی آبرویی به بار آورده اند.


برای اینکه همه کنترل صحنه در دست آنها نباشد و ما هم نقشی ایفا کرده باشیم ، و به دنبال نهضضت تلفن که در پست قبلی توضیح دادم ، به دوستان و آشنایان و فاممیل های پاسدار و نظامی که دارید زنگ بزنید و از آنها تضمین بگیرید که مبادا آزاری به ملت برسانند آنهم در دفاع از یک رییس جمهور متقلب و یک رهبر نا عادل. 

راستی این وبلاگ را چند خبرنگار جوان در تهران به تازگی راه تانداخته اند. برای کسب خبرهای صحیح جای خوبی است</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="همایون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگیزد
 ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد 

و گر به رهگذری یک دم از وفاداری
چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد 

من آن فریب که در نرگس تو می‌بینم 		
بس آب روی که با خاک ره برآمیزد 

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست 	
	کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد 

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز	
	هزار بازی از این طرفه‌تر برانگیزد 

بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ
 که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد
 (این بیت را نخواندم چون جای تسلیم نیست) 

(حافظ)

      آواز همایون . همایون می (فا سری). 2 بیت اول : در آمد ، بعد به نرتیب : چکاوک ، بیداد ، راجع و فرود.


   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خرداد گمان کنم به بهمن مانی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/06/post_172.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1702</id>
   
   <published>2009-06-17T23:18:30Z</published>
   <updated>2009-06-29T20:59:10Z</updated>
   
   <summary>موهبتی است داشتن دوستی اینچنین که شعر خود را هنوز از تنور در نیامده پای تلفن برای تو بخواند ، و تو چنان دوستش بداری که جان خود را در او بدمی ، اگر چه بر زیبایی آن نیافزوده باشی. البته این موهبت نه برای من تنها ، که برای شهری است، و این شهر همچون من قدردان است.





اما به قول این دوست نازنینم، خرداد نباید خاموش شود. پس در روشن نگاه داشتن آن به جان بکوشیم.

اکنون در فقدان وسایل اطلاع رسانی در ایران ، از قدرت تلفن غافل نشوید و به دوستان و خانواده هم بگویید. یک حساب ساده برایتان انجام میدهم تا به قدرت آن پی ببرید. فرض کنید می خواهید زمان راهپیمایی فردا را به بقیه اطلاع بدهید. اگر به 10 نفر زنگ بزنید و به آنها بگویید که هرکدام به 10 نفر زنگ بزنند و همه به همین نحو پیش بروند ، در مرحله اول 10 نفر ، در مرحه دوم 100 نفر و ........ تا اینکه در مرحله ششم 10 به توان 6  ، یعنی یک میلیون نفر با خبر خواهند شد. اگر هر تلفن 1 دقیقه طول بکشد ، فقط در 6 دقیقه 1،111،110 نفر باخبر شده اند. 

پس در فقدان تلویزیون و اینترنت و موبایل و پیامک ، زانوی غم بغل نکنیم و از این ابزار ساده استفاده کنیم  ، نه تنها برای خبر رسانی بلکه برای قوت قلب دادن به همدیگر و حصول اطمینان از این که دیگران هم چون شما در صحنه اند.

اگر این موج سبز از حرکت باز ایستد ، موج قرمز انتقام احمدی نژادی خواهد آمد.
چراغ سبز خرداد را با ساده ترین  ، ولی موثرترین ابزار ، یعنی تلفن ، روشن نگاه داریم.

منتظر تلفن شما هستم.

 

  </summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      خرداد گمان کنم به بهمن مانی 
استاده به پایی و به رفتن مانی
نوروز نه ای تو آخر این غوغا چیست
سبزی و به سرخی شکفتن مانی
تو محکم و سرفراز و پا برجایی
دریا دریا به کوه آهن مانی(*)
این مزرعه را گرازها کوفته اند(**)
باشد که به بازوان بیژن مانی
تو مبهم و معلومی و پیدا و گمی
خود راست به سودای دل من مانی
تکرار هجاهای هماهنگی تو
خاموش مشو به شعر گفتن مانی

(مهران)

(*) شود کوه آهن چو دریای آب ... اگر بشنود نام افراسیاب (شاهنامه فردوسی)
 (**) اشاره به سرکوبی گرازها توسط بیژن




      آوازی در چهارگاه سل. 4 بیت اول در حصار. بیت 5 ، مخالف. بیت 6 ، مخالف به مغلوب و فرود.
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>گل همیشه بهار</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/06/post_171.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1701</id>
   
   <published>2009-06-16T04:45:16Z</published>
   <updated>2009-06-16T05:08:33Z</updated>
   
   <summary>مطلب زیر را در حالی می نویسم که قلبم از وحشیگری دیروز در کوی دانشگاه تهران هنوز فشرده است ، اما چاره ای جز گفتنش ندارم.  



 
روی دشمن ، کار فرهنگی کنیم 
  
هنوز جنبش مردم ، با سرکوبگر اصلی ، یعنی سپاه پاسداران سرکوب نشده است. این نقش در حال حاضر به لباس شخصی ها و انصار حزب الله و بسیجی ها سپرده شده که اگر آنها قدرت پس راندن و خانه نشین کردن مردم را داشتند ، این هزینه بر سپاه تحمیل نشود ، اما از آنجا که نیروهای ضد شورش و لباس شخصی ها از عهده بر نیامده اند ، احتمال دخالت سپاه وجود دارد. از الآن بایستی برای دخالت سپاه آماده شد ، و در این زمینه نباید از حرکت های فرهنگی غافل شد. به جای پایین کشیدن سایت آنها ، باید برای آنها پیغام های محبت آمیز فرستاد که گمان نکنند با مشتی گوشت دم توپ مواجه اند. شعار &quot; نیروی انتظامی ، حمایت ، حمایت&quot; ، شعار معجزه آسایی است. آن آدم های پشت سپر و نقاب ، بالاخره انسان اند. انسان هایی که جبر زمانه ، نان آنها را در این کسوت و لباس داده است. اگر به آنها توهین شود ، یا سنگ توی سرشان بخورد ، از همه ابزارهای سرکوبی که در اختیارشان نهاده اند بهره می گیرند تا از هویت خود ، لباس خود و شغل خود و نان زن و بچه شان دفاع کنند.
  
لباس شخصی ها هم با همه وحشی گری و سبعیتشان ، هنوز انسان اند با رگه هایی از انسانیت. آنها را یکپارچه خباثت نبینیم ، شاید راههایی برای به دست آوردن دل آنها پیدا کنیم. ساده نیست ، ولی محال هم نیست. باید برای آنها و سایت هایشان پیغام های دوستانه فرستاد و از آنها دعوت کرد که دست از این خشونت عریان بر دارند. برای این کار ، می توانیم از بسیجی هایی که می شناسیم ، از آن لباس شخصی هایی که قدری ملایم ترند ، از آخوند های محل که روی آنها نفوذ دارند ، از هنرمندانی که آنها قبولشان دارند ، مثلا ده نمکی که قدری فرهنگی تر شده ، خلاصه از هر وسیله دیگری برای کنترل رفتار آنها استفاده کنیم. کاری که تا الآن نکرده ایم. از دست آنها کتک خورده ایم ، چهره عریان خشونت آنها را دیده ایم ، و اگر دست داده ، توی سر آنها هم زده ایم ، ولی روی نرم کردن آنها کار نکرده ایم. نمی گویم اگر فردا با چاقو زدند ، انها را ارشاد کنیم. می گویم امروز پیغامهای دوستی برای سرانشان بفرستین و به ایشان یاد آوری کنیم که هموطن هستیم ، همزبان هستیم ، در یک محله زندگی می کنیم ، غذای مشابه می خوریم ، سوار یک اتوبوس و مترو می شویم فیلم های مشابه تماشا می کنیم ،  اگر کسی به شهرمان حمل کرد ، هر دو در یک سنگر در مقابلش می ایستیم ، اما جبر زمانه ما را روبروی هم قرار داده ، و می توانیم با این جبر بستیزیم اگر بخواهیم.
  
می خواهم بگویم ، اگر چرخه خشونت به چرخش افتاد ، باز خشن ها می آیند زمام امور را به دست می گیرند ، و بر می گردیم سر جای اولمان، روز از نو ، روزی از نو. بیاییم الآن که قدرت ملت به اوج خودش رسیده ، و برای رسیدن به پیروزی نهایی ، نیازی به خشونت ندارد ، کلیه آثار خشونت را از این جنبش مدنی بی نظیر بزداییم، و با خشن ها هم وارد گفتگو شویم ، نه با زبان خشونت و تحقیر ، بلکه با زبان محبت و تسامح و مدارا. ایمان بیاوریم به این گفته حافظ که: 
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است 
با دوستان مروت با دشمنان مدارا  
------------------------------------------ 


و اما ایمیل زیر را عزیز دلی  که دیروز در مراسم تهران بوده برایم فرستاده است. امیدوارم تار مویی از سر او و هیچ کس دیگر کم نشود:
  
واقعا اوضاع قاطیه. هر چند که خییییییلی ناراحتم، ولی‌ از این که فهمیدم مردممون خیلی‌ خوبتر از تصور منن خوشحالم.
  
 راستش من بعد از اون ایمیلی‌ که به شما زدم ناراحتیم خیییییلی بد تر شد. اون موقع فقط ناراحت بودم که چرا ملت یه همچین رایی دادن. بعد از این که یه کم پیگیری کردم و بررسی‌ کردم فهمیدم به احتمال خیلی‌ زیاد تقلب عمده توی این انتخابات و به عبارت این سیاسی‌ها  ،کودتای نرم رخ داده و برای همین حالم بدتر شد در حدی که ۲ بار شنبه شب گریه کردم. واقعا از خودمون بدم اومد که توی یه همچین جایی‌ زندگی‌ می‌کنیم و جرات کاری نداریم. در حالی‌ که قبل از انتخابات واقعا به مردمم افتخار می‌کردم که این جور مسالمت آمیز با مخالفاشون برخورد می‌کنن.
  
 اما امروز یه بار دیگه به مردمم افتخار کردم. وقتی‌ این جمعیت میلیونی رو دیدم (چون تخمینش سخته تخمینی نمی‌زنم ولی‌ واقعا عجیییییییییییییب زیاد بودن) که چطور با آرامش و فهمیده راهپیمایی کردن و حتی بعد از یه مدت تلاش همه تونستن تظاهرات رو تبدیل به تظاهرات بدون شعار کنن واقعا خوشحال شدم. فهمیدم چیزایی که رخ میده واقعا نتیجهٔ حماقت این احمق‌های بی‌ شرف حروم زادهٔ .... .. است. از ساعت ۴ تأ ۸ شب تظاهرات بسیار عالی‌ بود. تأ وقتی‌ که ساعت ۸ شنیدم میگفتن یه خبرایی شده و تیر اندازی شده ولی‌ زیاد باور نکردم تا این که حدود ساعت ۹ که داشتم پیاده از اونجا دور میشدم یه دختر رو دیدم که دست  و صورتش پر خون بود و گریه میکرد و میگفت &quot;کشتن، ۱۴ نفر رو کشتن. رگبار میزدن، ......&quot; خلاصه تا میومد حرف بزنه گریش میگرفت درست نمیتونست حرف بزنه. گفت خبر نگاره و ما بردیمش رسوندیمش دست دوستاش. واقعا حالش بد بود، حاضر نبود خونا رو پاک کنه. میگفت حتما مصاحبه می‌کنه و به همه میگه که چی‌ دیده.....
  
فردا عصر ساعت ۵ گفتن همه بیان میدون ولی‌ عصر. میخوان به طرف صدا سیما تظاهرات کنن. مطمئنم فردا یه شری به پا می‌شه.
  
برامون دعا کنید.









</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="ساخته های دیگران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="چهارگاه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[

<center>
<a href="http://www.zamaaneh.com/zamtoon/2009/06/3.html"><img border="0" src="http://songsdaily.com/blogs/songsdaily/images/shahid.jpg" width="200"  ></a>
</center
....

به داغ عاشقان ببار ای آسمان
چو کاروان روان ، سرشک همرهان ، چنین دیده گریان
چه فارغی ای بهار ، که اندرین روزگار ، شوری داری ، مشکین باری
به ماتم گلی ، نشسته بلبلی غمین
به داغ او ، تو اینچنین ، چون سبکباران ، فارغ از یاران
ای بهار از خزان ، فارغ اند عاشقان
گو خرانی میا ، گو بهاری ممان

عاشقان ، عاشقان ، نامتان جاودان ،
 بازو بگشایید به داد یاران
عالم خونین شد به (ز) داغ انسان ، به داغ انسان

حالی ای آدمی ، عاشقی پیشه کن
شور بلبل ببین ، در گل اندیشه کن

خیز و رها کن من و ما ، در صف هنگامه در آ
حیله دشمن بشکن ، نغمه نصرت بسرا
ببین به داغ لاله در دشت و دمن
نگر به رقص سبزه در باغ و چمن
در غم ابنای وطن ، در غم ابنای وطن

الا تا گل از گل بدمد ، غم میهن از دل بدمد
زنده در ادوار و زمن ، یاد شهیدان وطن

ای دیار خرم ما ، در پناه لطف خدا
خیز به عز و عزم و وقار ، ای گل همیشه بهار

(علی معلم)






]]>
      بخشی از تصنیف چهارگاه ساخته هوشنگ کامکار. اجرای من در چهارگاه سل . من از قسمت حصارش شروع کرده ام که می افتد روی  &quot;ر&quot;. نوت آن را همین که آب ها از اسیاب افتاد می گذارم.
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>که هرکه عاشقه پایش به راهه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/06/post_170.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1700</id>
   
   <published>2009-06-15T05:23:46Z</published>
   <updated>2009-06-15T06:03:35Z</updated>
   
   <summary>

نیازی به خشونت نیست!
نیازی به تفنگ و خنجر نیست!
استبداد ، خود به روی خود آتش گشود و خود به پشت خود خنجر زد!
باید بر سر پیکر زخمی او نشست تا نفس آخر را بکشد!
فریادهای روی پشت بام ، همین انتظار آخرین نفس های او است!
پیاده روی آرام 4 بعد از ظهر دوشنبه ، همین بر سر پیکر محتضر او نشستن است!
اعتصاب عمومی سه شنبه ، همین انتظار در آرامش است!
محتضر را سنگ و چوبی و آتشی لازم نیست!
فقط نفس هایش را باید شمرد ، آنهم نه از دورادور بلکه چشم در چشم و نگاه در نگاه!
&quot;دیدی که ظالم..
تیشه اش را..
آخر به پای خویشتن زد؟&quot;(عارف قزوینی)









</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="دشتی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ساخته های دیگران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هرکه عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سینه ش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و توفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دل های سوزان
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که همرزم و هم زنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی
برادر بی قراره
برادر نوجوونه
برادر شعله واره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه


(سیاوش کسرایی یا اصلان اصلانیان)

      <![CDATA[تصنیفی در گوشه بیات راجع آواز دشتی، ساخته محمد رضا لطفی. اجرای من در دشتی "ر" یک پرده پایین تر از اجرای اصلی با مترونوم ۱۱۰. شعر آن را سعید مشکین قلم در کتاب تصنیف ها و ترانه ها ، به سیاوش کسرایی نسبت داده و صاحب <a href="http://zemestan.blogfa.com/">ترانه زمستان </a>به اصلان اصلانیان.   

<?php shownotelink("http://songsdaily.com/songsdaily/songs/notes/radif/shab_navard.jpg") ?>


<?php showvsingerlink("http://songsdaily.com/songsdaily/songs/mus/shab_navard.myr") ?>
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>از پا منشین از جا برخیز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/06/post_169.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1699</id>
   
   <published>2009-06-13T21:24:01Z</published>
   <updated>2009-06-13T22:25:33Z</updated>
   
   <summary>

تحریمی ها  لطفا ساکت !!


پیروزی طرفداران تغییر و مخالفان دولت تزویر را به همه تبریک می گویم ، حتی آن تحریمی ها که هیچ نقشی در این پیروزی نداشتند و الآن خوشان را انداخته اند وسط ، رجز می خوانند و ژست پیروزی می گیرند. اگر آن حضور میلیونی و آن شور و شوق وصف ناپذیر ، که لج تحریمی ها را هم در آورده بود ، نبود ، رسوایی این بزرگترین تقلب قرن چنین جهانگیر نمی شد.
آنها که شب و روز مایه گذاشتند و میدان این مبارزه را خالی نکردند اکنون بر خود ببالند که با یک حرکت مدنی و با حداقل خشونت ،حکومت جمهوری اسلامی را به یک حکومت کودتایی و نظامی تبدیل کردند، حکومتی که دیگر نمی تواند در مقابل موج خروشان ملت مقاومت کند. حکومتی که با دستان ناتوان و فریبکار خودش ، ولی به همت ملت ، خود را چنان استحاله کرد که دیگر مخلصانش هم تحملش را نخواهند کرد. 

حالا چه باید کرد؟

سیل عظیمی به راه افتاده که هیچکس قادر به متوقف کردن آن نیست ، اما باید جلوی تخریب آن را گرفت  که مبادا خرابی بزرگتری بر جای بگذارد. باید کانال سازی کرد که این سیل به مجراهای درست جاری شود ، و این کاری است که همه ما می توانیم.  نباید به پلیس سنگ زد ، نباید شیشه شکست ، نباید آتش سوزی راه انداخت. فقط باید حضور داشت ، قدرت نمایی کرد ، ایستاد ، پافشاری کرد ، دست از کار و درس کشید ، به تعطیلی کشاند ، فشار آورد و فشار آورد تا کودتا چی ها به زانو در بیایند و قدرت را واگذار کنند. اگر مردم در صحنه بمانند کم کم نماینده پیدا می کنند ، نماینده ها کم کم رهبری جریانات را به عهده می گیرند ، رهبران مردمی به آلترناتیو کودتا چی ها تبدیل می شوند و به واسطه پشتوانه مردمی که دارند تا آخر می ایستند تا حق برباد رفته مردم را به آنها بازگردانند. اگر اصلاح طلبها توانستند سررشته داری کنند ، کار مردم ساده تر می شود ، ولی اگر سپر افکندند و میدان را واگذار کردند ، مردم بدون آنها هم می توانند ادامه دهند.

الآن زمان روحیه دادن است و دعوت به ایستادگی. اگر این شور ملی به جایی نرسد تبدیل می شود به یک یاس فراگیر ملی که در آمدن از آن دهه ها وقت لازم دارد. بیایید از حرفهای منفی ، از ابراز عجز و ناله و احساس بدبختی دوری کنیم. ملت ما پیروزی بزرگی به دست آورده است . باید بایستیم و تا رسیدن به آزادی و حکومت قانون از پا ننشینیم.







 </summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="بیات اصفهان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ساخته های دیگران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      از پا منشین از جا برخیز گل ریزان کن خود شو گل ریز
بانگ شوری از دل بر کش 
چون گل بشکف جامی در کش
صبح وطن شکفد به نوید سحر
ای که تویی همدم ما هان بشنو در همه جا نغمه حافظ شیرازی
کار جهان نو بشود گر که بر این سقف فلک طرح نوی تو در اندازی طرح نوی تو در اندازی
      توضیحات ، ذیل آواز قبلی
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تصنیف اصفهان - طرح نو</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/06/post_168.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1698</id>
   
   <published>2009-06-10T19:38:07Z</published>
   <updated>2009-06-11T05:40:00Z</updated>
   
   <summary>عجب شور و هیجانی به پا شده است در میان مردم ما. من که لذت می برم از دیدن این همه شور ، و مردمی که با امید ، دست در دست هم نهاده اند برای رسیدن به  آن چیزی که حق می پندارند. همین دست در دست هم نهادن خود نشانه زندگی است و هر کس که به ایران و ایرانی عشق می ورزد باید از همین  نفس کشیدن مردم خشنود باشد. اگر هم همه این شور و هیجان نمایشی است که حکومت راه انداخته ، باید به قدرت چنین حکومتی ایمان آورد و به جای مبارزه با آن ، به آن کمک کرد تا اندک اندک کجی هایش را صاف کند. ولی این نمایش به اعتقاد من یک نمایش غیر حکومتی و حتی ضد حکومتی است ولو حکومت آن را به نفع خود تعبیر و تفسیر کند. هواداران احمدی نژاد برای مقابله با یک قسمت حکومت به میدان آمده اند ، و مخالفان احمدی نژاد برای مقابله با بخش دیگر. نه پیروان احمدی نژاد او را به واسطه چیزی که خود اوست می خواهند نه هواداران بقیه کاندیدا ها. همه به دنبال سلب و طرد جناحی از حکومت صف آرایی کرده اند.

حالا چه باید کرد؟



1- تحریم انتخابات

اگر تحریم انتخابات از روی برنامه باشد و هدف داشته باشد ، کار بدی نیست. مثلا اگر کسی آلترناتیوی سراغ دارد برای این حکومت ، طبیعی است نباید به یک انتخابات درون حکومتی تن بدهد بلکه از این وسیله استفاده کند برای از مشروعیت انداختن حکومت و هموار کردن راه برای جایگزینی که می شناسد. مثلا آقای بنی صدر خودش را حاکم خوبی برای ایران می داند و بدش نمی آید که مردم ، با شور و اشتیاق راه بیفتند و حق خود از حاکمان فعلی بستانند و دوباره او را بر تخت قدرت بنشانند. بنابراین برای تحریم برنامه دارد.( البته باید حواسش باشد که آمار تحریمی ها ، در اصل نشانگر مقبولیت او و امثال او در میان مردم نیز هست.) اما اگر کسی آلترناتیوی ندارد ، برنامه ای هم ندارد ، تحریم انتخابات جنبه احساسی و منفعلانه خواهد داشت که به نفع خود تحریم کننده هم نیست خصوصا الآن که واقعا انتخاب بین بد و بدتر وجود دارد و نمی شود گفت که همه سر و ته یک کرباسند. بهترین اثری که در روزهای اخیر در مورد موضع منفعلانه دیده ام این شاهکار مانا نیستانی است که به خوبی نشان می دهد برای رسیدن به آفتاب نباید با خودمان و بقیه قهر کنیم اگرچه راه دشوار و طولانی باشد:







2- رای به احمدی نژاد


کسانی که می خواهند به احمدی نژاد رای بدهند تا حکومت زودتر ساقط شود و و حکومتی که به لبه پرتگاه برده شده به درون دره پرت شود ، باید بدانند که این به قیمت نابودی کشور تمام می شود ، زیرا تجربه نشان داده است اینها قبل از اینکه ریشه شان زده شود ریشه همه را می زنند. ساده ترینش ، در گیر کردن کشور در یک جنگ خارجی یا داخلی است.
اگر کسی می خواهد به احمدی نژاد رای دهد به این امید که دست دزدان را رو کند و مفسدان را بر جای خود بنشاند ، سخت در اشتباه است ، چون او این کار را در 4 سال نکرده و در 400 سال هم نخواهد کرد. دزدانی که او می خواهد معرفی کند همه پدران مادی و معنوی او هستند.
اما اگر کسی واقعا از عملکرد احمی نژاد راضی باشد و علاقمند باشد به او فرصتی بدهد تا کارهایش را به انجام برساند ، بسم الله.


2- رای به رضایی:


اگر کسی رضایی را از نزدیک می شناسد و مدیریت او را دیده است ، باکی نیست ، ولی اگر کسی با شنیدن حرفهای اطو کشیده و مدرن او می خواهد به او رای بدهد ، او را به سایت تابناک ارجاع می دهم که آیینه تمام نمای تفکر رضایی و اطرافیان اوست. نخبگانی که او از آنها یاد می کند ، همه در آنجا قابل شناسایی هستند. کافی است به تیتر مقاله ها و نام  و تصویرنویسندگان  آنها نگاهی بیاندازید تا دستگیرتان شود نخبگانی که او از آنها یاد می کند چه کسانی هستند.


3- رای به مهدی کروبی:

آدم هایی که  از کروبی  حمایت کرده اند از خود او هیجان انگیز ترند. سروش ، عبدی ، کرباسچی ، نجفی ، ابطحی ، کدیور، سید جواد طباطبایی ، تقی رحمانی ، احمد زید آبادی  ،حسن یوسفی اشکوری ، عماد باقی ، بابک احمدی ، انجمن اسلامی پلی تکنیک  و  بسیاری دیگر. وقتی آدم دلایل رای دادن به کروبی را از زبان اینها می شنود ، مجاب می شود که به او رای بدهد. 
بدون شک انتخاب  شدن کروبی باعث هیجان انگیز شدن فضای سیاسی ایران بعد از انتخابات می شود ، چون با رییس جمهور شدن او و شروع تغییراتی که قولش را داده است چالشهای درون حکومتی آغاز می شود ، که شاید سرآغاز استحاله نظام سیاسی ایران باشد ، چیزی که همه از خاتمی انتظار داشتند و نشد. اگر کسی بخواهد بعد از انتخابات دچار یاس و دلمردگی و روزمرگی نشود بهتر است به کروبی رای دهد. 


4- رای دادن به موسوی


موسوی اگرچه بزرگترین شانس پیروزی را دارد ، درست از لحظه پیروزی ، نا امید کردن طرفداران خود را شروع خواهد کرد ، چرا که  بیشتر طرفداران او تحول خواه هستند ، در حالیکه جامعه آرمانی او جامعه آرمانی دوران نخست وزیری اوست. جامعه ای بسته ، به شدت کنترل شده ، تک صدایی و ارزشی.  همانطور که از دست مجری مناظره ها عصبانی شد ، از دست دیگرباشان و دیگر اندیشان هم خسته و عصبانی  خواهد شد و ناچار به آغوش  رهبر و اعوان و انصار همیشه در صحنه اش پناه خواهد برد . انصاری که اگر چه از او نیستند ولی برای او مفید خواهند بود ، همانگونه که برای هاشمی و خاتمی مفید بودند. شک نیست که در زمان موسوی فیلمهای بیشتری ساخته خواهد شد ، کتابهای بیشتری چاپ خواهد شد ، و روزنامه های بیشتری انتشار پیدا خواهد کرد ، ولی سکون قبرستانی اجتماع را از الآن می شود پیش بینی کرد. اگر کسی حال و حوصله دعواهای حکومتی را ندارد و می خواهد به حداقل ها برسد بدون بلند پروازی و آرمان گرایی ، بهترین انتخاب ، موسوی است ، چون قصد درگیر کردن خود با هیچ یک از لایه های حکومت را ندارد و نهایتا کاری خواهد کرد که مجرای تنگی که حکومت برای مردم ایجاد کرده است را قدری گشاد تر کند که از قضا بد هم نیست. اما برای کسانی که دهه شصت را تجربه کرده اند ، تصور برگشتن به آن دوران سیاه ، جدا رنج آور است ، و این چیزی است که در انتظار ماست. ویدئوی زیر سیاست آرمانی  ، کابینه آرمانی ، معنویت و ارزش های موسوی را به خوبی نشان می دهد. چیزهایی که او با نوستالژی خاصی از آنها یاد می کند ، ولی در این هیاهو ها کسی آنها را نمی شنود. هیاهو ها که خوابید ، خواهیم دید که خواهد گفت : من که گفته بودم!






5- رای باطله در دور اول:

برای کسانی که دل خوشی از حکومت جمهوری اسلامی ندارند و لی می خواهند به کروبی و موسوی و رضایی رای بدهند تا  از انتخاب احمدی نژاد جلوگیری کنند ، شاید بهترین کار دادن رای باطله باشد تا امکان به اکثریت رسیدن احمدی نژاد در دور اول را ازبین ببرند و در عین حال حضور معترضانه خود را به رخ صاحبان حکومت بکشند. اگر احیانا احمدی نژاد به دور دوم رسید ، با رای دادن به رقیب او می شود از انتخاب او جلوگیری کرد. عمار ملکی در این باره تفصیل بیشتری داده است که آدمهای مخالف جمهوری اسلامی را مجاب می کند.


خطرهای پیش رو:



1- کودتای بسیج و سپاه.


همه می دانند که بخش هایی از بسیج و سپاه به شدت متحجر  و خشن هستند. اگر احساس کنند که گردونه دارد از دست آنها خارج می شود ، از هیچ خشونتی دریغ نخواهند ورزید ، درست مثل بلایی که طالبان بر سر افغان ها آورده اند. اقلیتی  که خود را با زور بر اکثریت تحمیل می کنند ولو با کشتن و جنایت و کارهای غیر انسانی دیگر. واقعیت این است که طالبان ایران نیز اکنون تا بن دندان مسلح اند و نیز ثروتمند. آنچه که در برانگیختن این طالبان نقش اساس ایفا خواهد کرد حرکت های اجتماعی مناقشه انگیز است. چون متحجرند ، بیشتر در مقابل تجدد ، عنان از کف می دهند. از بین کاندیداهای  موجود ، به نظر می آید موسوی موقعیت بهتری برای کنترل این اوضاع داشته باشد چون عده ای از اصولگراها و بخش هایی از سپاه و بسیج هم با او هستند. 


2- تقلب اساسی:

تیم برگزار کننده انتخابات چه در وزارت کشور و چه در شورای نگهبان هیچ ابایی از تقلب ندارند. به خوبی دیده ایم که در گذشته شورای نگهبان چطور با جرزنی سرنوشت انتخابات یک منطقه را عوض کرده است. از دروغ های احمدی نژادی هم می شود فهمید که وزارت کشور هم در این داستان با شورای نگهبان کمال همکاری را خواهد داشت. متاسفانه ناظرهای صندوق ها هم جز گزارش دادن کاری از دستشان بر نمی آید. گزارش هایی که یا به شورای نگهبان خواهد رفت یا به وزارت کشور یا به قوه قضاییه یا به دفتر رهبری، که سرنوشت همه آنها روشن است. برای کاهش احتمال چنین اتفاقی هم باز کاندیدای مناسب موسوی است که حمایت هاشمی را دارد  بلکه بتواند به رهبر فشار بیاورد. 

در مقابل این دو خطر و این دو احتمال ، فقط باید توکل کرد و پیش رفت. یعنی باید فرض کرد که تقلب اساسی نمی شود و طرف بازنده ، کودتا نخواهد کرد. ولی اگر هر یکی از اینها اتفاق افتاد ، استحاله ای عظیم در نظام سیاسی جمهوری اسلامی پدید خواهد آمد که الزاما چیز بدی هم نیست.


--------------------------
پی نوشت:
از دوستانی که در طول مدت غیبت من ، از من قطع امید نکردند و احوال پرس بودند و مشوق ، سپاسگزارم. امیدوارم چشمه های احساس بجوشند تا از دل آن آوازی در آید و من اینجا تقدیم کنم. علت غیبت طولانی را که بخشی از آن پزشکی بود ، بعد از انتخابات برایتان می نویسم.











 











 </summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="بیات اصفهان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ساخته های دیگران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      شد به سر دوره جدایی ها
قصه سر کن ز آشنایی ها
شد سپری ای دل آن شب تاری(ک)
رخ بنما صبح روشنایی ها 
گل به بر و باده به کف صف زده در صف بنگر مطرب و ساقی و می خواران
چشم حسود دیده بد تا به ابد دور بود دور ز بزم شاد خواران
از پا منشین از جا برخیز گل ریزان کن خود شو گل ریز
بانگ شوری از دل بر کش 
چون گل بشکف جامی در کش
صبح وطن شکفد به نوید سحر
ای که تویی همدم ما هان بشنو در همه جا نغمه حافظ شیرازی
کار جهان نو بشود گر که بر این سقف فلک طرح نوی تو در اندازی طرح نوی تو در اندازی

(نمیدانم از کیست)




      تصنیفی در اصفهان . اجرای من در اصفهان لا.  نمیدانم ساخته کیست.  فقط اجرای خانم مرضیه با رهبری محمد شمس را شنیده ام. اگر جدید باشد ، حتما ساخته محمد شمس است،  ولی اگر قدیمی باشد ، نمیدانم کار کیست. اگر کسی از دوستان اطلاع دارد ، لطف کند برای من و بقیه بنویسد. نوت آن را قبلا استخراج کرده ام که ادیت می کنم و امروز و فردا همینجا می گذارم.

 
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دکلمه میهمان - به دود دل خلق خود را مسوز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/12/post_167.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2008:/blogs/songsdaily//1.1696</id>
   
   <published>2008-12-31T05:28:20Z</published>
   <updated>2009-01-16T04:39:33Z</updated>
   
   <summary>به قول مشیانه عزیز ، غیبت من و پی گیری نکردن بحث اخلاق که خودم راه انداختم ، خود بی اخلاقی بود. پاسخ جلال الدین امامی همچنان نیم نوشته مانده است و پرونده این بحث همچنان نیم گشوده. برای جبران این بی اخلاقی فقط می توانم که پوزش بخواهم و بهانه بتراشم. بهانه اینکه مدتی است خواندنم نمی آید. از زورکی آواز خواندن هم خوشم نمی آید ، چون بالاخره آواز زورکی خودش را نشان می دهد. کلاسهای سه چهار ساعته یکشنبه ها هم حس مسئولیت هنری را تا حدی ارضا می کند و البته انرژی انبار شده هفته را هم به مصرف می رساند. خودم برای کاهش این شور درونی دلایلی سراغ دارم و در صددم که به گونه ای آن را بازسازی کنم، ولی تا آن موقع ، باز از صدای مسعود بهره می گیرم.    

صاحب این صدا ، که هم صدایش ، هم اندیشه اش و هم کردارش گوهرهای کمیاب این روز و روزگارند ، در باب دین گفتاری برای من فرستاده که در نوع خود رساله ایست و واکنشی است به کسانی که بیش از آنچه نگران خود و دیگران باشند نگران دین و ایمان اند و گمان نمی برند که خارج از حوزه دین هم می توان از اخلاق و انسانیت سخنی برد. از آنجا که این مقاله طولانی است ، آن را به مرور می گذارم که در هر نوبت حوصله کنید بخوانید:


 ------- تعریف دین:

دین‌شناسان تعاریف گوناگونی از دین داشته‌اند و این تنوع تعاریف دلیلی‌ست براینکه:

 1-ارائه یک تعریف جامع ومانع برای دین دشوارست
 2-به موجب پیوند ذاتی دین با روح و روان انسان و تنوع و تکثر روحی انسان،امکان باورهای دینی گوناگون وجود دارد.
درهرحال،ببینیم بعضی‌ از آنها چه تعریفی دست‌داده‌اند و بعد ببینیم نقاط اشتراک یا اختلاف را:
- وضعیتی روحی یا حالتی ناب همراه با حرمت که آنرا خشیت می‌خوانیم.
- کوششی‌ست برای بازنمایی حقیقت کامل خیر در تمام وجوه هستی‌مان.
- اعتقاد به خدای همیشه زنده.
- عبارتست از احساسات،اعمال و تجربیات افراد هنگام تنهایی،آنگاه که خود را در برابر هر آنچه الهی می‌نامند،می‌یابند.
- مجموعه‌ئی از باورها،اعمال،شعائر و نهادهایی که افراد بشر در جوامع مختلف بنا کرده‌اند.
- مجموعه‌ئی از اوامر و نواهی که مانع عملکرد آزاد استعدادها می‌گردد.
- اعتراف به این حقیقت که کلیه‌ی موجودات تجلیات نیرویی هستند که فراتر از دانش ماست.
- عبارتست از احساس خداآگاهی.
- عبارتست از خشیت در مقابل موجود متعالی.
- عبارتست از شناخت تکالیف ما بعنوان احکام الهی.
همانطور که می‌بینیم بعضی دین را معادل خداباوری گرفته‌اند در حالیکه این صفت در دین بودایی وجود ندارد.بعضی به شأن روانی دین توجه کرده‌اند،بعضی به شأن اجتماعی آن،بعضی به فواید آن در زندگی انسانی،و بعضی به زیانهای آن.

دین باید در مجموعه‌ی فرهنگ بشری و در کنار دیگر اجزای فرهنگ تعریف شود.
فرهنگ(شامل دین،هنر،علم،زبان و...)محصول تجلیات روحیه‌ی انسانست.روان آدمی هرگاه به جذب و حفظ مفاهیم نو بپردازد کار آن علم و شناخت است،هرگاه به ابداع و ایجاد بپردازد کار آن صناعت(هنر و صنعت) است و هرگاه به کاستی‌ها و نقایص خود در مقابل یک موجود فرضأ متعالی توجه کند کار آن دین‌باوری است.
لذا می‌توان گفت دین عبارتست از نقص آگاهی یا درک کاستی‌ها و نقایص روحی و روانی انسان.
این آگاهی و احساس،می‌تواند بصورت اندیشه‌های توحیدی(ادیان ابراهیمی) ظهور کند،می‌تواند بصورت خدایان متعدد(شرک)باشد،می‌تواند فقط بصورت یک احساس خلأ روحی بدون توجه به خدا(دین بودا)باشد.

با این تعریف،دین،هم از علم متمایز می‌شود(زیرا دین«شناخت»نیست) و صرفأ بصورت یک احساس باطنی نشان داده می‌شود و هم از هنر و صنعت(زیرا هنر جنبه‌ی آفرینندگی روح را نشان می‌دهد)چون دین احساس نیازست.
این خلأ روحی نتیجه‌ی شرایط وجودی(اگزیستانس)انسانست،یعنی اینکه وضعیت طبیعی انسان یک وضعیت ثابت قابل تعریف نیست.انسان به هر درجه از کمال علمی برسد همواره خود را ناقص و تهی احساس می‌کند و این احساس بصورت باورهای دینی(باور به خدا)،باور به یک جهان بهتر،اعتقاد به نیروانا و... بروز می‌کند.
در نتیجه:
1- دین(نه مذهب) مجموعه‌ئی از عقاید خرافی یا جعلیات طبقه‌ی خاصی از جامعه نیست(بنابر تفاسیر مارکسیستی) و نیز بازتاب یا انعکاس امیال سرکوفته نیست(تفاسیر فروید و دوستان او).
2- دین به معنی آشنایی با مجموعه‌ی قواعد و اصول و سنتها و احکام نیست و کسی هم که با این احکام آشناست لزومٱ دیندار یا مقید به دین نیست و نیز شرط دینداری آشنایی با این احکام نیست(چنانکه زمانی کلیسای مسیحیت دین را به پیروی از احکام کلیسا تفسیر می‌کرد و یا امروز در محافل فقهی دین را به آشنایی با احکام غسل و روزه و نماز و زکات و طهارت و تیمم و... تفسیر می‌کنند).
3- پس دین یعنی آن خلأ روحی لازمه‌ی ذات انسان که برخاسته از شرایط وجودی(اگزیستانس) او می‌باشد.
تعریف سوم نتیجه‌ی تحقیقات پدیدارشناسی دین است. یعنی اینکه وقتی رفتار دینی دین‌باوران در فرقه‌ها و ملتهای گوناگون را بررسی می‌کنیم این احساس و خلأ و نیاز به اتکا و وابستگی به چیزی، به اشکال مختلف در رفتار همه‌ی آنها مشهودست.

-------- نقادی دین
مؤسس تفکر انتقادی در عصر جدید کانت می‌باشد،اما پیش از او زمینه‌ی این روش در فلسفه‌های دکارت و اسپینوزا و لاک و بارکلی و هیوم فراهم شده بود.دکارت در قواعد هدایت ذهن می‌گوید برای تحکیم پایه‌های معرفت باید حدود و مرز توانایی‌های فاعل ادراک را شناخت و این یعنی آغاز نگرش انتقادی در معرفت‌شناسی جدید.اسپینوزا این روش نقادی را در حوزه‌ی بیرون از ذهن گسترش داد و نقادی‌های خود را بخصوص متوجه‌ی باورهای دینی در کتاب تورات کرد.حاصل آنکه در احکام و مضامین تورات منکر وحی شد و اجزای تورات را رساله‌هایی معرفی کرد که هر کدام در شرایط تاریخی خاصی نوشته شده‌اند.
لاک و بارکلی نگرش انتقادی خود را بیشتر متوجه ماهیت جوهر جسمانی کردند و هر کدام به نحوی تلویحی و تصریحی آنرا انکار کردند.
اما جالبتر از همه‌ی آنها هیوم بود(کسی که کانت درباره‌اش می‌گوید او مرا از خواب جزمیت بیدار کرد).هیوم نقادی مفاهیم بنیادی و فلسفی از قبیل جوهر و علیت را با نقادی در دین و اخلاق جمع کرد.
هیوم در کتاب تاریخ طبیعی دین باورهای دینی را به دو بخش تقسیم می‌کند: توحیدی و شرک‌آلود.
سیر تاریخی دین از شرک به توحید است.اما این سیر،این حرکت از نظر هیوم،حرکت از صلاح به فساد است؛یعنی اینکه اندیشه‌ی توحیدی نمود فساد دین است.خب خیلی‌ها این نظر را با منطق تاریخ ناسازگار می‌دانند و حرکت از شرک به توحید را حرکتی اصلاحی دانسته که با عقل بیشتر همخوانی دارد.اما آرای هیوم برای بیدار شدن انسان از خواب جزمیت بسیار مؤثر بوده و خیرش در همین است.
اولین تمایزی که هیوم بین توحید و شرک قائل شده اینستکه می‌گوید توحید،دین تعصب است و شرک دین تساهل،زیرا در اندیشه‌ی توحیدی به دلیل باور به کمال خداوند واحد جایی برای خدایان دیگر و ادیان دیگر نیست و متدین موحد؛ دین خود را تنها دین حق می‌داند و به باورهای دیگر اجازه بروز و ظهور نمی‌دهد و همه را به چوب تکفیر و الحاد و ارتداد می‌راند،اما در دین شرک فرض باورهای دینی دیگر،به تناسب اعتقاد به خدایان دیگر قابل قبول است.
دوم اینکه دین توحید منشأ ضعف و خواری و رهبانیت می‌شود(به دلیل اعتقاد به قدرت مطلق و بی‌مانند خداوند)در حالی که دین شرک(به دلیل رقابت انسان با خدایان)منشأ تحرک و شکوفایی و شجاعت است زیرا خدایان متعدد شبیه به انسان تصور می‌شوند و امکان رقابت با آنها برای انسان فراهم می‌شود.
هیوم به دنبال این قیاس می‌گوید قهرمانان دوران کفر معادل درویشان عصر توحیدند یعنی به همان نسبت که دین شرک قهرمان می‌پرورد دین توحید درویش و صوفی و راهب می‌پرورد. بعد در ترجیح دوران شرک بر توحید می‌گوید مشرکان که در نگاه اول بی‌خرد می‌نمایند اگر در کارشان تأمل کافی بشود بی‌خرد نشان نمی‌دهند.او در دنباله جریان تاریخی ادیان را از شرک به توحید،جریانی از نظم و یقین و انسجام به بی‌انسجامی و تردید و تزلزل نشان می‌دهد( و این آغازگر نهضتی می‌شود که در قرن نوزدهم در نوشته‌های نیچه بعنوان نیهیلیسم یا پوچ‌گرایی نمود و رشد می‌یابد).از این جهت ادیان شرک باستان را در مقایسه با دین توحید می‌ستاید و می‌گوید میان دین کهن و افسانه‌ای و دین کتابی دو اختلاف بزرگ می‌باشد«دین کهن اغلب منطقی‌ترست... و بر دل آدمیان خوش و آسان می‌نشیند...»
هیوم قبل از هگل خدا را یک معنای دیالکتیکی و قبل از فویرباخ و فروید شرایط روحی و روانی انسان را مبدأ باور به خدا معرفی کرده است.در نظر او خشیت و ترس ما نسبت به خداوند از یکطرف او را موجودی هولناک و از طرف دیگر موجودی با وقار جلوه می‌دهد«پس اینجاست یکی از آن انواع تضاد میان ارکان گوناگون منش آدمی که به ادیان راه می‌یابد.ترس‌های طبیعی ما خدا را در اندیشه‌هایمان اهریمنی و بدخواه می‌نمایاند ولی گرایش به پرستش و ستایشگری،ما را وامی‌دارد تا خدا را نمود فضیلت و نیک‌خواهی بدانیم.»

-----------  استقلال انسان و تحول دین الهی به دین انسانی در عصر جدید
با تأسیس مسیحیت و غالب شدن آن بر فرهنگ قرون وسطی،اندیشه‌ی الوهیت مرکز ثقل دین‌باوری قرار گرفت و گویی بین دو مفهوم «دیانت» و «خداپرستی»(آن هم خدای واحد)پیوندی ذاتی و تفکیک‌ناپذیر برقرار شد.اما به دلیل ناکارآمدی کلیسا بعنوان مدافع اصلی مسیحیت و عدم سازگاری آن با شرایط و نیازهای روز در عصر جدید،جنبش رنسانس در آغاز عصر جدید قوت گرفت و فکر احیای فرهنگی عصر یونانی را پیشه‌ی خود ساخت.اندیشه‌ی بنیادی این جنبش تفکیک بین دیانت و الوهیت بود.آنچه از قرن‌های شانزدهم و هفدهم به بعد در غرب اتفاق افتاد این بود که با حذف الوهیت،دیانت رنگ بشری گرفت و نوعی دین انسانیت به جای دین الوهیت مرکز ثقل فرهنگ جدید غربی شد.این اندیشه در انقلاب کپرنیکی کانت(تأسیس دین بر پایه‌ی اخلاق به جای تأسیس اخلاق بر پایه‌ی دین - بسیار مهم) به اوج قوت خود رسید.
جنبش رنسانس بعد از چندی به عصر روشنگری پیوند خورد و نتایج فرهنگی خود را به نام تجدد(مدرنیته)به بار آورد.در عصر روشنگری دوره‌ی تاریخی تفکر الهی در غرب به پایان رسید اما باورهای شخصی به دین الوهیت همچنان باقی ماند.این باورها در آرای دکارت،لاک،هابز،اسپینوزا و هیوم جلوه‌گر است:دکارت از یکطرف محکمترین برهان اثبات وجود خدا را به نام برهان وجودی که یادگار آنسلم بود احیا کرد و از طرف دیگر به صراحت اعلام کرد احکام کلیسا از حوزه‌ی شناخت عقلی بیرون است.بیرون کردن باورهای دینی از قلمرو شناخت توسط دکارت آغاز حذف الوهیت از قلمرو فرهنگ بود. هابز در کتاب لویاتان از یکطرف اعتقاد خود را صادقانه به مسیحیت بروز می‌دهد و از طرف دیگر برای خدا وجود جسمانی قائل می‌شود.جان لاک در عین مخالفت با کلیسا در مورد منشأ الهی حکومت،قوانین طبیعی را قوانین الهی می‌نامد و اسپینوزا در عین اینکه عالم را مظهر وجود خدا می‌داند با اینحال منکر وحی است.
این دیالکتیک بین دین و خدا(کوشش برای حفظ دین و حذف خدا)روح عصر جدید را تشکیل می‌دهد و زمینه‌ی دین انسانیت را(به جای دین الوهیت)در فلسفه‌ی کانت فراهم می‌سازد.
انسانی کردن دین و زدودن عنصر الهی آن به نام اصالت انسان(اومانیزم)در این دوره با تعبیر دیگری به نام نگرش دنیوی همراه است.نگرش دنیوی در کنار اصالت انسان و فردگرایی(سکولاریزم،اومانیزم و ایندیویجوالیزم)ارکان فرهنگ جدید را تشکیل می‌دهند.هیچیک از این مفاهیم الزامأ بار ضد دینی ندارند بلکه حامل معنای جدیدی از دین هستند.هسته‌ی مرکزی این معنا عبارتست از اینکه«انسان مخدوم است و جز انسان هر چه هست(حتی الوهیت)در خدمت انسان است.»

شورش علیه کلیسا که روح عصر روشنگری را تشکیل می‌دهد ابتدا در قالب دو مسلک فکری ظهور کرد:
پارسامنشی(pietism) و خداشناسی طبیعی(deism)  

مسلک فکری پارسامنشی به مقولات زیر توجه داشت:
- تجدید نظر در مطالعه و فهم کتاب مقدس
- دخالت عموم مردم در حکومت کلیسا
- فقط شناخت تعالیم مسیحیت برنامه اصلی کلیسا باشد
- احترام به تعدد عقاید به جای محکومیت و حمله به آن
- تعلیمات دانشگاهی متوجه نیازها و لوازم زندگی روز باشد
- در موعظه‌های دینی توجه به اصل حیات جایگزین توجه به آرایه‌ها و پیرایه‌ها گردد

خداشناسی طبیعی تا حد زیادی متأثر از فلسفه‌ی لایب نیتس بود.طبق نظام احسن لایب نیتس،جهان ماشینی‌ست که با نظمی همچون ساعت با دقت تمام طبق قوانین مکانیکی(متأثر از فیزیک دکارت) و طبیعی عمل می‌کند و موجودیت آن استمرار می‌یابد(منطبق با فلسفه‌ی دکارت که می‌گفت جهان جز امتداد و حرکت چیزی ندارد).امتداد و حرکتی که با قوانین مکانیکی پیوند خورده‌اند.خدا کارایی خود را در طبیعت از دست داده بود و فقط در حوزه‌ی اخلاق می‌توانست عمل کند و خود را نشان دهد.فلسفه‌ی لایب نیتس زمینه را برای اصالت انسان(اومانیزم)فراهم می‌کرد.به نظر او این جهان بهترین جهان ممکن است و همه چیز آن بهترین است.پس باید مناسبترین موقعیت را برای زندگی خوب فراهم کند زیرا اصول یک زندگی خوب در این جهان فراهم است.اگر چنین است چرا انسان مسئولیت زندگی خود را بر عهده نگیرد و برای رفع کاستی‌ها و نواقص زندگی خود نکوشد.چرا باید عقل شخصی انسان نتواند سود و زیان زندگی او را تشخیص دهد و چرا باید انسان در جهت بهبود زندگی خود اقدام نکند؟

دوره‌ی روشنگری دوره‌ی استقرار تدریجی عقل به جای دین یا استقرار دین عقلانی به جای دین الوهی است.نیروی محرک جامعه در این دوره،از دین به عقل منتقل می‌شود و حجیت دینی جای خود را به عقل فردی می‌دهد و جزمیت جای خود را به نقادی می‌سپارد.تحولات این دوره به صورت زیر است:
دین --------» عقل
جزمیت --------» نقادی
الوهیت ---------» انسانیت
حجیت دینی ----------» فهم شخصی
ایمان ----------» سنجش
تسلیم -----------» تصمیم
وابستگی -----------» استقلال
عشق به خدا ------------» عشق به انسان
نظرورزی -------------» اقدام عملی
اجبار جمعی ----------» آزادی فردی

عصر روشنگری عصر تصفیه‌ی انسان است از هر عنصر غیرانسانی: تقدیر و مشیت الهی،حاکمیت اسطوره‌ها،سنتهای باقی مانده از اعصار پیشین،باور به سحر و جادو،و... آنها باید جای خود را به عقل می‌دادند که گوهر مشترک و ذاتی انسانهاست،آن هم نه عقل ارسطو و ارسطوئیان که بردگی را جزئی از نظام طبیعت می‌دید بلکه عقل جدید که داعیه‌ی برابری داشت.
بنابر عقاید روشنفکران این دوره،از دیانت مسیح باید آنچه به کار زندگی می‌آید حفظ و بقیه‌ی آن حذف گردد.ملاک و معیار تمیز عناصر محفوظ دینی از اجزای محذوف آن،فقط کارایی آن اجزا در بهبود زندگی دنیوی بود. به عبارت دیگر:آنچه به کار زندگی نیاید دلبستگی بدان را نشاید.

انقلاب کپرنیکی کانت حاوی این پیام است:
دین برای زندگی کردن است نه زندگی برای دین داشتن و دینی که نتواند جوابگوی نیازهای زندگی زمان خود باشد حق طبیعی آن حذف از صحنه‌ی زندگی است.
از نظر کانت اخلاق تعیین کننده‌ی شأن دین است.عقل انسان با استقلالی که در عمل اخلاقی دارد مرجع تعیین ارزش‌ها و باورهای دینی است.عقل فردی هر انسانی«عضو قانون‌گذار قلمرو غایات است».از اینجا مرجعیت و حجیت هر نوع دین تجربی مبتنی بر وحی(ادیان تاریخی)زایل می‌شود؛زیرا اتکای اخلاق بر ادیان تاریخی موجب نسبیت اخلاق و سلب حاکمیت عقل و اطلاق اصول کلی آن می‌گردد.اخلاق متکی بر دین موجب شکاف و جدایی و عدم تجانس در ارزشهای اخلاقی می‌گردد و وحدت و همدلی نوع انسان را به خطر می‌اندازد.
از نظر کانت دین قابل دفاع، اصولاً چیزی جز شأن عقلانی اخلاق نمی‌تواند باشد. حتی وجود خداوند بعنوان یکی از مفروضات عقل عملی،صرفاً از لوازم تمامیت نظام اخلاقی است.
روح تفکر کانتی اینست که تکیه‌ی اخلاق بر دیانت مغایر استقلال اخلاقی انسان است.زیرا اساس اخلاق بعنوان یک نظام تکلیفی یا وظیفه‌مند،مستلزم اختیار و آزادی انسان است،چیزی که با تکیه‌ی اخلاق بر دین مخدوش می‌شود. شرط استقلال انسان اینست که اصول اخلاقی او فقط از ذات خود او برخاسته باشد. پس باید دین تابع اخلاق باشد نه برعکس.

اما تبدیل شأن الهی دین به شأن انسانی دقیقاً به چه معناست؟
آیا به معنی تنزل الوهیت به مرتبه‌ی انسانی‌ست یا ارتقای انسانی به مقام الوهیت؟
کانت خود می‌گوید«معنای انسانیت از موجودیت الهی نشأت گرفته است و انسان مخلوق خدا نیست بلکه مولود خداست».
از این عبارت می‌توان دریافت که در نظر کانت معنای این تحول عبارتست از ارتقا و صعود انسان،نه نزول خداوند.مقام انسان در این تحول اخلاقی چنان رشد می‌کند که می‌تواند به طرح مفهوم الوهیت بپردازد.
کانت در مورد طرح معنای(ایده‌ی)الوهیت توسط انسان می‌گوید«این معنا(ایده)برآمده از اخلاق است نه پایه و اساس آن».

اما برخی فیلسوفان پس از کانت با افراط در اندیشه‌ی استقلال اخلاقی انسان،آنرا تا مرز الحاد پیش بردند.چنانکه می‌گویند آرای فویرباخ،مارکس و فروید مبنی بر اینکه اعتقادات دینی فرافکنی خودباختگی ذهنی انسان است،از تفسیرهای کانتی دین است و یا نویسنده‌ای دیگر جیمز راشل در اثبات اینکه حفظ استقلال انسان مستلزم نفی وجود خداست،استدلال می‌کند:
- اگر خدا وجود داشته باشد باید شایسته‌ی پرستش باشد.
- هیچ موجودی شایسته‌ی پرستش نیست زیرا پرستش مستلزم نفی استقلال موجود پرستنده(انسان) است.
- پس موجودی به نام خدا وجود ندارد.
اما با توجه به آرا و نظریات و وضعیت فکری خود کانت این استدلال‌ها مخدوش است چرا که کانت از عقل نظری در مورد پرداختن به خدا نفیاً و ایجاباً سلب صلاحیت کرده است.

-------- دین و شناخت
نزاع بین علم و دین بزرگترین نزاع(و اگر خوب توجه شود بزرگترین سوءتفاهم) ناشی از تحولات عصر جدید‌ست. باید توجه داشت اگر مقصود از نزاع بین علم و دین مغایرت علم و دین باشد،خب فرهنگ جدید این مطلب را پذیرفته است و متفکرانی چون دکارت و کانت نیز همین مقصود را داشته‌اند.اما اگر مقصود از این نزاع تضاد بین علم و دین باشد به این معنی که علم و دین قابل جمع نیست،می‌توان گفت این یکی از سوءتفاهم‌های فرهنگی عصر جدید است.سوءتفاهم به دو دلیل:1- تضاد یا تناقضی بین علم و دین وجود ندارد و اختلاف آنها صرفاً از نوع مغایرت است.سیب و زردآلو با یکدیگر مغایرند یعنی سیب غیر از زردآلو و زردآلو غیر از سیب است اما تضادی بین سیب و زردآلو وجود ندارد.2- مردان علم در عصر جدید از قبیل گالیله،نیوتن و داروین مردان متدینی بوده‌اند و اگر یکی از دین‌باوران با علم ستیزه کند یا بعضی از اهالی علم با دین سر ناسازگاری داشته باشند دال بر تضاد بین علم و دین نیست.
دکارت در رساله‌ی قواعد هدایت ذهن باورهای دینی مورد تأیید کلیسا را به اراده نسبت داد و از حوزه‌ی عقل بیرون کرد.این آغاز جدایی علم و دین است. هیوم با فرض وحدت تلویحی دین و اخلاق اعلام کرد که بایدهای اخلاقی(و در واقع باورهای دینی) از هست‌ها(که شناخت آنها کار علم است) برنمی‌آید و این ادعا به نحوی آنچه را دکارت گفته بود تأیید می‌کرد. کانت ارزش‌های دینی و اخلاقی را به صور پیشینی عقل عملی تحویل کرد که به نحوی اصلاح و تکمیل آرای دکارت و هیوم است. بعد از کانت، دو حوزه‌ی علوم طبیعی و علوم فرهنگی(که دین و اخلاق هر دو جزو آن است) توسط نوکانتی‌ها(بعنوان شرح و بسط فلسفه‌ی کانت) از یکدیگر متمایز گردید.امروز می‌توان آرای متداول در این مورد را به دو بخش تقسیم کرد:1- قول به وحدت علم و دین 2- اعتقاد به مغایرت و حتی تضاد آنها با یکدیگر.

الف - وحدت علم و دین
متکلمان لیبرال یا اهالی تساهل می‌گویند: رهیافتهایی مشابه با رهیافتهای دانشمندان برای پژوهش دینی هم مناسب است. الهیات باید وسیعاً تجربی و عقلانی بشود و باید یک جهان‌نگری جامع و بی‌تعارض و بی‌تناقض فراهم سازد که مبتنی بر تعبیر و تحلیل انتقادی همه‌ی تجارب بشری باشد.روحیه‌ی انتقادپذیری و سنجیده‌گویی که شیوه‌ی دانشمندان است باید مورد اقتباس و استقبال متکلمان نیز قرار گیرد.تجربیات دینی و اخلاقی از عمده‌ترین شواهدی است که باید بررسی شوند.لیبرال‌های کلامی بطور کامل منکر وحی نیستند بل‌که آنرا به دو شیوه تعبیر و تفسیر می‌کنند. اول آنکه می‌کوشند مسئله‌ی بی‌همتایی وحی مورد اعتقاد اهل کتاب را تضعیف کنند. آنها می‌گویند خداوند در مظاهر متعددی تجلی کرده است: یک مظهر او همانا نظم عالم خلقت است و مظهر دیگر وجدان اخلاقی است، و مظاهر دیگر جلوه‌ی او سنن دینی جهان است(فلسفه‌ی لایب نیتس و نظام احسن او).پیامبران مظاهر والا و اعلای اویند ولی تنها مظاهر او نیستند. دوم آنکه به تأکید می‌گویند وحی همواره به انسان می‌رسد و تعبیر انسانی به خود می‌گیرد و در معرض تحریف تنگ‌نظرانه‌ی قوه‌ی ادراک بشری است. بدینسان لیبرال‌های کلامی، هم به کوشش انسان در کشف خداوند قائل‌اند و هم به دستگیری و هدایت الهی.

ب - مغایرت علم و دین
این مغایرت از چهار موضع مورد بحث واقع شده است:
- فیلسوفان تحلیل زبان که زبان دین را غیر از زبان علم دانسته‌اند.
- فیلسوفان تحصلی که قضایای دینی را بعنوان قضایای متافیزیکی، قضایای بی‌معنی دانسته‌اند.
- فیلسوفان اگزیستانس که گوهر علم را از جنس مفاهیم و گوهر دین را از جنس احوال دانسته‌اند.
- نوارتودوکس‌ها یا اتباع کارل بارت.
 - فیلسوفان تحلیل زبان 
به نظر تحلیلگران زبانی وظایف زبان دینی با وظایف زبان علمی فرق دارد. می‌گویند قضیه‌ها یا گزاره‌های دینی، نه صادق‌اند و نه کاذب؛بل‌که توصیه‌هایی برای یک شیوه‌ی زندگی‌اند. از نظر برایت ویت اولین فایده‌ی احکام دینی اعلام اتحاد و همبستگی با مجموعه‌ئی از اصول اخلاقی‌ست. نقش دین، اخلاقی‌ست ولی صرفاً عاطفی نیست اگر چه قصد و نیت عمل را به شیوه‌ای خاص بیان می‌کند. به عقیده‌ی او گزاره‌های دینی اعلام تعهد در برابر یک شیوه‌ی زندگی‌ست و یا شرکت جستن در یک مشی و سلوک عملی؛ و در مورد مسیحیت نیت داشتن برای عمل مشفقانه و مهربانانه. دین یک نقش ارزشمند ایفا می‌کند بی‌آنکه احکامی راجع به واقعیت صادر کرده باشد. به شیوه‌ای مشابه بسیاری از جامعه‌شناسان از مفاهیم دینی بعنوان مجعولات مفید که اهداف مهم اجتماعی را برمی‌آورد نظیر زمینه‌سازی برای نظام‌های ارزشی که پیوستگی اجتماعی و ثبات به بار می‌آورد یاد کرده‌اند؛ و یا می‌گویند ... ایمان هیچ دانش جدیدی به بار نمی‌آورد بل‌که فقط هستی جدیدی(مثل جهان آخرت)پدید می‌آورد.

- فیلسوفان تحصلی
گزاره‌های دینی را بعنوان جزئی از گزاره‌های مابعد‌الطبیعی فاقد معنی می‌دانند. آیر در کتاب زبان،حقیقت و منطق می‌گوید: هر جمله‌ای فقط وقتی نسبت به شخص معینی دارای معنی‌ست که این شخص بتواند صحت و سقم قضیه‌ی مندرج در آن جمله را تحقیق و آنرا اثبات کند؛ یعنی بداند چه مشاهداتی در تحت چه شرایطی منجر به این می‌شود که قضیه‌ی مزبور را بعنوان یک حقیقت، تصدیق یا بعنوان کذب رد کند. اما اگر قضیه‌ی مفروض چنان‌ست که فرض صدق یا کذب آن با هرگونه فرضی درباره‌ی ماهیت تجربه‌ی آینده‌ی آن شخص سازگار باشد، در اینصورت ... اگر جمله‌ی مورد بحث، معلوم تکرار‌شونده نباشد، صرفاً شبه قضیه یا قضیه‌ی کاذب خواهد بود.

- فیلسوفان اگزیستانس
شناخت عبارتست از اشراف عقل بر مفاهیم نه بر اشیا مستقیماً، و آنگاه اشراف عقل بر اشیا از طریق مفاهیم نه مستقیماً. اما دین‌باوری عبارتست از اتصال روح و روان انسان بر احوالی که مستقیماً متعلق آگاهی دینی یا دین آگاهی قرار می‌گیرند نه از طریق مفاهیم. از این نظر دین با شناخت تمایز ذاتی دارد.
بنابر این دیدگاه می‌توان تجربیات کشف و شهود عرفا را مثال آورد، کشفی که به زبان اقرار می‌شود و به دل تصدیق. و این کشف و شهود حاکی از اینست که حقیقت دین «حال» است نه مفهوم و مقال. دین بعنوان مجموعه‌ی احوال(نه مفاهیم)برخاسته از شرایط اگزیستانس(وجودی)انسان است و ماهیت آن با شناخت(مجموعه‌ی مفاهیم) متفاوت است،چنانکه در مورد ارتباط فلسفه با دین نظر کی‌یرکه‌گور اینست که مسیحیت یک دکترین نیست و در نتیجه حقیقت آن یک امر عینی نیست و آنرا نه می‌توان اثبات کرد و نه فهمید،این پیغام و رسالت در نظر عقل، خلاف عرف مطلق است.

- نوارتودوکس‌ها
در قرن بیستم مذهب نوارتودوکس‌ها از طریق تعالیم پروتستان‌ها علیه وحدت دین و شناخت(ایمان و فلسفه) شورش کرد. سخنگوی رسمی این شورش کارل بارت است. از نظر او« خداوند همواره وجودی‌ست بکلی دیگر؛ و او پروردگاری‌ست متعال که فقط وقتی می‌توان او را شناخت که خواسته باشد خود را آشکار کند(و این آشکاری به کشف و عیان‌ست نه به وصف و بیان)چنانکه بیش از همه در وجود عیسی مسیح جلوه‌گر شده است. این خداوند قدوس و قیوم بکلی متباین با جهان است و میان او و انسان فاصله‌ای‌ست که فقط او می‌تواند آنرا از میان بردارد نه انسان.»اگر او عنایت کند خود را بر انسان عیان می‌کند و انسان با عقل خود نمی‌تواند او را بشناسد.
بدین‌ترتیب پس از شورش عقل بر دین در قرون هفدهم،هجدهم و نوزدهم، در قرن بیستم راه نجات دین را از خطر عقل در این دیدند که گوهر آنرا «غیرعقلانی»اعلام کنند. ولی آیا این روش برای نجات دین مؤثر خواهد بود؟ این جدا کردن راه دین از شناخت،احیای نوعی فلسفه‌ی نوافلاطونی‌ست زیرا از نظر پلوتینوس خداوند نه فقط قابل شناخت نیست بلکه در مورد او حتی نمی‌توان گفت که «او هست».

هر آنچه تا بدینجا در مورد مغایرت علم و دین گفته شد مربوط به عصر جدیدست ولی واقعیت آنستکه نزاع بین عقل و دین(شناخت و دین یا علم و دین)نزاعی‌ست تاریخی. این نزاع در تاریخ اسلام با کتاب تهافت‌الفلاسفه غزالی به اوج خود می‌رسد و در مسیحیت نیز بسیاری متفکران دینی بوده‌اند که مدعی شده‌اند ایمان و عقل به‌هیچ‌وجه با یکدیگر سازگار نیستند،نسبت بین آنها چیزی نیست جز خصومت و نفی متقابل.
پولس حواری می‌نویسد«با خبر باشید که کسی شما را نرباید به فلسفه و مکر باطل». ترتولیان از مسیحیان صدر اول می‌پرسید:آتن را با اورشلیم چه کار؟ و جواب می‌داد:هیچ،ایمان و فلسفه هیچ وجه مشترکی ندارند آن دو کاملاً ضد یکدیگرند. پاسکال می‌گوید:دل دلایل خاص خود دارد و عقل آن دلایل را نمی‌شناسد. وی بطور تلویحی می‌گفت بعضی افراد ممکن است ناچار شوند قوای عقلی خود را تعطیل کنند تا بتوانند ایمان بیاورند.

در عصر جدید مغایرت علم و دین(یا احیای بحث جدایی علم و دین)با دکارت آغاز شد اما کانت قدم اساسی و آخر را در این راه برداشت. او پس از رد براهین اثبات وجود خدا در عقل نظری، در جهت تثبیت جدایی دین از علم(در قالب فلسفه‌ی تمایز عقل نظری از عقل عملی) در مورد خداوند در کتاب نقد دوم می‌نویسد:
« موجودِ عاقل ِ عامل در جهان در عین حال علتِ جهان و علتِ طبیعت نیست. پس در قانون اخلاقی کمترین زمینه‌ای برای ارتباطِ ضروری بین ِ اخلاق و سعادت، متناسبِ موجودی که متعلق به این جهان است وجود ندارد.چنین موجودی چون علتِ طبیعت نیست پس اراده‌ی او نیز نمی‌تواند طبیعت را فراخور سعادتِ خود قرار دهد و آنرا با اصول ِ عملی خود هماهنگ سازد. با این وصف، مقتضای عقل ِ عملی ِ ناب یعنی در جهتِ ضروری برای وصول و رسیدن به خیر ِ اعلا، چنین ارتباطی ضرورتاً مفروض یا فرض است: ما باید برای وصول به خیر ِ عالی تلاش کنیم(که لااقل باید چنین چیزی ممکن باشد). پس وجودِ یک علتِ متمایز از خودِ طبیعت، برای کل ِ طبیعت که اساس ِ این ملازمه یعنی انطباق ِ کامل ِ سعادت با اخلاق است، مفروض و فرض است.»


---------- دین و اخلاق
سلامت زندگی انسان در گرو درک مسئولیت و قبول تعهد برای حل مشکلات و مقاومت در مقابل حوادث مخرب و ناسازگار زندگی‌ست. حال اگر نسبت باورهای دینی به مسئولیت زندگی چنان تعریف شود که خودِ انسان مسئول حوادثِ زندگی خود نباشد و این حوادث را از ناحیه‌ی دیگری(اراده‌ی نامتناهی خداوند - تقدیر-) بر انسان تحمیل کند، دین برای اخلاق امری ناخوشایند و نامبارک خواهد بود.
نسبتِ دین و اخلاق دقیقاً چگونه نسبتی‌ست؟ آیا دین مصلح اخلاق‌ست یا مخربِ آن؟
بسته به اینکه آموزش‌های دینی از جهتِ تقویت یا تخریبِ مسئولیتِ اخلاقی انسان، چگونه تنظیم و تعریف و تبلیغ می‌شوند، شرایط متنوع و گوناگونی بوجود خواهد آمد. ادیان مبلغ زهد و رهبانیت و درویشی و ترکِ دینا همواره عوامل تخریب اخلاق بوده‌اند.
دین‌شناسانی چون شلایر ماخر و ردولف اتو می‌پذیرند که رابطه‌ی دین و اخلاق مشکوک و مسئله‌دارست.
هیوم می‌گوید در هر دین بیشتر پیروان می‌کوشند با پیروی از آئین‌های بی‌معنی و یا پندارهای بی‌خردانه از لطف خدا بهره‌مند شوند و بدین‌ترتیب دین منشأ فسادِ اخلاق است.
ماکیاولی می‌گوید تعالیم دین مسیح که مبلغ شکیبایی و بردباری و تحمل مشکلات زندگی‌ست روان انسان را در هم شکسته و او را آماده‌ی بردگی می‌کند.
آرای فروید و مارکس در مورد آثار تخریبی دین در اخلاق گزنده‌ترست. فروید، باورهای دینی را اوهام و جلوه‌های امیال سرکوفت شده‌ی بشر می‌داند. او می‌گوید باورهای دینی نوعی واکنش در مقابل خطرات طبیعی از قبیل زلزله و سیل و توفان است، اگر چنین باشد دین نوعی سوءتفاهم در مقابل عوامل و حوادث طبیعی است که انسان گرفتار آن شده است. قبل از فروید برای اولین بار هیوم مدعی شد که دین ناشی از عاطفه‌ی ترس است و نزدیک به همین مضمون در کتب مقدس نیز آمده است: در امثال سلیمان می‌گوید« ترس ِ یهوه آغاز ِ علم است( امثال سلیمان،باب یکم،آیه هفتم).»قرآن نیز می‌گوید« از میان بندگان خدا، دانشمندان از خدا می‌ترسند(فاطر،آیه بیست‌وهفت)».
و باز فروید است که تأکید می‌کند«دین باید یکسره به کناری نهاده شود چون تعهدِ اخلاقی را تضعیف و تعصب را دامن می‌زند.» مارکس نیز می‌گوید«دین تلاشی‌ست برای حمایت از معیارهای اخلاقی طبقاتِ ذی‌نفع و گروه‌های حاکم.»

ولی من بر خلاف این آرا می‌گویم دین بعنوان یک پدیده‌ی فرهنگی می‌تواند توسط خودِ انسان متناسب با تقویتِ اخلاق تنظیم و تعریف گردد. واقعیت اینستکه عقل انسان در تفسیر کتب مقدسه‌ی دینی آزاد است و می‌تواند عناصر مخربِ اخلاق را از دین زدوده و آنرا متناسب با رشدِ اخلاقی تعریف کند.

خدمت دین به نظام اخلاقی انسان بعنوان دین عقلانی ِ ناب، مشروط به تقدم عقل بر وحی است. اما«اگر اعتقاد به وحی مقدم باشد این خدمت کاذب است» و این از مواردی‌ست که وسیله در جای هدف قرار گرفته است. اگر هدفِ دین صرفاً پرستش خدا باشد و اصلاح اخلاقی در آن مغفول واقع گردد انسان گرفتار اغوای دینی یا دین دروغین شده است. اعمالی که بنابر سنت برای جلبِ رضای خداوند از قبیل اقدام به نذر، زیارت اماکن مقدسه و... بسیاری از این نوع در زمره‌ی اغوای دینی‌ست؛ دین حقیقی جز کوشش برای اصلاح اخلاق چیز دیگری نیست.اصل اساسی دین حقیقی مبتنی بر عقل اینست«انسان به جز خوش‌رفتاری و عمل صالح، هر اقدام دیگری را که معتقد است می‌تواند با انجام آن رضایت خدا را جلب کند صرفاً اغوای دینی و شبه خدمت(خدمت کاذب)به خداست.» اصلاح امور زندگی انسان جز به جهد و سعی عقلانی خودش به نحو دیگری ممکن نیست، و اعتقاد به اینکه«آثار رحمت»می‌تواند بدون کوشش خودِ ما تغییری در زندگی‌مان ایجاد کند یکی از موارد اغوا و فریب‌های باور دینی‌ست. احاطه‌ی خداوند بر زندگی انسان شأن الهی و آسمانی دارد اما در هر حال دخالتِ الوهیت در زندگی ما جز از طریق عقل که در وجودِ یکایکِ ما نهفته است ممکن نیست. هرگونه اعتقاد به اصلاح امور انسانی از جانبِ خداوند، بدون سعی و کوشش خودِ انسان، جهل و تعصب و خرافه است.

------ پایان سخن
در صدور حکم اخلاقی در مورد حق و باطل بودن اعمال و افعال، دو قوه‌ی ذهنی دخیلند: وجدان و فهم.
تشخیص حق از باطل کار فاهمه(قوه‌ی فهم)است اما وجدان مبدأ درکِ تکلیفِ اخلاقی است.
حال چون قلمرو افعال ما حوزه‌ی امکان است، درکِ ضرورت در افعال، خارج از حد توان فاهمه است(ارسطو پیش از کانت در اخلاق نیکوماخس گفته بود علم اخلاق فاقدِ دقتِ علمی و قضایای ضروری است چون موضوع آن جوهر نیست) از اینجا می‌توان به این نتیجه رسید که صدور حکم قطعی و قضیه‌ی ضروری در مورد باور دینی افراد ممکن نیست؛ پس «مسلم است که نمی‌توان جان کسی را به دلیل اعتقادِ دینی‌اش گرفت» و نیز هیچ عقیده‌ی دینی را نمی‌توان بعنوان عقیده‌ی جزماً صادق به کسی تحمیل کرد.










-----------------------
حاشیه مهم تر از متن:

می دانم که روان شما نیز مثل من از جنایتی که در فلسطین دارد اتفاق می افتد آزرده است. عده ای از شما احتمالا تظاهرات کرده اید ، عده ای برای عملیات استشهادی اسم نوشته اید ، عده ای اجناس اسراییلی را تحریم کرده اید عده ای پول فرستاده اید و عده ای هم که هیچ کار نکرده اید ، خون خونتان را می خورد و در دل ناسزا می گویید به اسراییل ، به آمریکا ، به حماس ، به دولت ایران یا هر کسی که فکر می کنید باعث و بانی این ماجراست. اگر هیچ کدام از این کار ها را نکرده اید و نمی کنید ، پیداست که خیلی بی خیال شده اید که هیچ خوب نیست. اسراییل دارد جنایت می کند و مستقل از اینکه دلیل این جنایت چیست یا عوامل برانگیزاننده آن چیست ، جنایت است و نباید خاموش از کنار آن گذشت. البته اگر در ایران هستید و تلویزیون دولتی مغز و اعصاب شما را با تصاویر این فاجعه خراب کرده است و احساسات شما به شدت برانگیخته است ، حواستان باشد که همین دولت فخیمه یکی از برانگیزندگان این جنایت است. خمپاره هایی که به دست حماس می رسانند و حمایت های مادی و معنوی از کسانی که می خواهند با خشونت حق خود را بگیرند ، هیزم ها و بنزین هایی است که باعث برافروخته شدن این آتش شده است و مردم بیچاره فلسطین را در خود می سوزاند. در ناحق بودن اسراییل ، کسی شک ندارد ، حتی خود اسراییلی ها. آنچه در آن تردید هست نحوه مقابله با این ناحق است. از حاکمان ایران باید پرسید ، این همه ناحق در سرتاسر جهان بر مسلمان و نامسلمان می رود ، چه طور شده که شما چسبیده اید به این یکی که کار را هم بر مردم فلسطین تنگ کرده اید و هم مردم خودمان؟  نمی دانم  در جواب این سوال چه خواهند گفت ، ولی اگر از من بپرسید ، می گویم با کمال تاسف این هم توهمی است مثل توهم های دیگر که امروز به هویتی تبدیل شده است مثل هویت های دیگر. از یک بلند پروازی خود محورانه سوپر من وار برای نجات مردم فلسطین شروع شده ، روی آن سرمایه گذاری مادی و معنوی شده ، زمان بر آن گذشته ،  یک هویت سیاسی و مذهبی ساخته و راه را بر واقع بینی و مآل اندیشی بسته و به یک عقده ناگشودنی تبدیل شده تا نهایتا پیکر صاحبانش را به مرز نابودی بکشاند. در این میان کسی که از این شاخ و شانه کشیدن ها و جنگ و خون ریزی ها لذت می برد ، آمریکای جهانخوار عزیز است که خاورمیانه پر از ترس و تنش را برای اقتصاد خودش سازنده تر می یابد. اگر نباشد از ترس گردن کشی های دولت یاغی ایران ، آمریکای صلح طلب اسلحه هایش را به کی بفروشد؟ اسراییلی های بدبخت هم قربانی این نمایشنامه جنایت بار هستند ، ولی چون بر حق نیستند ، چاره ای جز بازی کردن آن ندارند. فلسطینی ها هم چون قدرت و پشتوانه ای جز مظلومیت خود ندارند ، چاره ای جز بازی کردن آن ندارند. اما این میان ، حاکمان ایران هستند که حق انتخاب دارند ولی  به بهانه مبارزه با اسراییل ، در حقیقت نمایشنامه آمریکا را بازی می کنند ، آن هم از سر یک توهم، توهم اینکه گویی برانگیخته شده اند ملت فلسطین را نجات بدهند. افسوس که زمانی پی به این توهم خواهند برد که ملت ایران را هم با خود به نابودی بکشانند.
به هر حال که اسراییل و حماس ، یک پرده دیگر از نمایش آمریکا را به اجرا گذاشتند.  پرده آخر حمله به ایران است که حاکمان ما به خوبی دارند نقش خود را در آن ایفا می کنند. ای کاش کسی آنها را به پشت صحنه ببرد تا ببینند نمایشنامه چیست و کارگردان کیست. 

------------------
بعد از نوشت:
عاقبت فرصت و فراغتی حاصل شد تا پاسخ نیم نوشته جلال الدین امامی را کامل کنم. برای دیدن آن ، به انتهای پست قبلی مراجعه کنید.</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازهای میهمان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="دکلمه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      شنيدم كه از نيكمردي فقير
دل آزرده شد پادشاهي كبير

مگر بر زبانش حقي رفته بود
ز گردنكشي بر وي آشفته بود

به زندان فرستادش از بارگاه
كه زورآزماي است بازوي جاه

ز ياران  کسی  گفتش اندر نهفت
مصالح نبود اين سخن گفت، گفت

رسانيدن امر حق طاعت است
ز زندان نترسم كه يك ساعت است

همان دم كه در خفيه اين راز رفت
حكايت به گوش ملك باز رفت

بخنديد كو ظن بيهوده برد
نداند كه خواهد در اين حبس مرد

غلامي به درويش برد اين پيام
بگفتا به خسرو بگو اي غلام

مرا بار غم بر دل ريش نيست
كه دنيا همين ساعتي بيش نيست

نه گر دستگيري كني خرمم
نه گر سر بري در دل آيد غمم

تو گر كامراني به فرمان و گنج
دگر كس فرومانده در ضعف و رنج

به دروازه مرگ چون در شويم
به يك هفته با هم برابر شويم

منه دل بر این دولت پنج روز
به دود دل خلق، خود را مسوز

نه پيش از تو بيش از تو اندوختند
به بيداد كردن جهان سوختند؟

چنان زي كه ذكرت به تحسين كنند
چو مردي، نه بر گور نفرين كنند

نبايد به رسم بد آيين نهاد
كه گويند لعنت بر آن، كاين نهاد

وگر بر سرآيد خداوند زور
نه زيرش كند عاقبت خاك گور؟

بفرمود دلتنگ روي از جفا
كه بيرون كنندش زبان از قفا

چنين گفت مرد حقايق شناس
كز اين هم كه گفتي ندارم هراس

من از بي زباني ندارم غمي
كه دانم كه ناگفته داند همي

اگر بينوايي برم ور ستم
گرم عاقبت خير باشد چه غم؟

عروسي بود نوبت ماتمت
گرت نيك روزي بود خاتمت

(بوستان سعدی)
      دکلمه ای دیگر از مسعود زنگنه.
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دکلمه میهمان - رسید مژده</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/09/post_166.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2008:/blogs/songsdaily//1.1695</id>
   
   <published>2008-09-29T16:27:37Z</published>
   <updated>2009-01-10T05:56:41Z</updated>
   
   <summary>صاحب این صدا ، چندی پیش در واکنش به چیزی که در زیر آواز شکوه بلبل نوشته بودم ، متن جانداری برایم فرستاد که همه آن را اینجا نمی گذارم چون خیلی ها طاقت شنیدن آن را ندارند .  اما به نکته ای اشاره کرد که درد همه ماست و سخت آرزومندم که در حد توان خودم و شما عزیزانی که به ملاقات این صفحه می آیید درمانی برای آن پیدا کنیم.این است گزیده کلام او:

&quot;حدود سی سال است که دین و اعتقادات مردمان این سرزمین..مصادره و گروگان گرفته شده و هر چه خواسته اند با مردمان این سرزمین و دین و اعتقاداتشان کرده اند تا به جایی که ریشه هر آنچه ایمان و اخلاق بوده است را در این سرزمین خشکانده اند. تکلیف چیست؟ شاید در رابطه با دین قدری آسان باشد که آن را از نو به کنج خانه ها و چهاردیواری مساجد بازگرداند که هم خودش در امان باشد و هم مردمان از گزندش ایمن. اما آن دیگری ، آن دیگری که دیریست بنیان و پایه اش در این جامعه فروریخته است ، یعنی اخلاق ، آن چه؟
وای خدای من! فکر کردن به ویران گشتن این ساختمان عظیم اخلاق و اینکه چگونه باید آن را نوسازی کرد انسان را دچار تشنج می کند. ساختمان عظیمی که نیاکان ما طی هزاران سال با زحمت و کوشش بسیار بنا کردند و اولین نصیحتشان به ما که پس از ایشان پای بر خشت این سرزمین می نهیم این بود که &quot;از دروغ بپرهیزید&quot;، ولی کاش نصیحت دیگرمان می کردند که &quot; هیچگاه دین را در قدرت با خود شریک نگیرید&quot;. موبدان زرتشتی شیرازه ی امپراطوری ایران را با دخالت در قدرت و پراکندن تخم نفاق و کینه از هم گسستند. دردی که تا به امروز بر جان و دل مردمان این سرزمین سنگینی می کند. نیست اثری از بزرگان این سرزمین از شاعران و نویسندگان که در لابلایش حسرتی از آن دوران نیابی. 
پس اول باید اخلاق ، چیزی که در طی این سی سال نابود گشته است را بازسازی کرد ، کاری سخت و سترگ......
کار یزرگ و سترگ هر ایرانی در کنار اصلاح یا برچیدن این نظام حکومتی ، امروز باید بازسازی بنای ویران گشته اخلاق جامعه باشد ، و هر کس باید اول از خودش شروع کند ، تا که این خودها به مرور انبوه شود و در قالب تشکل های مردمی بتواند عشق ، نوعدوستی ، صلح جویی ، انسانیت و مدارا را به هم میهن خود و دیگر مردمان عرضه دارد. نباید منتظر حادثه یا واقعه ای بود ، هر لحظه باید لحظه عشق و انسان دوستی باشد.&quot;

و من در جواب او نوشتم:
 
&quot;تو از فروریختن بنای اخلاق به شدت متشنجی و معتقدی اولویت اول بازسازی این بناست. در این باره با تو کاملا موافقم. اما آنجایی که توصیه می کنی اول خودمان را بسازیم ، تا بعد جامعه ساخته شود ، خیلی قبول ندارم. اخلاق به اعتقاد من یک چیز فردی نیست. یک انسان تنها در یک جزیره دور افتاده نیازی به اخلاق ندارد. تا دلش می خواهد به خودش دروغ بگوید و تا دلش می خواهد به خودش ستم کند. تا دلش می خواهد با خودش روابط جنسی داشته باشد. تا دلش می خواهد کثافتکاری کند. اگر خودش از این کارها خوشش می آید به کسی چه مربوط.
اخلاق موقعی شروع می شود که ما دوتا می شویم ، سه تا و هزار تا. اینجاست که دروغ چیز ضایعی می شود ، زنا مخرب می شود ، ستم اسباب دردسر می شود و قس علیهذا. برای تمرین اخلاق ، چاره اصلا خودسازی  در انزوا نیست ، چاره در هم جوشی است. اخلاق را باید در جمع پیدا کرد. اگر ما به خلوت خود برویم تا روزی پاکیزه بیرون بیاییم ، اولا هیچ گاه بیرون نمی آییم ، ثانیا اگر هم بیرون بیاییم قدرت معاملت با دیگر مردمان را نخواهیم داشت.&quot;

-------------------------------------



اکنون برای تمرین همجوشی ، از شما کمک می طلبم. شما همه صاحبان فکر و اندیشه اید. بی گمان در زندگی روزمره خود در کار آفرینش علمی و هنری و یا حل مسایل فنی و انسانی هستید. می توانید در کنار پرداختن به کار تخصصی خود، برای حل این مسئله هم چاره اندیشی کنید که &quot;چگونه اخلاق را به جامعه ایران بازگردانیم؟&quot;   

شاید برای حل این مسئله ناچار باشید ابتدا اخلاق را تعریف کنید ، خیلی هم خوب است ، ولی نمی خواهیم در حصار نظریه پردازی اسیر شویم. می خواهیم این هم اندیشی و همجوشی به عملی منتهی شود که تا دیروز انجام نمی داده ایم.

نگاه شخصی من به اخلاق این است که ربطی به مذهب و معنویت ندارد. یک مدل رفتاری است که آدمها برای معاملت  با یکدیگر اختیار می کنند و نهایتا باعث آرامش و پایداری اجتماع می شود. در حالیکه معنویت که آن هم باز می تواند بیرون از قلمرو مذاهب رسمی وجود داشته باشد باعث پایداری و آرامش درونی فرد می شود. پر پیداست که اخلاق و معنویت در این چهارچوب به هم یاری می رسانند و شاید اگر عمیق تر نگاه کنیم لازم و ملزوم هم باشند ، ولی در سطح روابط اجتماعی ، این دو چندان وابسته به هم به نظر نمی آیند. بر اساس این فرضیه ، می توان نطفه اجتماعات کوچکی را منعقد کرد که حول اخلاق مشترک بنا می شوند.  این یک کار عملی است که می توان از هر لحظه شروع کرد: ارایه یک مدل رفتار متقابل ، و بر اساس آن شکل دادن یک حلقه اجتماعی.  به عنوان نمونه ، من اصل اخلاقی خودم را می گویم و حاضرم با هر کسی که به این اصل پای بند باشد ، پیمان دوستی ببندم فارغ از اینکه از چه قوم و قبیله و مذهب و شریعتی باشد. اصل اخلاقی من که پایه مدل رفتاری من با دیگران است ، و دوست دارم مدل رفتار دیگران با من هم باشد ، &quot; اصل ِ حرمت ِ جان&quot; است: نه جان کسی را می گیرم ، نه جان کسی را تلخ می کنم ، نه در مقابل تلخ شدن جان دیگران بی اعتنا می نشینم، در عوض ، شیرین کردن جان مردم ، شیرین ترین چیز در کام ِ جان من است.

من راه حل خودم را که همانا  پیشنهاد یک اصل اخلاقی و بر اساس آن ارایه یک مدل رفتاری و به دنبال آن تشکیل حلقه های اجتماعی است گفتم. شما هم راه حل خود را برای بازگرداندن اخلاق به جامعه بگویید . اگر هم راه حل مرا می پذیرید ، اصل اخلاقی و مدل رفتاری دلخواهتان را بگویید ، شاید به حلقه شما هم پیوستم ، که بودن در یک حلقه ، هیچ منافاتی ندارد با بودن در حلقه های متعدد دیگر. اشتراک همین حلقه هاست که تار و پود یک اجتماع سالم را می سازد. و بدانید که حل مشکلات بزرگ با ارایه راه حل های ساده شروع می شود. منتظرم.
------------------------------------------------------------------------------------------------

بعد از نوشت:
با تشکر از دوستانی که خواهش مرا بی جواب نگذاشتند،  در پاسخ هریک چند خطی می نویسم. اما قبل از آن بگویم که من هم چون بسیاری از شما که نوشته بودید ، فقدان اخلاق را یک مسئله سی ساله و صرفا مرتبط با این حکومت نمی دانم، اما در اینکه حکومتهای دینی نهایتا پایه اخلاق اجتماع را سست می کنند نیز تردید ندارم. (دلایلش باشد برای بعد)  
برای میترا:
گفتی قصدت این بود که بگویی مفهوم &quot; اخلاق &quot; مثل &quot; خوبی &quot; کاملا نسبی است.
می گویم : در این تردیدی نیست، اما  نسبی بودن اخلاق  نباید به نداشتن آن منجر شود. کسانی که می خواهند همزیستی داشته باشند، باید اخلاق مشترک داشته باشند ، و این همان چیزی است که من دنبالش هستم ولو در مقیاس بسیار کوچک.

برای سر به هوا:

گفتی : &quot; فکر می کنم ماجرا خیلی پیچیده تر از این باشه که با یک دستورالعمل حل بشه! شاید پایه داشتن یک جامعه اخلاقی تآمین حداقل رفاه در جامعه باشه. به دنبال آن قدرت بحشیدن به قانون.&quot;
می گویم : اگر رفاه و قانون پیش نیاز اخلاق است ، قبل از رسیدن به رفاه و قانون چه باید کرد؟ بی اخلاقی؟ 

برای افشین:

گفته بودی: &quot;لازم دانستم که با توجه به پیچیدگیهای بحث یادآور شوم که بدون ورز دادن و مشق کردن مفاهیم به این مهمی در دنیای فردی نمی توان آنها را در اجتماع پایدار کرد و اگر هم بشود اساسا موسمی ومیرا خواهد بود.&quot;

می گویم: &quot; آن لحظه ای که احساس کنی این مفاهیم را به خوبی ورز داده ای ، کدام لحظه است؟ آیا آن لحظه هرگز فرا می رسد؟ و اگر بپذیری اخلاق، همه اش اجتماعی است و یا حداقل یک جنبه قدرتمند اجتنماعی دارد، چگونه در جهان خلوت فردی می خواهی آن را ورز بدهی؟


  برای مسعود:

گفتی:&quot; اگر بخواهی بنشینی پای این بحث، سر دراز دارد و شاخه‌های متعدد.اخلاق در سیاست،در اقتصاد،در فرهنگ،که این خود نیز به شاخه‌های متعدد چون اخلاق در خانواده،در جامعه،در سینما،در ورزش ووو مثنوی می‌شود.به این خاطر بود که گفتم شخص باید از خود شروع کند و ببیند چه چیزهای ناپسند در وجود خود دارد و سعی در اصلاح آنها نماید.&quot;

می پرسم:  اولا معیارت برای تشخیص پسند از ناپسند چیست؟ تازه گیرم که یکپارچه پسندیده شدی، در بین یک جماعت با خلق و خوی ناپسند چکار می خواهی بکنی؟

برای سعید:
 کلامت را خلاصه کرده ای در اینکه : &quot;اگر کسي وقتي داره که به کسي کمک کنه اول از همه سعي در بارورتر کردن وآموزش خودش و فرزندان خودش و ديگران بکنه و ديگران را هم تشويق به اين مهم بکنه. اگر ما نسل سوخته ايم، نگذاريم بعد از ما جزغاله بشوند.&quot; 
می پرسم این جهل و نادانی که آن را دلیل اصلی عقب افتادگی و به دنبال آن بی اخلاقی می دانی، جهل و نادانی نسبت به چه چیزی است؟ آن نقاط تاریکی که در جامعه ایرانی می بینی چیست که باید روشن بشود؟ آن چیزی که باید به خودمان و خانواده مان یاد بدهیم چیست؟ چرا تا الان یاد نداده ایم؟ بلد نبوده ایم یا نخواسته ایم؟ اگر این چیزها را بر اثر تغییر شرایط آموخته ایم، چرا باید آن را از کسانی که توان یا فرصت تجربه کردن آن را نداشته اند دریغ کنیم و اسم آن را نسخه از راه دور بگذاریم؟ آیا قرار است همه دکترها سرطان بگیرند تا مزه سرطان را بچشند ، آنگاه به درمان سرطان بپردازند ؟ آیا قرار است همه مهندسین در تصادف کشته شوند تا بتوانند ماشینی بسازند که در تصادف ایمن باشد؟ کار پزشک ، تشخیص است از روی علایم ، و درمان است از روی تجربه. کار مهندس ، مدلسازی است و آنگاه حل مسئله. پزشک اخلاق و مهندس اجتماع نیازی ندارند سرطان بگیرند و در تصادف کشته شوند ، کافی است علایم بی اخلاقی را بشناسند و آن را مدل کنند تا از درس تجربه کمک بگیرند تا راه حلی بیابند. من می خواهم بدانم مدل و راه حل ما چیست. 


دوست عزیزی هم نظرشان را در این فایل پی دی اف ارسال نموده اند که به زودی پاسخ خواهم گفت .

---------------------------------------------------
پاسخ من به جلال الدین امامی
 
از بین همه نکاتی که در نوشته مبسوط خود گفتید روی یک نکته تمرکز می کنم شاید با بحث و گفتگو به جایی برسد. نکته ای که می خواهم به آن بپردازم ارتباط اخلاق و معنویت است که البته شما آن را با ارتباط اخلاق و مذهب یکی دانسته اید. این بدین معنی است که شما معنویت بدون مذهب را به رسمیت نمی شناسید ، در حالیکه یکی از چیزهای رایج دوران ما همین معنویت بدون مذهب است که به شدت هم در حال گسترش است ، خصوصا در کشورهای پیشرفته که مردم به اندازه لازم و کافی از مواهب مادی برخوردارند ، ولی آن را برای رضایت خود کافی نمی دانند. البته در کشورهایی که مردم معطل نیازهای مادی خود هستند و رسیدن به مادیات آرزوی شماره یک انسانهاست ، وقتی این آرزوها برآورده نمی شود ، یک چیزی باید جای خالی آن را پر کند، که همانا گرایشات معنوی است که خرج و زحمت آنچنانی هم ندارد. من این گرایش گروه دوم را گرایش اصیل و ارزشمندی نمی دانم چون از سر استیصال است، ولی آن گرایش شماره یک که از روی بی نیازی مادی است ، نشانگر میل آدمیزاد برای فرارفتن از زندگی مادی است. 
 
اگر معنویت را همین فراتر رفتن از زندگی مادی بدانیم ، آن موقع می بینیم که بیشمار مردم به آن مشغول اند: عده ای در قالب مذاهب رسمی ، و عده ای هم در قالب تجارب فردی که اسم هیچ مذهبی را بر خود ندارد. افرادی که خارج از چهارچوب مذاهب رسمی به دنبال معنویت هستند ، در تجارب فردی خود ، با گونه ای سلوک و مراقبه ،  به حقیقتی فراتر از خود می رسند و چیزی را تجربه می کنند که  از همه چیزهای متداول جذاب تر و بزرگتر است . این تجربه ، آنان را از انسانهایی خود پرست که چیزی  جز خود نمی بینند ، به انسانهایی تبدیل می کند که خود را بخشی از یک حقیقت بزرگتر می یابند. اگر مذاهب خدا دار آمده اند که نگاه انسان را از خودش بر کنند و به حقیقتی والاتر معطوف کنند ، مکاتب معنوی امروز هم بدون خدای اسم و رسم دار، به چنین درک و تجربه ای نایل شده اند. البته چنین معنویتی با مذاهب شناسنامه دار سر ستیز ندارد. از قضا عرفای بزرگ ، این تجربه ها را با اصول و آموزه ها و شخصیتهای مذاهب بزرگ آمیخته اند ، تا بدون در افتادن با مذاهب رسمی ، بتوانند پیروان مذاهب را به چنین درکی برسانند. اگر چه عارفان همیشه مطرود درگاه متولیان رسمی  دین بوده اند، گذر زمان ، آنان را به عنوان اصیل ترین مدافعان گوهره دین به نسل های بعدی شناسانده است. این در حالی است که تجربه عرفانی ، تجربه ای است معنوی که مستقل از شریعت و آیین است  و زنده ترین گواه بر این مدعا این که نه تنها در همه مذاهب رسمی وجود داشته و دارد ، در مکاتب دیگر هم با کیفیتی مشابه حضور و جریان دارد.
 
این را گفتم تا منظورم از معنویت را توضیح داده باشم و گفته باشم که در واقع ، مذاهب ، زیر مجموعه معنویات هستند ،  نه اینکه معنویات زیر مجموعه مذاهب باشند. از همین رو می توان امیدوار بود که در بین مذاهب به فصل مشترکی رسید که پل ارتباط باشد و زبان گفتگو.
 
از این که بگذریم ،  به رابطه بین اخلاق و معنویت می رسیم:
اگر دقیق به مدعای من توجه کنید ، می بینید که تعریف من از اخلاق ، چیزی شبیه قرار بین انسانهاست ، چیزی شبیه  قانون. درست است که احساس و ادراک کنونی ما نسبت به اخلاق ، چیز دیگری است و بیشتر جنبه الهی و قدوسی و درونی دارد ، ولی می شود به گونه دیگری هم به آن نظر نمود. مجموعه آن الهیات و قدوسیات ، نهایتا به مجموعه ای از قوانین اخلاقی تحویل می شوند که بدون پشتوانه معنوی شان هم می توانند اجرا شوند. برای اینکه نشان دهم چگونه می شود بدون پشتوانه معنوی و ایمانی پابند به اخلاق باقی ماند ، مثالی می آورم. این مثال را از این جهت کارگشا می دانم که جزو تجارب فردی ما بوده و نیازی به سند و مدرک و تحقیق و اثبات ندارد. بارها برای ما پیش آمده که قانون اخلاقی موجود ، به دل ما ننشسته و رضایت ما را فراهم نکرده ولی ما پابندیمان را به آن حفظ کرده ایم. آن را نه از سر ایمان قلبی به درستی و خوبی آن قانون ، بلکه صرفا به خاطر رعایت آن قانون و یا ترس از عواقب دنیوی و اخروی آن رعایت کرده ایم. مثال آن احترام به بزرگترهاست که به عنوان امری اخلاقی به ما آموزش داده اند. چه بسا که در دل خواسته ایم بزرگتری را دشنام بدهیم یا در بعضی موارد تکه تکه کنیم ولی خود را مقید به اخلاق کرده ایم و چیزی نگفته ایم و هر چه خواسته ایم بگوییم در دل گفته ایم یا با کس دیگری درد دل کرده ایم. یا در مواجهه با بعضی خواسته های بی منطق پدر و مادر ، جانب اخلاق را گرفته ایم تا آنها را نرنجانیم در حالیکه عقل و احساس ما به ما می گفته که حق را کف دستشان بگذاریم. یا در بسیاری موارد، قانون اخلاقی &quot;دروغ نگو&quot; را سخت بی اساس دانسته ایم ، ولی برای پای بند ماندن به اخلاق دروغ را نگفته ایم.اگر پشتوانه اخلاق ، ایمان و معنویت باشد ، ما باید تحت هر شرایطی با طیب خاطر قوانین را به اجرا بگذاریم در حالی که در بسیاری موارد با کدورت خاطر خود را مقید به اخلاق می کنیم که از قضا اثر بیرونی خود را می گذارد. مثلا در رابطه با بزرگترها آیینی نهاده می شود که کوچکترها هر چه که به ذهن و دل کم تجربه شان آمد معیار رفتار با بزرگترها نکنند. نمی گویم این قانون اخلاقی خوبی است ، می گویم اثر دارد ، اثر بیرونی دارد ولواینکه کودک و نوجوان و جوان آن را در دل نمی پسندند. اگر ما به همه اصول اخلاقی که به آن پای بند هستیم نظر کنیم ، ماهیتی اینچنینی دارند. یعنی یک تلخی با خود دارند که یک شیرینی دیگری در پی دارد. دزدی کردن و به دست آوردن چیزی بدون زحمت ، شیرین است ، اما رواج آن تلخیی در پی دارد که شیرینی آن را مضمحل می کند. در حالیکه تلخی دزدی نکردن ، شیرینی امنیتی را فراهم می آورد که تلخی بر خود سخت گرفتن و دست فرو کشیدن را مضمحل می کند. نمی خواهم به همه اخلاقیات اشاره کنم ، ولی اگر به نفس خود مراجعه کنیم و قوانین اخلاقی خود را مرور کنیم ، می بینیم که بیشتر آنها خلاف خواست قلبی و خواهش دل ماست ، و یا به تعبیری به آن ایمان نداریم ، اما به عاقبت آن ایمان داریم ، و همین کفایت است که موجب رواج اخلاق شود.
با این تفسیر ، کافی است ما ترسی و امیدی در دل داشته باشیم تا خودمان را مقید به اصلی اخلاقی کنیم. می تواند ترس از دوزخ  و امید به بهشت باشد ، یا ترس از به هم ریختن اجتماع و امید به شیوع اخلاق ، یا تواند ترس از تنبیه اجتماع و یا امید به دریافت پاداش اجتماعی. به نظر من تفاوتی نمی کند که منشا این ترس و امید چه باشد ، چه در هر دو حالت امکان نقض یا رعایت اخلاق وجود دارد. بنابراین اثرات خارجی دو قانون اخلاقی با دو منشا متفاوت می تواند یکسان باشد اگر هر دو به رفتار مشابهی بیانجامد. یعنی اگر دروغ نگوییم یا به خاطر ترس از خدا یا به خاطر ترس از رسوایی، هر دو باعث کاهش دروغ می شود. زنا نکنیم ، یا به خاطر ترس از آتش جهنم ؛ یا به خاطر سامان یافتن اجتماع ، هر دو منجر به کاهش زنا می شود. دزدی نکنیم ، یا به خاطر ترس از عقوبت الهی ، یا به خاطر رواج امنیت ، هر دو باعث کاهش دزدی می شود. اما نیک می دانیم که هیچکدام ، دروغ و زنا و دزدی را به صفر نمی رسانند. از این رو مکانیسم هایی برای مقابله با ارتکاب هر یک باید اندیشید که آنهم بسته به سیستم اخلاقی و عقیدتی با هم تفاوت بسیار دارد. یکی زنا کار را می کشد چون خداوند گفته ، یکی زنا کار را از خانه بیرون می کند چون عهد خود را شکسته.
غرض اینکه اخلاق و معنویت می توانند وابسته به یکدیگر نباشند. می توان پای بند یک نظم اخلاقی بود بدون آنکه به منشا آن ایمان قلبی داشت. از این روست که در گفتار کوتاه خود تاکید کردم که اخلاق امری است بیرونی و ناظر به عمل ، حال آنکه معنویت امری است درونی. البته این دو می توانند به موازات هم پیش بروند ، یعنی  معنویات و اخلاقیات ، مکمل و موید هم باشند ، که اگر باشند بدون شک بهتر است ، ولی از آنجاییکه رسیدن به معنویات مشترک تقریبا امری است محال ، اخلاق مشترک را معطل معنویات مشترک کردن موجب بروز بی اخلاقی می شود. می گویم محال ، به خاطر اینکه به خوبی می بینیم تنوع خداها و پیامبرها و فرقه ها و ایده ها و عقیده ها و سلیقه ها را. ما باید بتوانیم به اخلاق مشترک برسیم قبل از آنکه به ایمان مشترک برسیم. اگر به اخلاق مشترک رسیدیم شاید اصلا دیگر برایمان مهم نباشد که به ایمان مشترک برسیم ، ولی بدون تردید رسیدن به ایمان مشابه ، لذت هایی هم دارد که به طور قطع از خود دریغ نمی کنیم.  
همه ما به خوبی در آمیختگی اخلاق و معنویت را تجربه کرده ایم ، به طوری که گاهی هر دو را یکی می پنداریم و یا یکی را بدون دیگری بر نمی تابیم. هدف من از طرح این مقال این بود که این دو را از هم باز کنم و بگویم که ما قبل از ایمان می توانیم موجودات اخلاقی باشیم. قبل از اینکه دیندار باشیم ، می توانیم از اخلاق انسانی صحبت کنیم بدون اینکه ناچار باشیم دین و ایمان همدیگر را وارسی کنیم.</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازهای میهمان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="دکلمه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند 
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند 
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را      
 کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند 
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است       
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند 
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود       
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند 
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه       
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند 
توانگرا دل درویش خود به دست آور       
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند 
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر      
 که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند 
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ      
 که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند 

(حافظ)
      دکلمه از مسعود زنگنه.
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آواز ماهور - پیام مهر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/09/post_165.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2008:/blogs/songsdaily//1.1694</id>
   
   <published>2008-09-04T04:28:42Z</published>
   <updated>2009-01-10T05:56:41Z</updated>
   
   <summary>چندی است با دوست نوجوانی از ایران  در حال گفتگو هستم. این گفتگو را از بخش نظرات وبلاگ به اینجا می آورم که شما هم شاهد آن باشید. بحث ما از موضوع جنگ شروع شد ، ولی اکنون به تعریف انسان کشیده شده است و شاید برای شما هم جالب باشد. این است آخرین پاسخ من ، و بعد از آن هم آخرین پاسخ او:

------------------------------------------------------------------------------------------------



هادی جان،


کسی که وارد گفتگو می شود ، طبعا دریچه های ذهن خودش را باز گذاشته تا از  روزنه ها  چیزی بشنود و تاملی کند و پاسخی بگوید. بنابراین آن تواضع را طلب نکن ، که طلب تواضع از رقیب ، گونه ای رجز خوانی است ، که به کار رزم می آید ، نه به کار گفتگو. تا الآن هرچه گفته ای از تلخ و شیرین ، شنیده ام ، و نظر خودم را هم در باره اش گفته ام.

بسیاری از حرفهایی که زده ای ، متین و درست است. نباید به خاطر اینکه جوابی برای پرسشی پیدا نشده ، تحقیق و تامل را کنار گذاشت. ولی فراموش نکن که گفتگوی من و تو ، گفتگوی دو محقق دین نیست ، یا لااقل تا الآن نبوده است. ما به عنوان دو آدم عامی داریم با هم گفتگو می کنیم و سطح گفتگوی ما در حد انتخاب بین اسلام و مسیحیت ، یا انتخاب شیعه و سنی نیست. دلیل  اینکه من از این بحث ها اجتناب می کنم و می خواهم که تو هم اجتناب کنی ، این است که بحث های عمیق و ریشه داری است که در مجال این گفتگو نمی گنجد.

مثلا اگر در مورد دین و عقل بخواهیم گفتگو کنیم ، خودش یک بحث جانانه است که فعلا در دستور کار ما نیست. اگر دوست داری نظر مرا در مورد دین و عقل ، یا بهتر بگویم ایمان و عقل بدانی ، به این وبلاگ مراجعه کن و نامه های مرا و پاسخ های صاحب وبلاگ که استاد فلسفه است را ملاحظه کن.



 
اختلاف من و تو در دو چیز است: یکی جانبداری چشم و گوش بسته تو از حاکمان ایران، و دیگر رواداری خشونت و قتل برای رسیدن به اهداف ملی یا دینی. من می گویم ، خشونت گردونه بی پایانی است که مدام جای قاتل و مقتول  در آن عوض می شود : گاهی این دسته آن دسته را می کشد ، گاهی آن دسته این را. بنابراین با تن دادن به این بازی مرگبار ، گاهی قاتلیم گاهی مقتول. باید به این بازی پایان داد ، و تا زمانی که پایان نیافته به آن تن نداد. همانگونه که بسیاری از رهبران برگزیده معاصر به آن تن ندادند و به اهداف خود رسیدند. نتیجه مبارزات ضد خشونت مارتین لوتر کینگ این شد که یک نفر سیاه در تاریخ آمریکا کاندیدای ریاست جمهوری شود. در حالیکه اگر سیاهان را مسلح می کرد و به وادی خشونت می کشاند نه از سیاه نشان می ماند و نه از ترکیبات سیاه. اگر دالایی لاما مردم تبت را به کار خشونت آمیز تشویق و ترغیب می کرد ، چینی ها تا الآن نژاد مردم تبت را می خشکاندند. اما رفتار مسالمت آمیز او کاری کرده که مردم جهان همه به تبت به چشم حقانیت نگاه می کنند و به چین فشار می آورند که آنها را به رسمیت بشناسد و عاقبت هم ناچار به این کار خواهد شد.اما تو با تمسک به آیات و روایات می خواهی به من بقبولانی که خشونت چیز بدی نیست.



من می گویم فرض کن با یک سیک هندی داری گفتگو می کنی که این آیات و روایات را نمی شناسد و خودش برای خودش آیات و روایاتی دیگر دارد و مثل تو هم به آنها سخت ایمان دارد. اگر تو آیه و روایت بلدی ، او هم بلد است. ولی نه تو حرف او را خواهی پذیرفت و نه او حرف تو را. بنابراین برای این که قادر به تفاهم و گفتگو بشوید ، ناچارید خارج از قلمرو دین گفتگو کنید و آیات و روایات همدیگر را به رخ هم نکشید. علت اینکه من می توانم این پیشنهاد را بدهم و تو شاید به فکرت هم نرسیده باشد این است که در محیط کار من از هر فرقه و نژاد و مذهب کشوری هستند و به عینه می بینم که چقدر استدلالات ایمانی بی فایده است. برو به یک چینی بگو : قرآن فرموده است دست دزد را باید قطع کرد. می پرسد چرا؟ می گویی برای این که فرمان خداست. می پرسد چرا خدای بقیه چنین حکمی صادر نکرده؟ آنوقت باید تازه از اول شروع کنی حقانیت دین خودت را در مقابل 1000 تا دین دیگر برای او ثابت کنی. چنین کاری امکان پذیر نیست به خاطر اینکه تا بیایی 10 تا دین را بشناسی عمرت به سر رسیده است ، چه رسد 1000 دین و حتی بیشتر. حتی اگر حقانیت دین خودت را نسبت به 999 دین دیگر هم ثابت کنی کافی نیست ، چون ممکن اسن همان یک دین باقی مانده حرفهایی بزند که با عقل آن چینی بیشتر جور باشد. پس می بینی که کار بی ثمری است. علت اجتناب من از این بحث ها همین است. به خاطر سختی آن نیست ، به خاطر بی ثمر بودن آن است. با همین سناریوی ساده که متاسفانه تجربه اش را نداشته ای در می یابی که ما باید دست از دین فروشی و خود حق پنداری و تعیین تکلیف برای دیگران از زاویه دین خودمان دست برداریم. اگر دینی پیدا کرده ایم که دوستش داریم و به دلمان نشسته و پاسخ سوالاتمان را داده است ، برای حریم شخصی خودمان نگاهش داریم و لذت دنیا و آخرتش را ببریم ، ولی برای معامله با دیگران که حتما دینشان با ما فرق دارد ، حتی اگر به نام ، هم کیش ما باشند، از زبانی غیر دینی استفاده کنیم. البته شاید بگویی که مرا به چینی و هندی چه کار؟ من می خواهم حرف خودم را در سرزمینی به کرسی بنشانم که برای اثبات حقانیت اسلام و قرآن نیازی به زحمت اضافه نیست. اگر این را بگویی ، آن موقع تو را دعوت می کنم به خواندن نوشته های اخیر  گنجی  تحت عنوان قرآن محمدی ، تا ببینی که در سرزمین خودت هم کار به این سادگی ها نیست ، چه رسد در عرصه جهانی.
 


حالا ببینیم خارج از حوزه دین حرفی برای گفتن هست یا نه؟

اولین چیزی که خارج از حوزه دین می شود در باره آن گفتگو کرد ، تعریف انسان است، و از قضا تعریفی است که هر فرد انسانی باید از خودش داشته باشد.

اولین و ساده ترین تعریفی که می توانیم از انسان به دست دهیم این است که هر جنبنده ای را که شبیه خودمان باشد ، چه از نظر اندام شناسی ، چه از نظر رفتار ، انسان بنامیم. مسلما بومیان استرالیایی که هنوز شهرنشین و متمدن نشده اند هم در قالب این تعریف می گنجند، پس پیش نیاز انسان بودن ، علم و فلسفه و هنر و عرفان و مذهب نیست. انسان موجودی است که روی دو پا راه می رود ، غذاهای بخصوصی می خورد ، آمیزش جنسی دارد ، برای حل مسایل فکر می کند ، می خوابد ، خواب می بیند ، برای رفع ما یحتاج ابزار می سازد ، به خانه و سر پناه نیاز دارد ، از بچه هایش مراقبت می کند ، حافظه خوبی دارد و قس علیهذا.     

شاید بگویی اینها بخش حیوانی انسان است، آنوقت من از تو می پرسم آیا بومیان استرالیا حیوان هستند؟ و تو نمی توانی بگویی بله ، چون آن موقع ما هم حیوان خواهیم بود در چشمان کسانی که خود را از ما متمدن تر می دانند.

اگر تا اینجا با هم اختلافی نداشته باشیم، من در نوبت بعدی به تعریف خود ادامه می دهم........

---------------------------------------------------------------

باعرض شرمندگی به خاطر تاخیر در جوابتان در
حال حاضر هفته ای یک بار به اینترنت
درسترسی دارم.
1. این تلقی بسیار خامی است که کسی تصور کند
در هر مسئله ای که انسانها و یا حتی
اندیشمندان در آن اختلاف نظر دارند، باید
صورت مسئله را پاک کرد و آن مسئله را از
موضوع تفکر دور ساخت، و تنها به مشترکات و
امور مورد اتفاق همگان اکتفا کرد.
اختلافات همه اش به سبب این نیست ک مسئله حل
ناشدنی و دست نیافتنی است، بلکه بعضی از
اختلافات به سبب این است که بسیاری به
مبانی آگاهی ندارند. کسی که به خواست الهی،
حجت بر مسلمانی یافته است، نباید به سبب آن
که بسیاری در این عالم مسلمان نیستند، خود
را از برکت تعالیم دین اسلام محروم کند و
بگوید چون تعالیم اسلام را همه قبول
ندارند، پس من هم به آن اعتماد و اعتنا نمی
کنم!
عامل دیگر بسیاری از اختلافات موجود در
عالم هواهای نفسانی است. گناهکار در این
عالم کم نیست، و شیطان معمولا گناهکاران را
به توجیه نظری خطاهاشان وامی دارد و بدی را
برای آنها زینت می دهد و تسویل می کند. اگر
کسانی در این عالم تن به بایدها و نبایدهای
اخلاقی نمی دهند و أحیانا عمل خود را توجیه
نظری هم می کنند، آیا این مجوز آن است که من
و شما به مجرد این تفاوت در عمل و نظر، در
حقانیت بایدها و نبایدهای اخلاقی خود
تردید کنیم و بگوییم پس حجتی بر آن وجود
نداشته است؟!
عامل دیگر اختلافات نظری جهل و یا غفلت در
بعضی مقدمات بحث علمی است. اگر ریاضیدانان
در حل مسئله ای مانده اند، آیا ما نیز باید
از امکان حل آن مسئله ناامید باشیم؟!
لازمه این برداشت خام در زمینه دین، آن است
که به طور کلی وحی و تعالیم دینی را به
کناری بگذاریم، چرا که در آن اختلاف است.
اگر چنین برداشتی درست بود، فلسفه بعثت
انبیاء چه می تواند باشد؟! این اختلاف
همیشه وجود داشته است.
وقتی در فهم یک مسئله اختلاف نظر وجود
دارد، باید احساس مسئولیت بیشتری کرد و
آستین همت بالا زد و گیوه ها را ورکشید و به
دنبال حل آن مسئله رفت؛ در مسائل دینی،
عالم دین شد و در این عالم پر پیچش و بلوا به
دنبال راه صحیح گشت، نه آن که گمان کرد دیگر
مسئولیتی متوجه ما نیست. من و شما در هر
لحظه زندگی باید به دنبال علم باشیم و حجت
بین خود و خدا را تمام کنیم و در ادامه راه،
آن چه را به اطمینان علمی، صحیح دانستیم و
یا لااقل راه مرضی خدا دانستیم، عمل کنیم؛
ولو هیچ کس راه ما را نرفته و به نتیجه ما
نرسیده باشد. البته شرط آن عالم شدن است، نه
دست یازیدن به توهمات آنی، قبل از وارسی
همه اقوال و استدلالها.
کاری که علمای شیعه کرده اند، این است که
خالی از هوای نفس، با تلاشی پیگر و چند صد
ساله، اولا حقانیت و مرجعیت اهل بیت عصمت و
طهارت را در شناخت دین اثبات کرده اند، و
سپس تک تک استدلالها و حجتهای مختلف
مخالفین را بررسی کرده اند و بی پایگی آن را
بر پایه تعالیم اهل بیت دریافته اند. حال
اگر کسی مرجعیت اهل بیت را نپذیرد، این
مجوز ترک اعتقاد و اعتماد بر ایشان نیست.
البته در میان علمای شیعه هم اختلاف وجود
دارد، ولی اولا این اختلافات نسبت به
اشتراکات بسیار ناچیز است.
و ثانیا، باز این اختلاف مجوز این نیست که
پس ما در اشتراکات هم شک کنیم.
و ثالثا، حق نداریم در مسائل اختلافی هم
مسئولیت برای پیگیری و تحقیق نداشته باشیم.
2. فرق سنتی و اصیل غیر شیعه، مذهب شیعه را
انحرافی نمی دانند؛ و با آن همان معامله ای
را می کنند که با فرق دیگر اهل سنت می کنند.
بله، حکام سنی و بعضی از قدمای سلفیه موضع
تندی نسبت به شیعه داشته اند، ولی چندان
مورد حمایت فرق اصیل اهل سنت واقع نشدند.
اخیرا وهابیها و سلفی ها که با پول عربستان
و بعضی محافل مشکوک بزرگ شده اند، مخالفت
با تشیع را داغ کرده اند، و گاه در این
تبلیغ موفقیت هایی هم داشته اند؛ ولی
دانشمندان اهل سنت از آنها دل خوشی ندارند
و اعتباری برای آنها قائل نیستند. بسیاری
از نکاتی که وهابیون برای انحراف شیعه مطرح
می کنند ـ مثل مسئله توسل، زیارت اهل قبور،
و ... ـ در دیگر فرق سنی هم وجود دارد. لازم
است بگوییم که تعداد سنی هایی که در صد و
اندی سال اخیر، توسط وهابیون به جرم شرک و
انحراف کشته شده اند، بیش از تعداد شیعه
هایی هستند که کشته شده اند!
3. در مسائل تفسیری و برداشت از قرآن در اکثر
موارد بین مفسرین اشتراک نظر وجود دارد. از
این هم که بگذریم، لااقل در آیاتی که در
نامه آمده، بر خلاف ادعایی که شما مطرح
کرده اید، بین مفسران اختلاف برداشت و
تفسیر وجود ندارد و عموما یک تلقی واحد از
آن وجود دارد.
4. مراجع هرگز با هم اختلافات ریشه ای
ندارند، مگر این که مسئله تعداد تسبیحات
اربعه و حد کثرت سفر و مثل آن را از مسائل
بنیادین و ریشه ای اسلام بدانیم!
اختلاف نظر آقایان خاتمی و مصباح هم
اشکالات عمیق و ریشه ای نیست؛ آن هم اختلاف
از زمین تا آسمان! بازخورد و تأثیر خارجی یک
اختلاف نظر، آن هم در برهه ای از زمان یک
امر است، و بنیادین بودن آن اختلاف یک امر
دیگر.
5. آدم ها در وهله اول، عقل و فطرت دارند و با
آن دین را انتخاب می کنند؛ ولی این بدان
معنا نیست که دیگر نیازی به وحی ندارند. از
قضا، خداوند عقل را در بشر قرار داده است تا
به طور اجمال، راه را بیابد. انتخاب دین و
همچنین شناخت محتوای دین بخش مهمی از این
هدایت اجمالی و شناخت راه حق است. از آن به
بعد این دین است که در کنار عقل راه حق و
حقیقت را به طور دقیق به انسان می نمایاند.
پس انسانها عقل دارند، ولی این عقل قرار
نیست جایگزین وحی شود، بلکه در کنار آن،
راه را به انسان نشان می دهد.
6. از این ادعای بیجا که اسلام حکم به قتل
زناکار داده است، می گذریم که خود بهتر
جواب آن را می دانید. در اسلام قتل زناکار
تحت شرائط بسیار نادر و استثنایی مجاز
دانسته شده است. در مقام اجرا هم در اثبات
آن جرم شرائطی تعیین کرده که اثبات آن را
تقریبا غیر ممکن می سازد.
ضمنا عدم اجرای حکم زنا و یا سایر حدود الهی
در زمان ما دلیل بر نادرستی و عدم اصالت
احکام الهی نیست. مگر عدالت چیز کم اهمیتی
است که امروزه کمتر رعایت می شود و به ندرت
در عالم واقع صورت عملی پیدا می کند؟!
7. اما به تعریف انسان، از زوایای مختلفی می
توان پرداخت. لطفا تعرفیتان را بگویید تا
ببینیم از کدام زاویه به دنبال تعریف انسان
هستید.
برای ادامه این بحث نمی دانم تواضع پذیرفتن
حرف حق را دارید؛ یا خیر.
----------------------------------------------------------</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ماهور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[هر که در این سرا در آید نانش دهید
و از ایمانش مپرسید
چه آنکس که به درگاه خدا به جان ارزد
البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد

(<a href="http://kharaghani.blogfa.com/">شیخ ابوالحسن خرقانی</a>)]]>
      آوازی در ماهور می.
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آواز و تصنیف مرکب - شکوه بلبل</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/08/post_163.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2008:/blogs/songsdaily//1.1692</id>
   
   <published>2008-08-15T20:31:31Z</published>
   <updated>2009-01-10T05:56:41Z</updated>
   
   <summary>باور نکردنی ست. نوزده سال از عمر این سروده و تصنیف و آن کنسرت کذا و کذا در حیاط علم و صنعت می گذرد ، و هنوز شکایت من همان شکایت قبلی است. شکایت از بی اعتنایی خلق ! البته نوزده سال که خوب است ، گمان کنم 200 سال هم که بگذرد ما یاز همینیم که هستیم . مگر نه این است که شعر حافظ گویی امروز سروده شده است که:
واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند .... چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
یا اینکه می گوید:
خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش ... که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد
این تازگی شعر حافظ را همه می گذارند به حساب نبوغ و غیب دانی او ، ولی در واقع حکایت بدبختی ماست که عبور نمی کنیم از مراحل رشد ، و اگر هم عبور کنیم ، باز بر می گردیم به نقطه صفر،  و همه چیز را از اول شروع می کنیم.
یکی از آن چیزهایی که در فرهنگ ما و بالطبع در درون تک تک ما ریشه دارد و باید با آن مبارزه کنیم ، ناتوانی در مشارکت  جمعی است. نه کلوپ ایجاد می کنیم نه شبکه نه انجمن نه دسته نه گروه و نه حزب . خود را از همه اینها بی نیاز می دانیم. اگر کسی پیدا شد به زور پول یا قدرت سیاسی یا نفوذ مذهبی ما را گرد هم بیاورد ، تجمعی شکل می دهیم ولی همین که آن نیروی خارجی برداشته شد، همه پراکنده می شویم. این نقیصه ، دیگر دارد از مشخصات ژنتیک ما می شود، و باید با آن مبارزه کنیم. بدون تردید این نقیصه محصول حکومتهای استبدادی است که همه چیز را دیکته کرده اند و ما نیازی نداشته ایم که دستی به دستی بدهیم ، برای ما کافی بوده است که دستی به قدرت بدهیم. با یک مقایسه ساده ، این قضیه بغرنج اجتماعی روشن می شود. مقایسه یک بچه غربی که از ثانیه اول به او حق انتخاب و فرصت تصمیم گیری می دهند ، با یک بچه شرقی که از ثانیه اول به او دیکته می کنند که چه بکند چه نکند. بچه اول به همفکری و مشاورت و مساعدت نیاز دارد ، در حالی که بچه دوم همه چیزش از پیش تعیین شده است. بچه غربی در سن 10-12 سالگی برای خودش آدمی است ، در حالی که بچه شرقی تا 20 سالگی هم هنوز شیرخواره است. بچه را از شیر که گرفتی ناچار می شود بقیه غذاها را امتحان کند ولی تا شیر می خورد آویزان پستان مادر است. جامعه استبدادی آویزان پستان قدرت است و نیازی به آزمودن دیگر مجاری مغذی حیات ندارد. و این است حکایت رشد نیافتگی و شیرخوارگی ما در سنین بزرگسالی. باید پستان قدرت را رها کنیم. باید این سینه های فربه که شیر شیطان در آن جاری است را یک سو نهیم و رو به سوی همدیگر بیاوریم. تا  پستان  قدرت را می مکیم از هم گریزانیم ، چون نیازی به یکدیگر نداریم. این است شکایت من. این است آرزوی من. این است خواهش من. 
آن بی اعتنایی محصول جانبی همین رشد نیافتگی است. به من چه که تو شکمت خالی است. به من چه که برادرت را کشته اند. به من چه که بر سر مملکت چه بیاید. به من چه که تو امکانات نداری.  به من چه که تو غمگین هستی. به من چه ... به من چه ...به من چه...
باید با این &quot; به من چه&quot; ها مبارزه کنیم، وگر نه با آن آهوانی که شیر یکی شان را می خورد و آنها تماشا می کنند فرقی نداریم. این لازمه آدمیت است ، پیش از ایرانی بودن ، پیش از دیندار بودن ، پیش از داشتن هر هویت دیگری.  

---------------------------
پی نوشت:

من راستش از شعر خودم راضی نبودم و نیستم ، اما چه کنم که طبع شعرم بیش از این یاری نرساند که منظورم را برسانم. فرصت دوستی با دردانه شعر فارسی را غنیمت شمردم و از او خواستم دستی بر سر شعرم بکشد بلکه کم ایراد تر شود. این است حاصل ویرایش او ، که خود زایشی است اعجاز آمیز. اما افسوس که نتوانستم آن را به آواز بخوانم چون به آن یکی خو کرده بودم.

بلبلی در چمن از شیوهء گل داشت فغان
کز چه ای گل همه درباد غروری رقصان؟
رنگ و بویی که نپاید زچه کرده ست ترا
خودپرستانه چنین بی خبر از دور زمان؟
صحن اقلیم چمن عرشهء جاویدان نیست
که چو این دم ، همه ایام  زنی تکیه بر آن
مرغکان را بنگر برشده بر بام سپهر
بال در بال به هم ، رقص کنان ، چرخ زنان 
لیک ای گل ، تو و همسایهء هم ساقهء تو
هر دو با خاک ندیمید و رها در طوفان  
به جز از گوشهء باغی و  جز آراستنی 
شور و شوق دگری نیست شما را به جهان ! 
گرچه ارباب جمالید کمالی بایست!
ورنه زیبایی تان جلوه ندارد چندان
 چشم دارید و ندانید که نابینایید
 صد زبانید و ندارید کلامی به زبان
گر بریزند حسودان چمن خون تذرو
نه به رحم آید و  لرزد دلتان در بُستان
رخ برافروختگانید و ندانید که هست
سرخی روی شما ، خون دل ِ زردگلان 
خوش بنوشید ازین چشمه که از بهر شما 
خوشتر از اشگِ روان بر در باغ است روان
نازپرورد سه پنجی دل سیراب شماست
کی شمارا غمی از تشنه دلان است است به جان؟
گرچه دستی ز شما بر لب بامی نرسد
چه شود مرغ لب بام ، به یاد آیدتان؟

م.سحر

-------------------------

پی نوشت 2:

بعد از کامنتی که دوست عزیزی برای آواز قبلی گذاشت ، و دیدم که راست می گوید چرا برای گروگانهای اسیر جندالله اشکی نمی فشانیم و کاری نمی کنیم ، نامه ای نوشتم برای عبدالمالک ریگی و برای همه وبسایت ها و وبلاگ هایی که ظاهرا حامی او هستند فرستادم ، بلکه به دستش برسانند. جهان ، جهان غریبی است. شاید کارهای کوچک ، اثرهای بزرگ بگذارد ، مانند 
همان بال پروانه که می تواند طوفانی عظیم به پا کند 
 . 


-----------------------------------------
بعد از نوشت :

این گزارش میترا از تهران به نظرم جالب اومد گفتم از بخش نظرات بیارمش اینجا:


&quot;این جا تهران است. کمی شلوغ. کمی کثیف. کمی جوک. کمی خنده. کمی سی دی قاچاق. کمی مهمانی. کمی ترس و وحشت. کمی دلهره. کمی رقص. کمی آرایش خلیجی. کمی مانتوی تنگ. ذره ای کار. کمی المپیک. کمی کانال ام بی سی پرشیا . کمی شبخیز. کمی خنده های لوس و بی مزه. کمی غیبت. کمی موی مش. کمی بی تربیتی و گستاخی. کمی صف بنزین. کمی گرما. کمی &quot; بلند شدن قد شما با استفاده ی این دمپایی ها!&quot;. کمی دعوا. کمی فضولی. کمی صدای دعوای کارگران ساختمانی همسایه. بسیار تلفن موبایل و کامپیوتر ، بدون خطوط سریع مخابراتی برای آنها. کمی سریالهای آبگوشتیِ یک طرف شیطانِ بی دلیل و یک طرف فرشته ی بی دلیل. اما نه ذره ای ترحم. نه اخبار جهان. نه دلشوره برای جنگ. در شهر من هیچکس نمی داند نوجوانی از سیزده سالگی تا هجده سالگی را در انتظار اعدام ، درزندان سپری کرد تا چند شب پیش کشته شد. هیچکس نمی پرسد اعضای کمپین زنان به چه جرمی دستگیر می شوند. کسی نمی خواهد بداند به سر خطر حمله آمریکا به ایران چه آمد؟ آیا جنگ خواهد شد؟ در این شهر همه چیز کم کم لِرد بسته است. همه چیزِ زندگی دچار روزمره گی شده است. در این شهر هیچکس نمی پرسد:&quot;چرا؟&quot;. همه چیز به کندی ، به ناپاکی و بی توقف ، روی سرعـت آرام ، در حالِ حرکت است. بی توقف و به کندی...&quot;</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="مرکب خوانی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      بلبلی در چمن از خوی گلان می نالید
رنگ و بوتان دو سه روز است و بدان می بالید
دشنه در دست و به سر باد غرور و نخوت
خودپرستانه در اقلیم چمن می تازید
مرغکان بال به بال هم و در اوج سپهر
وین شمایید که پابسته آب و خاکید
غافل از ذوق هم آغوشی و شوق پیوند
کنج باغی به تن آرایی خود پردازید
صاحب حسن و جمالید و خط و آب و رنگ
بل صد افسوس که آن ساقه  کوته دارید
چشمتان شهره آفاق و ز مستی در خواب
صد زبان در دهن و میل خموشی دارید
گر حسودان چمن خون تذروان ریزند
نی بلرزد تنتان و نه به دل رحم آرید
این بر افروختگی رخ و این گلگونی
خون رخ زرد گلان است که می آشامید
--------------
تا کی آخر چو عروسان سر غفلت بر زیر
چشم خود را چو تذروان به جهان بگشایید
این بر افروختگی رخ و این گلگونی
خون رخ زرد گلان است که می آشامید
چون که بر کام شما می رود این چشمه باغ
از غم تشنگی کام دمن آزادید
گر چه دستان شما می نرسد تا لب بام
لا اقل یادی از آن مرغ لب بام آرید

(خودم)
      <![CDATA[آوازی مرکب در اصفهان و همایون و چهار گاه.<br>
بیت اول و دوم : درآمد اصفهان "سل"<br>
بیت سوم: در حال و هوای گوشه نغمه اصفهان<br>
بیت چهارم: نیشابورک اصفهان<br>
بیت پنجم : (اوج) عشاق اصفهان<br>
بیت ششم: شروع از پرده عشاق ، اشاره به همایون "می کرن"  و از آن به مخالف چهارگاه "سل" <br>
بیت هفتم : حصار چهارگاه<br>
بیت هشتم: منصوری چهارگاه با فرود به شوشتری "سل"<br>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تصنیف دشتی - گریه را به مستی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/08/post_162.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2008:/blogs/songsdaily//1.1691</id>
   
   <published>2008-08-13T02:52:35Z</published>
   <updated>2009-01-10T05:56:41Z</updated>
   
   <summary>چندی پیش عده ای راهزن در یکی از جاده های اطراف اصفهان یکی از آشنایان من را  موقعی که از سر کار باز می گشت ربودند و اتومبیل او و هر چه داشت را از او گرفتند. خود او را هم به بیابانی بردند و دست و پایش را بستند تا بکشند. هیچ چیز مانع آن رهزنان نبود که از خون او در گذرند. طعمه ای بی پناه که شاهد جرم و جنایشان بود و باید سر به نیست می شد. گودالی خاک و تاریکی شب و بیابانی بی کران. استخوانهای او با خاک یکسان می شد و کسی از او نشانی نمی یافت. گمشده ای به جمع گمشدگان اضافه می شد و خانواده ای تا آخر دنیا به انتظار می نشست بی ثمر با چشم و دل پر خون . اما این اتفاق نیفتاد. می دانید چرا؟


این دوست برادر من ، دو دختر داشت. به خاطر دخترهایش آنقدر به راهزنان التماس کرد و گریه کرد و لابه کرد که از کشتن او در گذشتند و همانجا در سیاهی شب با دست و پای بسته در بیابان رهایش کردند تا دم صبح کشاورزی که از آن حوالی رد می شد او را زار و از حال رفته پیدا کند و به زندگی بازگرداند.

   
تاسف بخش است؟ آری ! دست و پای آدم از شنیدنش و تصویر کردنش می لرزد؟ آری ! آدم را تا مرز گریستن می برد؟ آری!

اما لااقل پایانش خوب است. آدم را امیدوار می کند که حتی راهزنان هم در سینه خود قلبی دارند که بین آنها و جنایت هایشان حایل شود گاهی.

اما..

یعقوب مهر نهادهم دو تا دختر داشت. تردید ندارم به خاطر دخترهایش هر کاری که توانست کرد. هر چه از او خواستند بگوید گفت ، به کارهای کرده و نکرده اش اعتراف کرد. بی گمان در خلوت زندان برای دخترانش گریست و شاید التماس قاضی و بازجو را نیز کرد. فقط برای دخترانش. فقط برای دخترانش.

این عکس یکی از دختران اوست:

 





برای چنین دختری ، یک پدر همه اشک های عالم را می ریزد.

 
اما ...

آن قاضی و دادستان زاهدان از راهزنان بیابان اصفهان هم جنایتکار تر بودند. هم  اینکه لحظه ای به دخترکانش نیاندیشیدند ، هم اینکه ضربه را از پشت زدند که فرصت دفاع پیدا نکند. آخر قرار نبود او را اعدام کنند.آخر قرار نبود او را اعدام کنند.


اگر همه عالم خون شود و از چشم های ما  ببارد باز تسکینی بر این همه قساوت نیست.



---------------------------------------------

پی نوشت 1:

اگر شما هم از آن دسته کسانید که می گویید با تروریست ها همکاری کرده و باید کشته می شده ، اینجا را ببنید  و  جواب های مرا هم  در بخش نظرهای وبلاگش بخوانید. 

پی نوشت 2:
به نظر شما ما در مقابل این جنایت ها چکار باید بکنیم؟ سری بجنبانیم و نچ نچی بگوییم و آهی بکشیم و قطره اشکی بفشانیم و بگذریم؟ و یا از آن بدتر توجیهی بتراشیم و وجدان خود را  راضی کنیم؟ برای یک لحظه چشمان خود را ببندید و گمان کنید که یعقوب برادر شما بوده و آن دختر، برادر زاده شماست که اینچنین در چشمان شما می نگرد. چه حرفی برای گفتن دارید و چه کاری برای کردن؟
نظرتان را این زیر بنویسید. با اسم مستعار بنویسید. کوتاه بنویسید. حتی اگر شده یک کلمه ، بنویسید. شاید از دل این حرفها چیزی درآمد. شاید حرکتی پدید آمد. شاید کاری برای آن دختر کردیم... شاید... شاید ...شاید 


--------------------------------------
بعد از نوشت :
خاموشی اعتراض آمیز من دیری نپایید. اعتراض کردم به این همه بی اعتنایی شما.  به این که حرفهایم را نمی خوانید ، یا اگر می خوانید نصفه نیمه می خوانید ، و اگر می خوانید به روی مبارک نمی آورید. اعتراضم را ولی شکستم به خاطر م.سحر نازنین که این را در جواب آن سوال سروده بود پیش از آنکه این درگاه را ببندم:



من جدا و تو جدا چتوان کرد؟
خفقان حلقهء ما چتوان کرد؟

زین اسارت گِله با کِتوان بُرد؟
دست بسته ست به پا، چتوان کرد؟

عقل بسته ست به دین ، چتوان گفت
گرگِ جهل است رها چتوان کرد؟

تخت بر منبر و منبر درکاخ
واعظان هرزه دُرا چتوان کرد؟

همه چون پنجره ها حنجره ها
بسته بر روی صدا ، چتوان کرد؟

کار در دستِ «امام» است و«ولی»
نیست در دستِ خدا، چتوان کرد؟

نغمه ای  نیست که در نایی نیست  
مگر از غم به نوا ، چتوان کرد ؟

خرمنی نیست که در آتش نیست
هیزم از ما و شما ، چتوان کرد؟

وطن ِ سوخته آئینهء ماست
درغم ِ سوخته ها چتوان کرد؟

به جز از چون و چرا کرد کسی؟
به جز از چون و چرا چتوان کرد؟

هرکه بر مرکب خویش است سوار
ره نداند به کجا ، چتوان کرد ؟

دسته ای بسته برآخور دل و دین 
بسته را غیر چَرا چتوان کرد؟

جـَرگه ای  سوده  به دندان جگری
با جگرخوارِ جفا ، چتوان کرد؟

جمعی از دوست گریزد به عدو
وز ملالت  به دغا ، چتوان کرد ؟

اینچنین است زمان ، چتوان بود ؟
وینچنین است فضا ، چتوان کرد؟

این میان هستی انسان هیچ است
سخن از شاه و گدا چتوان کرد؟

سخن از دین و زبان چتوان گفت ؟
جنگِ مُچ بند و قبا چتوان کرد ؟

صد و اندی شد و آزادی ما
نشد از بند رها ، چتوان کرد ؟

نشد از بند رها بندی ِ ما
بهر این بندی ِ ما چتوان کرد ؟

دشمنی شیوهء همراهی نیست
به جز این شیوه ترا  چتوان کرد؟

ما فرو بستهء  یک زنجیریم
بهر این زخم ِ به پا چتوان کرد؟

درد ، هربارفزونترمان کـُشت
نک به تدبیرِ دوا چتوان کرد ؟

چه توان دید ؟ کرا باید دید ؟
چه توان کرد؟  روا چتوان کرد؟

جان انسانیت از غم فرسود
بهر فرزندِ خدا چتوان کرد؟

بهر فرزند خدا کودک و پیر
به جز از ذِکر و دُعا ، چتوان کرد؟

ناسزاوار، فراوان بوده ست !
کاری اما به سزا چتوان کرد؟

وطن ازفردِ شما غمگین است
جمع گردید که تا چتوان کرد! 

م. سحر
پاریس 13.8.2008</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="دشتی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ساخته های دیگران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      گریه را به مستی بهانه کردم
شکوه ها ز دست زمانه کردم
آستین چو از چشم و بر گرفتم
سیل خون به دامان (خدا) روانه کردم
سیل خون به دامان (جانم) روانه کردم



دلا خموشی چرا
چو خم نجوشی چرا
برون شد از پرده راز (جانم) پرده راز (حبیب) پرده راز
تو پرده پوشی چرا ؟ 
تو پرده پوشی چرا ؟ 
تو پرده پوشی چرا ؟ 


باغبان چه گویم به ما چه ها کرد
کینه های دیرینه بر ملا کرد
دست ما ز دامان گل جدا کرد
تا به شاخ گل یکدم آشیانه کردم
تا به شاخ گل یکدم آشیانه کردم

دلا خموشی چرا
چو خم نجوشی چرا
برون شد از پرده راز (جانم) پرده راز (حبیب) پرده راز
تو پرده پوشی چرا ؟ 
تو پرده پوشی چرا ؟ 
تو پرده پوشی چرا ؟ 


(عارف قزوینی)
      <![CDATA[تصنیف دشتی ساخته عارف قزوینی ، اجرا در دشتی "دو" ، با ریتم ۳٫۴ و مترونوم ۱۰۹.
اجرای من ترکیبی از دو روایت زیر است:

روایت اول از کتاب تصنیفهای عارف ، نگارش ارشد تهماسبی
روایت دوم از کتاب تصنیفهای استاد دوامی ، نگارش فرامرز پایور

<?php shownotelink("http://songsdaily.com/songsdaily/songs/notes/radif/geryeh_tahmaasebi.jpg+http://songsdaily.com/songsdaily/songs/notes/radif/geryeh_paayvar.jpg") ?>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تصنیف ماهور - دایه دایه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/07/post_161.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2008:/blogs/songsdaily//1.1690</id>
   
   <published>2008-07-12T21:14:24Z</published>
   <updated>2009-02-23T10:44:01Z</updated>
   
   <summary>این آواز را قبلا هم گذاشته بودم ، ولی از اون جا که بر خلاف انتظارم  بیشتر از بقیه آوازها مورد توجه قرار گرفت ، از تکراری بودنش خیلی احساس بدی نمی کنم. مطلبی هم که براش نوشته بودم  هنوز به نظرم  معتبر میاد.  اگر اون روز نوشتم برای انجام کاری برای پیشگیری از جنگ ، امروز می نویسم برای اینکه بگم جنگ اتفاق خواهد افتاد. پیشگو نیستم ، ولی بروز جنگ به نظرم قطعی میاد. تنها دو تا چیز می تونه جلوی جنگ رو بگیره که هیچکدوم اتفاق نخواهد افتاد: یکی خیزش عمومی مردمه در مقابل سیاستهای حکومت ، که اتفاق نخواهد افتاد چون مردم ترجیح میدن یکی دیکه به جاشون درگیر بشه. دوم نوشیدن جام زهر توسط آقای خامنه ایه که اتفاق نخواهد افتاد ، چون برای هیچ دیکتاتوری قبل از نوش جان کردن یک ضربه مهلک اتفاق نیفتاده. دلیلش هم پر واضحه ، چون اگه چشمی برای دیدن بود و گوشی برای شنیدن و مغزی برای فکر کردن ، دیکتاتورها دیکتاتور نمیشدن.

اینه که اگر بر خلاف اکثریت بالاتفاق جامعه خاموش ایران* ، دلتون نمی خواد جنگ بشه باید یه کار کنین که  یکی از این  دو تا اتفاق بیفته. من تلاشم رو برای هر دو تا شق قضیه کردم. نه اون جواب داد و نه این. به عنوان آخرین تلاش خودم، نامه ای که اوایل فروردین برای دفتر خامنه ای فرستادم رو اینجا منتشر میکنم. بهشون گفته بودم اگه به من بگین به رویت آقا رسیده ، سربسته نگهش میدارم ، ولی بعد از 4 ماه هنوز خبری نشده. انتشارش اینجا برام بی بها نیست ، ولی شاید شما و جماعت دیگری رو ترغیب کنه که در حد توان خودتون تلاشی بکنین. 







------------------
*اگه شک دارین ، بهتون یادآوری میکنم که جمع آوری امضا برای جلوگیری از بلند پروازی های هسته ای ایران ، فقط 200 تا امضا به خودش جلب کرد ، در حالی که برای تغییر نام خلیج فارس تقریبا 800000 تا. مردم تبریز برای همین قضیه به صورت خود جوش ، تظاهرات چند ده هزار نفری را انداختن ، ولی برای حمایت از خانم عبادی و شورای صلحشون 100 تا آدم هم تا الان راه نیفتادن. این نشون میده مجموعا مردم ایران بدشون نمیاد چنین اتفاقی بیفته. لطفا بهتون بر نخوره ، شما را نمیگم!</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="ساخته های دیگران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ماهور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      چشیامه نبنید افتو قشنگه
کره لر تا دم مرگ چی شیر میجنگه


دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه

زین و برگم بونید رو مادیونم
خبر مه بوریتو سی هالوونم

دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه

ز قلا کرده و در شمشیر وه دستش
چی طلا برق میزنه لغم اسبش 

دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه

نازیه ته سی بکو جومه برته 
دور کردن تو قورسو شیر نرته

دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه

برارونم خیلین هزار هزارن
سی تقاص خین مه سر بر میارن

دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه
 
کره لر تا دم مرگ چی شیر میجنگه

(شاعران گمنام)

------
چشیامه = چشمامو
افتو = آفتاب
کره = پسر
چی = مثل
دایه = مادر (جایی خواندم که این اسم خاص است)
پرش ده شنگه = پر از فشنگه
بونید = بگذارید
بوریتو = ببرید
سی هالوونم = برای دایی هایم
ز قلا کرد و در = از قلعه آمده بیرون
لغم = لگام
نازیه = ای نازی (ظاهرا باز اسم خاص است)
ته سی بکو = تو سیاه بکن
جومه برته = جامه تنت را
دور کردن = آویزان کردن
قورسو = گورستان
برارون = برادران
سی تقاص خین مه = برای قصاص خون من
      <![CDATA[ترانه فولکلور لری در گام ماهور. اجرای من در ماهور سی بمل با مترونم تقریبی ۸۰. ( با مترونم نخوانده ام ولی!)

دو خط اول را از آقای شکارچی در <a href="http://www.iranliberty.de/music/dayah.rm" target="_blank">اینجا</a> شنیده ام ، و بقیه را هم از <a href="http://video.yahoo.com/video/play?vid=40b9483d9f631c9af8b0239d458011d9.567845" target="_blank">اینجا</a>.


تلفظ خراب لری را دوستان خطه لرستان بر من ببخشند. سعی خودم را کردم. از دوست عزیزم عبدالرضا هم که برای ترجمه و تلفظ صحیح کلمات به من کمک کرد ممنونم هر چند میدانم که هرگز از آن راضی نیست.

<?php shownotelink("http://songsdaily.com/songsdaily/songs/notes/radif/daayah_daayah.jpg") ?>

<?php showvsingerlink("http://songsdaily.com/songsdaily/songs/mus/daayah_daayah.myr") ?>
]]>
   </content>
</entry>

</feed>
