<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>songsdaily</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/atom.xml" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2008:/blogs/songsdaily//1</id>
   <updated>2008-08-19T20:54:25Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title>آواز و تصنیف مرکب - شکوه بلبل</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/08/post_20.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2008:/blogs/songsdaily//1.832</id>
   
   <published>2008-08-15T20:31:31Z</published>
   <updated>2008-08-19T20:54:25Z</updated>
   
   <summary>باور نکردنی ست. نوزده سال از عمر این سروده و تصنیف و آن کنسرت کذا و کذا در حیاط علم و صنعت می گذرد ، و هنوز شکایت من همان شکایت قبلی است. شکایت از بی اعتنایی خلق ! البته نوزده سال که خوب است ، گمان کنم 200 سال هم که بگذرد ما یاز همینیم که هستیم . مگر نه این است که شعر حافظ گویی امروز سروده شده است که:
واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند .... چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
یا اینکه می گوید:
خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش ... که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد
این تازگی شعر حافظ را همه می گذارند به حساب نبوغ و غیب دانی او ، ولی در واقع حکایت بدبختی ماست که عبور نمی کنیم از مراحل رشد ، و اگر هم عبور کنیم ، باز بر می گردیم به نقطه صفر،  و همه چیز را از اول شروع می کنیم.
یکی از آن چیزهایی که در فرهنگ ما و بالطبع در درون تک تک ما ریشه دارد و باید با آن مبارزه کنیم ، ناتوانی در مشارکت  جمعی است. نه کلوپ ایجاد می کنیم نه شبکه نه انجمن نه دسته نه گروه و نه حزب . خود را از همه اینها بی نیاز می دانیم. اگر کسی پیدا شد به زور پول یا قدرت سیاسی یا نفوذ مذهبی ما را گرد هم بیاورد ، تجمعی شکل می دهیم ولی همین که آن نیروی خارجی برداشته شد، همه پراکنده می شویم. این نقیصه ، دیگر دارد از مشخصات ژنتیک ما می شود، و باید با آن مبارزه کنیم. بدون تردید این نقیصه محصول حکومتهای استبدادی است که همه چیز را دیکته کرده اند و ما نیازی نداشته ایم که دستی به دستی بدهیم ، برای ما کافی بوده است که دستی به قدرت بدهیم. با یک مقایسه ساده ، این قضیه بغرنج اجتماعی روشن می شود. مقایسه یک بچه غربی که از ثانیه اول به او حق انتخاب و فرصت تصمیم گیری می دهند ، با یک بچه شرقی که از ثانیه اول به او دیکته می کنند که چه بکند چه نکند. بچه اول به همفکری و مشاورت و مساعدت نیاز دارد ، در حالی که بچه دوم همه چیزش از پیش تعیین شده است. بچه غربی در سن 10-12 سالگی برای خودش آدمی است ، در حالی که بچه شرقی تا 20 سالگی هم هنوز شیرخواره است. بچه را از شیر که گرفتی ناچار می شود بقیه غذاها را امتحان کند ولی تا شیر می خورد آویزان پستان مادر است. جامعه استبدادی آویزان پستان قدرت است و نیازی به آزمودن دیگر مجاری مغذی حیات ندارد. و این است حکایت رشد نیافتگی و شیرخوارگی ما در سنین بزرگسالی. باید پستان قدرت را رها کنیم. باید این سینه های فربه که شیر شیطان در آن جاری است را یک سو نهیم و رو به سوی همدیگر بیاوریم. تا  پستان  قدرت را می مکیم از هم گریزانیم ، چون نیازی به یکدیگر نداریم. این است شکایت من. این است آرزوی من. این است خواهش من. 
آن بی اعتنایی محصول جانبی همین رشد نیافتگی است. به من چه که تو شکمت خالی است. به من چه که برادرت را کشته اند. به من چه که بر سر مملکت چه بیاید. به من چه که تو امکانات نداری.  به من چه که تو غمگین هستی. به من چه ... به من چه ...به من چه...
باید با این &quot; به من چه&quot; ها مبارزه کنیم، وگر نه با آن آهوانی که شیر یکی شان را می خورد و آنها تماشا می کنند فرقی نداریم. این لازمه آدمیت است ، پیش از ایرانی بودن ، پیش از دیندار بودن ، پیش از داشتن هر هویت دیگری.  

---------------------------
پی نوشت:

من راستش از شعر خودم راضی نبودم و نیستم ، اما چه کنم که طبع شعرم بیش از این یاری نرساند که منظورم را برسانم. فرصت دوستی با دردانه شعر فارسی را غنیمت شمردم و از او خواستم دستی بر سر شعرم بکشد بلکه کم ایراد تر شود. این است حاصل ویرایش او ، که خود زایشی است اعجاز آمیز. اما افسوس که نتوانستم آن را به آواز بخوانم چون به آن یکی خو کرده بودم.

بلبلی در چمن از شیوهء گل داشت فغان
کز چه ای گل همه درباد غروری رقصان؟
رنگ و بویی که نپاید زچه کرده ست ترا
خودپرستانه چنین بی خبر از دور زمان؟
صحن اقلیم چمن عرشهء جاویدان نیست
که چو این دم ، همه ایام  زنی تکیه بر آن
مرغکان را بنگر برشده بر بام سپهر
بال در بال به هم ، رقص کنان ، چرخ زنان 
لیک ای گل ، تو و همسایهء هم ساقهء تو
هر دو با خاک ندیمید و رها در طوفان  
به جز از گوشهء باغی و  جز آراستنی 
شور و شوق دگری نیست شما را به جهان ! 
گرچه ارباب جمالید کمالی بایست!
ورنه زیبایی تان جلوه ندارد چندان
 چشم دارید و ندانید که نابینایید
 صد زبانید و ندارید کلامی به زبان
گر بریزند حسودان چمن خون تذرو
نه به رحم آید و  لرزد دلتان در بُستان
رخ برافروختگانید و ندانید که هست
سرخی روی شما ، خون دل ِ زردگلان 
خوش بنوشید ازین چشمه که از بهر شما 
خوشتر از اشگِ روان بر در باغ است روان
نازپرورد سه پنجی دل سیراب شماست
کی شمارا غمی از تشنه دلان است است به جان؟
گرچه دستی ز شما بر لب بامی نرسد
چه شود مرغ لب بام ، به یاد آیدتان؟

م.سحر

-------------------------

پی نوشت 2:

بعد از کامنتی که دوست عزیزی برای آواز قبلی گذاشت ، و دیدم که راست می گوید چرا برای گروگانهای اسیر جندالله اشکی نمی فشانیم و کاری نمی کنیم ، نامه ای نوشتم برای عبدالمالک ریگی و برای همه وبسایت ها و وبلاگ هایی که ظاهرا حامی او هستند فرستادم ، بلکه به دستش برسانند. جهان ، جهان غریبی است. شاید کارهای کوچک ، اثرهای بزرگ بگذارد ، مانند 
همان بال پروانه که می تواند طوفانی عظیم به پا کند 
 . 



 




 </summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="مرکب خوانی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      بلبلی در چمن از خوی گلان می نالید
رنگ و بوتان دو سه روز است و بدان می بالید
دشنه در دست و به سر باد غرور و نخوت
خودپرستانه در اقلیم چمن می تازید
مرغکان بال به بال هم و در اوج سپهر
وین شمایید که پابسته آب و خاکید
غافل از ذوق هم آغوشی و شوق پیوند
کنج باغی به تن آرایی خود پردازید
صاحب حسن و جمالید و خط و آب و رنگ
بل صد افسوس که آن ساقه  کوته دارید
چشمتان شهره آفاق و ز مستی در خواب
صد زبان در دهن و میل خموشی دارید
گر حسودان چمن خون تذروان ریزند
نی بلرزد تنتان و نه به دل رحم آرید
این بر افروختگی رخ و این گلگونی
خون رخ زرد گلان است که می آشامید
--------------
تا کی آخر چو عروسان سر غفلت بر زیر
چشم خود را چو تذروان به جهان بگشایید
این بر افروختگی رخ و این گلگونی
خون رخ زرد گلان است که می آشامید
چون که بر کام شما می رود این چشمه باغ
از غم تشنگی کام دمن آزادید
گر چه دستان شما می نرسد تا لب بام
لا اقل یادی از آن مرغ لب بام آرید

(خودم)
      <![CDATA[آوازی مرکب در اصفهان و همایون و چهار گاه.<br>
بیت اول و دوم : درآمد اصفهان "سل"<br>
بیت سوم: در حال و هوای گوشه نغمه اصفهان<br>
بیت چهارم: نیشابورک اصفهان<br>
بیت پنجم : (اوج) عشاق اصفهان<br>
بیت ششم: شروع از پرده عشاق ، اشاره به همایون "می کرن"  و از آن به مخالف چهارگاه "سل" <br>
بیت هفتم : حصار چهارگاه<br>
بیت هشتم: منصوری چهارگاه با فرود به شوشتری "سل"<br>
-----
<br>تصنیف اصفهان  ، ساخته مهیار مشفق. اصفهان سل ، با ریتم ۲٫۴. من با ریتم و متر آزاد خوانده ام. نوت آن را بعید می دانم برسم آماده کنم. باشد طلبتان.
<br>
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تصنیف دشتی - گریه را به مستی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/08/post_19.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2008:/blogs/songsdaily//1.831</id>
   
   <published>2008-08-13T02:52:35Z</published>
   <updated>2008-08-19T06:14:23Z</updated>
   
   <summary>چندی پیش عده ای راهزن در یکی از جاده های اطراف اصفهان یکی از آشنایان من را  موقعی که از سر کار باز می گشت ربودند و اتومبیل او و هر چه داشت را از او گرفتند. خود او را هم به بیابانی بردند و دست و پایش را بستند تا بکشند. هیچ چیز مانع آن رهزنان نبود که از خون او در گذرند. طعمه ای بی پناه که شاهد جرم و جنایشان بود و باید سر به نیست می شد. گودالی خاک و تاریکی شب و بیابانی بی کران. استخوانهای او با خاک یکسان می شد و کسی از او نشانی نمی یافت. گمشده ای به جمع گمشدگان اضافه می شد و خانواده ای تا آخر دنیا به انتظار می نشست بی ثمر با چشم و دل پر خون . اما این اتفاق نیفتاد. می دانید چرا؟


این دوست برادر من ، دو دختر داشت. به خاطر دخترهایش آنقدر به راهزنان التماس کرد و گریه کرد و لابه کرد که از کشتن او در گذشتند و همانجا در سیاهی شب با دست و پای بسته در بیابان رهایش کردند تا دم صبح کشاورزی که از آن حوالی رد می شد او را زار و از حال رفته پیدا کند و به زندگی بازگرداند.

   
تاسف بخش است؟ آری ! دست و پای آدم از شنیدنش و تصویر کردنش می لرزد؟ آری ! آدم را تا مرز گریستن می برد؟ آری!

اما لااقل پایانش خوب است. آدم را امیدوار می کند که حتی راهزنان هم در سینه خود قلبی دارند که بین آنها و جنایت هایشان حایل شود گاهی.

اما..

یعقوب مهر نهادهم دو تا دختر داشت. تردید ندارم به خاطر دخترهایش هر کاری که توانست کرد. هر چه از او خواستند بگوید گفت ، به کارهای کرده و نکرده اش اعتراف کرد. بی گمان در خلوت زندان برای دخترانش گریست و شاید التماس قاضی و بازجو را نیز کرد. فقط برای دخترانش. فقط برای دخترانش.

این عکس یکی از دختران اوست:

 





برای چنین دختری ، یک پدر همه اشک های عالم را می ریزد.

 
اما ...

آن قاضی و دادستان زاهدان از راهزنان بیابان اصفهان هم جنایتکار تر بودند. هم  اینکه لحظه ای به دخترکانش نیاندیشیدند ، هم اینکه ضربه را از پشت زدند که فرصت دفاع پیدا نکند. آخر قرار نبود او را اعدام کنند.آخر قرار نبود او را اعدام کنند.


اگر همه عالم خون شود و از چشم های ما  ببارد باز تسکینی بر این همه قساوت نیست.



---------------------------------------------

پی نوشت 1:

اگر شما هم از آن دسته کسانید که می گویید با تروریست ها همکاری کرده و باید کشته می شده ، اینجا را ببنید  و  جواب های مرا هم  در بخش نظرهای وبلاگش بخوانید. 

پی نوشت 2:
به نظر شما ما در مقابل این جنایت ها چکار باید بکنیم؟ سری بجنبانیم و نچ نچی بگوییم و آهی بکشیم و قطره اشکی بفشانیم و بگذریم؟ و یا از آن بدتر توجیهی بتراشیم و وجدان خود را  راضی کنیم؟ برای یک لحظه چشمان خود را ببندید و گمان کنید که یعقوب برادر شما بوده و آن دختر، برادر زاده شماست که اینچنین در چشمان شما می نگرد. چه حرفی برای گفتن دارید و چه کاری برای کردن؟
نظرتان را این زیر بنویسید. با اسم مستعار بنویسید. کوتاه بنویسید. حتی اگر شده یک کلمه ، بنویسید. شاید از دل این حرفها چیزی درآمد. شاید حرکتی پدید آمد. شاید کاری برای آن دختر کردیم... شاید... شاید ...شاید 


--------------------------------------
بعد از نوشت :
خاموشی اعتراض آمیز من دیری نپایید. اعتراض کردم به این همه بی اعتنایی شما.  به این که حرفهایم را نمی خوانید ، یا اگر می خوانید نصفه نیمه می خوانید ، و اگر می خوانید به روی مبارک نمی آورید. اعتراضم را ولی شکستم به خاطر م.سحر نازنین که این را در جواب آن سوال سروده بود پیش از آنکه این درگاه را ببندم:



من جدا و تو جدا چتوان کرد؟
خفقان حلقهء ما چتوان کرد؟

زین اسارت گِله با کِتوان بُرد؟
دست بسته ست به پا، چتوان کرد؟

عقل بسته ست به دین ، چتوان گفت
گرگِ جهل است رها چتوان کرد؟

تخت بر منبر و منبر درکاخ
واعظان هرزه دُرا چتوان کرد؟

همه چون پنجره ها حنجره ها
بسته بر روی صدا ، چتوان کرد؟

کار در دستِ «امام» است و«ولی»
نیست در دستِ خدا، چتوان کرد؟

نغمه ای  نیست که در نایی نیست  
مگر از غم به نوا ، چتوان کرد ؟

خرمنی نیست که در آتش نیست
هیزم از ما و شما ، چتوان کرد؟

وطن ِ سوخته آئینهء ماست
درغم ِ سوخته ها چتوان کرد؟

به جز از چون و چرا کرد کسی؟
به جز از چون و چرا چتوان کرد؟

هرکه بر مرکب خویش است سوار
ره نداند به کجا ، چتوان کرد ؟

دسته ای بسته برآخور دل و دین 
بسته را غیر چَرا چتوان کرد؟

جـَرگه ای  سوده  به دندان جگری
با جگرخوارِ جفا ، چتوان کرد؟

جمعی از دوست گریزد به عدو
وز ملالت  به دغا ، چتوان کرد ؟

اینچنین است زمان ، چتوان بود ؟
وینچنین است فضا ، چتوان کرد؟

این میان هستی انسان هیچ است
سخن از شاه و گدا چتوان کرد؟

سخن از دین و زبان چتوان گفت ؟
جنگِ مُچ بند و قبا چتوان کرد ؟

صد و اندی شد و آزادی ما
نشد از بند رها ، چتوان کرد ؟

نشد از بند رها بندی ِ ما
بهر این بندی ِ ما چتوان کرد ؟

دشمنی شیوهء همراهی نیست
به جز این شیوه ترا  چتوان کرد؟

ما فرو بستهء  یک زنجیریم
بهر این زخم ِ به پا چتوان کرد؟

درد ، هربارفزونترمان کـُشت
نک به تدبیرِ دوا چتوان کرد ؟

چه توان دید ؟ کرا باید دید ؟
چه توان کرد؟  روا چتوان کرد؟

جان انسانیت از غم فرسود
بهر فرزندِ خدا چتوان کرد؟

بهر فرزند خدا کودک و پیر
به جز از ذِکر و دُعا ، چتوان کرد؟

ناسزاوار، فراوان بوده ست !
کاری اما به سزا چتوان کرد؟

وطن ازفردِ شما غمگین است
جمع گردید که تا چتوان کرد! 

م. سحر
پاریس 13.8.2008
   


</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="دشتی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ساخته های دیگران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      گریه را به مستی بهانه کردم
شکوه ها ز دست زمانه کردم
آستین چو از چشم و بر گرفتم
سیل خون به دامان (خدا) روانه کردم
سیل خون به دامان (جانم) روانه کردم



دلا خموشی چرا
چو خم نجوشی چرا
برون شد از پرده راز (جانم) پرده راز (حبیب) پرده راز
تو پرده پوشی چرا ؟ 
تو پرده پوشی چرا ؟ 
تو پرده پوشی چرا ؟ 


باغبان چه گویم به ما چه ها کرد
کینه های دیرینه بر ملا کرد
دست ما ز دامان گل جدا کرد
تا به شاخ گل یکدم آشیانه کردم
تا به شاخ گل یکدم آشیانه کردم

دلا خموشی چرا
چو خم نجوشی چرا
برون شد از پرده راز (جانم) پرده راز (حبیب) پرده راز
تو پرده پوشی چرا ؟ 
تو پرده پوشی چرا ؟ 
تو پرده پوشی چرا ؟ 


(عارف قزوینی)
      <![CDATA[تصنیف دشتی ساخته عارف قزوینی ، اجرا در دشتی "دو" ، با ریتم ۳٫۴ و مترونوم ۱۰۹.
اجرای من ترکیبی از دو روایت زیر است:

روایت اول از کتاب تصنیفهای عارف ، نگارش ارشد تهماسبی
روایت دوم از کتاب تصنیفهای استاد دوامی ، نگارش فرامرز پایور

<span id="notefiles"  files="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/notes/radif/geryeh_tahmaasebi.jpg+http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/notes/radif/geryeh_paayvar.jpg"></span>

]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تصنیف ماهور - دایه دایه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/07/post_18.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2008:/blogs/songsdaily//1.453</id>
   
   <published>2008-07-12T21:14:24Z</published>
   <updated>2008-08-19T06:15:05Z</updated>
   
   <summary>این آواز را قبلا هم گذاشته بودم ، ولی از اون جا که بر خلاف انتظارم  بیشتر از بقیه آوازها مورد توجه قرار گرفت ، از تکراری بودنش خیلی احساس بدی نمی کنم. مطلبی هم که براش نوشته بودم  هنوز به نظرم  معتبر میاد.  اگر اون روز نوشتم برای انجام کاری برای پیشگیری از جنگ ، امروز می نویسم برای اینکه بگم جنگ اتفاق خواهد افتاد. پیشگو نیستم ، ولی بروز جنگ به نظرم قطعی میاد. تنها دو تا چیز می تونه جلوی جنگ رو بگیره که هیچکدوم اتفاق نخواهد افتاد: یکی خیزش عمومی مردمه در مقابل سیاستهای حکومت ، که اتفاق نخواهد افتاد چون مردم ترجیح میدن یکی دیکه به جاشون درگیر بشه. دوم نوشیدن جام زهر توسط آقای خامنه ایه که اتفاق نخواهد افتاد ، چون برای هیچ دیکتاتوری قبل از نوش جان کردن یک ضربه مهلک اتفاق نیفتاده. دلیلش هم پر واضحه ، چون اگه چشمی برای دیدن بود و گوشی برای شنیدن و مغزی برای فکر کردن ، دیکتاتورها دیکتاتور نمیشدن.

اینه که اگر بر خلاف اکثریت بالاتفاق جامعه خاموش ایران* ، دلتون نمی خواد جنگ بشه باید یه کار کنین که  یکی از این  دو تا اتفاق بیفته. من تلاشم رو برای هر دو تا شق قضیه کردم. نه اون جواب داد و نه این. به عنوان آخرین تلاش خودم، نامه ای که اوایل فروردین برای دفتر خامنه ای فرستادم رو اینجا منتشر میکنم. بهشون گفته بودم اگه به من بگین به رویت آقا رسیده ، سربسته نگهش میدارم ، ولی بعد از 4 ماه هنوز خبری نشده. انتشارش اینجا برام بی بها نیست ، ولی شاید شما و جماعت دیگری رو ترغیب کنه که در حد توان خودتون تلاشی بکنین. 







------------------
*اگه شک دارین ، بهتون یادآوری میکنم که جمع آوری امضا برای جلوگیری از بلند پروازی های هسته ای ایران ، فقط 200 تا امضا به خودش جلب کرد ، در حالی که برای تغییر نام خلیج فارس تقریبا 800000 تا. مردم تبریز برای همین قضیه به صورت خود جوش ، تظاهرات چند ده هزار نفری را انداختن ، ولی برای حمایت از خانم عبادی و شورای صلحشون 100 تا آدم هم تا الان راه نیفتادن. این نشون میده مجموعا مردم ایران بدشون نمیاد چنین اتفاقی بیفته. لطفا بهتون بر نخوره ، شما را نمیگم! 




</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="ساخته های دیگران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ماهور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      چشیامه نبنید افتو قشنگه
کره لر تا دم مرگ چی شیر میجنگه


دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه

زین و برگم بونید رو مادیونم
خبر مه بوریتو سی هالوونم

دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه

ز قلا کرده و در شمشیر وه دستش
چی طلا برق میزنه لغم اسبش 

دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه

نازیه ته سی بکو جومه برته 
دور کردن تو قورسو شیر نرته

دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه

برارونم خیلین هزار هزارن
سی تقاص خین مه سر بر میارن

دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه
 
کره لر تا دم مرگ چی شیر میجنگه

(شاعران گمنام)

------
چشیامه = چشمامو
افتو = آفتاب
کره = پسر
چی = مثل
دایه = مادر (جایی خواندم که این اسم خاص است)
پرش ده شنگه = پر از فشنگه
بونید = بگذارید
بوریتو = ببرید
سی هالوونم = برای دایی هایم
ز قلا کرد و در = از قلعه آمده بیرون
لغم = لگام
نازیه = ای نازی (ظاهرا باز اسم خاص است)
ته سی بکو = تو سیاه بکن
جومه برته = جامه تنت را
دور کردن = آویزان کردن
قورسو = گورستان
برارون = برادران
سی تقاص خین مه = برای قصاص خون من

      <![CDATA[ترانه فولکلور لری در گام ماهور. اجرای من در ماهور سی بمل با مترونم تقریبی ۸۰. ( با مترونم نخوانده ام ولی!)

دو خط اول را از آقای شکارچی در <a href="http://www.iranliberty.de/music/dayah.rm" target="_blank">اینجا</a> شنیده ام ، و بقیه را هم از <a href="http://video.yahoo.com/video/play?vid=40b9483d9f631c9af8b0239d458011d9.567845" target="_blank">اینجا</a>.


تلفظ خراب لری را دوستان خطه لرستان بر من ببخشند. سعی خودم را کردم. از دوست عزیزم عبدالرضا هم که برای ترجمه و تلفظ صحیح کلمات به من کمک کرد ممنونم هر چند میدانم که هرگز از آن راضی نیست.

<span id="notefiles"  files="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/notes/radif/daayah_daayah.jpg"></span>

اگر دوست دارید اجرای این تصنیف را با صدای خواننده ماشینی بشنوید و نوتهایش را دنبال کنید ، <a href="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/mus/daayah_daayah.html" target="_blank">اینجا را کلیک کنید</a>. 

]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تصنیف راجع - شب نورد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/06/post_17.html" />
   <id>tag:svr76.ehostpros.com,2008:/~songsd76/blogs/songsdaily//1.451</id>
   
   <published>2008-06-25T22:30:44Z</published>
   <updated>2008-08-19T06:16:45Z</updated>
   
   <summary>این تصویر از جلو چشمم نمی رود. نمی دانم تصویر همان خودکشی دانشگاه لاهیجان
است یا تصویری دیگر. ولی مگر فرقی هم می کند؟ 
 


این جنازه من است  اینجا بر زمین افتاده.
این جنازه توست  اینجا بر زمین افتاده.
این جنازه وطن ماست که اینجا بر زمین افتاده.
این جنازه حیثیت انسان است که اینجا بر زمین افتاده.
این همان دختری است که خود را در چاه افکند.
این همان همسری است که خود را آتش زد.
این همان بانوی جوانی است که خود را آویخت.

این تجسم درماندگی و استیصال است در مقابل ستمی که پایان ندارد.
این نماد خود تخریبی ملتی است که راه فرار ندارد.
همه دارند خودشان را می کشند و خبر ندارند.
یکی خود را در خمره مستی هلاک می کند ، دیگری در دود افیون.

همه داریم خودمان را می کشیم.
در درس می کشیم ، در کار می کشیم. در کسب می کشیم. در پیدا کردن راه فرار می کشیم.

هنوز خود تخریبی ما تا آنجا نرفته که با خود ، دیگران را هم بکشیم ، ولی کارمان به آنجا هم خواهد کشید.
اگر تجاوز عریان اشغالگران ، فلسطینیان را به آن کار کشاند، ستم اشغالگران ایران هم ما را به این کار خواهد کشاند.
مگر نه این است که بیشترمان منتظر حمله خارجی ها نشسته ایم یا لااقل می اندیشیم که چاره ای جز آن نمانده؟
مگر این خود تخریبی نیست؟
استیصال ، ملت ما را به خود تخریبی کشانده ، همانگونه که آن دخترکان را کشانده بود.
با ما همچون مردم سرزمین های اشغال شده رفتار می شود.
ما اشغال شده ایم.
سرزمین ما به دست مردمانی از سرزمین خودمان اشغال شده است.
مگر مغولان دور ما دایره نکشیدند که اگر از آن خارج شویم بکشندمان.
مگر الآن غیر از این می کنند با ما و فرزندانمان؟
دل خوشیم که گاهی دزدانه پایمان را بیرون دایره می گذاریم و نمی بینند.
اما حقیقت این است که ما اشغال شده ایم.
ما سیاه بختان روی زمین هستیم.
اما....
در این میان ، سربدارانی نه اشغال را به جان خریده اند ، نه حصار ها و دایره ها را پذیرفته اند
آنها همان شیپور به دستان صبح روشنایی اند.
سینه هاشان بی قرار و کاکل هایشان آغشته به خون .
با اندیشه های پاک
بدون نیاز به تفنگ و خنجر 
با شب و سیاهی در ستیزند
درود بر آنها.










</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="دشتی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ساخته های دیگران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هرکه عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سینه ش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و توفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دل های سوزان
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که همرزم و هم زنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی
برادر بی قراره
برادر نوجوونه
برادر شعله واره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه


(سیاوش کسرایی یا اصلان اصلانیان)
---------------------------------------
* به جای  برادر  بگذارید خواهر این بار.


      <![CDATA[تصنیفی در گوشه بیات راجع آواز دشتی، ساخته محمد رضا لطفی. اجرای من در دشتی "ر" یک پرده پایین تر از اجرای اصلی با مترونوم ۱۱۰. شعر آن را سعید مشکین قلم در کتاب تصنیف ها و ترانه ها ، به سیاوش کسرایی نسبت داده و صاحب <a href="http://zemestan.blogfa.com/">ترانه زمستان </a>به اصلان اصلانیان.   

<span id="notefiles" files="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/notes/radif/shab_navard.jpg"></span>

اگر دوست دارید اجرای این تصنیف را با صدای خواننده ماشینی بشنوید و نوتهایش را دنبال کنید ، <a href="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/mus/shab_navard.html" target="_blank">اینجا را کلیک کنید</a>. 
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آواز مینور - تصویر وطن</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/06/post_16.html" />
   <id>tag:svr76.ehostpros.com,2008:/~songsd76/blogs/songsdaily//1.450</id>
   
   <published>2008-06-18T16:22:23Z</published>
   <updated>2008-08-19T06:16:15Z</updated>
   
   <summary>برای زنده نگاه داشتن یاد نادر ابراهیمی در این صفحه ، از همسرم  ، که با او بسی آشناتر بود، خواستم که میهمان نکته امروز  باشد. متن زیر حاصل اجایت این دعوت است:

&quot;شنیدن خبر در گذشت نادر ابراهیمی بود و هجوم خاطره و اشک و تنگی دل. خاطرات کودکی و نوجوانی و جوانی. از سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن ، تا خانه ای برای شب و افسانه باران و داستان عاشقانه هلیا ، مکان های عمومی ، در حد توانستن ، آتش بدون دود ، و ...
 داستانها و کتابها یکی یکی به یادم آمد و همراهش همه خاطره هایی که مدتها از خاطر رفته بودند. یادم آمد که چه با اشتیاق با دوستان کتابهایش را می خواندیم مکرر در مکرر ، و چقدر کتابهایش را هدیه می دادیم به همدیگر ، به دوستان دیگر و دوستان ِ دوستان دیگر. چقدر نوشته هایش را از بر بودیم و جمله های همدیگر را کامل می کردیم با تک جمله های به یاد ماندنی کتابهایش. 
یادم آمد که چقدر بیشتر عاشق وطنم بودم وقتی نادر ابراهیمی می خواندم ، چون عاشقانه و خالصانه از گوشه گوشه این وطن دردمند می نوشت. چقدر سبک نوشتنم شبیه او شده بود ، صادق و ساده. یاد تصویرگری های او برای کتابهای کودکانه اش افتادم و اینکه چقدر تاثیر گذار و به یاد ماندنی بودند. خیلی چیزها به یادم آمد و دلم گرفت و دلم بیشتر گرفت. دلم برای کتابهایش و کتابخانه ام بیشتر تنگ شد ، و این سالهای دوری از وطن طولانی تر شد از آنچه بود.
نادر ابراهیمی عاشق ایران بود، عاشق وجب به وجب این خاک. عاشق کودکان ایران بود . می نوشت از آنچه اعتقاد داشت و برای آنکه و آنچه بدان عشق می ورزید.
آری ، جسمش از اینجا رفت ، ولی مگر می شود که از یاد ما برود؟ مگر می شود که کودکان فردای ایران نشناسندش و دوستش نداشته باشند؟ مگر می شود عاشق هلیا و سولمازش نشوند و اشک نریزند وقتی گالان اوجا را سر چاه با تیر می زنند؟
نادر ابراهیمی در من زنده است و در دوستان من و خیلی های دیگر، و زنده می ماند در آنها که بعد از ما می آیند. اگر چه از دست دادن او دردناک است و سوگ آفرین ، می توانیم شاد باشیم از داشتن او در کتابهایش ، شعرهایش ، تصویرگری هایش و آثارش، و چون خودش بگوییم:
دلا ناله و مویه بس کن دگر
زمان خطر کردن آمد خطر
دلا واژگون کن غمم را چنان
که حیران شود واژگونه جهان
دلا زنده شو زندگی ساز شو
نه سیمرغ بل ذات پرواز شو&quot;

-------------------------
این آواز هم سروده و ساخته آن زنده یاد است:
سفر برای وطن




</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="ساخته های دیگران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="مینور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[ای سلامم ، ای سرودم
ای نگهبان وجودم
ای غمم تو، شادی ام تو
مایه آزادی ام تو ...         ای وطن!

ای دلیل زنده بودن
ای سرودی صادقانه
ای دلیل زنده ماندن
جان پناهی جاودانه ...      ای وطن!

 همچو رویش در بهاران
همچو جان در هر بدن
مثل بوی عطر گلها
مثل سبزی چمن ...       ای وطن!

مثل راز شعر حافظ
مثل آواز قناری
همچو یاد خوشترینها
همچو باران بهاری ...      ای وطن!

مثل غم در مرگ مادر
مثل كوهٍ غُصه هايی
مثل سربازان عاشق
قهرمان قصه هايی ...     ای وطن!

همچو آواز بلندی
از بلندیهای پاك
باغروری، با گذشتی
با وفایی همچو خاك ...    ای وطن!
                              
(زنده یاد <a href="http://naderebrahimi.info/index.html">نادر ابراهیمی</a>)

 
]]>
      <![CDATA[ساخته فریدون شهبازیان در مینور. اجرای من در مینور سل با مترونوم تقریبی ۱۱۰. اجرای اصلی آن توسط محمد نوری را در سایت آقای ابراهیمی بخش سرودها بشنوید. آقای نوری این ترانه را با حالتی شبیه ۶٫۸ شروع می کند ولی من از ابتدا تا اانتها با ریتم اصلی که ۴٫۴ است خوانده ام. به خاطر همین شیرین کاری استاد نوری ، کار استخراج نوت با قدری خون جگر همراه شد!

<span id="notefiles" files="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/notes/radif/tasvire_vatan.jpg"></span> 

اگر دوست دارید اجرای این تصنیف را با صدای خواننده ماشینی بشنوید و نوتهایش را دنبال کنید ، <a href="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/mus/tasvire_vatan.html" target="_blank">اینجا را کلیک کنید</a>. 
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آواز ماژور - گنجیشک و برف و بارون</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/05/post_15.html" />
   <id>tag:svr76.ehostpros.com,2008:/~songsd76/blogs/songsdaily//1.449</id>
   
   <published>2008-05-30T03:32:00Z</published>
   <updated>2008-08-19T06:17:26Z</updated>
   
   <summary>از موقعی که ثمین باغچه بان از میان ما رفت ، می خواستم ادای احترامی کنم و ادای دینی، ولی چه می شود کرد که نوشتن من در اینجا گیر است به آواز و آواز هم همیشه نمی آید.
 

سال هفتاد بود که آلبوم &quot;رنگین کمون&quot; ثمین را از نمایشگاه کتاب خریدم و مکرر در مکرر گوش کردم، کاری که معمولا نمی کنم. موسیقی این مجموعه چنان رنگ آمیزی و ترکیبی دارد که هر بار می شنوی برایت تازه است. تصاویر شعری آوازها هم آنقدر وهم انگیز و خلاف عادت است که به راحتی رام ذهن نمی شود و از این رو می طلبد که باز شنیده و خوانده شود. ابته باید به همه اینها اجرای استادانه خانم قصری و خانم باغچه بان و نیز ارکستر سنفونیک رادیو وین و گروه کر خانم باغچه بان را افزود ، که اثری فراهم آورده که برگ زرینی در پرونده موسیقی سرزمین ماست و  روز به روز بر اعتبار آن افزوده خواهد شد.  حتی نسل های بعدی هم از شنیدن آن  لذت خواهند برد و به نوعی احساس افتخار خواهند کرد که هنرمندی چنین خلاق و پیشرو داشته اند.  

 

ولی ستایش های ما و نسل های بعد از ما دیگر سودی به ثمین باغچه بان نخواهند رساند. کج خلقی ها و زشتی ها و ناروایی های جامعه ما او را به تبعیدی ناخواسته کشاند و سبب شد در سرزمینی زندگی کند و نهایتا با زندگی بدرود بگوید که سرزمین او نبود و تعلقی بدان نداشت. و این قصه غم انگیز بی شمار ایرانی های ترک وطن گفته ای است که به دام تبعیدی نا خواسته گرفتار آمده اند و عاقبت نه در خانه خود بلکه در خانه دیگران سر بر زمین خواهند گذاشت. نه مردم ایران چنان که باید از وجود آنها بهره مند می شوند و نه خودشان کامی که می خواهند از زندگانی می گیرند. این همه محنت و زیان فقط برای این که صاحبان قدرت در آن سرزمین با کسانی که از جنس خودشان نبوده و  نیستند سر ستیز داشته و دارند. کسانی که حوصله و توان و تحمل ستیز ندارند و  قدرت سازگار کردن خود با آنچه قدرت می فرماید هم ندارند ، و امکان هجرت و مهاجرت دارند ، خود را از آن مهلکه می رهانند، غافل از اینکه خود را به دام مهلکه ای دیگر می اندازند، مهلکه غربت و فراق و تبعید و حسرت و مرگ در خانه دیگران.
 

و از قضا این آواز هم روایت همین قصه پر غصه است که:
گنجیشکِ من تنها رفته .
به کوه و صحرا رفته .
تو دشت و تو بیابون ،
می باره برف و بارون .
ولی چه چاره که راه جلای وطن راه سخت بازگشت و چه بسا بی بازگشتی است. چه خوب می شد حاکمان خانه بر فرزندان و صاحبان خانه زندگی را چنان تنگ نمی کردند که همه با اشتیاق ، عشق و کودکی و نوجوانی و خانه و کاشانه خود را رها کنند و سر به  کوه و بیابان بگذارند.  

راستی نقاشی هایی که در زمینه وبلاگ می بینید ، اثر پرویز کلانتری است که برای آواز &quot;باغ ما پرچین داره&quot; کتاب &quot;رنگین کمون&quot; کشیده است. این آواز به نظر من ملی ترین آوازی است که در تاریخ ما سروده و اجرا شده است، و من هم آن را اینجا خواهم خواند. آوازی که از عشق به ایران نشات گرفته و عشق به ایران را در سینه ها زنده نگاه می دارد. 
 
------------------------------------------- 
بعد از نوشت: 
پیشنهاد می کنم مقدمه ای که ثمین برای کتاب رنگین کمون نوشته را از اینجا بخونین:
ترانه های سرزمین خورشید

</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="ساخته های دیگران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ماژور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[گنجیشکِ من پر زد و رفت .
به لونه شون سر زد و رفت .
تو دشت و تو بیابون ،
می باره برف و بارون .

گنجیشکِ من تنها رفته .
به کوه و صحرا رفته .
تو دشت و تو بیابون ،
می باره برف و بارون .

گنجیشک اشی مشی ،
می ترسم مریض بشی .
تو دشت و تو بیابون ،
می باره برف و بارون .

تنت گرم و بارون سرده ،
پرت نرم و سرما درده .
تو دشت و تو بیابون ،
می باره برف و بارون .

آبت کم بود یا دونه ت ؟
برگرد بیا به خونه ت .
تو دشت و تو بیابون ،
می باره برف و بارون .

(ثمین باغچه بان)

<a href="http://zariab.blogfa.com/post-102.aspx">ترانه های سرزمین خورشید</a>]]>
      <![CDATA[آوازی در ماژور ، ساخته ثمین باغچه بان. اجرای من در ماژور سی بمل با مترونوم ۵۵.

نوت آنرا از کتاب رنگین کمون تصویر برداری کرده ام. نوت آن در ماژور دو نوشته شده است.

اگر با ماوس روی تصویر نوت بروید بزرگ می شود و اگر روی آن کلیک کنید کوچک می شود. 

<span id="notefiles" files="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/notes/radif/gonjishk.jpg"></span>

]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سرود انترناسیونال - فارسی و انگلیسی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/04/_2.html" />
   <id>tag:svr76.ehostpros.com,2008:/~songsd76/blogs/songsdaily//1.448</id>
   
   <published>2008-04-24T05:32:18Z</published>
   <updated>2008-08-19T06:18:11Z</updated>
   
   <summary>حتما شما تومار اینترنتی مربوط به خلیج فارس را دیده و امضاء کرده اید. اگر احیانا ندیده اید ، تشریف ببریداینجا و امضا بفرمایید، دست شما درد نکند. جهت اطلاع عرض می کنم که تعداد امضا ها از پانصد هزار گذشته است و به یمن همت ما مردم غیور ایران به یک میلیون هم خواهد رسید. 



اما و هزار اما .....
چرا ما ملت غیور در مقابل تغییر نام اینچنین بر می آشوبیم ، ولی در مقابل نابودی محتوا حاضر نیستیم قدم از قدم بر داریم؟ چرا اینچنین غیرتمندانه به پشتیبانی زنان و کارگران و دانشجویانی که در پی اعتلای نام و بهبود شرایط زندگی مردم همان کشور هستند ، هیچ سندی را امضاء نمی کنیم؟ چرا  زورمان را  به گوگل و برادران وارنر و نشنال جیوگرافی نشان می دهیم ، ولی به حکومت خودمان از گل نازکتر نمیگوییم؟ البته همه می دانیم که این سکوت از سر ترس است ، و حق هم داریم. آنچنان هزینه اعتراض و انتقاد و مبارزه را بالا برده اند ، که با یک حساب دو دو تا چهار تا ، می بینیم که هزینه آن به فایده آن نمی ارزد و بنابراین بی خیال می شویم. اما این سکوت ، همانگونه که تا الآن برایمان گران تمام شده است، بعد از این هم تمام خواهد شد و هر روز هزینه بیشتری برای جبران آن مجبوریم که بپردازیم.


مسئله اصلی ما این است: با حکومت خودمان چکار باید بکنیم؟ حکومتی که نماینده اقلیت کوچکی از جامعه ماست ، ولی اکثریت بزرگی از جمله بنده و جنابعالی را به گروگان خود گرفته است.  من جواب خودم را به صورت یک فلوچارت در آورده ام  که به محض پاکنویس کردن در اینجا می گذارم. شما هم لطفا جوابی برایش پیدا کنید و اگر قابل دانستید در میان بگذارید. سپاس.

-----------------
بعد از نوشت: این هم فلوچارت من:


 
روی تصویر دو بار کلیک کنید تا توسط مرورگر شما باز شود.

 

 
 
شاید محتوای این فلوچارت بدیهی به نظر  بیاید ، ولی برای جلوگیری از این شاخ به آن شاخ پریدن و گم شدن در پیچیدگی های تصمیم گیری سیاسی به کار می آید.





</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="ماژور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[برخيز، اي داغ لعنت‌خورده،
دنياي فقر و بندگي!
جوشيده خاطر ما را برده
به جنگ مرگ و زندگي.
بايد از ريشه براندازيم
کهنه جهان جور و بند،
آنگه نوين جهاني سازيم، 
هيچ‌بودگان هر چيز گردند.

روز قطعي جدال است،
آخرين رزم ما.
انترناسيونال است
نجات انسانها.

بر ما نبخشد فتح و شادي
 نه شه نه بت نه آسمان.
با دست خود گيريم آزادي
به پيکارهاي بي‌امان.
تا ظلم را از عالم بروبيم،
نعمت خود آريم به‌دست،
دميم آتش را و بکوبيم
تا وقتی آهن گرم است.

روز قطعي جدال است،
آخرين رزم ما.
انترناسيونال است
نجات انسانها.

(ابوالقاسم لاهوتی)

<div align="left" style="direction:ltr">
Arise, you prisoners of starvation!<br>
Arise, you wretched of the earth!<br>
For justice thunders condemnation:<br>
A better world's in birth!<br>
No more tradition's chains shall bind us,<br>
Arise you slaves, no more in thrall!<br>
The earth shall rise on new foundations:<br>
We have been nought, we shall be all!<br>
'Tis the final conflict,<br>
Let each stand in his place.<br>

(The international
Unites the human race
'Tis the final conflict
Let each stand in his place.
The international 
Unites the human race)*
<br>
*(This part is a combination of <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Internationale">British and American</a> lyrics)



]]>
      <![CDATA[سرودی در گام ماژور ، ساخته Pierre Degeyter در سال ۱۸۸۸. اجرای من در ماژور لا. قبلا بند اول فارسی و فرانسه آن را خوانده بودم، این بار بند اول و دوم فارسی و بند اول انگلیسی (روایت آمریکایی) آن را خوانده ام. 

آن چیزی که در انتها می شنوید ، ترکیب فارسی و انگلیسی و فرانسوی است. تصمیم داشتم هر هفته با یک زبان جدید بخوانم و کم کم همه را ترکیب کنم ، ولی از آنجا که هیچکس استقبال نکرد ، زحمت آن را به خودم ندادم. اما دوست عزیزم ، سیاوش، مرا غافل گیر کرد و گفت که هنوز منتظر است. این اجرا و بقیه که به تدریج از پی آن خواهد آمد ، تقدیم به او.   

<span id="notefiles" files="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/notes/radif/international.jpg"></span>

اگر دوست دارید اجرای این تصنیف را با صدای خواننده ماشینی بشنوید و نوتهایش را دنبال کنید ، <a href="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/mus/international.html" target="_blank">اینجا را کلیک کنید</a>. 
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تصنیف بیات ترک - امید زیبا</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/03/post_14.html" />
   <id>tag:svr76.ehostpros.com,2008:/~songsd76/blogs/songsdaily//1.447</id>
   
   <published>2008-04-01T02:37:26Z</published>
   <updated>2008-08-19T06:18:48Z</updated>
   
   <summary>به قول یکی از دوستان ، تا سیزده بدر نشده است ، هنوز می شود تبریک نوروز گفت. من هم به گفته او استناد می کنم و در آخرین فرصت باقیمانده ،  نوروز و بهار را به شما تبریک می گویم. امیدوارم سال پر امیدی برای شما باشد. علت تاخیر من این بود که می خواستم با دست پر خدمت برسم که تا این لحظه میسر نشده بود.

در کنار این تصنیف ، شما را به تماشای یک گل زیبا هم دعوت می کنم. گلی که به دلیل ناز زیاد ، هر موقع که دلش بخواهد ، افتخار روییدن می دهد.  این بار تولدش  با بهار همزمان شده ، و لحظه بودنش توسط دوست هنرمندم هانیه ، جاویدان شده است. گل گیاه بگونیا ، آن هم بگونیایی خیلی خاص که یک برگ و فقط یک برگ  آن را دوستی ، که او نیز جاویدان شد ، از اتاوا برای ما آورد.


اگر با ماوس روی تصویر بروید بزرگ می شود و اگر روی آن کلیک کنید کوچک می شود. 
 
 




 

</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="بیات ترک" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="تصنیف های خود ساخته" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[ردای غم را برون کن ز بر
به نغمه ای دیگر برپاکن شوری دگر
به بزم شادی بنشین که محنت از دل برود 
ز دام شب بیرون رو مگر که باز آید سحر

زچه رو چنین سپاری    دل و جان به رنج و خواری 
که به جاودان نپاید   سحر اینچنین حصاری
ستاره از خورشید ارد خبر

هستی پر از آوازه شد   	این سکوت و صبوری تاکی
فصل بهاران تازه شد	از گل و سبزه دوری تا کی


ای امید جان 	فارغ از غمان 	با دل جوان 	نغمه ای بخوان	تا بخندد به رویت فردایی روشن

(<a href="http://msahar.blogspot.com">م.سحر</a>)
]]>
      <![CDATA[تصنیف خود ساخته ای در بیات ترک با ریتم ۶٫۸.  اجرای من  در بیات ترک سل. این تصنیف را استاد م.سحر برای ر ِنگ بیات ترک درویش خان ساخته اند ، ولی من رنگ دیگری برای آن نوشتم  که اگر از قضا با رنگ درویش یکی شده باشد از معجزات روزگار است.

<span id="notefiles" files="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/notes/radif/omideziba.jpg"></span>

اگر دوست دارید اجرای این تصنیف را با صدای خواننده ماشینی بشنوید و نوتهایش را دنبال کنید ، <a href="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/mus/omideziba.html" target="_blank">اینجا را کلیک کنید</a>. 
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سالها دل -  آواز سه گاه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/03/post_13.html" />
   <id>tag:svr76.ehostpros.com,2008:/~songsd76/blogs/songsdaily//1.446</id>
   
   <published>2008-03-11T22:31:40Z</published>
   <updated>2008-08-19T00:29:51Z</updated>
   
   <summary>وقتی اشعار و تصانیف شاعران صدر مشروطیت را مرور می کنم ، مثل همان آواز قبلی در باره ازادی ، با خود می گویم صد سال گذشته و ما هنوز اندر پیچ و خم همان مشکلات قدیمی هستیم ، و راستش دلم می گیرد و مایوس می شوم که چرا و چگونه ملت ما در جا می زند و یا بدتر از آن سیر قهقرایی طی می کند.

اما وقتی واکنش کارگردان نامی ، آقای مجیدی را به سخنان دکتر سروش می بینم ، در می یابم که کار از این هم خرابتر است. مشکل ما  تنها مشکل صد سال پیش نیست ، بلکه مشکل هزاران سال پیش است.

حسین منصور حلاج را بیش از هزار سال پیش به جرم کفر گویی بر دار کردند. او را بر دار کردند تا کسی جرات نکند خدای متشخص خارجی را که به سادگی اسباب سوء استفاده اربابان مذهبی و دکان داران دینی می شود ، انکار کند و خدا را در زیر دستار خود ببیند ، و همه جهان را مملو از خدا ببیند و بی نیاز شود از همه دغل کارانی که ادعای نیابت خداوند را دارند.

عده ای فقیه سیاه اندیش ، جسم او را بر دار کردند ، اما  کلام و اندیشه او در سینه ها و ذهن ها ماند و پژواک گونه در فضای سینه عارفان بعد از او مکرر در مکرر تکرار شد. حلاج  ، ماند و تبرئه شد از آن اتهام و بر نشست بر پلکانی بس بلند تر. اما آن فقیهان در سیاهی تاریخ گم شدند.

آنچه سروش گفته است ، نسخه  بسیار ملایم و تعدیل یافته و محافظه کارانه همان است که همه عارفان گفته اند. تازه او برای شخص خویش نگفته و چنین مقام قرب و اتصال را به پیامبر نسبت داده است . تصور کنیم اگر او در خلوت و خلسه خود به چنین تجربتی نایل می شد  و ارتباطی برقرار می کرد و پیامی می آورد ، آن موقع  با او چه می کردند!

لُب کلام سروش این است که نبوت یک تجربه عارفانه است. همانگونه که شخص عارف در شکل گیری تجربه عارفانه سهیم و دخیل است ،شخص نبی نیز در کیفیت تجربه نبوی اثر گذار است ، و از این رو تجربه او رنگ و بوی خود او را دارد. به عبارت دیگر تجربه نبوی ، به همان اندازه که الهی است ، بشری نیز هست.

این سخن ، سخن جدیدی نیست ، اما گفتن آن در این آشفته بازار دین فروشی در کشور ما ، لازم است و در عین حال ، شهامت می طلبد. سخنان سروش ، هیچگاه جدید نبوده اند ، ولی نحوه گفتن آنها و شخصیت و سابقه و خاستگاه سروش ، آنها را اثر بخش و موج آفرین کرده است. کسانی که او را تخطئه می کنند و می گویند که او سخنان قدیمی را تکرار می کند ، فراموش می کنند که جامعه ما بسی از سخنان سروش قدیمی تر است و کسی باید آن را ارام آرام به زمان معاصر بیاورد.

-------------------
بعد از نوشت 1:
در همین باره نوشته اکبر گنجی را بخوانید که بسیار جامع و زیبا نوشته است.


-----------------

ویژه انتخابات:


بعد از خواندن کلی نظر موافق و مخالف درباره شرکت در انتخابات ، فلوچارت زیر به من الهام شد. امیدوارم کار تصمیم گیری را برای شما آسان کند !!اگر با فلوچارت آشنایی ندارید ، از آن بالا شروع کنید و داخل مربع ها بخوانید و فلش ها را دنبال کنید. هر جا به لوزی رسیدید ، سوال مربوطه را بخوانید و بر حسب اینکه جوابتان بلی یا خیر باشد ، به یکی از دو جهت بروید و باز مربع ها را بخوانید.


اگر با ماوس روی تصویر بروید بزرگ می شود و اگر روی آن کلیک کنید کوچک می شود. 
 
 



</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="سه گاه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود
طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تایید نظر حل معما می کرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا می کرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد
(بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد)
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گله ای از دل شیدا می کرد

(حافظ)



      <![CDATA[آواز سه گاه ، از نوت می کرن.<br>
بیت اول و دوم: درآمد سه گاه<br>
بیت سوم: زابل <br>
بیت چهارم: زابل با حالت ریتم دار<br>
بیت پنجم: شکسته مویه و مویه<br>
بیت ششم: مخالف<br>
بیت هفتم: نخوانده ام<br>
بیت هشتم:مخالف به مغلوب<br>
بیت آخر:مویه و فرود<br>



]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تصنیف ماهور - آن زمان که بنهادم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/02/post_12.html" />
   <id>tag:svr76.ehostpros.com,2008:/~songsd76/blogs/songsdaily//1.445</id>
   
   <published>2008-03-01T00:20:24Z</published>
   <updated>2008-08-19T06:19:24Z</updated>
   
   <summary>گقتگوی من با هادی در پست قبلی نیمه کاره ماند ، زیرا به هر دلیل او از ادامه گفتگو سرباز زد. اما همین گفتگوی نیمه کاره نشان داد که حتی برای اثبات چیزهایی که به نظرمان بدیهی می آید هم باید تلاش کنیم. 

اگر آن گفتگو را دنبال کردید ، شما هم به قول هادی ، یک پسخوردی بدهید. اگر هم دنبال نکرده اید ، لطفا یک نگاهی بیاندازید ، شاید تحریک شدید چیزی بگویید. این گفتگو ، نمایانگر چالش مخالفان و موافقان حکومت فعلی ایران است ، البته با ادبیاتی نرم و دوستانه. </summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="ماهور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود زجان شستم از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
می دوم (مي روم) به پای سر در قفای آزادی
در محيط طوفانزا , ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی
دامنِ محبت را گر کنی به ( ز) خون رنگين
مي توان تو را گفتن پيشوای آزادی

(فرخی یزدی)

      <![CDATA[تصنیف ماهور ساخته محمد رضا لطفی. این تصنیف ، چهار ضربی با ریتم ترکیبی است. اجرای من در ماهور فا با مترونوم ۱۰۰. این تصنیف را دو بار خوانده و با هم ترکیب کرده ام.

<span id="notefiles" files="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/notes/radif/azadi_lotfi.jpg"></span>

اگر دوست دارید اجرای این تصنیف را با صدای خواننده ماشینی بشنوید و نوتهایش را دنبال کنید ، <a href="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/mus/azadi_lotfi.html" target="_blank">اینجا را کلیک کنید</a>. 
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>غزل آزادی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/02/post_11.html" />
   <id>tag:svr76.ehostpros.com,2008:/~songsd76/blogs/songsdaily//1.444</id>
   
   <published>2008-02-07T06:07:46Z</published>
   <updated>2008-08-19T06:19:47Z</updated>
   
   <summary>اگر شاعری فقط بیت دوم این غزل را در کارنامه شعری خود داشته باشد ، همانش بس تا در زمره بزرگان شعر فارسی قلمداد شود ، چه رسد به آنکه قریب به اتفاق ابیات و سروده هایش چنین باشد.  
  
همه ابنای آدم که موج و صخره  را دیده اند ، دیده اند که چگونه موج بر صخره می کوبد ، اما فقط ذهن شاعری پر قریحه است که آن را این چنین می بیند: امواج عاشقی که برای رهایی از دریا سینه بر سنگ می کوبند.  تصویری که هرگز از یاد نمی رود ، و تازه در قالب نظمی اعجاز آمیز.
 
 و چقدر زیبا می گوید از سیمرغ آزادی، که اگر بالش بشکند نیز از پرواز نمی افتد. 
 
این غزل به اقتباس از آن غزل معروف فرخی یزدی است که می گوید :&quot;آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی ... دست خود ز جان شستم از برای آزادی&quot; که اوایل انقلاب زیاد می شنیدیم. 
 
و اما ، چرا باید برای آزادی خون داد؟ مگر ما آزادی را برای زندگی بهتر نمی خواهیم ؟ آیا فدا کردن زندگی ، برای رسیدن به زندگی بهتر ، نقض غرض نیست؟ مگر ما چند تا زندگی داریم که آن را فدا کنیم برای بدست آوردن دیگری؟ فرض کنیم که بنده خون خودم را در راه آزادی دادم، در قبال آن چه چیزی گیر خود  من می آید؟ گیرم که دوستان و خویشان و فرزندان من از آن بهره مند شوند، وقنی که من نیستم ، چه سود؟ گیرم که نام من در زمره قهرمانان در سینه تاریخ ثبت شود ، مرا چه سود؟ استخوان های من چه ادراکی از این شهرت و نیکنامی خواهند داشت؟ استخوان های من چه لذتی از لذت خویشان من خواهند برد؟
 
تنها در دو صورت ، دادن خون برای آزادی رواست: یکی اینکه واقعا مرگ بر زندگی ذلت بار ترجیح داشته باشد و یا اینکه به حیات پس از مرگ اعتقاد داشته باشیم. اولی که قطعا نوعی خود کشی است برای رهایی از وضع موجود ، و دومی هم جای اما و اگر دارد. 
 
خوب پس تکلیف چیست؟ آیا نباید برای به دست آوردن آزادی مبارزه کرد؟  
این سوال دو جواب ساده دارد: یکی مثبت ، که بله باید در راه آزادی مبارزه کرد و جان داد و همه هست و نیست خود را فدا کرد. یکی منفی ، که نخیر ، به دست آوردن آزادی به از دست دادن جان و مال و راحت زندگی نمی ارزد. جواب اول طرفدارانی اندک دارد  و جواب دوم هواخواهانی بی شمار. برای همین هم هست که معمولا مبارزه گروه اول به جایی نمی رسد و رهروان آن همیشه در اقلیت اند ، اقلیتی که همیشه در حسرت اند تا آن اکثریت به آنها بپیوندند که معمولا هم نمی پیوندند.
 
اما انصافا پاسخ نه آن است و نه این. از آزادی موجودی مقدس ساختن که جان در پیش آن قربانی شود ، به همان اندازه نادرست است که آن را بی اعتبار شمردن و تن دادن به هر اسارتی از بیم جان.
 
آزادی نیازی است بشری در طول و عرض بقیه نیازها. کسانی که این نیازشان برآورده شده است و مزه آن را چشیده اند و از باده آن مست شده اند ، باید به آن ها که به ذلت و اسارت خو کرده اند بگویند که چه گوهری را از کف می دهند. به آنها بگویند که اگر همان گونه که برای بر آورده کردن بقیه نیازهایشان تن به خطر می دهند ، برای این یکی هم اندکی خطر کنند ، روزی کام خود را از آن خواهند گرفت. 
------------------------------------------
بعد از نوشت :
 
نکته ای که در اینجا نوشتم قدری مناقشه انگیز بود و انتظار داشتم که دوستانم به نحوی وارد این مناقشه بشوند. از هادی ممنونم که قابل دانست و وارد این گفتگو شد. بحث آزادی بحث مناقشه انگیزی است در ذات ، مثل همه بحث های دیگر آدمیزادی. اگر چه بعضی آن را  بدیهی می پندارند ، چندان که می نماید بدیهی نیست. 
 اگر چیز مطلقا خوبی بود ، نوع مطلق اش را می شد در جایی از دنیا پیدا کرد و  اگر چیز مطلقا بدی بود می شد کسی را پیدا کرد که از آن دم نزند. واقعیت این است که طیف آزادی هم خاکستری است ، و بنابراین شایسته است که هر کس دریابد کجای این طیف ایستاده است و آزادی اش چه رنگی است.  
 
برای اینکه این بحث را جدی دنبال کنیم ، محاوره خودم و هادی را مرتبا از بخش نظرات به اینجا منتقل می کنم تا پیش چشم همه باشد . هادی نماینده طرز تفکری خاص است و من نیز هم. چون این دو تفکر یکی نیستند ، سایش و چالش آنها با یکدیگر می تواند منشا زایشی باشد:
 
هادی:
متنی که نوشتی به من میگوید نویسنده اش (حداقل هنگام نگارش) ذهن مشوشی داشته. راستش من نسبت با این بیان کلیشه ای که اکثریت خوابند و نادان و اقلیت روشنفکر، دایما در حال سرکوب شدن و جانفشانی و ... یا هر بیان شبیه به آن یک حساسیت نفرت آمیزی دارم، گرچه مصداقهایی برای آن میتوانم پیذا کنم. اساسا تکرار لفاظ گونه و شیک یک رویا، جز اینکه توهم و خیال را بطور کاذب برای فرد یا گروه مدعی باورپذیرتر کند، ضرر ترسناکتری ندارد.
  
علی:
شاید چیزی که باعث این سوء تفاهم شد ، تقارن دو مطلب بود : یکی اینکه گفتم اقلیتی در پی آزادی جان فشانی می کنند به امید آنکه اکثریت مردم هم پا پیش بگذارند که نمی گذارند ، دیگر این که گفتم آنان که مزه آزادی را چشیده اند به دیگران هم بچشانند. منظور من این نبود که این دو دسته یکی هستند که من جزو آن اقلیت جانفشان هستم و مردم هم آن اکثریت نابرده فهم از آزادی.

جان کلام من این است که راه میانه بگزینیم ، نه جان خودمان و بقیه را به خطر بیاندازیم و نه طریقه بی اعتنایی و هر چه بادا بادی در پیش بگیریم. گفتم که پاسخ نه این است و نه آن. نگفتم؟

به عنوان یک ایرانی خارج نشین ، چیزی که مشاهده می کنم این است که به دلیل سرکوب های سیاسی و اجتماعی ، بسیاری مردم از صرافت آزادی خواهی افتاده اند. عده ای به عرفان و تصوف پناه برده اند ،عده ای به عیش و عشرت ، عده ای به آغوش سرکوبگران ، عده ای به مخدرات از هر نوع ، عده ای به خارج از کشور ، و عده ای هم به کارهای خوب دیگر از هر نوع ، چه کار خیریه ، چه کار علمی ، چه کار هنری.
چیزی که در این میان به محاق فراموشی رفته است ، آزادی خواهی است. 

اگر مشکل تو این است که فکر می کنی در ایران آزادی وجود دارد و لزومی ندارد برای آن انرژی اضافه خرج شود ، بگو تا بگویم منظور من از آزادی چیست.
هادی:
بسیار خب، پس شما از آن اقلیتی هستی که مزه آزادی را چشیده ای و می خواهی به دیگران هم بچشانی، اما نه به هر قیمتی، میانه رو هستی. احتمالا به هر ماجرای داخل کشور بدبینانه هم نگاه نمیکنی، یعنی بغض و تعصب، بی بغض و تعصب. اما هر چقدر هم میگردی، ردی از آزادی مردم کشورت نمی بینی و این است که دایما غمگینی و متاسف. دلت به حال کشورت میسوزد و از هنر زیبای مردمانت برای دمیدن روح آزادیخواهی و بیان برداشتهایت از زندگی تحت اسارت و شکنجه آنان استفاده میکنی. چه خوب بود که مردم از عرفان و تصوف، عیش و عشرت، شغلهای دولتی و حکومتی، کارهای خیریه و علمی و هنری و هر آنچه که آنها را از نظرت مایوس از آزادی مینمایاند، میرستند و به آزادی خواهان میگرویدند تا بفهمند که چقدر خوب است ...
من سعی کردم منصفانه به شما نگاه کنم، اگر ایرادی وجود داشت عذر میخواهم.
در حالیکه &quot;نظر من در مورد آزادی مشکل من نیست&quot;، شما اما منظورتان از آزادی را بفرمایید!
تمام بحث من جمله داخل گیومه است و شاید تفاوت اصلیمان همین است.(البته بین جمله من و آنچه که شما فکر میکنی مشکل من است، باز تفاوت است.) با این فرض من، شما برای مردمت مساله تعریف میکنی و رسالت خود را این میدانی که راه حل برای آن ارایه دهی و با تکرار لفاظ گونه و شیک آن، هم مساله و هم رسالتت باورت میشود. 
 
علی: 
آری ، این رسالتی که می گویی را احساس می کنم. اما &quot;تعریف&quot; مسئله به این معنی که چنین مسئله ای وجود ندارد و من برای خودم مسئله می سازم و تلاش می کنم آن را حل کنم ، قبول ندارم. اگر من و هزاران نفر مثل من ، خانه و کاشانه خود را رها کرده ایم ، برای این بوده که فقدان آزادی را هر یک به گونه ای تجربه کرده ایم. مسئله ، مسئله ای ساختگی نیست.  مسئله ای است که هم جنبه شخصی دارد و هم جنبه غیر شخصی که قسمت غیر شخصی آن هم به همان اندازه قسمت شخصی آن اهمیت دارد. اگر  به عنوان ناظر و تحلیل گر مسائل دیگران به این نتیجه برسی که ریشه مشکلات دیگران نیز در فقدان آزادی است ، و سرنوشت دیگران برای تو اهمیت داشته باشد ، فقدان آزادی ِ دیگران نیز برای تو مسئله ای می شود که می خواهی حل کنی، ولو آن دیگران ، خود به این موضوع واقف نباشند  ، و یا واقف باشند و نیاز به کمک داشته باشند. 
 
و اما چرا آزادی اینقدر اهمیت دارد؟ 
 
به نظر من ، آدمیزاد از آزادی شروع می شود.  اگر بشر از خود اختیار نداشته باشد ، همه چیزهایی که فخر او محسوب می شوند ، از جمله اخلاق ، معنویت ، هنر و دانش ، همه تحویل می شوند به یک مشت غریزه های کور و از پیش داده شده، و انسان در نهایت ، تحویل می شود به یک حیوان. اگر مختار نباشیم که کار خوب بکنیم یا بد ، هر گونه تشویق و مجازاتی نارواست. اگر مختار نباشیم که بپرستیم یا نپرستیم ، هرگونه پرستشی ، بی اعتبار و بی معناست. اگر مختار نباشیم که به ارزشی تن بدهیم یا ندهیم ، ارزشی بر جای نمی ماند. اگر مختار نباشیم که عشق بورزیم یا نورزیم ، حرمتی برای عشق نمی ماند. فرض پیشینی من این است که آدمیزاد از اختیار شروع می شود. اگر این فرض من روشن است و نیازی به توضیح بیشتر ندارد و آن را قبول داری ادامه می دهم. 
 هادی: 
من مایلم شما
شرح حالی را از خود و هر آنچه که کمک میکند
موضعگیریهای شما ملموستر شود، بیان کنی. با
بدیهیاتی که از زمان معارف و بینش اسلامی
دوران راهنمایی، دبیرستان، دانشگاه و حتی
عقیدتی سربازی، با آن اشنا هستم، موافقم.
تازه گاهی اوقات خودم هم نظریه پردازی
میکنم و میگویم آنچه انسانیت انسان را هویت
میبخشد، کمالجویی بی حدوحصراوست، یعنی
آزادی، اختیار، تعقل، نطق، عشق، علم آموزی
و ... که به عنوان تمایز انسان مطرح میشود،
بدون این خصیصه، گویی واقعا تمایز نباشد و
نهایت کمال، تسلیم حق بودن است.
راستی من واقعا سر بحث ندارم تا از سایش و
چالش نظرات چیز جدیدی بیرون بیاید و انتظار
هم نداشتم شما قبول کنی که مساله، ساختگی
است و رد کنی که احساس رسالت میکنی.
 

علی: 
راستش من هم اصرار ندارم. فکر کردم علاقه مندی که بدانی حرف حساب من چیست ، همانگونه که من علاقه مندم بدانم حرف حساب تو چیست ، خواستم در قالب یک گفتگو این مهم را به انجام برسانم. اگر آن معارف و بینش برای تو کافی بوده است ، و خود را در مسیر هدایت می بینی ، نیازی به این گفتگو ها و چالش ها و سایش ها نداری. برای شناختن من هم کافی است نوشته های مرا در این سه سال و اندی که از تولد این وبلاگ می گذرد بخوانی که آینه ای است تمام نما از آنچه که هستم و می اندیشم. ناگفته ها، مسائل شخصی است که نه به کار تو می آید و نه به کار دیگران. آنچه که دانستن اش برای تو لازم است ، این است که از کودکی تحمل دیدن رنج هیچکس را نداشته ام ، و هر چه از دستم برآمده برای کاهش رنج آنان کرده ام. اگر سنگ آزادی را به سینه میزنم ، به خاطر این است که استبداد را مادر همه رنج ها می دانم. فقر از استبداد می آید ، خشونت از استبداد می آید ، عقب ماندگی از استبداد می آید ، جهل و فرومایگی از استبداد می آید. دلیلش هم پر واضح است : همه حرمت آدمی به اختیار و آزادی اوست ، و استبداد ، این حرمت را از او می ستاند ، و وقتی حرمت انسانیت ستانده شد ، به جای او همه آن سیاهی ها می نشیند. استبداد ، ام الفساد است. استبداد ، همچون زالو خون آدمیت را می مکد. استبداد مادر تبعیض و بی عدالتی است. استبداد ، دشمن خلاقیت است. استبداد، انسان را از خود بیگانه می کند. انسان استبداد زده ، نه خود را می شناسد و نه جهان خود را ، چون مجال شناسایی به او داده نشده است ، حق مشاهده و انتخاب به او داده نشده است. جهان ما یک جهان استبداد زده است ، و کشور ما نیز یک کشور استبداد زده. برای جهان که خیلی کاری از دستمان بر نمی آید ، شاید برای کشور خودمان کاری بر آید. باید با استبداد جنگید. در کنار کار علمی ، باید با استبداد جنگید . در کنار کار هنری ، باید با استبداد جنگید. در کنار عرفان و تصوف ، باید با استبداد جنگید. در اوج ناتوانی ، باید با استبداد جنگید. در اوج برخورداری ، باید با استبداد جنگید. خو کردن به استبداد ، آدم را سیاه می کند . خدمت کردن به استبداد ، آدم را تباه می کند. در آتشی که برای سوختن استبداد فراهم می شود ، هر کس باید هیزمی بیاورد. استبداد ، وقتی دیر پا می شود ، دیگر به چشم ها نمی آید. کسانی که چشمشان می بیند باید آن را به کسانی که نمی بینند نشان دهند. و این است دغدغه من. ستایشگر همه کسانی هستم که بااستبداد می ستیزند ، و نکوهش گر همه کسانی که با استبداد می سازند. استبداد، یعنی مرگ آزادی ، و مرگ آزادی یعنی مرگ انسانیت ، و مرگ انسانیت ، یعنی بزرگترین رنج انسان ، و من این رنج را نه بر خود و نه بر دیگران ، نمی تابم. و اگر شک داری که جامعه ما یک جامعه استبداد زده است ، فقط محض یادآوری می گویم ، و مطمئنم که در کتابهای معارف و بینش ننوشته اند ، که مردم ایران ، نه حق انتخاب حکومت دارند ، نه حق انتخاب مذهب ، نه حق اختیار حزب و گروه ، نه حق انتخاب رسانه ، نه حتی حق انتخاب پوشش. پوشش و رسانه و حزب و مذهب و حکومتی که با آنچه مستبدان حاکم اجازه می دهند ، فرق داشته باشد.
 
 
هادی:
 
آنچه از آزادی گفتی، باور همه است، حتی کتابهایی که تو به استهزا گرفتی. از کنار درخواستم گذشتی و آنچه از خصوصیاتت گفتی کمکی به من و کسانی چون من که نظرات و مطالبت را میخوانند نکرد، چون خصوصیات من و بقیه هم است. کسی که زندگی عادی  مردم را سرخوردگی از آزادی پندارد (همان بحث عرفان، عیش و ...)، علیرغم برخورداری از &quot;باور همگانیش&quot; در مورد آزادی، یا  دچار نوعی بغض و کینه و استبداد و بستگی فکر شده و از پشت شیشه نوشابه واقعیات را میبیند و یا واقعا چیزی بر او گذشته و میبیند و می داند که دیگران نمیدانند و او اصرار دارد به آنها بچشاند که میگویی چنین است و درخواست من دراین راستا بود. من نظرم در  مورد کیفیت آزدی در ایران این است (و حدس میزنم نظر قشر زیادی نیز کمابیش چنین باشد، چون بزدلانه است که مثل شما ببینند در  حالیکه یا گریزان باشند و یا ساکت) : آزادی هم مثل خیلی مسایل دیگر اگر ایده آل نیست که نیست، مفتضح هم نیست که نیست. باید بهتر شود، مثل خیلی  چیزهای دیگر. یک معضل نیست و تا وقتی یک منطق قوی و نو (نه یک صورت مساله انشانویسی شده) باورم ندهد  که این یک معضل است، همانی است که بوده و اگر کسی من را از اکثریت خوش نشین و نابرده فهم از آزادی و ... پندارد، بی انصافی کرده و از نظرم تکرار شیک حرفهایش،  کار خودش را کرده و او را در غشایی از وهم پیچیده است. 

 
 
علی: 

آن چیزی که تو در زندگی شخصی من به دنبالش هستی و هنوز پیدا نکرده ای این است که بدانی چه چیز باعث این &quot;بغض و کینه و استبداد ذهنی&quot; من می شود. آیا حکومت اموال مرا مصادره کرده ؟ یا با کسی پدرکشتگی دارم ؟ یا وابسته به گروه یا کسانی هستم که مرا اینگونه می خواهند ؟ یا نان خور جماعتی هستم که ایجاب می کند چنین باشم؟
خیالت را راحت کنم که هیچکدام از اینها نیست. نسبت به هیچکس هم بغض و کینه ای ندارم حتی نسبت به شخص اول استبداد و حتی آنان که دستشان به خونی آلوده است. اینها همه خود قربانی اند و در جهنمی در حال سوختن هستند که هیچگاه روی آرامش اش نیست . هر آن کس به جنایتی دست می زند ، نخست خود را به جهنم ترس و التهاب و نا آرامی در می افکند و آنگاه دیگران را.  
پس هر آنچه می گویم ، ریشه در یک مشاهده دارد و یک معرفت. مشاهده این که مملکتم دارد بد ترین نوع استبداد را تجربه می کند ، و معرفت به اینکه تا مشکل استبداد حل نشود ، هیچ مشکل دیگری حل نخواهد شد. علم در سایه استبداد ، به خدمت خشونت و گردنکشی در می آید ، هنر در سایه استبداد ، فریبکارانه می شود ، و دین نیز در سایه استبداد ، یا افیون می شود یا وسیله استحمار.
اما اختلاف من و تو ظاهرا بر سر این &quot;حرفهای شیک و وهم انگیز&quot; نیست. اختلاف بر سر مصادیق استبداد است. تو آن مملکت را آنچنان که من می بینم ، گرفتار و در بند نمی بینی و از این رو مرا متهم به دیدن واقعیت ها از پشت شیشه نوشابه می کنی ، و کاملا هم حق داری ،چون خود در درون شیشه نوشابه هستی و مرا می بینی که از پشت آن دارم نگاه می کنم. من داخل آن نوشابه نیستم بنابراین توان آن را دارم که به شیشه آب هم نظر کنم و بگویم آن تیرگی که به آن خو کرده اید ، تنها محیط زندگی ممکن نیست. محیط های شفافتری هم وجود دارد که نور را بهتر عبور می دهد و زندگی را دلپذیر تر می کند.
برای ذکر مصادیق ، اشاره ای به کارنامه حقوق بشر کشورمان نمی کنم ، اگر چه نسبت آن با آزادی همچون نسبت روز و شب با خورشید است و فهرست سیاه آن بسی بلند و جگرسوز و وحشت آفرین . تنها به مصادیق استبداد اشاره می کنم ، تا ببینم آنچه برای من مصداق است ، برای تو هم هست یا نه. از آنجا که از انشاهای من خوشت آمده  و آنها را لفاظی های شیک خوانده ای ، می توانم فرض کنم که به اندازه من برای آزادی و اختیار ، حرمت قائلی، و سوال می کنم آیا چیزی برای شهروند یک مملکت خوار کننده تر از این هست که نمایندگانش را دیگران انتخاب کنند و پیش رویش بگذارند تا به آنها رای بدهد؟ همین یک مصداق برای نشان دادن عمق و گستره و رواج استبداد در یک مملکت کافی نیست؟ اگر استبداد این نیست ، آن استبدادی که تو نیز از آن بیزاری چیست؟ اما اگر قبول داری که این از مصادیق استبداد است و باید &quot;بهتر شود&quot; ، آیا در چارچوب نظم کنونی ، راهی برای &quot;بهتر شدن&quot; آن سراغ داری؟ 




    </summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="تصنیف های خود ساخته" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ماژور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[خون ِ نسل ها باید ، گر بهای آزادی
قرن ها چه سنجد سر، پیش ِ پای آزادی؟
تا رها کنند آخر تن زبندِ دریا ها
عاشقان ِ امواجند صخره سای آزادی
کافرم خدایان را ، ور جهان فرو ریزد
در نمی گشایم جز بر خدای آزادی
بر قنات ِ رگهایم ، قطره ای نمی خواهم
گو به سیل ِ خون گردد آسیای آزادی!ـ
دشمن از شکستن ها صرفه ای نخواهد برد
رشگ ِ بال ِ سیمرغ اند ، بال های آزادی
ای غریق ِ وحشت ها ، ورطه را کرانی نیست
آشنا نگردی گر با شنای آزادی
در شبی چنین هایل ، جان چراغ ِ ظلمت کن
بی خطر نمی تابد ، روشنای آزادی
چنگ ِ شعر ِ زیبا را زخمه فرّخی گون زن
تا نوای دل خیزد ، با نوای آزادی

(<a href="http://msahar.blogspot.com">م.سحر</a>)
]]>
      <![CDATA[سرودی خود ساخته در مینور. اجرا در مینور دو با مترونوم ۱۱۰.

<span id="notefiles" files="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/notes/radif/aazaadi.jpg"></span>

اگر دوست دارید اجرای این تصنیف را با صدای خواننده ماشینی بشنوید و نوتهایش را دنبال کنید ، <a href="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/mus/aazaadi.html" target="_blank">اینجا را کلیک کنید</a>. 
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تصنیف دشتی - از خون جوانان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/01/post_10.html" />
   <id>tag:svr76.ehostpros.com,2008:/~songsd76/blogs/songsdaily//1.443</id>
   
   <published>2008-01-21T03:43:22Z</published>
   <updated>2008-08-19T06:20:22Z</updated>
   
   <summary>وای به حال آن  سرزمین که جان آدمیزاد را در آن ارزشی نباشد. هنوز خونی نخشکیده خون دیگری بر زمین ریخته می شود و این گردونه همچنان بر گرد خون و کشتار می گردد. خون ، خشم می آفریند ، و خشم ، انتقام ، و انتقام ، باز هم  خون. گاهی بهانه انقلاب است ، گاهی مبارزه با ستم ، گاهی تنبیه جنایتکار ، گاهی رضای جانشینان پروردگار ، و گاهی هم ایده و عقیده.

با کمال تاسف در دل فرهنگی زندگی می کنیم که خونریزی در آن مباح است ، چه خون آدمیزاد باشد چه غیر آدمیزاد. همه در اندرون  خود فهرستی دارند از کسانی که اگر روزی به چنگشان بیفتند ، خون آنها را خواهند ریخت و تا چنین است این گردونه را توقفی نیست.

عده ای از کنار خون وابستگان حکومت قبلی به سادگی گذشتند ، عده ای از کنار خون مخالفان سیاسی ، عده ای از کنار خون کشته شدگان جنگ ، عده ای از کنار خون روشنفکران و دیگر اندیشان ، عده ای از کنار خون زندانیان ، عده ای از کنار خون آنان که اراذل و اوباش خوانده شدند ، عده ای ازکنار خون قربانیان خشونت های خانوادگی و ناموسی ، و همه از کنار خون دشمنان خود. تا زمانی که می توانیم  از کنار خونی به آسانی بگذریم ، یقین بدانیم که روزی عده ای از کنار خون ما به سادگی خواهند گذشت.


قتل ابراهیم لطف الهی ، جانسوز است و بنیان بر افکن ، و رنج آن مضاعف در مضاعف . از سر جلسه امتحان او را می برند و 9 روز بعد ، سنگ قبرش را به خانواده اش نشان می دهند. به قول عارف باید از اشک زمین را زیر و زبر کرد از این درد و از این ستم. کسانی که سکان داران امنیت مردم اند ، چنین زندگی را بر مردم خود نا امن کرده اند. البته این چندان نا آشنا نیست. هزاران هزار خانواده ایرانی چنین زخمی و جنین داغی بر دل دارند. زخمهایی که بعضی شان کهنه شده اند و بعضی عفونت کرده اند و بعضی همچنان تازه و خون چکان.


چه باید کرد با این زخم ها؟؟؟؟؟؟



</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="دشتی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ساخته های دیگران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      از خون  جوانان  وطن لاله  دمیده 
از ماتم  سرو  قدشان، سروُ ، جانم سروُ ، خدا سروُ خمیده
در سایه  گل بلبل از این غصه  خزیده 
گل نیزُ چو من در غم ، جانم در غمشان جامه دریده
چه كج رفتاری ای چرخ 
چه بد كرداری ای چرخ 
سر كین داری ای چرخ 
نه دین داری  نه آیین داری  ای چرخ

از اشك ُ همه  روی  زمین  زیر  و جانم زیر و خدا زیر و  زبر كن 
مشتی  گرت از خاك  وطن  هستُ جانم هستُ خدا هستُ  به سر كن
غیرت كن  و اندیشه  ایام بتر كن 
اندر جلو تیر عدو، جانم ، عدو سینه سپر كن
چه كج رفتاری ای چرخ 
چه بد كرداری ای چرخ 
سر كین داری ای چرخ 
نه دین داری  نه آیین داری  ای چرخ

(عارف قزوینی)


      <![CDATA[تصنیف دشتی ساخته عارف قزوینی. اجرای من در در دشتی می (شور لا) با ریتم ۶٫۸ سنگین با مترونوم ۴۰.اجرای من ترکیبی است از دو نوت زیر. قسمت اول را مطابق نوت اول که از کتاب "تصنیف های عارف" نگارش "ارشد تهماسبی" تصویربرداری کرده ام خوانده ام و قسمت دوم را بیشتر شبیه نوت دوم که از کتاب "ردیف آوازی و تصنیف های قدیمی به روایت استاد عبدالله دوامی" نگارش "فرامرز پایور" تصویر برداری کرده ام. البته نوت اول در شور سل نوشته شده و نوت دوم در شور لا.

<span id="notefiles" files="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/notes/radif/az_khoone_javaanaan.jpg+http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/notes/radif/az_khoone_javaanaan_2.jpg"></span>
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آواز نوا - آرزوهای نیک</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2008/01/post_9.html" />
   <id>tag:svr76.ehostpros.com,2008:/~songsd76/blogs/songsdaily//1.442</id>
   
   <published>2008-01-02T22:05:58Z</published>
   <updated>2008-08-19T00:42:07Z</updated>
   
   <summary>نادر هستند هنرمندانی که هنر خویش را وقف مبارزه با ستم و سیاهی کنند ، چون هم خطر جانی دارد هم  خطر مالی. خطر جانی از جانب ارباب ستم است که تحمل هیچ اقدام ضد خویش را ندارند ، و خطر مالی ، ناشی از بی علاقگی عامه مردم به هنر تباهی ستیز. آن دسته از هنرمندان که جان و مال خویش بر کف گرفته اند تا سخن حق را به هر قیمت و هزینه ای بر زبان بیاورند ، نگاهبانان حرمت انسانیت اند و شایسته قدردانی و احترام.

بی نهایت خوشحالم که هنرمندی از این قبیله ،  در این زمانه ای که هنر سرگرم کننده ، همه جایزه ها و مدالها را می برد ، موفق به دریافت مدال فرهنگی ونیز شد. شرح آن  را از اینجا بشنوید:


</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="نوا" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[بیــداد زمــانـــه را زوالـــی خــوش بـــاد  !
آزادی و صـلح را مجــالی خــوش بــــاد  !
ســالـی نگـذشت اگـرچــه بــر وفـق ِ مـُـراد
سـالی کـه فــرا رسیــد ســالی خـوش بــاد!

(<a href="http://msahar.blogspot.com">م.سحر</a>)]]>
      <![CDATA[آوازی در نوای دو.<br>
بیت اول : نهفت <br>
مصراع سوم : نیشابورک <br>
مصراع چهارم : فرود به نوا
 
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تصنیف اصفهان - نواگر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2007/12/post_8.html" />
   <id>tag:svr76.ehostpros.com,2007:/~songsd76/blogs/songsdaily//1.441</id>
   
   <published>2007-12-28T23:43:34Z</published>
   <updated>2008-08-19T00:43:58Z</updated>
   
   <summary>در داستان شاه و کنیزک، مولوی در دفتر اول مثنوی اشاره می کند به آن زرگری که  برای معالجه دختر بیمار شاه دعوت شد و نهایتا خود قربانی اجابت آن دعوت ،  آنجا که می گوید :
اسب تازی بر نشست و شاد تاخت
خونبهای خویش را خلعت شناخت
و این حکایت بی نظیر بوتو ست ، که شاد تاخت به سمت خون خویش. بی تردید او به دست جاهلی کشته شد که یقین داشت کار خیر می کند. اکنون بی شمار کسان از قتل او خشنودند : خصوصا جاهلانی که او را الگوی نامناسبی برای یک زن مسلمان می دانستند ، و یا قدرت طلبانی که وجود او را مانعی می دانستند بر سر راه خود ، یا کسانی که او را مسئول قتل عزیزان خود می دانستند. قطعا کسانی که از قتل او خوشحال اند  با کسانی که نقشه قتل او را کشیدند و مرتکب قتل شدند ، همه به یک اندازه قاتل اند.

چیزی که در آن تردید نمی توان کرد این است که او با افتخار مُرد ، با محبوبیت و با مظلومیت. همه چیز او اکنون در هزار و میلیون ضرب می شود و آنچه  پیکر زنده او می توانست بکند ، اکنون  پیکر بی جانش در مقیاسی بزرگتر خواهد کرد . اشک هایی که در فرودگاه کشورش ریخت به محض رسیدن ، اکنون سیلابی می شود تا خانمان بی وطنان را ببرد و حرف هایی که در دوره اقامت کوتاهش زد ، ورد زبان مردم تجدد خواه پاکستان خواهد شد ، و از هر قطره خون او هزاران دختر پاکستانی خواهند رویید که بخواهند ناجی کشورشان باشند از دست ارتجاع مذهبی ، تسلط نظامی ، و وابستگی خارجی.
همه روزی از این دنیا خواهند رفت ، خوشا به حال او که چنین با سربلندی رفت ، و بدا به حال آنان که ماندند با دستانی آغشته به خون .
و اما ....
روضه بی نظیر را خواندم ، تا هم از کنار این اقدام رذیلانه بی تفاوت نگذشته باشم ، و هم هشداری بدهم بابت آنچه که مدتی است از آن می هراسم:

بانوی صلح ما ، شیرین عبادی ، از چند نظر به بی نظیر شباهت دارد. اول اینکه زن است و خیل انبوهی از مردان بی خمیره ای که تحمل پیشی گرفتن زنان را ندارند ، در کمین خویش دارد. دوم اینکه مسلمانی اش به گونه ای است که خشک مغزان را خوش نمی آید ، آنان که زنان و دختران را به خاطر نوع پوشش به صلابه می کشند ، و خون خلق را به خاطر تخطی از قوانین شرع بر زمین می ریزند. سوم اینکه در مقابل حکومتی ایستاده است  که مخالفت با خود را جز با داغ و درفش و مرگ پاسخ نمی گوید. چهارم اینکه به خاطر ایمان به کاری که می کند ، پروای مرگ ندارد و سستی حاکمان را در حفاظت از جان خود به چیزی نمی گیرد. پنجم اینکه ، در سرزمینی می زید که استخدام قاتل از آب خوردن ساده تر است. سرزمینی که مردمان برای تامین معاش ، کلیه می فروشند ، فرزند می فروشند ، خود می فروشند ، و اسباب مرگ می فروشند. ششم اینکه ، تا کنون نامه های تهدید آمیز بسیاری دریافت کرده و نام او در فهرست سیاه بسیاری از گروههای ذوب شده در جهالت موجود است. هفتم اینکه ، مخالفان حکومت نیز از دشمنی با او پروا ندارند ، چون به مسلمانی خود چسبیده است ، یا انتظارات آنان را در مواجهه با حاکمان به خوبی برآورده نمی کند. هشتم اینکه ، به واسطه رفت و آمد های خارجی اش و تماس با قدرتهای بزرگ ، در مظان تهمتهای بزرگ نیز قرار گرفته است. 
این همه از او موجودی ساخته ، بالقوه موثر ولی بالفعل تنها. اگر خون او را بریزند ، مردم کوچه و خیابان خواهند گفت : عجب! مگر تا به حال زنده بود؟! همین که تا الآن هم او را تحمل کرده بودند ، خودش خیلی بود!! روشنفکران هم قدری مویه خواهند کرد و اشک خون خواهند بارید ، همچنان که برای داریوش و پروانه فروهر باریدند و هق هق گریه هاشان تا موقعی به گوش رسید و اکنون آرام گرفته اند. 
مرگ بی نظیر بوتو ، برای مردم پاکستان نقطه عطفی شد ، اما برای ما نکته و درسی باشد که مبادا خطری را که در کمین انسانهای پیشرو نظیر خانم عبادی است نادیده بگیریم. 
 
      
</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="بیات اصفهان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[نواگر خدا را
بیار آن نوا را
پرده دیگر کن  شادمانه
نغمه ای سر کن عاشقانه
نغمه ای کز آن مِهر ِ آسمان	خنده بر لب آرد
وز نشاط آن 	گردش زمان	غم فروگذارد

چنگی بزن چنگ ی دیگر
برپاکن آهنگی دیگر
دل را سرودی دگر کن
اوج و فرودی دگرکن
پرده دیگر کن شادمانه
نغمه ای سرکن عاشقانه
نغمه ای کزآن	مهرِ آسمان 	خنده بر لب آرد
وز نشاط آن 	گردش زمان 	غم فروگذارد
نواگرخدا را
بساز آن نوا را
تا به کی غم از بی وفایی
ناله تا به چند از جدایی
آشنای توایم آشنا باش
با سرود ِ خوش ِ آشنایی
	
اینک بازآ	غم پردازا	چون شادی در دل
اثرکن 	اثرکن	اثر کن 	اثر کن

پرده دیگر کن شادمانه
نغمه ای سرکن عاشقانه
نغمه ای کزآن	مهرِ آسمان 	خنده بر لب آرد
وز نشاط آن 	گردش زمان 	غم فروگذارد. غم فروگذارد

نواگر خدا را
بیار آن نوا را

(<a href="http://msahar.blogspot.com">م.سحر</a>) 
]]>
      <![CDATA[تصنیف خود ساخته ای در اصفهان .

<span id="notefiles" files="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/notes/radif/navaagar.jpg"></span>

اگر دوست دارید اجرای این تصنیف را با صدای خواننده ماشینی بشنوید و نوتهایش را دنبال کنید ، <a href="http://svr76.ehostpros.com/~songsd76/songsdaily/songs/mus/navaagar.html" target="_blank">اینجا را کلیک کنید</a>. 
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آواز بیات ترک - راز و نیاز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2007/12/post_7.html" />
   <id>tag:svr76.ehostpros.com,2007:/~songsd76/blogs/songsdaily//1.440</id>
   
   <published>2007-12-16T01:40:50Z</published>
   <updated>2008-08-19T00:45:17Z</updated>
   
   <summary>حکومت کشور ما ، اگرچه نام جمهوری را یدک می کشد ، هیچ نسبتی با جمهوری ندارد، چه رییس آن خاتمی باشد چه احمدی نژاد. خاتمی در انتخاباتی پیروز شد که یکی از رد صلاحیت شده هایش عزت الله سحابی بود ، و من آن روزها  وقتی خنده های فاتحانه خاتمی را می دیدم ،  به پیروزی او پوزخند می زدم چون فاتح مبارزه ای بود که رقیبان قدرتمند را اجازه ورود به میدان نداده بودند.   
الآن هم که تحرکات اصلاع طلبان را برای شرکت و پیروزی در انتخابات می بینم ، گلاب به روی همه تان ، دچار تهوع می شوم. 
اینها اینقدر این بازی مسخره شرکت در انتخابات بسته را تکرار کرده اند  که به آن عادت کرده اند و قبح آن برایشان ریخته است.

باید سر خاتمی و دار و دسته اش فریاد زد :&quot; آهای بیخبران. اگر شعار مردم سالاری ولو دینی اش را می دهید اما کک تان نمی گزد که شورای نگهبان راه انتخاب واقعی  مردم را مسدود می کند ، و در این میان تنها نگران عبور خودتان از سوراخ تنگ الک آنان هستید ، شعار دروغ می دهید. مردم سالاری یعنی اینکه مردم به هر که دلشان خواست رای بدهند. همین.&quot;


این سوال بارها به ذهن همه ما رسیده است که چرا حکومتی که پشتوانه مردمی ندارد و کفایت چرخاندن اقتصاد و فرهنگ و هیچ چیز آن مملکت را ندارد ، سی سال دوام آورده و نشانه های زوال هم در او دیده نمی شود. شاید بگویید به خاطر اعمال زور و خشونت و نتیجه ماشین سرکوب است ، ولی می خواهم بگویم  که این اگر چه هست ولی هرگز کافی نیست. به نظر من ، در کنار سرکوب ، چیز دیگری هم در جریان بوده که اگر تا الآن از آن غفلت شده ، بعد از این نباید بشود:

نمی دانم اصحاب حکومت این را از کجا خوانده و یاد گرفته اند ، و این سِر مگو را چه کسی در گوش آنها خوانده ، که برای حفظ خودشان باید حکومت را رقابتی کنند ، آن هم رقابتی درون حکومتی. اگر دقت کنید ، تا الآن حکومت را به خوبی در بین خودشان دست به دست کرده اند و مردم هم تماشاچی بوده اند. این رقابت های درون حکومتی گاهی آنچنان بالا گرفته که زبدگان اجتماع هم آن را باور کرده اند.

پندار شخصی من به عنوان یک ادم بیرون گود این است ، که افراد درون حکومتی ، چه از نوع اصولگرا یا اعتدال گرا یا اصلاح طلب همه گرفتار چیزی هستند به نام حفظ حکومت که سبب شده است همه از یک جنس باشند ولو با لحن و شکل و شمایل متفاوت. مقدس ترین چیز برای این سه دسته ، همین حکومتی است که هست ولو به قیمت قربانی شدن اصول ، زیر پا گذاشته شدن عدالت و اعتدال ، و یا نا بودی آزادی های مدنی که داعیه اصلاح طلبان است.

فکر می کنید اگر قرار باشد خاتمی که سمبل اصلاح طلبان است بین ابراهیم یزدی و محمود احمدی نژاد یکی را به عنوان رییس جمهور انتخاب کند کدامیک را انتخاب می کند؟ من که فکر می کنم هنوز احمدی نژاد را. خاتمی باعث انتخاب احمدی نژاد شد ، و عملکرد احمدی نژاد به خاتمی آبروی دوباره داد، و پیش از آن هم از شکم رفسنجانی ، خاتمی بیرون آمده بود. اینها اگر چه در سیرت و صورت و رفتار و گفتار متفاوت اند ، ولی همه از یک خون و قبیله اند و اگر با هم نزاع و درشتی می کنند ، نزاعی درون خانوادگی است.

حالا این وسط تکلیف ما چیست؟ نشستن و هورا کشیدن برای یکی و چوب گذاشتن لای چرخ دیگری؟ هرگز!!
راه درست را زنان و دانشجویان و فعالان حقوق بشر پیدا کرده اند که همانا یک کاسه پنداشتن حکومت است ، و پافشاری برای استیفای حقوق مسلم از دست رفته.  یکی از حقوق مسلم از دست رفته این ملت ، داشتن انتخابات آزاد است. اگر در میان اصول گرایان و اعتدال گرایان و اصلاح طلبان حکومتی ، کسانی باشند که ذره ای اصول گرا و اعتدال گرا و اصلاح طلب باشند ، برای رها کردن مردم از این دور باطل و برای برگرداندن قدرت انتخاب به مردم ، که اصل همه اصول است و نخستین شرط عدالت و پله نخستین اصلاح طلبی ، به چیزی کمنر از لغو نظارت استصوابی رضایت نمی دهند.

در همین رابطه کاری که خانم عبادی و دیگران کرده اند ، کاری بزرگ و با ارزش و بهنگام است، و تعجب نمی کنیم که امضای هیچکدام از اصول گرایان و اعتدال گرایان که هیچ ، امضای هیچکدام از اصلاح طلبان حکومتی هم پای آن نیست !!  

  
</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="بیات ترک" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[سپیده سرزد ، نگین به در زد ، دم از سفر زد ، به ره روان شو
چو راهیان زی ، در این زمان زی ، زمانه پیمای کاروان شو

به تک نگاهی نگر کران را ، نگر زمین را ، نگر زمان را
نگر سپاه پرندگان را ، پرنده سان زی ، پرنده سان شو

ز کین رها شو ، ز غم برون زن ، زبندِ بیم و ستم برون زن
از این کُهن دژ عَلـَم برون زن ، جهان جوان شد ، دلا جوان شو

بجوی خود را ، بگوی خود را ، ببال خود را، بروی خود را
ز گـَردِ ظلمت بشوی خود را ، نه راهِ این زن ، نه چاه ِ آن شو

بس است خِفّت ، بس است خواری ، بس است شیون ، بس است زاری
بس از مُصّلا و سوگواری ، دمی به شادی ترانه خوان شو

بمال گوشی ز چنگ و رودی ، بخوان نوایی ، بزن سرودی
برآر اوجی ، برو فرودی ، قرار ِ دل های بی نشان شو !

(<a href="http://msahar.blogspot.com/2006/09/blog-post_27.html">م.سحر</a>)]]>
      <![CDATA[آوازی در بیات ترک ، حول و حوش فادیز.<br>
بیت اول و دوم : درآمد ترک<br>
بیت سوم و چهارم: جامه دران<br>
بیت چهارم: فیلی<br>
بیت آخر: اشاره هایی به جامه دران و عراق و نهایتا فرود. <br>
 
]]>
   </content>
</entry>

</feed>
