<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>songsdaily</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/atom.xml" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2010:/blogs/songsdaily//1</id>
   <updated>2010-03-09T20:14:51Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title>دکلمه میهمان - تهران  ما</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2010/03/post_193.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2010:/blogs/songsdaily//1.1724</id>
   
   <published>2010-03-08T04:18:07Z</published>
   <updated>2010-03-09T20:14:51Z</updated>
   
   <summary>چندی پیش ، گفتگوهای خودم و هادی را گذاشتم روی وبلاگ ، چون می دانستم با این کار قسمتهایی از اندیشه خودم را به معرض آگاهی و نقد دوستانم می گذارم. این بار هم گفتگویی دیگر در همین مایه  با دوست دیگری آغاز کرده ام که باز به تدریج می گذارم  اینجا تا هم مشوق او باشد برای ادامه گفتگو و هم مشوق من. 

-------------------------------------
محسن
-------------------------------------
سلام
از مدتي پيش به وب شما سر مي زنم ولي فقط براي آوازهايتان نه بحث هاي سياسيتون ! البته مدتي هم هست كه آوازهاتونو گوش نمي دم چون بوي سياست گرفته !
فكر مي كنم شما خيلي علاقه داريد كه نظام فعلي از بين بره و جمهوري اسلامي بشه جمهوري ايراني ؟!ببينيد سال 57 كه انقلاب شد مردم خواسته بودند ولي هم اكنون عده كساني كه خواهان حكومتي جديد و بر مبناي سكولار هستند چند درصدند؟
اصولا براي ايجاد يك انقلاب چند ركن اصلي وجود دارد :
1. نفرت عميق مردم از وضع كنوني
2. وجود جايگزين
3. وجود  رهبر قابل قبول
اين سه ركن در انقلاب وجود داشت ولي الان هيچ كدام از اين اركان وجود ندارد . 
يه سري سوال ازتون داشتم : 
آيا انسان كه به اين دنيا آمده خود به خود آمده يا كسي او را آفريده ؟ آيا كسي كه او را آفريده هدفي از خلقت داشته يا نه ؟ هدفش چي بوده و چگونه مي توان به آن هدف نايل شد ؟
خواهش مي كنم جوابتون را به ايميلم بفرستيد .
يا علي مدد

--------------------------------------
علی
-------------------------------------

محسن عزیز سلام

ممنون از پیغامی که گذاشتی.

زمانی که من نوجوان بودم ، شریف ترین انسانهای اون دوره که آدم های ملی مذهبی بودند  و دلسوز مملکت و انسان و اخلاق ، به اتهام لیبرال بودن طرد شدند. اون موقع از لفظ لیبرال به عنوان فحش استفاده می شد ، در حالی که لیبرال به معنای آزادی خواه است. بعد از سی سال ، وجدان جامعه ایرانی دریافته که اون آدم ها که سمبلشان مهدی بازرگان بود از بهترین مردمان همه دوران ها بودند ، همانگونه محمد مصدق بود.

الآن هم به جای لیبرال ، سکولار مد شده و به عنوان یک چیز منفی ازش یاد میشه ، در حالی که سکولار یعنی کسی که قائل به جدایی دین از حکومته. سکولار به معنی ضد دین نیست. مثلا جامعه کانادا یک جامعه سکولاره ، در حالی که سر هر کوچه ش 2 تا کلیسا هست و مردم به دین و اصحاب دین احترام می گذارند و کسی با دیندارها سر دشمنی نداره و هر کاری که دلشون می خواد می کنن ، ولی حکومت ، یک چیز کاملا دنیایی است. خود مردم تصمیم می گیرن چه جوری پول در بیارن ، چه جوری جامعه شون را اداره کنند ، بدون اینکه کشیش و خاخام بهشون بگه چیکار بکنن چیکار نکنن. به این میگن سکولاریسم. از قضا سکولاریسم برای دیندارها بهتره چون کسی به نام دین ، نمی تونه هر زوری خواست بگه و هزار جور خرابکاری بکنه و اسمشو بذاره دین و ابروی دین و دیندارها را ببره.

در مورد آغشته شدن آوازهای من به سیاست ، باید عرض کنم هیچ کس به اندازه من از کار سیاسی نفرت نداره. من آوازهای خودم را سیاسی نمی دونم. آوازهای من حقوق بشری اند. همون که سعدی میگه:
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

چطور صد جوان پاکیزه و آزادیخواه کشور من را توی خیابان و زندان کشته باشند و من بتونم در باره چیز دیگری آواز بخونم.
چطور بهترین و دلسوز ترین نویسنده ها و فعالان حقوق بشر و روزنامه نگارهای مملکت من در زندان تحت فشار و شکنجه و محروم از دیدار خانواده باشند و من بتونم در باره چیز دیگری آواز بخونم.

اگر انشاالله روزی رسید که در مملکت من ، فقر و ظلم و نابرابری نبود ، اون موقع خواهی دید که جز شعر عاشقانه و عارفانه هیچ چیز دیگر نخواهم خواند .

شاد و سرفراز باشی
علی

--------------------------------
محسن
--------------------------------

سلام علي جان

ممنون كه قابل دونستي و جواب دادي

قبل از اينكه جواب ايميلتون را بدم بايد بگم كه من يك مسلمان شيعه هستم و از اينكه شيعه هستم افتخار مي كنم چرا كه مذهب شيعه را با تحقيق و كنكاش انتخاب كردم و افتخار مي كنم كه الگوي من پيامبر اسلام درود خدا بر او باد و دوازده امام معصوم عليهم السلام شريف ترين و كامل ترين انسانها هستند .

 

كل بحث هاي شما دو حالت دارند :

1.      يا واقعا دنبال حقيقت هستيد و از حقيقت دفاع مي كنيد .

2.      يا به چيزهايي كه مي گوئيد عقيده نداريد و براي يك گروه ضد انقلابي كار مي كنيد .

نمي خواهد به من بگوئيد جزو كدام دسته هستيد بلكه به خودتان مراجعه كنيد .

ولي من حالت اول را مي گيرم و شما را به عنوان شخصي كه واقعا به دنبال حقيقت هست مي پندارم .

ظاهرا علت اينكه شما اين عقائد را پيدا كرده ايد يك عقده است كه همانطور كه خودتان فرموديد از دوران نوجواني شما نشات مي گيرد . من منكر اين نيستم كه اوايل انقلاب تندروي هاي بي موردي از طرف حكومت نسبت به اشخاصي صورت گرفت در صورتي كه بايد به نظر من جذب حداكثري مي بود نه دفع حداكثري !

فرموديد كه ليبرال يعني آزادي خواه . نمي دونم اطلاع داريد كه كلمه آزادي يكي از كلماتي است كه هيچ زماني تعريف مشخصي از آن نشده است .

كساني كه مي خواهند در فرانسه با حجاب باشند ولي دولت با اين آزادي آنها مخالفت مي كند آيا سلب آزادي آنها نيست ؟

از طرف ديگر آيا اين آزادي خواهي حد و مرزي ندارد ؟

به نظر من آزادي يك كلمه فريب دهنده است . چرا كه در وهله اول همه از آن استقبال مي كنند ولي ديري نمي پايد كه آزادي آن شخص با آزادي شخص يا اشخاص ديگر تعارض پيدا مي كند پس نمي توان قائل به ليبراليزم محض باشيم و درنتيجه آزادي محدوديت هايي از لحاظ فلسفي ،اخلاقي ، ديني و وجداني دارد . پس اينكه ما مدام دم از آزادي مي زنيم صرفا يك شعار است .

شما فرموديد كه : &quot; بعد از سی سال ، وجدان جامعه ایرانی دریافته که اون آدم ها که سمبلشان مهدی بازرگان بود از بهترین مردمان همه دوران ها بودند ، همانگونه محمد مصدق بود &quot; آيا اين يك توهم نيست كه مهدي بازرگان و محمد مصدق بهترين مردمان همه دوران ها !! بوده اند ؟

اولا اين وجدان جامعه ايراني چه كساني هستند ؟

ثانيا براي تشخيص بهترين ها آدمي نيازمند يك ملاك تشخيص مي باشد . ملاك تشخيص شما چيست ؟ آيا احساسات ناسيوناليستي ملاك تشخيص شماست يا دين يا عقل و يا ... ؟

فرموديد كه &quot; سکولار یعنی کسی که قائل به جدایی دین از حکومته &quot;  . دو واژه دراينجا هست كه بايد دقيق تعريف شوند : 1. دين   2. حكومت

به نظر من دين يعني مجموعه قواعد و احكامي كه هدف از انجام و رعايت آنها سعادت اخروي مي باشد . حكومت يعني حاكم بودن نظر و اعمال نظر گروهي بر ساير اقشار مردم . تعريف شما چيست ؟

اگر طبق نظر سكولاريزم ها دين از حكومت جدا باشد :

اولا با آزادي تعارض دارد چرا كه ممكن است حكومت قوانيني وضع كند كه با قوانين و قواعد ديني تعارض داشته باشد و بر فرض اعمال نظر حكومت بر ديانت تجاوز به آزادي آنهاست علاوه بر اين ممكن است موجب سلب سعادت اخروي نيز بشود .

ثانيا  اديان با هم مختلفند و نمي توان يهوديت را با مسيحيت و اين دو را با اسلام يكي دانست . چرا كه در اسلام احكامي مي باشد كه مستقيما مرتبط با حكومت است مثل قضاوت ، جهاد و .... و جدا كردن اينها از دين يعني اينكه سكولار ضد دين ( با برخي احكام ديني) است .

اينكه فرموديد &quot; حکومت ، یک چیز کاملا دنیایی است &quot; يعني فقط به درد دنياي ما مي خورد پس آخرت چي ؟ بله حكومت يك چيز كاملا دنيايي است در صورتيكه به سعادت اخروي انسان ها لطمه نزند .

ممكن است در جواب بگوئيد حكومت كاري با آخرت ما ندارد .

ولي بسايري از اوقات همين حكومت است كه بر مبناي ليبراليزم مقدماتي را فراهم مي كند كه سعادت اخروي بشر را تحت تاثير قرار مي دهد . به عنوان مثال در جامعه اي كه مكان هاي فاسد ، بي بند و باري و روسپي گري را ترويج مي دهد و اشخاص با آزادي خودشان مي توانند به اين مكان ها بروند درحقيقت حكومت است كه زمينه فساد اخلاقي اشخاص را فراهم كرده . گويا شما نفس انسان را فراموش كرده ايد . نفسي كه اگر اسير دام هوا و هوس ها شد براي رسيدن به هدفش هر كاري ميكند . آدم مي كشد ، تجاوز مي كند و ... البته اينطور نيست كه اين نفس فقط در جوامع غير ديني باسشد بلكه در جوامع ديني نيز اين نفس وجود دارد ولي اين جامعه و جكومت است كه اگر بر مبناي سكولار باشد و زمينه گناه و تجاوز بيشتر باشه ، مسلما گناه و تجاوز و نا امني  بيشتر خواهد بود .

فرموديد مردم خودشون تصمیم می گیرن چه جوری پول در بیارن ، چه جوری جامعه شون را اداره کنند ، بدون اینکه کشیش و خاخام بهشون بگه چیکار بکنن چیکار نکنن . اين در صورتي درست است كه مردم بدانند سعادت اخروي شان در چيست و چگونه به آن نائل مي شوند كه اين خود مستلزم مطالعاتي دقيق مي باشد .

در مورد آوازهاتون فرموديد : &quot; آوازهای من حقوق بشری اند &quot; منظور شما از حقوق بشر چيست ؟

شما فرموديد : &quot; چطور صد جوان پاکیزه و آزادیخواه کشور من را توی خیابان و زندان کشته باشند و من بتونم در باره چیز دیگری آواز بخونم &quot; يكي از همين جوانها ندا آقا سلطان بود كه شما هم برايش آوازي خونديد . در صورتيكه اگر به فيلمي كه از قتل ندا موجود هست با دقت نگاه كنيم بسيار واضحه كه كل قضيه ساختگيه ! چرا كه مطالبي كه آرش حجازي  به عنوان شاهد قتل ندا گفته مضحك است :

1.      گلوله به ندا كه خورده بود آئورت او را پاره كرده بود !  اگر آئورت كسي پاره بشه خون با فشار و جهندگي بيرون مي ياد و محوطه بزرگي را خون آلود مي كنه در صورتيكه در فيلم كمي خون اومده بود و خون ها هم ( اگر واقعا خون باشند) سياه شده بودند .

2.      در عرض 30 الي 40 ثانيه كل خون بدن ندا خالي شد و مرد !!!! كسي در عرض 30 الي 40 ثانيه نمي ميره !

3.      قاتل ندا را مردم گرفتند و فقط پيراهن او را بيرون در آوردند و به او فحش مي دادند !!!! اصلا با عقل جور در مياد كسي اونهم يه آدم ريشي و بسيجي دختري به زيبائي ندا را با اسلحه بكشد ولي مردم حاضر در صحنه پيراهن او را بيرون بياورند و فقط او را هل بدن و فحشش بدن ؟!!! پس اسلحه اي كه ندا با آن كشته شد ، چي شد ؟؟!!!

علاوه بر اين آن شيئي كه در دست ندا هست و از آن ماده قرمز رنگي بيرون مي آيد و بر روي بيني او ميريزد چيست ؟

چرا خودروي حامل ندا در بين راه تعويض شد ؟

چرا پزشك قانوني تشخيص داد كه گلوله از فاصله نزديك و به پشت او اصابت كرده ولي آرش حجازي مي گويد گلوله از جلو اصابت كرد ؟؟؟

چرا از اونهمه گوشي همراه كه از صحنه فيلمبرداري مي كردند فقط يك فيلم موجود است؟!!

و......

و شما هم فريب خورديد و  براي او آوازي خوانديد آيا كمي دقت نكرديد كه شايد صحنه ساختگي باشد ؟

در مورد اينكه فعالان حقوق بشر و اشخاصي كه فرموديد در زندان هستند دو حالت دارد :

1.      يا جرمي مرتكب شده اند و در زندان بسر مي برند .

2.      يا جرمي مرتكب نشده اند و بناحق به زندان رفته كه اگر اين طور باشد ظلمي است كه در حق آنها شده است و عوامل اين كار ظالمند .

به نظر من آواز خواندن شما هم دردي را دوا نمي كند همانطور كه تا هماكنون دردي را دوا نكرده است .

در نهايت به نظر من نبايد كاري بكنيم كه به سعادت اخروي مان لطمه اي بزند خواه با طرفداري كوركورانه از حكومت ديني يا غير ديني .

پاينده و منصور باشيد

محسن

--------------------------------------
علی
--------------------------------------

محسن عزیز سلام

شرمنده از تاخیر.
راستش اختلاف نظر ما آنقدر زیاد است که باید ساعتها و روزها با هم گفتگو کنیم تا همدیگر را بفهمیم.
ولی عجالتا من به ذکر چند نکته بسنده می کنم که دامن بحث اندکی جمع شود و شاید بشود پس از چند گفتگو لا اقل به جایی رسید.

منطقی که بر گفتار تو حاکم است منطق انکار است . انکار خوب بودن آزادی ، انکار حقوق بشر ، انکار فضیلت دموکراسی ، انکار تقلب در انتخابات و حتی انکار قتل ندا آقا سلطان. یکی از دلایلی که آدم به این منطق روی می آورد ، پایین آوردن انرژی مصرفی برای تغییر و دگرگونی است. تو به یک مجموعه باوری رسیده ای و از آن صیانت می کنی زیرا اگر خلاف آن ثابت بشود شاید ، کل زندگی تو و حتی روش امرار معاش تو دچار تغییر شود. بنابراین با هوش کثیری که داری از طریق برهان خلف وارد می شوی و با وارد کردن چند ایراد به موضوع مورد بحث ، آن را از موضوعیت و حقانیت می اندازی.

مثلا با دست گذاشتن روی این نقطه ضعف لیبرالیسم که نهایتا ناچار می شود بر آزدی قید و بندی بگذارد ، کل فلسفه لیبرالیسم را زیر سوال می بری. یا مثلا با دست گذاشتن روی این نکته که هیچ سند قطعی و متقنی در اثبات تقلب در انتخابات موجود نیست ، آن را به کلی انکار می کنی. این رویکرد انکاری روش منزه و منقحی نیست و به راحتی روی سیستم فکری خودت هم قابل اعمال است. مثلا می شود از تو خواست که برای وجود خدای خودت سندی بیاوی که مورد قبول همه آدمیان از جمله بوداییان و مسیحیان  و غیره باشد، و وقتی از آوردن دلیل برای چنین خدای منحصر  به فردی عاجز شدی ، آنگاه خدای تو را انکار کرد. یا از تو خواست که برای پیامبری محمد مصطفی و اینکه راست می گوید نماینده خداست ، دلیلی بیاوری  و اگر نتوانستی، کل سیستم اعتقادی تو را به زیر کشید.

اگر با این شمشیر انکار مطلق گرایانه به جنگ هر چیزی در  این عالم بروی پیروز میدان بر می گردی، آنهم پیروزی در عالم ذهن خودت برای چسبیدن به آنچه خود به آن باور داری و تغییرش برایت سخت است.

جهان آدمی جهان مطلق انگاری نیست. خوب مطلق یا شر مطلق وجود ندارد ، که با گرفتن یک ایراد به خوب مطلق ، آن را از خوبی بیاندازی و با یافتن یک چیز خوب در شر مطلق ، آن را از شرارت بیاندازی. جهان آدمی جهان طیف های خاکستری است. دموکراسی هزاران عیب دارد ولی بهترین روشی است که آدمیان می توانند برای اداره امور خود برگزینند. چه چیزی بهتر از اینکه آدمیان خود حاکم مقدرات خود باشند ، حتی اگر بخواهند درصد معنویت زندگی خود را بالا ببرند.  آزادی هم محدودیت هایی دارد ولی نباید بهانه ای برای خوار کردن آن بشود. خوار کردن آزادی معایب و مفاسدی بس عظیم تر از معایب و مفاسد خود آزادی دارد. حقوق بشری که غربیان  نوشته اند ایده ال مطلق نیست ، ولی پاکیزه ترین حقوقی است که می شود برای کل بشریت نوشت ، حقوقی که همگان آن را بتوانند بپذیرند.

مطلق گرایی ، نتیجه یک جور فرقه گرایی است. مثلا بنده شیعه اثنی عشری به این باور برسم که همه حقیقت نزد من است و همه بقیه مردمان در طریق ضلالت و گمراهی هستند. آنگاه هر که درون فرقه من باشد خوبی  مطلق است و هر که بیرون باشد ساقط از مقام انسانی. این بینش در امور دنیایی نهایتا به افراطی گری خشونت آمیز می رسد ، شبیه آنچه طالبان وهابی به آن رسیده اند و منفور عالمی شده اند ، حال آنکه چنان خود را بر حق می شمارند که حاضرند بقیه و حتی خودشان را فدای آن کنند. کسی که برای احدی جز خودش و هم سلکانش حقوقی قائل نباشد از مرز طالبان فراتر نمی پرد. نمونه مذهبی و دیندارش می شود طالبان ، نمونه مکتبی و غیر دیندارش می شود استالین ، و نمونه غیر مکتبی و غیر دیندار ولی  نژاد پرستش می شود هیتلر.

از نگاه مطلق گرایانه ای که به همه چیز داری ، استنباط می کنم که فرقه گرا هستی ، و برای همین ، قتل دیگران را داستان می دانی ، آزادی را مزاحم افکار و اندیشه هایت می دانی و نگران این هستی که اگر مردم چیزی خواستند که با آموزه های مذهبی تو جور در نیامد چکار کنی. اگرچه بستن پنجره ها در ابتدا ساده تر می نماید ، اگرچه حذف و اخراج مخالفان در ابتدا موثرتر به نظر می رسد ، اگر چه فرمان بردن از قوانین فوق بشری ، در ابتدا اطمینان خاطر بیشتری می بخشد ولی نهایتا آنچه که آدمی را شکوفا می کند آزادی است و انتخاب و رواداری و تکیه بر خرد و تجربه جمعی.

حتی برای کسی که این دنیا را سرابی بیش نمی داند و آخرت را سرای جاوید می داند ، شایسته تر است که زمام دنیا را به دنیا دوستان و دنیا خواهان بسپارد و همه همت خود را مصروف  ساختن آخرت خود کند، و صدق آخرت طلبی خود را برای خودش و بقیه آشکار کند.  این کاری بود که غالب عارفان کردند  و از این دنیا رستگار رفتند بدون اینکه دست در خون کسی ببرند یا مال کسی تصاحب کنند یا خاطر خود مکدر به امور دنیا کنند . حال آنکه آنان که به زور خواستند مردم را به دین و آخرت وارد کنند ، بنی امیه شدند و بنی سفیان ، خسرالدنیا والآخره.

امیرمبارزالدین و حافظ شیرازی همزمان بودند. اولی مبارز دین بود و به زور شیخ و شحنه دین را به مردم غالب می کرد و در اجرای حکم حق به تعبیر خودش افراط را بدانجا رسانده بود که دستور پوشاندن پستان گاوها را داده بود که مردان را تحریک نکند ، و می خواران را حد می زد و آنچه شرع بدو گفته بود با قساوت به اجرا می گذاشت.  دومی رند خراباتی بود و عارف حق که می گفت : آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است ..با دوستان مروت با دشمنان مدارا...هشت قرن از زمان هر دو گذشت. آن یکی ملعون مردم زمان خود بود و مدفون تاریخ شد   ، این یکی معشوق مردمان عصر خود و بعد از خود بود و جاودانه تاریخ شد. و صدای او تا عالم هست و آدم هست در گوش زمان خواهد پیچید که:

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما

شاد باشی
علی


----------------------------------
محسن
----------------------------------
سلام علی جان

قبل از اینکه به بعضی از سوال هایتان جواب بدم باید بگم که چرا جواب سوال های مرا ندادید؟! من منتظر جواب سوال هایم در ایمیل قبلی هستم ! خواهشا به آنها جواب بدهید و با متهم کردن من به انکار از جواب دادن طفره نروید .

در ضمن اگر می خواهید بحث های ما نتیجه ای داشته باشد باید بحث ما مبنایی باشد نه مصداقی یعنی شما یه مصداق بیاورید و من یه مصداق فایده ندارد . اما چون بحث را با مصداق شروع کردید اول اشکالات مصداق هایتان را جواب دهید تا بعد ببینیم مبنای شما چیست و مبنای من چیست ؟.

در مورد قتل ندا شما می فرمائید منطق من انکار است آیا اشکالات راجع به فیلم قتل ندا را شما شنیده ای ؟ من هم مثل بسیار اشخاص دیگر زمانی که فیلم را دیدم از قتل وی متاثر شدم ولی زمانی که برخی اشکالات وارد بر این موضوع را ملاحظه کردم بازهم از قتل وی متاثر شدم اما این بار به خاطر اینکه او فریب خورده بود و چون قرار بود که صرفا یک نمایش اجرا شود ولی خود او نیز خبر نداشت که توطئه ای در کار خواهد بود . او کشته شد ولی به چه قیمت ؟ به قیمت بازی خوردنش ؟ به قیمت استفاده کردن عده ای همچون آرش حجازی و ... ؟

در مورد اشکالات واضح و صد البته وارد به جریان قتل ندا چرا هنوز کسی این اشکالات را جواب نداده است ؟! شما مرا متهم به انکار واقعیات می کنید در حالیکه آن کسی که انکار می کند آرش حجازی است زمانی که به او گفتند پزشک قانونی می گوید گلوله از پشت به ندا اصابت کرده ولی آرش حجازی مصرانه گفت : خیر از جلو اصابت کرده ! شاید بگوئید خیلی خوش باور هستم ولی نظر پزشک قانونی قبل از مصاحبه آرش حجازی با بی بی سی اعلام شده بود و چه ضرورتی داشت قبل از اینکه این جنجال به پا خیزد پزشک قانونی نظری خلاف واقع بدهد ؟!

گذشته از این عاقبت قاتل ندا و اسلحه ای که ندا با آن کشته شد چه شد ؟ یعنی مردمی که شاهد قتل خانمی با آن زیبائی و مظلومیت بودند قاتل او را که شناسائی شده بود فقط کمی او را هلش دادند و کمی او را زدند و پیراهنش را در آوردند ؟!!! من اگر آنروز شاهد صحنه بودم مطمئنا قاتل او را به سزای اعمالش می رساندم ولی چطور آنهمه مردم که در آنجا حاضر بودند به گرفتن کارت او و کتک زدن جزئی او بسنده کرده اتند ؟ چرا در این مورد جواب نمی دهید ؟ آیا منطق من انکار است یا شما ؟ من تمام ابعاد قضیه را ملاحظه کردم و نگذاشتم احساساتم بر من غلبه کند و اشکالات واضح قضیه را نادیده بگیرم ! ولی شما جواب نمی دهید و من را متهم به انکار می کنید و می گذارید احساساتتان بر عقلتان غلبه کند !

خواهشا این دو سوال مرا جواب بدهید !

همانطور که خودتان فرمودید لیبرالیزم نقطه ضعفی بزرگ (منجر شدن به بی بند و باری) دارد پس باید این نقطه ضعف را از بین برد . نظر من این است که این نقطه ضعف را دین اسلام  و حتی دیگر ادیان الهی می توانند از بین ببرد . نظر شما چیست ؟

به نظر من آزادی آنچنان از اهمیتی برخوردار است که اگر آزادی شخصی سلب شود گوئی زندگی و حیات او را سلب کرده اند . این آزادی است که در افعال خوب و بد ملاک ارزشمند بودن و ضد ارزش بودن را ایجاد می کند مثلا اگر کسی را به انجام عمل خوبی اجبار کنند عمل او ارزشی ندارد و همچنین اگر او را به فعل بدی مجبور کنند عمل او ضد ارزش نیست چرا که آزادی او در انتخاب عمل سلب شده است . من هم این آزادی را قبول دارم .

اینکه فرمودید جهان آدمی جهان مطلق انگاری نیست. این مدعایی است که باید ثابت شود نه اینکه فقط شعار داد . به چه دلیل می فرمائید  خوب مطلق یا شر مطلق وجود ندارد ؟ آیا خداوند خوب مطلق و شیطان شر مطلق نیست ؟ مگر اینکه منظور شما از جهان آدمی بدون در نظر گرفتن خداوند و شیطان باشد که نتیجه اش می شود اعلامیه جهانی حقوق بشر ! این اعلامیه هیچ منشاء الهی ندارد و صرفا بر مینای عقل است آن هم عقلی که احتمال مخلوط شدنش با هوا و هوس و فرمانبردار شدنش از شیطان بسیار زیاد است . چرا که شیطان دشمن قسم خورده انسان است : به عزتت قسم (ای خدا) نمی گذارم بنده ای از بندگانت به راه راست هدایت شوند مگر انسانهای خالص شده / قرآن. آیا کسانی که این اعلامیه را نوشتند و کسانی که رای دادند وجود خوب مطلق و شر مطلق را مد نظر داشتند ؟ اگر خوب مطلق را در نظر داشتند به ادیان الهی مراجعه می کردند و مفاد اعلامیه را با ادیان الهی می سنجیدند !

شما فرمودید که : حقوق بشری که غربیان  نوشته اند پاکیزه ترین حقوقی است که می شود برای کل بشریت نوشت ! این صرفا یک ادعا است . بله اگر هر یک از ادیان یک حقوق بشر می نوشتند و با هم مقایسه می شد و بحث و بررسی می شد و نهایتا یک حقوق بشر واحد را از مجموع این حقوق بشرها ارائه می کردند می توان گفت پاکیزه ترین حقوقی است که می شود برای کل بشریت نوشت . در ضمن شما فرمودید که حقوق بشری که غربیان نوشتند ... چرا غربیان ؟ چرا شرقیان نه ؟ آیا مگر غیر از این بوده که مهد تمدن در شرق بوده است ؟ به تاریخ تمدن ویل دورانت مراجعه کنید ببینید غرب تمدن والایی داشته یا شرق؟ حالا چون غرب از نظر پیشرفت های مادی و این جهانی و صنعت و بمب اتم و ... یکه تاز میدان است باید به خود اجازه دهد که برای کل مردم جهان تصمیم گیری و آقا بالا سری کند ؟ واقعا خنده دار است ! مثل اینکه چند تا لات و اوباش باشند و یکی از بقیه جروک تر باشد و بقیه از او بترسند و او هم از ترس بقیه سوء استفاده کند به خود اجازه دهد قانون وضع کند که مثلا حق ندارید تو این محله دزدی بکنید یا حق ندارید اینجا مواد بفروشید ! اینجا منم که حرف اول و آخر را می زنم ! و بقیه هم از ترسشان به این قانون زور رای بدهند !

شما فرمودید که : مثلا بنده شیعه اثنی عشری به این باور برسم که همه حقیقت نزد من است و همه بقیه مردمان در طریق ضلالت و گمراهی هستند. آنگاه هر که درون فرقه من باشد خوبی  مطلق است و هر که بیرون باشد ساقط از مقام انسانی ! بنده اصلا اینطور فکر نمی کنم بلکه می گویم حقیقت و واقعیت یک چیز است نه اینکه همه همزمان برحق باشند و حقیقت آن است که همه دارند !! آیا این درست است  که هم الف برحق است و هم ب ؟ وهم پ و هم ت وهم .... و هم ی ؟ پس واقعیت یک چیز است و تنها یک گروه بر حق هستند و به واقعیت متصلند . تشخیص اینکه کدام گروه برحق اند بر عهده خود افراد است و کسی را نمی توان مجبور کرد که مذهب اثنی عشری را اختیار کند یا مذهب زردشت را و یا ... .

سخت در اشتباهی که گفتی : آزادی را مزاحم افکار و اندیشه هایت می دانی و نگران این هستی که اگر مردم چیزی خواستند که با آموزه های مذهبی تو جور در نیامد چکار کنی ! زمانی که شخصی به این باور رسید که راه را درست می رود دیگر نگرانی بابت خواسته های مردم که مخالف باور او باشد ندارد .

با بخشی از این جمله ات موافقم : نهایتا آنچه که آدمی را شکوفا می کند آزادی است و انتخاب و رواداری و تکیه بر خرد و تجربه جمعی . بله آزادی است که انسان را به تعالی می رساند ، آدمی را شکوفا می کند اما نه تکیه بر خرد و تجربه جمعی بلکه با تکیه بر فرامین الهی . تجربه جمعی گاهی می گوید همجنس گرائی مخالف طبیعت و فطرت انسان است ولی با گذشت زمان و غلبه نفس بر این جمع موافقت با همجنس گرائی مساوی است با احترام به آزادی اشخاص . آنهایی که این نظریه را دادند خودشان درمانده شده اند . نظریات آزادیخواها سیر نزولی دارد نه صعودی یعنی اول از احترام به آزادی های ابتدائی شروع می شود و چون مبنای الهی ندارد و مبنایش بر احساسات است رو به تمایلات نفسانی منعطف می شود ولی اگر مبنا الهی باشد سیر صعودی پیدا می کند . یعنی به سمت خدا !

فرمودید : حتی برای کسی که این دنیا را سرابی بیش نمی داند و آخرت را سرای جاوید می داند ، شایسته تر است که زمام دنیا را به دنیا دوستان و دنیا خواهان بسپارد و همه همت خود را مصروف  ساختن آخرت خود کند، و صدق آخرت طلبی خود را برای خودش و بقیه آشکار کند . مگر ما فرشته ایم و در روی زمین زندگی نمی کنیم ؟! آیا دیندار بودن یعنی اینکه به گوشه ای بخزیم و دائما سر بر سجده بگذاریم ؟! اگر زمام دنیا را به دست دنیا دوستان بسپاریم مثل این است که سوار ماشینی بشویم که راننده ماشین مست است و هر آئینه ممکن است خود و ماشین و مسافران را به ته دره بفرستد ! این چه حرفی است که شما می زنید ؟ اگر عملکرد خیلی از سیاستمداران اشتباه بوده است چطور خیلی زود شما به این نتیجه می ریسد که دین باید از سیاست جدا باشد ؟ بله دینی را از سیاستی که خیلی از مسئولین فعلی دارند  باید جدا حساب کرد چرا که خیلی از اینها برخلاف دین و به اسم دین دارند عمل میکنند و پشت دین مخفی شده اند و امثال شما به این نتیجه می رسید که دین باید از حکومت داری جدا باشد . بلکه اگر دینی در یک مملکت  و بدور از ریا و تظاهر درست اجرا شود برترین قانون حاکم بر جامعه است چرا که هر قانون باید ضمانت اجرا داشته باشد و چه بهتر که علاوه بر ضمانت اجرای این دنیایی ، ضمانت اجرای آن دنیایی هم داشته باشد .

فرمودید : حال آنکه آنان که به زور خواستند مردم را به دین و آخرت وارد کنند ، بنی امیه شدند و بنی سفیان ، خسرالدنیا والآخره دقیقا همینطور است ! در قرآن هم آمده که لا اکراه فی الدین . حالا نمی دانم شما چرا تصورت بر این است که من از آن افرادی هستم که بخواهم با زور چیزی را به کسی بقبولانم چه برسد به اجبار در پذیرفت دین ؟! البته اگر محدودیت هایی از طرف دین وجود دارد این از خاصیت هر دینی از جمله دین اسلام بوده است چرا که رسیدن به هر هدفی محدودیت هایی برای انسان بوجود می آورد و نمی توان با حقانیت بخشیدن به هر چیزی مثل لیبرالیزم و سکولاریسم  و ... وارد آن محدودیت ها شد چرا که اگر مشغول محدودیت ها شد از هدف غافل می شود .

با آنچه که گفتم هدف از خلقت من و شما و دیگر انسانها چه بوده است ؟ وسیله رسیده به آن هدف چیست ؟ آیا محدودیت هایی وجود دارد ؟ ملاک تشخیص این محدودیت ها چیست ؟ آن محدودیت ها چه هستند ؟ و ...

این سوال هایی هست که اگر جواب داده بشوند خیلی از اختلافات ما حل می شوند  البته اگر جواب بدهید نه اینکه دوباره مصداق جدیدی را عنوان کنید .

با آرزوی موفقیت برای تان در تمام مراحل زندگی

محسن</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازهای میهمان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="دکلمه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      تهران سلام ، شهر بزرگ جهان سلام
روز و شب تو عرصه ی پیکار ننگ و نام

شبرنگ و توسنی و سواری نمی‌‌دهی‌
بر گردنت نبست کس -ای اژدها- لگام

گو با خیال من که پرسه زند در هوای تو:
&quot; تهران نخفته -همچو تو -‌ای کبک خوش خرام&quot;

پس کوچه‌های عشق تو بیدار مانده اند
تا بشنوند غرش فریاد پشت بام

هر شب دلیری از تو به زنجیر می‌‌کشند
پس وعده می‌‌دهند به اعدام و انتقام
 
باز از دل تو شعله ی زردشت سرکشد
چون آرشی بر آماده از قلب ازدحام

هر شنبه فکر تازه و هر جمعه شرح حال
هر چارشنبه آتش و هر پنجشنبه کام

صد سال بیش رفت که رویای کشوری
داده به صد امید ، ز هر گوشه ات نظام

شیراز عشق داد و هنر داد اصفهان
کرمانیان صبوری و تبریزیان قیام

کوچندگان خانه به دوش وطن تو را
دادند قوه ، تا که توانی‌ نهاد گام

دشت حماسه زار خراسان برای تو
آورد پایداری و آموخت احتشام

نفت سیاه را به سخاوت ز عمق خاک
کردند باده ،  تا که بریزی مگر به جام

از ساحل خزر -همه- تا ساحت خلیج
هر شهر و روستا به تو کردند اهتمام

بر شهر کرد و ترک و بلوچ و عرب درود
بر شهر پارس ، شهر لر و ترکمن سلام

تهران (ما) ، تو کشور ایران زنده ای
هر خانه ات ز جلگه و دشتی دهد پیام

صد سال بیش رفت که ایران تو را شناخت
هر کس سوی تو آمد و دل با تو کرد رام

فرزند خویش زی‌ تو روان کرد مرد پیر
دل از عزیزتر از جان بکند مام

تا ساکنان کوی تو باشند عاشقان
دلدادگان روی تو باشند صبح و شأم

ای سنگ و آهنت ز گل و سبزه سبزتر
جنگل گرفته رنگ ز مرد و زن تو وام

یکپارچه شکوه بهار آیدم به چشم
بینم چون این جوانه ی سبزیت بر دوام

 هرچند عشق را نتوان بافت با سخن
هرچند شور را نتوان یافت در کلام

تهران چنین مدیحه کست- پیش از این- نگفت
گفتند نامراد و نوشتند ناتمام

یادت دگر نمی کنم الا‌ به افتخار
حرفت دگر نمی زنم الا‌ به احترام

(مهران)
      اجرای شاعر ، مهران عزیز
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آواز میهمان - سوگند به خون همرهانم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2010/02/post_192.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2010:/blogs/songsdaily//1.1723</id>
   
   <published>2010-02-03T02:06:41Z</published>
   <updated>2010-02-07T21:27:47Z</updated>
   
   <summary>این آواز جمعی به شدت به دلم نشست ، نوتش رُ درآوردم که خودم بخونمش ولی دیدم اجرای جمعیش خیلی بهتره ، برای همین خودش رُ گذاشتم. این آوازیه که خیلی جاها میشه خوند ، توی تجمع ها ، توی سفرهای دسته جمعی ، توی شب شعر ها  ، و حتی در خلوت تنهایی و اگه گذارمون افتاد توی خود زندان.

چند روز پیش در یک نامه دوستانه از دوستانم خواستم که در مقابل اعدام این دو جوان ساکت نشینن ، و دوستی این را در جواب برام فرستاد. خیلی برام امید بخش و آرامش دهنده بود ، چرا که وقتی یک هنرمند از ته وجودش میگه: &quot;سوگند به خون همرهانم ، سوگند به اشک مادران، هرگز به تیغشان نمیرد ، فریاد جاودانمان&quot; نشانه اینه که هزاران نفر این رُ در دل خودشون میگن ولی ابزار اینجوری ندارند که ابراز کنند.  برای همین قدری خیالم راحت تر شد که همه بر این پیمان هستند که از راه رفته بر نگردند.

وقتی این همه هنرمند توی میدون هستند و با ابزار های مختلف دارن فریاد میزنن ، باید ایمان بیاریم که دیگه این چیزها باور عمومی شده اند ، و هر چه که حکومت با زور و تهدید و فشار می خواد  صداها را در گلو خفه کنه درست بر ضد خودش کار می کنه. هرچی بیشتر اذیت کنن و بیشتر  بگیرن و ببندن ، عمرشون رُ کوتاهتر کرده ن.

اگر هیچ گواه دیگری بر حقانیت این ملت به پا خاسته نباشد ، 
همین انبوه شعرها و موسیقی های از جان برخاسته که در این روزها از ضمیر هنرمندان جوشیده ، گواه صداقت و حقانیت  مردم ستمدیده ماست . به زر و زور و تزویر می شود هزار کار کرد ، ولی دریغ که بشود یک شعر دلنشین سرود یا 
یک موسیقی اثرگذار آفرید 


این هم کلیپی که براش ساخته اند:





بعد از نوشت :


 کلیپ زیر را هم دوست عزیزی در ایران با استفاده از طرح های کشیده شده  توسط هنرمندان سبز ،  برای آواز
&quot;از قفس آزاد&quot; ساخته است:





</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازهای میهمان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      این نامه را برایت ، از پشت میله های سرد
با رنگ سبز جان نوشتم تا روید خنده ها ز درد
چون روز دیگر آید ، خاکم جان سبزه هاست
خورشید جاودان آزادی ، نور آسمان ماست

سوگند به خون همرهانم ، سوگند به اشک مادران
هرگز به تیغشان نمیرد ، فریاد جاودانمان

دلتنگ با تو بودن ، با ناله های شب قرین
تنها گناهمان سکوت سبزی بود در جواب کین
جسم و جان بی پناهم ، آماج تیر کافران
آرام و  سربلندم و می بالم  بر انتخابمان

سوگند به این ستاره باران، سوگند به شورعاشقان
از راه رفته بر نگردم ، تا روز کوچ جاودان

سوگند به خون همرهانم ، سوگند به اشک مادران
هرگز به تیغشان نمیرد ، فریاد جاودانمان

(آرمان آزاد)

      <![CDATA[آوازی در سل مینور . کاری از آرمان آزاد که نمیدانم کیست.

<?php showvsingerlink("http://songsdaily.com/songsdaily/songs/mus/sogand.myr") ?>
]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>زینهمه یک تن توانی آفرید ؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2010/01/post_191.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2010:/blogs/songsdaily//1.1722</id>
   
   <published>2010-01-29T04:55:31Z</published>
   <updated>2010-01-29T05:58:05Z</updated>
   
   <summary>
کاری که حاکمان ایران می کنند  شبیه کاری است که گروگان گیرهای داخل عراق می کردند. عده ای غربی یا کسانی که با غربی ها همکاری کرده بودند را از کوچه خیابان می دزدیدند ، پای دوربین می گذاشتند و بعد گردنشان را گوش تا گوش در مقابل چشمان ناباور میلیونها انسان می بریدند تا رعب و وحشت در دل مردم ایجاد کنند که مبادا کسی با غربی ها همکاری کند . آنها هم زیر پرچم اسلام و با نام الله می کردند  ، درست مانند حاکمان ما.  برای آنان کافی بود که تو به یک غربی سلام کرده باشی تا از تو همچون طعمه قربانی استفاده کنند برای ارعاب دیگران ، و برای اینها هم کافی است که تو از کنار انجمن پادشاهی و سازمان مجاهدین و کومله رد شده باشی تا تو را بر دار کشند و درس عبرت بقیه کنند.


این تشابه رفتار بین این دو گروه اگر چه دردناک و استخوان سوز است ، ولی نویدبخش نیز هست چرا که اینها هم به زودی به سرنوشت دوستان خود دچار می شوند ، از همه جا مانده  و از همه جا رانده ، سرگشته بیابانهای یمن و افغانستان.


</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="بیات ترک" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[از چه زینسان بی دریغ از اهل خاک
چون پلیدان می ستانی جان ِ پاک؟
از چه می گیری زمردم بی وداد 
آنچه را نتوان به آنان باز داد ؟
آنهمه کشتی به بیداد ِ عسس
می توانی زنده کردن یک مگس؟
چون مَدد در زنده کردن نیستت
این وَلع در جان گرفتن چیستت؟
جان انسانی مقدّس چون خداست
وین سخن را قصّهء خلقت گواست
کشته ای و می زنی هل من مزید
زینهمه یک تن توانی آفرید ؟

(<a href="http://msahar.blogspot.com">م.سحر</a>)]]>
      مثنوی بیات ترک (حول و حوش پرده لا)


   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ندای درخت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2010/01/post_190.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2010:/blogs/songsdaily//1.1721</id>
   
   <published>2010-01-23T21:19:32Z</published>
   <updated>2010-01-23T21:54:44Z</updated>
   
   <summary>
مهران عزیز این شعر را به  مناسبت روز تولد ندا سروده است . او در این شعر خود را به جای یک درخت می گذارد و تصاویری می آفریند که جدا  یگانه اند: بشارت بارانی که پنجه اش همچون پنجه یک نوازنده بر ساز ، شورانگیز و زندگی ساز است ، قطره های آبی که زیر پوست او هریک قصه ای از زایش و رویش دارند ، آسمانی که  سبزیش را از او و پیکر زمینی اش وام می گیرد ، برگ هایی که هرکدام پر پرواز می شوند، نغمه بلبلان که چون  بوسه گونه او را می نوازد و شور آواز می  آفریند ، دارهایی که چون درخت می رویند و از خفت به عزت می رسند ، و سرانجام نقش نام عاشقی بر پیکره او که برایش غرور و افتخار می آفریند.


آری ندا و اشکان و سهراب و کیانوش و همه عاشقان دیگر ، بر تن ما نقشی کنده اند که به روزگاران نمی رود، و فردا که در صحنه باغ اعجاز می شود ، مایه غرور و افتخار و سرافرازی  همه ماست.</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="سه گاه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      فردا که باغ صحنه ی اعجاز می شود
دلها به ذوق قامت من باز می شود

وقتی که بانگ تندر و ابر سیه گذشت
باران چو پنجه بر بدن ساز می شود

هر جا به زیر پوست ما قطره های آب
پیغام قصه ای است که آغاز می شود

تا آسمان چو آینه سبز از زمین شود
هر برگ بر تنم پر پرواز می شود

بر گونه ام چو بوسه هیاهوی بلبلان
سرمشق درس دسته ی آواز می شود

این دارها شکوفه می زند و برگ می دهد
بر هر سریر و مرتبه ممتاز می شود

از عاشقی که بر تن من یادگار کند
یک جنگل از غرور سرافراز می شود

(مهران)
      آوازی در سه گاه.

   </content>
</entry>
<entry>
   <title>از قفس آزاد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2010/01/post_189.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2010:/blogs/songsdaily//1.1719</id>
   
   <published>2010-01-05T20:18:24Z</published>
   <updated>2010-02-14T06:25:56Z</updated>
   
   <summary>ضمیمه آواز امروز ، پیغامی می گذارم برای امام جور ، و همه اصحاب و یارانش:


بکشید ما را ، 
از شر وجودتان رها می شویم و به آرامش جاویدان می رسیم.
عزیزانمان را بکشید ، 
با یاد و خونشان که همرزمانی توانا و آسیب ناپذیر اند به مصاف تان می آییم و آنقدر می جنگیم تا از شر وجودتان خلاص 
شویم.
بزنید ما را و مجروح و آزرده مان کنید ، 
با زخم هایمان که امید التیام فراموششان نمی شود ، آنقدر می مانیم تا عا قبت از شر وجودتان خلاص شویم.


به بند و زندانمان بیفکنید ،
 با دوست خوبمان &quot;امید آزادی&quot; ، هم سلول می نشینیم  تا روزی که از شرتان خلاص شویم.

ما را و عزیزانمان را بکشید یا نکشید ، روح و جسممان را زخمی بکنید یا نکنید ، در بندمان بیاندازید یا نیاندازید ، عاقبت از شر شما خلاص می شویم . 

ماییم و امید و عشق و پاکبازی و دوستی ، و 
 شمایید هم نشینان جاوید ترس و یاس و نفرت و دشمنی ، و شری که هرگز از آن رها نخواهید شد، که  ناموس این سپهر دوار این است که هر کس ذره ای نیکی کند ، آن را ببیند ، و هر کس ذره ای بدی کند او نیز آن را بیند.

اگر خوبی شما قتل و جرح و سرکوب و شکنجه و زندان است ، آن را دیده اید و باز خواهید دید ، و اگر بدی ما آزادگی  و عشق و شادی و همیاری است  ، آنرا هر روز دیده و باز هم خواهیم دید، چه در پای طناب دار ، چه در داغ یک عزیز ، چه در زیر شکنجه شما ، چه در گوشه زندان.

زهی برندگانی که ما هستیم و بازندگانی که شما.


----------------------------------------------
 کلیپ زیر را هم دوست عزیزی در ایران با استفاده از طرح های کشیده شده  توسط هنرمندان سبز ،  برای این آواز ساخته است:





</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="بیات اصفهان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="تصنیف های خود ساخته" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      پر گشا ای مرغ ، بر نسیم  * باد
راه باید جست ، بی توشه و بی زاد
از قفس آزاد ، از قفس آزاد

هر فسرده آبرویی، آبرومند از تو شد
هر دل بی آرزویی ، آرزومند از تو شد
سبز باید سبز ، شاد باید شاد
بی توشه و بی زاد ، از قفس آزاد

بر امام خفته بر سنجاب ** ، می پریشد خواب
بر بسیج مرگ ، آن زخون سیراب
حلقه زد گرداب

حلقه ها شد تنگ، گوشها بر زنگ
تا که شوید خون ، تا که جوید جنگ
تا چه گوید عشق ، تا چه روید رنگ

سبز باید سبز ، شاد باید شاد
می کشم فریاد ، داد از این بیداد ، از قفس آزاد

(مهران)

* نسیم : بو
** خفته بر سنجاب : خفته بر پوست سنجاب. کنایه ای  است از راحت طلبی و بی خبری.


      <![CDATA[تصنیف خود ساخته ای در اصفهان و شور. اجرا در حول و حوالی اصفهان سی بمل.

*این تصنیف را بازخوانی کرده ام. یک جاهایی از اجرای قبلی خیلی به  دلم نمی نشست.


<?php showvsingerlink("http://songsdaily.com/songsdaily/songs/mus/par_goshaa_ey_morgh.myr") ?>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>احمد ای احمد زيدآبادی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/12/post_188.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1718</id>
   
   <published>2009-12-25T20:10:24Z</published>
   <updated>2009-12-26T00:17:44Z</updated>
   
   <summary>
همزمان شدن این آواز با روز میلاد مسیح ، کاملا تصادفی بود ، ولی وقتی شروع کردم بنویسم که یکی از ملاک های حقانیت  هر حکومتی این است که ببینیم چه کسانی را در زندان خود دارد ، و بگویم هر کس احمد زیدآبادی را در بند خود دارد ، بی تردید نه تنها از نظر سیاسی در موضع باطل است بلکه از نظر انسانی نیز در پست ترین درجات است ، دیدم که از قضا صاحب این روز که برای بیلیون ها انسان ، مقدسترین روز است ، خود بهترین شاهد این گفته است . کسی که مسیح را در زندان خود داشت باطل ترین باطل ها بود چرا که مسیح سخنی جز عشق و برادری بر زبان نیاورد ، و بی تردید کسی که احمد را در زندان خود دارد  ، باطل ترین باطل هاست  چرا که احمد سخنی جز دوستی و مدرا و عشق و عدالت بر زبان نیاورد، و دشمنان او نیز این نکته را به خوبی می دانند همچنانکه دشمنان مسیح می دانستند.

نزدیک شش ماه است که این مسیح سپهر روزنامه نگاری را از عزیزترین محبوب اش یعنی آزادی ، محروم کرده اند ، و برای او حکم محرومیت  دایم العمر هم بریده اند. زهی بی شرمی! زهی سقوط از درجات انسانی! و زهی خیال باطل. ! اگر کسی توانست مسیح را با به صلیب کشیدن از زندگی محروم کند ، احمد را  هم می تواند با زندان و تبعید ، از آزادی و آزادگی محروم کند. آنگونه که صلیب ، زادگاه مسیح شد ، زندان هم  ، زادگاه احمد است.  آنگونه که آن صلیب ، سخنان مسیح را کلامی مقدس نمود که قرن ها از پی قرن مردم بخوانند و بشنوند و بر قلب و دیده بنهند ، این زندان هم  از  کلام احمد که آبی بود زلال و گوارا از سرچشمه های نور و انسانیت ، کلام مقدسی خواهد ساخت که مایه برکت نسلهای این سرزمین باشد .

با سپاس فراوان از استاد سخن ، هادی خرسندی ، که  گمان نمی کنم پیش از این شعری در مدح کسی گفته باشد ، ولی با  سرودن این شعر دلهای بسیاری را تسلا بخشید ، و سبب شد من هم اندکی از دین خود را به این عزیز نازنین که بسیار دوستش می دارم ، ادا کنم.

احمد جان ، به چشم می بینم آزادی تو و آزادی این خلق بیشمار را  ، و تو را  و یاران اهورایی در بندت را که بر شانه های مواج  این خلق بزرگ روان می شوید  ، به سوی دشتهای سبز و پر نشاط صلح و آزادی. زود باد آن روز !
</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="تصنیف های خود ساخته" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ماهور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[احمد ای احمد زيدآبادی ...ای قلمدار ره آزادی
ای دلت پاکتر از آئينه ...ای ترا سنگ وطن بر سينه
نام تو شهره شده با نيکی..روشنی‌ياب در اين تاريکی
احمد ای احمد زيدآبادی..ظاهراً گرچه به بند افتادی؛
ليک آزادگی‌ات آزاد است..همچنان پاپی استبداد است
تا که والائی افکار تو هست..دشمن است آن که گرفتار تو هست
دشمن است آنکه ز انديشه‌ی بد..شد گرفتار تو در حبس ابد!
باز تو هستی و لطف قلمت...که به ما جان بدهد هر کلمه‌ت!
ملت ما به تو مديون شده است...دلش از غصه‌ی تو خون شده است
احمد ای احمد زيدآبادی..مخلص نام بزرگت، هادی 

( برگزیده ای از<a href="http://news.gooya.com/columnists/archives/096944.php"> شعر بلند هادی خرسندی</a>)]]>
      تصنیف خود ساخته ای در ماهور.(حول و حوالی ماهور  دو)


   </content>
</entry>
<entry>
   <title>امید من که منتظری بود بر رهی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/12/post_187.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1717</id>
   
   <published>2009-12-22T19:12:43Z</published>
   <updated>2009-12-23T05:45:30Z</updated>
   
   <summary>ذهن شاعر ، جهان عجیبی است که در آن کلمات ، معجزه آمیز به هم می آمیزند و تصاویر و مضامین به گونه ای شگرف در هم می آمیزند، آمیزشی  که نظیر آن  در هیچ جهان دیگری پیدا نمی شود. تمام کلماتی که در این شعر مهران به کار رفته اند ، با هم ارتباط درونی دارند و کشف این ارتباط هاست که دوباره خواندن این شعر را لذت بخش می کند. البته از صنعتی که در آن به کار رفته نباید غافل شد ، که خواننده آگاه به خوبی می داند شاعر مرادش چه بوده ولی شاعر می تواند به راحتی کتمان کند. البته یقین دارم شاعر قصد کتمان آن چه که گفته را ندارد ، ولی با این کار ، شعر خود را از محدوده یک شخص خاص فراتر برده است و آن را همگانی کرده است. در بعد شخصی  ، کسی شک نمی کند که در ستایش آن آزاده از دست رفته است ، و در بعد فرا شخصی ،  همه اش در باره &quot;امید&quot; است.


اما ....

در باره آقای منتظری، همه گفته اند و نیکو گفته اند و باید هم بگویند و تا تاریخ هست ذکر خیر او خواهند گفت. یکی او را تاریخ ساز خواند ، دیگری اسطوره ، این یکی الگوی آزادگی ، آن  دیگری طراز مسلمانی ، و همه راست گفتند. 

اما چه شد که منتظری از درون یک نظام سفاک و بی اعتبار بیرون آمد ولی اینچنین اعتبار یافت؟ بر شمردن این دلایل درس عبرتی خواهد بود برای همه ما:
اولا صادق بود . با خودش صادق بود و با بقیه نیز هم. صداقت  اگر چه بی هزینه نیست  ، ولی عاقبت  خرجش را در می آورد ، در حالیکه دروغ اگر چه منافعی به دنبال دارد ، دست آخر همه را به باد می دهد. صداقت یعنی یکپارچگی درونی ، که زاینده قدرت نفس است ، در حالیکه دروغ ، دوپارچگی و چندپارچگی درونی است و عاقبت جسم و جان صاحبش را تباه می کند.  

دوما  &quot;انسان دوست&quot; بود. انسان دوستی ، گوهر کمیابی است که در همه یافت نمی شود. چطور ممکن است انسان رقبای خودش را دوست داشته باشد؟ چطور ممکن است  انسان دشمنان خودش را دوست باشد ، در حالی که همه همنوع او هستند؟ غریزه طبیعی و ویژگی غالب حیوانی انسان حکم  نمی کند که به طور کلی &quot;انسان دوست&quot; باشد. از این رو انسان دوستی گوهر کمیابی است.  یک انسان عادی چه دلیلی دارد غذا و پوشاک و امکاناتی که خودش از آن لذت می برد را به انسان دیگری بدهد؟ به خاطر غیر نرمال بودن چنین پدیده ای ،  فقط عده اندکی از انسانها به چنین مقامی نایل می شوند. اینکه ریشه های این پدیده چه هستند ، خود احتیاج به بحث مفصلی دارد ، ولی به شهادت همه ، منتظری ، &quot;انسان دوست&quot; بود ، مستقل از اینکه آن انسان از چه شهر و دیار و دین و مذهب و قوم و قبیله ای بوده باشد. &quot;انسان دوستی&quot; اگرچه کمیاب است ، ولی مورد احترام آدم هاست. هیچ کس حاضر نیست مانند مادر ترزا و آلبرت شوایتزر زندگی کند ، ولی همه آنها را ستایش می کنند.

سومین منبع اعتبار آقای منتظری ، شجاعت او بود . شجاعت در نظر و شجاعت در عمل. شجاعت نظری او باعث شد بسیاری از مرزهایی را که همقطاران او از نزدیک شدن به آن هم می هراسند ، دربنوردد، و یا وارد میدان هایی بشود که دیگران جرات ورود به آن را نداشتند.  شجاعتی که ریشه در مبارزات طولانی و زندان و تبعید های مکرر او داشت.  ترس آیت الله از مرگ و شکنجه و تنهایی و غربت ریخته بود ، از این رو چیزی جلو دار او نبود تا سخن حقی را که به آن قائل بود را به زبان آورد. این شجاعت او در بازگو کردن مشکلات مردم و ایستادگی در مقابل ستمهایی که بر مردم می رفت ، باعث شد که نزد مردم اعتباری عظیم بدست آورد.

جالب این است که این هر سه ویژگی ، وقتی با قدرت عجین می شوند همه از بین می روند ، چون انسان دوستی از کار می افتد  ، صداقت قربانی می شود ، وترس از دست دادن قدرت ، شجاعت را  نیز نابود می کند. اما از ملکات آن انسان آزاده این بود که آن سه گوهر کمیاب او قربانی قدرت نشد ، و همین سبب شد از جانب مردم ، مفتخر به افتخار بزرگ &quot;آزادگی &quot; نیز بشود، افتخاری که به آسانی و بیهودگی نصیب کسی نمی شود.

البته باید بر دلایل فوق ، اعتبار حوزوی ، استقلال مالی ، ایمان مذهبی و پشتوانه مردمی را نیز افزود که بدون آنها ، همه آن بقیه یا نبود و یا اگر بود ، این قدرت و عمق و تاثیر را نمی داشت.

نکته ظریف دیگری که در تکریم عظیم ملی از او مشاهده شد این بود که  مردم ما همچون خدایی که بیشترشان به آن باور دارند ، مردم خطا بخشی هستند ، و درب توبه را به روی همه باز گذاشته اند. قدر مسلم در زندگی سی ساله آقای منتظری در زمان جمهوری اسلامی نقاط تاریکی هم وجود داشته است ، ولی مردم ما با نظر پاک خطاپوش خود ، آن ها را به حاشیه بردند و فقط به نقاط مثبت و سازنده  زندگی این فقیه فقید پرداختند و در مجموع پیش وجدان خویش به او نمره قبولی دادند، وگرنه او نیز در خون های به ناحق ریخته جوانان ما چه در میدان جنگی که بر تنور آن می دمیدند ، و چه در زندانها  ، شریک بوده است. این خطاپوشی کریمانه مردم ایران ، راه توبه را بر بقیه کسانی که هنوز از اعانت دستگاه جور و ستم استعفا نداده اند ، باز می گذارد، به شرط آنکه بیش از این دیر نشود.

</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ابوعطا" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      امید من که منتظری بود بر رهی
نخلی بلند کاشت به دستان کوتهی
در کنج حبس خانه  هراسان باغ بود
دشتی پر از شقایق و داسی و ابلهی
او را ز جای خود نربودند مهر و ماه
این لقمه پنیر کلاغی و روبهی *
تا این درخت سبز زمانی بری دهد
ای دل بیا بساز به خلق منزهی

(مهران)

 
      آوازی در ابوعطا. (حول و حوالی شور سی بمل )

   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آزاده ای به نام مجید توکلی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/12/post_186.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1716</id>
   
   <published>2009-12-13T05:17:03Z</published>
   <updated>2009-12-13T06:20:31Z</updated>
   
   <summary>مجید توکلی ، دانشجوی آزاده دانشگاه پلی تکنیک ، پس از سخنرانی در روز شانزده آذر در دانشگاه پلی تکنیک بازداشت شد و اندکی پس از آن عکس هایی از او توسط خبرگزاری های فاسد کودتایی منتشر شد که مجید را با چادر و مقنعه نشان می داد با این ادعا که او با لباس زنانه قصد فرار از دانشگاه داشته است که توسط نیروهای جان برکف بسیج و حراست دسنتگیر شده است.
عکسها آنقدر ناشیانه مونتاژ شده و سناریو آنقدر احمقانه است ، که با مرور آنها احساسی به جز چندش به آدم دست نمی دهد ، چندش از حقارت وجودی طراحان آن. البته قدری خوشحال کننده هم هست که دشمنان مردم ، چنین نادان و زبون اند که عقلشان بیشتر از این نمی رسد ، ولی جای ترس هم دارد که این زنگیان مست ، تفنگ هم به دست دارند.

به هر حال که در پاسخ به این بازی دردآور ، مردان سبز ، با یک اقدام ابتکاری  ، عکس های بیشماری از خود منتشر کردند با روسری و مقنعه و چادر ، که با یک تیر چند نشان بزنند: هم اگر نزد کوته فکران و ساده لوحان ، این کار باعث تحقیر مجید شده بود ، قدرت آن تحقیر را بشکنند ، که شکستند ، و هم اینکه حجابی را که به عنف تن تصویر مجید کردند ، به سخره بگیرند. 

من هم اگر عکسم جایی منشر شده بود، نسخه با روسری اش را هم منتشر می کردم ، ولی حالا که نیست ، به همین آواز بسنده می کنم. مجید توکلی یکی از آن سه اهورایی در بند بود که مدت طولانی زیر فشار و شکنجه بود و وقتی آزاد شد ، به بندرعباس تبعید شد که دستش از هم کلاسی هایش کوتاه باشد. او با مشقت خود را به تهران رسانده بود که 16 آذر تاریخی را در کنار یارانش باشد. پر پیداست که وجود او و سخنان او چنان بر جان دشمنان مردم سنگین آمده بود که برای مقابله با او تن به چنین کار سخیفی دادند.

همانگونه که ندا و سهراب سمبل آزادی خواهی مردم ایران شدند ، و تا زمان هست ، کودتاچیان از شنیدن نامشان دچار رعشه خواهند شد ، مجید توکلی هم سمبل جنبش دانشجویی شد تا نام او ستون نا استوار کودتاچیان را بلرزاند. 

مجید و سایر دانشجویان زندانی را تنها نخواهیم گذاشت.
</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="همایون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[دی بلبلی نوای دلی گفت با گلی
کای گل تویی که در خور آواز بلبلی
شاعر شنید و در خور آواز خویش یافت
آزاده ای به نام مجید توکلی

<a href="http://msahar.blogspot.com">(م.سحر</a>)
]]>
      آوازی در شوشتری  رِ ( چون با دیاپازون تنظیم نشده ، حدود نیم پرده زیر است ، یعنی حول و حوالی می بمل)

   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شانزده روز رفته از آذر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/12/post_185.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1715</id>
   
   <published>2009-12-04T23:37:55Z</published>
   <updated>2009-12-05T02:18:48Z</updated>
   
   <summary>امیدوارم 16 آذر امسال نمایش اتحاد مردم با دانشجویان باشد. دانشجویان در عین حال که از گروه های مرجع اجتماع هستند ، به شدت آسیب پذیرند و نیاز به حمایت گسترده همه اقشار اجتماع دارند. سرنوشت دانشجویان ما در چنگ یک مشت آدم بی وجدان است که از انجام هیچ کاری ابا ندارند و به راحتی آنها را از ساده ترین حقوق خود ، یعنی حق تحصیل محروم می کنند. دانشجویی هم که از تحصیل بماند ، خدا می داند که به چه سرنوشتی دچار شود.  بنابراین بدیهی است  که دانشجویان ما با احتیاط وارد میدان مبارزه بشوند. البته آن جماعت از جان گذشته ، که جانشان را کف دست گرفته اند ، از محرومیت و زندان باکی ندارند ، ولی اکثریت غالب با کسانی اسنت که همیشه می خواهند حداقل بهای ممکن را بپردازند. 

البته اینکه بیشتر دانشجویان در قبال خانواده های خود تعهد خاصی ندارند، امتیازی است که بیشتر اقشار اجتماع ندارند . کاسب و کارمندی که باید شکم بچه هایشان را سیر کننند و خرج آنها را بدهند ، بدون شک جرات کمتری برای ورود به میدان مبارزه دارند ، و از این روست که نهایتا سرنوشت اغلب جنبش های مبارزاتی در دانشگاه ها تعیین می شود.

اما متاسفانه آنطور که به نظر می رسد دانشگاهیان ما هنوز نقش اساسی خود در تغییر فضای اجتماع را باور نکرده اند. این را از آنجا می شد فهمید که مثلا دانشگاه علم و صنعتی که کیانوش آسایش را کشته اند ، هنوز دایر است و دانشجو و استادش می روند و می آیند و انگار نه انگار که اتفاقی است.  البته این بدان معنی نیست که کسی به این موضوع نمی اندیشد ، یا  دلش نمی خواهد در این باره کاری کند ، بلکه به این معنی است که آن اتحاد بین استاد و دانشجو که باعث ریخته شدن ترس ها و محو نگرانی هاست ، به وجود نیامده است و این  نهایتا نشان دهنده عدم اعتماد به نفس است. در چنین شرایطی مهمترین وظیفه  ما و همه اقشار اجتماع ، قدرت  و روحیه بخشیدن به قشر دانشگاهی ، و یادآوری نقش مرجعیت آنها ست.

بنابر این هر جا که هستیم ، قرار ما  در تجمعاتی که به این مناسبت برگزار می شود!  این هم آگهی برنامه ای که قرار است در واترلو برگزار شود:
---------------------------------------------------------------




به لحظه لحظه ی این روزهای سرخ قسم، که بوی سبزترین فصل سال میآید

شانزدهم آذر ماه روز ملی دانشجو در سراسر ایران است، که از سال ۱۳۳۲ با حمله ی کودتاگران به دانشگاه فنی تهران این روز به روز دانشجو تبدیل شد. این روزها هم کشورمان، ایران یکی از ملتهب ترین روزها یش را می گذراند و برای اولین بار در ۳۰ سال گذشته مردم ایران به دنبال حقوق از دست رفته خود دست به اعتراض زده اند. تا به امروز صدها نفر زخمی یا کشته شده اند، و بسیاری از هموطنان مان بدون هیچ دلیلی روانه زندان شدند و با شکنجه ها ی مختلف از قبیل شکنجه روحی، کتک، تهدید به مرگ، تجاوز و...... ماهها است که دست و پنجه نرم میکنند.

اکنون میخواهیم ما هم به عنوان عضوی از کشور دردمندمان، از دانشجویان و مردم واترلو بخواهیم که با شرکت کردن در تظاهرات روز ۱۶ آذر که مصادف است با یکشنبه ۶ دسامبر همبستگی خود رادر حمایت از دانشجویان و مردم ایران نشان دهند شاید که فریادهای ما در اینجا پشتوانه ی هرچند کم ولی با ارزش برای مردم ستم دیده ی ایران مان باشد و نور امیدی را نسبت به خارج نشینان در دل آنها روشن کند.

این برنامه در حمایت از جنبش سبز برای دمکراسی در ایران است لذا از آوردن هرگونه پرچم ایران چه الله، چه شیرو خورشید و حتئ پرچم سه رنگ بدون علامت جدّاً خوداری کنید. پلیس واترلو هم شرکت کنندهگان را از آوردن پرچم منع کرده است.

هر نوع نماد سبز که میخواهید میتوانید به همراه داشته باشید ( لباس، دستبند، بادکنک، کلاه، پلاکارد، پوستر.....)

هوا در روز یکشنبه مناسب است کمی ابری است و دما ی هوا بین یک تا چهار درجه سلسیوس متغیر است.

به امید دیدار شما در روز ۱۶ آذر این کمترین کار است برای هموطنان شجاع مان

بنی آدم اعضا ی یکدیگر اند که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی

&quot;سعدی&quot;


Date:	
Sunday, December 6, 2009
Time:	
1:00pm - 3:00pm
Location:	
From SLC at UW to Laurier U







   

</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="بیات اصفهان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      <![CDATA[شانزده روز رفته از آذر
مرغ ِ فریادمی گشاید پَر

سبز می روید آفتاب از کوه
تا بروبد سیاهی و اندوه

زندگی حلقه می زند بر در
شانزده روز رفته از آذر

(<a href="http://msahar.blogspot.com/">م.سحر</a>)]]>
       آوازی در اصفهان ر ِ .

   </content>
</entry>
<entry>
   <title> خضر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/11/post_184.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1714</id>
   
   <published>2009-11-28T04:38:28Z</published>
   <updated>2009-11-28T06:10:33Z</updated>
   
   <summary> خضر از پیامبران معاصر موسی بوده است و از معجزات او این بوده  که روی هر زمین خشکی که می‌نشسته، زمین سبز و خرم می‌شده ، به همین دلیل او را خضر(سبز) می گفته اند. همچنین می گویند به آب حیوان پی برده بوده و عمر جاویدان ستانده. عرفا و شعرای ما ، شاید به خاطر همین آب حیوانش با او میانه خوبی داشته اند .  خصوصا حافظ به او زیاد اشاره می کند : 

مگر خضر مبارک پی تواند .. به یمن همتش کاری گشاید

نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر .. نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش

 سکندری که مقیم حریم او چون خضر  ... ز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد 

خیال آب خضر بست و جام کیخسرو ... به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

گرت هواست كه با خضر همنشين باشي ... نهان ز چشم سكندر چو آب حيوان باش 

ترک این مرحله بی همرهی خضر مکن ... ظلمات است بترس از خطر گمراهی

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست ... خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را چه شد

روان تشنه ما را به جرعه‌ای درياب .. چو می‌دهند زلال خضر ز جام جمت

فرق است از آب خضر كه ظلمات جاي او است ..تا آب ما كه منبعش الله اكبر است

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من .. پیاده می روم و همرهان سوارانند

این همه را آوردم که بگویم چرا مهران ما از بین پیامبران ، خضر را برگزیده است. بی شک کسی که همدم و همنشین حافظ باشد ، تحت تاثیر تبلیغات او هم قرار می گیرد.

این هم درباره خضر از ویکی پیدیا:

دیدار با ذوالقرنین
خضر از شاهزادگان بود و پدرش مال و نعمت بسیار داشت. اما خضر دوستدار حکمت بود و به راه پیغمبری می‌رفت، و تا در خانوادهٔ خود بود، به راهنمایی گمشدگان و دستگیری بینوایان می‌پرداخت و چون به پیغمبری رسید به راهنمایی قوم ذوالقرنین فرمان یافت. ذوالقرنین جهانداری آگاه بود و خضر را گرامی داشت و خداپرستی وی را ستایش می‌کرد و در کارها با وی مشورت می‌کرد و کار دین و شریعت مردم را به او محول می‌ساخت.
جستجو برای آب حیات
ذوالقرنین عمری دراز داشت اما عمر جاویدان می‌خواست و در کتاب‌ها خوانده بود که در جهان چشمه‌ای هست نامش آب حیوان یا آب حیات که هر که از آن بنوشد عمر جاوید یابد. پس راز آن را از خضر پرسید و خضر نشانی‌ها که می‌دانست می‌گفت و چون معلوم شده‌بود که جای چشمهٔ آب حیات در ظلمات است، ذوالقرنین عزم راه کرد و خضر و الیاس را با خود همراه کرد که الیاس نیز از برگزیدگان روزگار بود. مدت‌ها در سرزمین تاریک جهان گردش کردند و از هر آبی و چشمه‌ای امتحان کردند اما خوردن آب حیات ذوالقرنین را نصیب نبود و خضر و الیاس در جستجو به آب حیات رسیدند و از آن نوشتیدند و اثر آن را دانستند و چون به ذوالقرنین خبر رسید هرچه جستجو کردند دیگر آن چشمه را نیافتند و چون مدت سفر دراز شده بود و آذوقه کم داشتند برگشتند تا دوباره با اسباب فراهم بروند. اما عمر ذوالقرنین به سفر دوباره نرسید و بدینسان خضر و الیاس عمر جاوید یافتند و می‌گویند الیاس در جوانی کشتی‌بان بود و سفر دریا دوست می‌داشت و بدین سبب وی بیش‌تر در دریاها به سر می‌برد و گمشدگان و درماندگان را راهبری می‌کند و خضر در خشکی‌ها به سر می‌برد و هر که در خدمت مردم و راستی و پا کی کوتاهی نکند و دیدار خضر را دریابد و از او حاجت بخواهد حاجتش برآورده شود و هرچه از او بپرسد جواب درست بشنود
















  </summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ماهور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      ما پیروان حضرت خضریم و والسلام ... در دین ماست یاری و غمخواری و سلام
هر گل به بوی خویش سرافراز بوستان ... خود استعاره ایم ز آزادی کلام
از خاکیان فرش ، نه کروبیان عرش ... هر کس امام خویش ، نه ماموم یک امام
یعنی نه عیسوی نه مسلمان نه موسوی ... یک شهروند ساده ی قابل به احترام
زیباترین تجلی گل گونه گونگیست ... از باختر به خاور و از صبح تا به شام
سبزیم آنچنانکه فرا میرسد بهار ... شادیم آنچنانکه به هم میزنیم جام

(مهران)

      <![CDATA[آوازی در ماهور سل

<br>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شب بی احسان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/11/post_183.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1713</id>
   
   <published>2009-11-20T23:14:59Z</published>
   <updated>2009-11-22T08:04:24Z</updated>
   
   <summary>احسان فتاحیان ، در کمال ناجوانمردی اعدام شد . در حالی که حکم او برای تجدید نظر رفته بود و قاعدتا باید دچار تخفیف می شد.



 


نامه قبل از اعدام او را باید خواند و به خاطر سپرد و لحظه ای از یاد او و سودای خونخواهی او غافل نشد:


واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی

نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم

خش خش برگ ها زیر قدم هایم

میگوید : بگذار تا فرو افتی

آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت.

هرگز از مرگ نهراسیده ام , حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان , در کنار خویش حس میکنم. آن را میبویم و بازش میشناسم , چراکه آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین. نه با مرگ که با دلایل مرگ سر صحبت دارم , اکنون که (( تاوان )) دگردیسی یافته و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند , آیا میتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟ ((ما)) ای که از سوی ((آنان )) به مرگ محکوم شده ایم در طلب یافتن روزنه ای به سوی یک جهان بهتر و عاری از حق کشی در تلاش بوده ایم , آیا آنان نیز به کرده ی خود واقف اند؟

در شهر کرمانشاه زندگی را آغازیدم , آنجا که بزرگیش ورد زبان هم میهنانم است , آنجایی که مهد تمدن میهنم بوده است. قطور ذهن ام بدان سویم کشید که تبعیضی را و وضعیتی ناروا را بفهمم و از اعماق وجود درکش نمایم که گویای ستم بود , ستمی در حق من چنان فردی انسانی و در حق من چنان مجموعه ای انسانی , پیگیری چرایی ستم و رفع آن به هزاران فکرم راهبر شد , اما وااسفا که آنان چنان فضا را مسدود و حق طلبی را محجور و سرکوب کرده بودند که در داخل راهی نیافتم و ورای محدوده های تصنعی به مکانی دیگر و مامنی دیگر کوچیدم : (( من پیشمرگه ی کومله شدم)) , سودای یافتن خویش و هویتی که از آن محروم شده ام من را بدان سو کشاند. دور شدن از خواستگاه کودکی هرچند آزاردهنده و سخت بود اما هیچ گاه باعث انقطاع من از زادگاهم نشد. هراز گاهی به قصد تجدید دیدار و بازیابی خاطرات روانه ی خانه ی نخستین میگشتم , اما یک بار (( آنان )) دیدار را به کامم تلخ کردند , دستگیرم کردند و به قفسم انداختند. از همان آغاز و با پذیرایی انسان دوستانه ی دستگیر کنندگانم !! فهمیدم که همان سرنوشت تراژدیک و غمناک همراهان و رهروان این راه پررهرو به انتظار نشسته است : شکنجه , پرونده سازی , دادگاه سرسپرده و شدیدا تحت نفوذ , حکمی کاملا ناعادلانه و سیاسی , و در نهایت مرگ......

بگذارید خودمانی تر بگویم : پس از دستگیری در شهر کامیاران به تاریخ 29/4/87 و پس از چند ساعت مهمان بودن در اداره ی اطلاعات آن شهر , در حالی که دستبند و چشمبندی قطور حرکت و دیدن را برایم ممنوع نموده بود , فردی که خود را معاون دادستان معرفی میکرد شروع به طرح یک سری پرسش بی ربط و مملو از اتهامات واهی نمود (لازم به ذکر است که هرگونه بازپرسی قضایی در محیطی غیر از محیط دادسرا و دادگاه طبق قانون مطلقا ممنوع است). بدین ترتیب اولین دور بازجویی های عدیده ام کلید خورد. همان شب به اداره ی اطلاعات استان کردستان در شهر سنندج منتقل شدم و سور واقعی را آنجا تجربه نمودند : سلولی کثیف با دستشویی نامطبوع و پتوهایی که احتمالا ده ها سال از ملاقاتشان با آب و پاکیزگی میگذشت! . از آن به بعد شب و روز دالان پایینی و اتاق های بازجویی با چاشنی کتک و شکنجه ی طاقت فرسا , به تسلسلی پایان ناپذیر و سه ماهه تبدیل شد. بازجویان محترم در جهت ارتقای منزلت شغلی خویش و در سودای چند پشیزی ناچیز و بی ارزش , در این سه ماه به طرح اتهاماتی عجیب و غریب میپرداختند که خود بهتر از هرکس به کذب بودن آنها ایمان داشتند. علی رغم آزمودن تمامی روش ها و در عملیاتی مسلحانه شرکت نموده بودم , اتهاماتی که در بسیار در اثبات آن کوشیدند. تنها موارد اثباتی عضویت در کومله و تبلیغ علیه نظام بود که بهترین گواه در یگانه بودن اتهامات رای دادگاه بدوی است , شعبه ی اول دادگاه انقلاب اسلامی سنندج حکم به 10 سال حبس توام با تبعید به زندان رامهرمز داد. ساختار اداری و سیاسی ایران همیشه دچار آفت تمرکز گرایی بوده است اما در این یکی نمونه که به ظاهر قصد تمرکز زدایی از امر قضا را داشتند. به تازگی اختیار و صلاحیت تجدید نظر در احکام متهمین سیاسی را در بالاترین سطح – حتی اعدام – از دیوان عالی گرفته و به محاکم تجدید نظر استان سپرده اند , با اعتراض دادستان کامیاران به حکم بدوی و در نهایت تعجب و برخلاف قوانین موضوعه و داخلی خود ایران , شعبه ی چهارم دادگاه تجدید نظر استان کردستان حکم 10 سال زندان را به اعدام تبدیل نمود. بر پایه ی ماده 258 قانون آیین دادرسی کیفری محاکم تجدید نظر تنها در صورتی مجاز به تشدید حکم بدوی میباشند که حکم صادره از حداقل مجازات مقرر در قانون کمتر باشد. بر طبق کیفر خواست دادستان ئ اتهام وارده _ یعنی محاربه(دشمنی با خدا) – حداقل حکم در این مورد یک سال است حال خود فاصله ی 10 سال توام با تبعید را با این حداقل مقایسه کنید تا پی به غیر قانونی, غیر حقوقی و سیاسی بودن حکم اعدام ببرید.

البته ناگفته نماند که مدتی کوتاه پیش از تبدیل حکم, مجددا&quot; از زندان مرکزی سنندج به بازداشتگاه اداره اطلاعات منتقل و در آنجا از من خواسته شد طی یک مصاحبه ویدیوئی به اعمالی ناکرده اقرار و کلمات و جملاتی در رد افکار خویش برزبان آورم . علی رغم فشارها ی شدید, من حاضر به قبول خواسته نامشروع آنان نشدم و آنها نیز صراحتا&quot; گفتند حکمم را به اعدام تبدیل خواهند نمود, که خیلی زود به عهد خویش وفا کردن و سرسپردگی دادگاه را به مراجع امنیتی و غیر قضایی اثبات نمودن. پس آیا انسان می تواند بر آنان خرده ای بگیرد؟!

قاضی سوگند خورده که همه جا, در هر زمان و در قبال هر فرد و موضوعی بی طرف مانده و صرفا&quot; از دریچه ی حقوق و قانون به جهان بنگرد, که امین قاضی این سرزمین به قهقرا رفته می تواند ادعا نماید که سوگند را نشکسته و بی طرف و عادل باقی مانده است؟ به زعم بنده چنین قضاتی به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند. هنگامی که کل سیستم های قضایی ایران به اشاره یک بازجوی بی دانش و عاری از هرگونه سواد حقوقی , دستور بازداشت, محاکمه, محبوس نمودن و مرگ افراد را اجرا می نماید, آیا می توان بر یک یا چند قاضی خرده پای یک استان همیشه تحت ستم و تبعیض خرده گرفت؟ آری, خانه از پای بست ویران است......

حال علی رغم این که در آخرین ملاقاتم در داخل زندان با دادستان صادر کننده کیفر خواست, وی به غیر قانونی بودن اجرای حکم در هنگامه ی اکنون اذعان داشت, اما برای دومین بار قصد اجرای حکم را دارند. نا گفته پیداست که اینچنین پافشاری کردن بر اجرای حکم به هر نحو ممکن , نتیجه ی فشارهای محافل امنیتی و سیاسی خارج از قوه ی قضائیه است . افراد عضو این محافل تنها از زاویه ی فیش حقوقی و اغراض و نیات سیاسی خویش به موضوع مرگ و زندگی یک زندانی سیاسی می نگرند, برای آنان ورای اهداف غیر مشروع خویش هیچگونه ((مسئله))ای قابل طرح و تصور نیست, حتی اگر اولین حق همزاد بشر یعنی حق حیات باشد. اسناد جهانی و بین المللی پیشکش, آنان حتی قوانین و الزامات داخلی خود را نیز هیچ و بیهوده می انگارند.

اما سخن آخر: اگر به گمان زورورزان و حاکمان, مرگ من موجب حذف مسئله ای به نام مسئله کردستان خواهد شد باید گفت زهی خیال باطل . نه مردن من و نه هزاران چون من مرهمی بر این درد بی درمان نخواهد بود و چه بسا آتش آنرا شعله ورتر خواهد نمود. بی گمان ((هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر)).

احسان فتاحیان
زندان مرکزی سنندج
17/8/1388 

شاهد باشیم که حاکمان چگونه دست در خون جوانان ما برده اند. 

این هم مصاحبه پدر احسان ، قبل از اعدام او :





  
 جرم احسان چه بود؟ همکاری با کومله. برای کسانی که با کشتن آرام می گیرند ، چقدر آرامش بخش است شنیدن نام مجاهدین خلق و کومله و پژاک ، و اکنون هم انجمن پادشاهی ایران. صرف همکاری با این گروهها ، محاربه است  و حکم آن اعدام ، حتی اگر کسی را نکشته باشی و تفنگی  هم به دست نگرفته باشی. حتی در جنگ  هم که اسیر می گیرند ، با وجود اینکه می دانند شخص اسیر اگر آزاد می ماند ، به کشتن ادامه می داد ، ولی او را نمی کشند و نمی توانند بکشند ، چون دست او دیگر از جنایت کوتاه است. اما ما جوانهایمان را می گیریم ، و به بهانه  جرم هایی  که می توانسته اند مرتکب شوند ، اعدام می کنیم. 

و صد افسوس که دیگرانی چون احسان در صف نوبت نشسته اند ، و از همه نزدیکتر ، محمدرضا علی زمانی، به اتهام همکاری با انجمن پادشاهی ، گروهی که دیگر حتی وجود خارجی ندارد.



 </summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="مرکب خوانی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      دیشب که دلم شکست از غم .. تا صبح دمی نرست از غم
بر جام نگاه آنکه کشتند .. بودم همه می پرست از غم
بس خیره بر آسمان نشستم .. دل لیک نمی نشست از غم
چون اشک که می دوید بر رخ .. هر گوشه ستاره مست از غم
مه گوشه گرفته بود تنها .. یک لحظه نمی گسست از غم
گفتم به نصیحتش که امشب .. بردار دگر تو دست از غم
با زهره بگو که نغمه سازد .. خوش باش کسی که جست از غم
افسرده شد آن دلی که تنهاست .. خود را به کسی نبست از غم
گفتا که من و تو بیشماریم .. زیرا که جهان پر است از غم

(مهران)
       تکرار اول : آوازی در شور و سه گاه. شروع از شور  ر ِ ، عبور به شور سل ،  تبدیل به سه گاه  لا کرن و نهایتا فرود به شور سل.
تکرار دوم ،  آوازی در شور دو . مخلوطی  از خسرو شیرین و کرد بیات  و حزین و  نهایتا فرود  به شور دو.

آواز اول را با دقت تلفیق کردم ،ولی در آخرین لحظه که داشتم  گوش می کردم که آپلود کنم ،  آواز دوم به دنبال آن جوشید  ، من هم اضافه کردم ، هر چه باداباد.
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تصنیف ماهور - آرزوی آب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/10/post_182.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1712</id>
   
   <published>2009-10-04T02:56:49Z</published>
   <updated>2009-10-05T01:25:45Z</updated>
   
   <summary>دیروز مهران گفت مادر سهراب  آوازی که برایش ساخته بودیم را شنیده است .  به او گفتم خدا کند غمی بر غم او نیافزوده باشیم با این شعر و آواز ، گفت  اگر سبب اشکی  هم  شده باشیم ، باز خدمتی کرده ایم به قلب زخمی مادرانه او. از این گفته او جانی  تازه گرفتم  تا آواز امروز را بخوانم

می دانم برد این آوازهای بی موسیقی من چندان زیاد نیست و کسانی که از آن خوششان می آید ، انگشت شمارند ، ولی با همین برد و بضاعت کم هم ، گاهی به دلهایی می نشیند و اشکی ، شوری یا لذتی  می آفریند  ، و همین من را بس.



دوست دارم آواز امروز را تقدیم کنم به شهلا لاهیجی، که با  خواندن نوشته اخیرش ، در می یابید که شایسته مصراع به مصراع این غزل است. نوشته او را به عین اینجا می آورم:

درخواستی خاضعانه، از تمام زنان ایران‌زمین
شهلا لاهیجی

زنانِ سرزمینِ ما، بارِ دیگر شاهدِ بحرانی عظیم و فشاری خردکننده در کشورشان هستند؛ بحران و فشاری که هر روز و هر ساعت و هر لحظه زیرِ پوستِ جامعه‌ی ما احساس می‌شود. در برآشفتگی و درهم‌ریختگیِ ناشی از خشونت‌هایِ بی‌حدومرزِ اعمال‌شده، بی‌شک هم‌چون همیشه‌ی تاریخ، زنان اند که بیش‌ترین هزینه‌پردازانِ امروز و فردایِ آن خواهند بود؛ چه خود آماجِ این خشونت باشند و چه بر پدران، همسران و فرزندان‌شان آوار شود.

آن‌چه در جامعه‌ی امروز شاهدِ آن هستیم جوِ خشونتی است معلق در فضایی به پهنایِ ایران، ناشی از مواجهه با خشونتی افسارگسیخته و عریان، خشونتی که از اعماقِ روابطِ اجتماعی و فرهنگِ سیاسیِ جامعه‌ی ما بیرون آمد. هر چند این خشونت ظرفِ یک روز سراسرِ ایران را در نوردید و همگان را بهت‌زده کرد اما باید بپذیریم که بذرِ این خشونت یک‌شبه کاشته نشد و رشد نکرد بلکه نشانه‌ی ریشه‌هایِ ویرانگر و گسترش‌یابنده‌ی خشونتِ پنهان و آشکار در گستره‌ی جامعه‌ای است که سال‌هاست در برابرِ «خشونت علیه شهروندانِ خود» سکوت کرده است.

امروز ما مردمِ این سرزمین این پرسش و چالش را پیشِ رو داریم که چه شد و چگونه شد که فرزندانِ این آب و خاک، دختران و پسران بی‌گناهِ ما، با خشونتی چنین عریان و غیرانسانی جان باختند یا به بند کشیده شدند. هر چند گفته می‌شود از این پس «جوانانِ نسل دومِ ایرانیانِ مهاجر» بیش از پیش به «ملت»شان و «ملیت»شان خواهند بالید و سرفرازتر از پیش در دیارِ میزبانان خویش گردن افراشته می‌دارند اما ما زنان ایرانی در درونِ ایران کراهتِ خشونتی را که در برابرِ چشم‌مان رخ نمود، نمی‌توانیم با چنین افتخاری بپوشانیم.

این کنش و خشونتِ افسارگسیخته‌ی درپیِ‌آن، از کره‌ی ماه بر ما نازل نشد بلکه توسطِ مردمِ همین سرزمین و از دلِ همین جامعه بروز کرد و گسترش یافت. و این بی‌شک دردودملِ ناشی از سکوت جامعه دربرابرِ خشونت‌های روزمره و غیرانسانی‌ای بود که امروز این‌گونه هیبت زشت و کریهِ خود را در برابرِ دیدِ همگان نهاده است. ما زنان در بهت و ناباوری از خود می‌پرسیم چه عوامل و دلایلی موجب شد از اعماقِ فرهنگ و زندگیِ اجتماعی ملتی کهنسال که در تاریخِ دیرسال‌اش به تعامل و تساهل شهره‌ی جهان بوده، چنین خشونت سهمگین و باورنکردنی سر بر آورد؟

بی‌شک مسئولیتِ بروزِ چنین فجایع دردناک و ضدانسانی‌ای متوجه عاملان و آمران آن است اما آیا واقعا خودِ ما مردم بی‌تقصیریم؟ آیا بخشی از ظهور و بازتولیدِ ریشه‌هایِ چنین خشونتی متوجهِ سکوت و بی‌تفاوتی و بی‌مسئولیتیِ تک‌تکِ ما مردم نیست؟ ما ملتی که در طولِ دهه‌هایِ گذشته در برابرِ خشونت‌هایِ ریزودرشت که در جامعه اتفاق افتاد غالباً بی‌تفاوت ماندیم. ما ملتی که در برابرِ اندیشه‌هایِ قهرآمیز در فرهنگِ سیاسی‌مان که به طورِمداوم از طریق رسانه‌های تصویری و نوشتاری تحتِ نفوذِ «قدرت» مدام خصومت و تضاد و حتا جنگ را (جنگِ تمدن‌ها، جنگِ ادیان، جنگِ ایدئولوژی‌ها) تزریق می‌کرد، سکوت و گاه همراهی کردیم.

ما مردمی که اغلبِ اوقات «قصاصِ نفس» را ارج نهادیم و هنگامِ اعدامِ مجرمان در ملاءعام کودکان‌مان را به تماشا بردیم. ما ملتی که «مسالمت‌جویی» و «مدارا» در برابرِ «دشمن» و «رقیب» (بیگانه، حاکمیت، اوپوزیسیون) را به تمسخر گرفتیم و «مبارزه» با رقیب تا حذفِ او را به هر قیمت تشویق کردیم. ما ملتی که اسطوره‌هایِ «برادرکشی و فرزندکشی» در فرهنگ‌مان را ناخواسته تداوم دادیم و گاه تقدیس کردیم و روش‌هایِ پدرسالارانه‌ی «هدف وسیله را توجیه می‌کند» را تحتِ پوششِ ایدئولوژی و مرام خاص سیاسی‌مان توجیه و تبلیغ کردیم.

ما ملتی که اجازه دادیم دخترکان سیزده‌ساله‌مان با جوازِ ازدواج موردِ تجاوز قرار گیرند و ندانستیم که چنین مجوزهایی می‌تواند فرهنگی را بیافریند که مردان‌اش به خود حق دهند به زنان و دخترکان معترض، تنها، به جرمِ تفاوت اندیشه و نظر [. . .] کنند و خشونت ورزند.

ما مردمانی که در برابرِ ظلم و خشونت‌هایی که در پناهِ به‌ظاهر «امنِ» خانواده بر زنان و دختران اعمال می‌شد و تنها بخشی از آن را در صفحاتِ حوادث مطبوعات به عنوانِ «داستان‌هایِ هیجان‌انگیز» می‌خواندیم، فریادِ وامصیبتا سر ندادیم، باید می‌دانستیم که وقتی در کوچک‌ترین واحدِ اجتماعی یعنی خانواده، چنین فجایعی ازسویِ بستگان (آن هم با مجوزِ قانون و در سکوت و بی‌تفاوتی) بر زنان روا می‌شود، می‌تواند در خیابان و به دستِ غریبه‌ها نیز بر دختران و پسران روا گردد.

ما مردم که دختری بی‌پناه را در پنجه‌ی اقتدارِ «ولیِ قهری» تنها گذاشتیم تا تحتِ پوشش و با مجوزِ دفاع از ناموس و شرف و بی‌ترس از قانون، بی‌رحمانه گردن نازک‌اش را به تیغ بسپارد و جانِ نازنین‌اش را بستاند یا در دخمه‌ای برایِ سالیان به بند بکشد، باید می‌دانستیم که روزی‌روزگاری پدرسالاران که خود را مالکِ ملک و فرزندانِ کشورشان می‌دانند، به‌راحتی می‌توانند هرخشونتی را به شهروندان کشور روا و قانونی بدانند. ما ملتی که انقلابی را با هدفِ آزادی و حقوقِ شهروندان و رفعِ تبعیض در همه‌ی سطوح جامعه، جانانه به ثمر رساندیم، بابي تفاوتي هايمان اگرنه گناهكاردست كم اهمال كاريم.

اما ما زنان این سرزمین در تمام این سال‌ها چه در قالب قربانی مستقیم و چه به عنوان مادر، دختر، همسر و خواهر، این خشونت‌ها را با پوست و گوشتِ خود حس و تجربه کرده و می‌کنیم و هم‌چنین بوی مشمئزکننده و خطرناکِ «فجایعی که ممکن است در راه باشد» را با وحشت و نگرانی به مشام می‌کشیم. زیرا در زندگی روزمره‌ی خود تأثیرِ مخرب و ویرانگر و چندوجهیِ خشونت را در یافته و حس می‌کنیم که رویدادهایِ خشونت‌بارِ اخیر چه بسا تا سال‌هایِ متمادی و حتا بر نسل‌ها تأثیرِ ویران‌کننده‌اش را خواهد گذاشت.

بر همین اساس معتقدیم تا این خشونت‌ها در فضایِ عمومیِ جامعه و در محیطی آرام و عاری از کین‌توزی بررسی نشود، نمی‌توان به آینده و حتا بقایِ سرزمین‌مان امیدوار بود. ما به تجربه دریافته‌ایم خشونت را نمی‌توان با خشونت از میان برد. خشونت به مفهومِ عامِ آن؛ از خشونتِ فیزیکی گرفته تا کلامی و حتا موضع‌گیری‌هایِ سیاسی. به همین دلیل سال‌ها تلاش کرده ایم «صدایی»، «اعتراضی» و فریادی باشیم در برابرِ خشونت و ظلم علیهِ زنان زیرا با تجربه‌ی مشترک با خواهران‌مان در سراسرِ جهان در یافته ایم، جامعه‌ای که بیاموزد خشونت علیهِ زنان را متوقف سازد، بی‌شک خشونت را در همه‌ی اشکال‌اش مهار کرده است.

زنان این مرز و بوم (خسته از درگیری‌هایِ بی‌پایان) به این واقعیت دست یافته اند که مسئولیت بزرگی برایِ کاهشِ خشونت‌ها بر عهده دارند. مادران، همسران، دختران و خواهرانِ شما امروز و طبقه‌ی خود می‌دانند که همگان را به چاره‌جویی‌های اساسی برایِ مهار خشونت ویرانگر نهفته در بطنِ جامعه فرا خوانند و خشونتی که بی‌شک زندگی زنان و کودکان را بیش از دیگران به مخاطره خواهد افکند.

نیک می‌دانیم که موفقیت در این کارزار نیازمندِ عزمِ همگان است. عزمی که باید از رأس تا قاعده‌ی هرم جامعه را در بر گیرد. ازهمین‌رو خطاب به همگان در هر سو که ایستاده اند و همه‌ی طرفینِ دعوا در نهایتِ تواضع یادآور می‌شویم با توجه به اتفاقات مصیبت‌بار و هولناکی که در کشورمان رخ داده است، امروز وقتِ آن است که به جایِ سبقت و شتاب به قصدِ «پیروزی بر رقیب»، «انتقام‌گیری» یا حذفِ یکدیگر لحظه‌ای تأمل کنیم و فارغ از دیدگاه‌هایِ سیاسی و جناحی از وجدان خود سؤال کنیم که چه شد، چنین فجایعِ عظیم و

جبران‌ناپذیری در جامعه‌ی ما رخ داد؟ صادقانه از خود بپرسیم «سهمِ ما» در بروزِ این خشونت‌ها تا چه اندازه بوده است.
و این پیام را به قدرت‌مندان که آنان نیز فرزندانِ مادرانی هستند، برسانیم که تاریخ ثابت کرده است که هیچ «قدرتی» نمی‌تواند با دست‌هایِ آلوده به خونِ بی‌گناهان حتا برایِ خود «عافیت و عاقبتِ خوش» تدارک ببیند، چه رسد برایِ جامعه و آحادِ مردم. همه‌ی زنان از هر طیف، جناح و گروهی باید بکوشند تا از فاجعه‌ای که پیش آمد پلی برایِ تداومِ زندگی و کاهشِ خشونت در جامعه‌مان بسازند، پس نیازداریم همگی‌مان برایِ یافتنِ راه‌حل‌هایِ مسئولانه در فضایی غیرِخشونت‌آمیز تلاش کنیم. لذا ناگزیریم دندانِ صبر بر جگرِ خونین بگذاریم، صبور باشیم و بدونِ خط‌ونشان‌کشیدن‌هایِ معمول با یکدیگر و با مردمان به گفت‌وگو بپردازیم. گفت‌وگو بدون پراکنش کینه و تنفر تنها راه شفایِ جامعه‌ای است که همه را از صدر تا ذیل قربانیِ بیماریِ مهلک خشونت کرده است.

روشن است که گام اول، تلاش برایِ آزادیِ هرچه‌سریع‌ترِ تمامیِ زندانیان وقایعِ اخیر است. باید همگی دست در دستِ هم نهیم و همه‌ی راه‌هایِ ممکن را فعال سازیم تا هرچه زودتر این عزیزان آزاد شوند و به آغوشِ خانواده‌هایِ خود باز گردند. پس دست به دستِ هم دهیم و با تشکیلِ ائتلافی زنانه از همه‌ی توان زنان و نهادهایِ مردمی و حتا رسمی بهره گیریم تا موجی نیرومند علیهِ خشونت به وجود آوریم. شاید این «قدرتِ زنانه» بتواند در جهتِ ایجادِ فضای گفت‌وگو در تمامِ سطوحِ گوناگونِ جامعه برایِ ترمیمِ این شبکه‌ی ملتهب و خشونت‌دیده یاری رساند. وقایعِ ماه‌هایِ اخیر نشان داد که مردم ما تا چه اندازه توان اعتراض مسالمت‌آمیز در بیان خواسته‌های خود دارند و چگونه در آرام‌ترین شکلِ ممکن کم‌ترین و قانونی‌ترین حقوقِ مدنیِ خود را در چارچوبِ قوانین نظام و حقوقی که برای آنان پیش‌بینی شده بود، طلب کردند و حق نبود با این ملتِ بزرگ و قانون‌گرا، چنین خشونت‌آمیز و خارج از قانون رفتار شود.

ما همه در یک سرزمین با جغرافیای واحد زندگی می‌کنیم. ازاین‌رو باید فرا گیریم که هر نوع «منازعه»، «رقابت»، «پیش‌بردِ منافعِ فردی و جمعی»مان و هر نوع «تغییری» را در فضایی اخلاقی، انسانی و به دور از خشونت پیش بریم وگرنه جامعه‌ای بیمار خواهیم داشت که در آینده به سقوطِ کاملِ ارزش‌هایِ انسانی و اخلاقی و تمدنی خواهد انجامید و آحادِ آن (اگر هنوز باقی باشند) به زیرِپانهادن تمامیِ معیارهایِ انسانی و اخلاقی برایِ رسیدن به اهداف‌شان تن خواهند داد.

برگرفته از: مدرسه فیمینیستی


</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="تصنیف های خود ساخته" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="ماهور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      چه بسا سراب دیدیم ، در آرزوی آبی
عجب آنکه آب بودی ، تو به جلوه سرابی
نکنم هنوز باور ، که شود به هم برابر 
چو تو گنج جاودانی ، چو تو خانه خرابی
چه شکوهمند عشقی ، به چنین شکسته قلبی
چه گرانبها کلامی ، به ورق ورق کتابی
تو و موج بیشماران ، که بر این سیاهکاران
خط نور خود کشیدی ، چو گذشتن شهابی
تو طلوع کودک مهر ، به شهر شب نشینان
تو طلایه دار شادی ، تو طلیعه شبابی
تو برون دویدن سبز ، ز دانه حیاتی
تو فرادریدن  سرخ  ، به پرده حجابی
چو مرا که مرده بودم ، تو دوباره زنده کردی
بشنو سلام من را ، برسان مرا جوابی

(مهران)


      تصنیفی خود ساخته در ماهور دو با ریتم 6/8  سنگین. فرود تصنیف در اصفهان است.
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>این بند دوستی چه لطیف است بین ما</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/09/post_181.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1711</id>
   
   <published>2009-09-04T23:03:16Z</published>
   <updated>2009-09-18T04:50:54Z</updated>
   
   <summary>همه نگاه ها فردا شنبه 5 سپتامبر به استکهلم است. سران کشورهای اتحادیه اروپا دور هم جمع می شوند تا در مورد برنامه اتمی ایران گفتگو کنند. همزمان بچه های دموکراسی سبز در استکهلم ، از فرصت استفاده می کنند تا طومار 2 کیلومتری ایرانیان را پیش چشم آنها باز کنند و به یادشان بیاورند که با یک دولت غیر مشروع و تقلبی طرف هستند و &quot;احمدی نژاد رییس جمهمور ایران نیست&quot; که بخواهند با او مسائل خود را حل و فصل کنند و باید منتظر بمانند تا با نماینده واقعی مردم ایران وارد گفتگو بشوند.

برنامه بچه ها خیلی با شکوه به نظر می رسد و آرزو می کنم در کارشان موفق باشند و پوشش رسانه ای مناسب پیدا کنند. با کلیک روی عکس زیر ، جزییات برنامه شان را ببینید:




توضیح اینکه محل اجلاس ، با شماره 1 نشان داده شده ، طومار از محل شماره 2 شروع می شود و پس از طی مسیر دو کیلومتری  به شماره 4   می رسد تا طومار کاملا باز شود. در محل 5 ، قایق هایی با پرچم سبز ، دریا را سبز می کنند ، و در محل 6 هواپیمایی  بر فراز منطقه می چرخد  و از برنامه فیلمبرداری می کند . پس از باز شدن کامل طومار ، 1000 بادکنک سبز به هوا رها می شود و طومار  به تدریج به نقطه 7 باز می گردد تا بسته شود. گزارش زنده آن را می توانید شنبه ساعت سه و نیم بعد از ظهر به وقت ایران در وبسایت  دموکراسی سبز که لینک آن را در بالا داده ام مشاهده کنید. ضمنا آنجا برای کمک مالی هم دکمه ای وجود دارد که از طریق پی پال کمک های مردمی را دریافت کند. لازم به ذکر است که کلیه مخارج طومار تا کنون از محل همین کمک های مردمی تامین شده است.
</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="نوا" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      اعضای بیقرار ز یک پیکریم ما
آخر گمان کنم که بنی آدمیم ما
دشت ار چه بوی آتش باروت می دهد
ای مرغ دل مترس همه با همیم ما
بگذار سر نهم دمی امشب به سینه ات
تسکین درد را نه کم از مرهمیم ما
این بند دوستی چه لطیف است بین ما
در هم تنیده رشته ابریشمیم ما
ننگ ای شغاد بر تو برادر چه می کشی
هریک به شاهنامه خود رستمیم ما
ای کوه عاقبت نرسیدی به کوه هان
بنگر رسیده ایم و چو تو محکمیم ما

(مهران)
      آوازی در نوای دو.  درآمد و جامه دران و نیشابورک و نهفت و عراق و  اوج و فرود.


   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ت چون تجاوز بر نام انسان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/09/post_180.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1710</id>
   
   <published>2009-09-03T04:12:58Z</published>
   <updated>2009-09-03T21:21:41Z</updated>
   
   <summary>مدرسه های اینجا دارند باز می شوند ، و ما به سر ودرس مشق باز می گردیم . اگر چه مدرسه  و معلم  و همکارها و هم کلاسی ها همه همان هستند که بودند ، ولی ما هیچکدام ،  آدم های قبلی نیستیم.   عجب بهار و تابستانی پشت سر گذاشتیم. سبز شدیم و روییدیم و شکسته شدیم و سوختیم و باز از خاکستر خود جوانه زدیم  و روییدیم. اگر هزار بار بشکنندمان  باز هم می روییم. مگر کسی که روییدن از خاکستر را تجربه کرده باشد، می توان از روییدن باز داشت؟

اگر تنها اندیشه سبز داشتیم ، اکنون تمام وجودمان سبز است. اگر دست های سبز  تنها داشتیم ، اکنون یک جنگل دستان سبز در هم تنیده داریم. اگر نخبگان سبز اندیش  و سبز کردار داشتیم ، اکنون یک ملتی اینچنین داریم. ملتی که از خاکستر خود روییده  ، و تا همه جا را سبز نکند دست از زایش و رویش و جنبش بر نمی دارد.

و اما  قصه پر غصه تجاوز....

این تجاوزهایی که در روزهای اخیر ، طشت رسوایی آن از بام افتاده و کوس آن را بر هر برزن و بازار زده اند ، نمادی هستند از تجاوز مداومی که حاکمان ما  به ایران و ایرانی می کرده اند و می کنند. رفتار اینها درست به سان اقوام وحشی است که به سرزمین دیگران حمله می کنند ، نه باکی از شدت خشونت دارند ، که آن قوم را متاعی بادآورده و  شیئی از آن خود می دانند که هر چه بخواهند با آن کنند ، و نه فرصت بازنگری در کردار خود و بازگشت به نقطه پیشین را دارند ، که  از هیچ آمده اند و گنجی به دست آورده اند  و به هیچ ، باز  نمی گردند.

نمی دانم کسانی که ترویج مبارزه بدون خشونت می کنند ، هرگز به این نکته اندیشیده اند که سابقه موفقیت مبارزات بدون خشونت ، در مبارزه با اقوام وحشی نبوده است؟

من خودم شخصا همیشه مخالف خشونت بوده ام و بارها گفته ام که پاسخ خشونت را با خشونت دادن ، چرخه ای راه می اندازد که آن را پایانی نخواهد بود. اما اعتراف می کنم من که مگس و عنکبوت را با احترام می گیرم و از اتاق بیرون می اندازم ، وقتی پشه ای را در حال مکیدن خون خود می بینم بر سر آن می کوبم، چون می دانم اگر پر پرواز به او بدهم دو باره سراغم می اید ، و قابل هدایت به بیرون اتاق نیز نیست ، چون  بر خلاف مگس ساده لوح که که فورا اقامتگاه خود را لو می دهد و با هیجان این طرف و آن طرف می پرد که همه او را ببینند و بیابند ، پشه خونخوار ، بی صدا از زیر میز و پشت دیوار می آید و تازه وقتی متوجه حضور او می شوی که به تو تجاوز کرده است.

مگر بچه هایی که برای پس گرفتن رایشان آمده بودند ، یک در میلیارررررررررررررررررررررررررررررررررددد هم احتمال می دادند که چنین بلایی سرشان بیاید؟ مگر کسانی که بر پشت بام الله اکبر می گفتند ، یک در میلیارررررررررررررررررررد احتمال می دادند که به خانه شان تجاوز کنند. پس این متجاوزین خونخوار از یک جاهایی می زنند که کسی انتظارش را ندارد. آیا مکانیسمهای بدون خشونت در مقابل اینها هم جواب می دهد؟ من که در این باره سخت به تردید افتاده ام. و حساب کنید وقتی من که ذاتا ضد خشونت هستم و اهل مدارا ، و نه با ضربه باتوم مورد تجاوز واقع شده ام ، نه به خانه ام تجاوز کرده اند ، نه به خودم و دوستانی که می شناسم ، به چنین تردیدی افتاده ام ، کسانی که قربانیان درجه یک این تجاوزها هستند ، در سر و مغزشان چه می گذرد و در چه سوداهایی هستند ، سوداهایی که وقتی راه عمل پیدا کرد ، هیچ کس جلو دارش نخواهد بود.

باید به خودمان و سران جنبش در داخل و خارج  ، یکریز هشدار  بدهیم که اگر نتیجه ای که مردم به دنبال آن هستند ، یعنی محو احمدی نژاد و خامنه ای از سپهر سیاسی  ایران ، در دستور کار نباشد ، به زودی شاهد بمبگذاری های انتحاری و انفجار این پایگاه بسیج و آن مقر سپاه خواهیم بود، چرا که آدم افسرده از تجاوز ، چه  تجاوز جنسی باشد چه غیر جنسی ،  در پرتگاه خودکشی است ، و چنین فردی که چیزی برای از دست دادن ندارد ، از آخرین نفس های خود برای انتقام بهره می جوید  . انفجارهای عراق ، مثال بسیار خوبی است که پیش روی ماست. ملتی که مورد تجاوز واقع شد و همه چیز خود را از دست داد و خواست که انتقام بگیرد ، دیگران را منفجر کرد ، و از دل هر انفجار ، همه چیز از دست داده های جدیدی آفرید تا جایی دیگر و کسانی دیگر را منفجر کنند ، و چرخه پایان ناپذیر خشونت و کشتار.

باید بجنبیم و نگذاریم کار به این جا ها بکشد. باید به داد قربانیان تجاوز برسیم. باید مشت های قوی تری بر فرق متجاوز ها بکوبیم . نباید آرام بگیریم ، وگرنه در سکوت قبرستانی اجتماع ، قربانیان سر بر می کشند ، و آن جور که از دسنشان بر می آید ، داد خود می ستانند ، که نه داد آنها را می دهد ، و نه خیری برای دیگران دارد.

در خاتمه این سخن ، توجه شما را به این مصاحبه جلب می کنم ، که راهکاری است برای کمک به قربانیان تجاوز:

مکانیسم پیچیده شکنجه جنسی • مصاحبه با یک روان‌درمانگر </summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="بیات اصفهان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="تصنیف های خود ساخته" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      گوشم به زنگ است ،زنگ دبستان
شمع کتاب و جمع رفیقان

ر مثل راه است ه مثل همراه
س مثل سبز است ب مثل باران

گفتند ساکت، ساکت نگشتیم
ف چون فداکار، د همچو دهقان

درس شما را باور نکردیم
ق مثل قصه ،چ مثل چوپان

اَ مثل اشک و آ مثل آه است
اِ چون اوین و ای مثل ایران

ش مثل شلاق، مثل شکنجه
خ مثل خون است توی خیابان

واوِ ونک بود، ظایِ ظفر بود
ف یِ فلسطین ، کافِ کریمخان

ب همچو باتوم ، گ چون گلوله
ت چون تجاوز بر نام انسان

(مهران)


این سروده بیت آخری هم داشت  ولی من ترجیح دادم روی بیت ما قبل آخر فرود بیایم:

خرداد بگذشت ، شهریور آمد
هم بگذرانیم بس مهر و اَبان


      تصنیفی خود ساخته در اصفهان. بیت های دکلمه شده ، تلاش مذبوحانه ای هستند برای نزدیک شدن به آوازهایی که جوانترها این روز ها می خوانند. می خواستم همه شعر را این طوری بخوانم ، راه نداد. برای اینکه حق شنیدن این آواز ادا شود ، با گوشی و ولوم بالا و چندین بار پشت سر هم بشنوید.

   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ترانه ترانه ها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/archives/2009/08/post_179.html" />
   <id>tag:www.songsdaily.com,2009:/blogs/songsdaily//1.1709</id>
   
   <published>2009-08-25T20:13:50Z</published>
   <updated>2009-08-26T03:33:58Z</updated>
   
   <summary>مهران  عزیز این شعر را برای ترانه و ترانه ها سروده بود و آن را ترانه ترانه ها نامیده بود، و من  هم مدتی پیش  آن را تلفیق کرده بودم ولی مجال خواندن نهایی آن فراهم نشده بود تا امروز . 


این روزها خبرهایی که از ایران می رسد  اندوه بر اندوه می افزاید ، چه حکایت آن تجاوزها و گورهای دسته جمعی باشد ، چه این نمایش های رنج آور دادگاه های دسته جمعی . همه نشانگر اوج بدبختی ما  که گرفتار پست ترین لایه های اجتماع خود شده ایم  . اما  در اوج این نامردمی ها رگه هایی از شرف و انسانیت می بینیم که باز قامت خمیده ما را راست می کند و دل شکسته ما را بند می زند و امید های بر باد رفته را دوباره می رویاند و عزم ما را برای ایستادن و مبارزه کردن جزم می کند. نمونه هایی چون این:

برای خنده تو که لبهای مرا فتح کرد


</summary>
   <author>
      <name>ali</name>
      
   </author>
         <category term="آوازها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="همایون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.songsdaily.com/blogs/songsdaily/">
      آشفته بود خوابم و آشفته دیدمت
در بستری سپید به خون خفته دیدمت
با چشمهای خیره و با یک دهان باز
صد شاهنامه قصه ناگفته دیدمت
داسی که برق می زد و دیوانه ای حریص
شاخ لطیف غنچه نشکفته دیدمت
پروانه ای شکسته در آتش نشسته ای
چشمی هراسناک و تنی تفته دیدمت
دستی پلید دیدم و خاری که میخلید
سوزی چو داغ بر جگر سفته دیدمت
کابوس مرگ بود که می آمدی به چشم
برخواستم ،  چو اشک همی رفته دیدمت*


(مهران)

*موقع خواندن  آواز اینگونه در دهان گردید :
بیدار چون شدم چو اشک رقته دیدمت
(با عرض معذرت از مهران)

      آوازی در  همایون. شوشتری دو.
   </content>
</entry>

</feed>
