شعر آواز
اندیشه ای که در دل من داشت ریشه ای
عکسی ز کوه بود و صدایی ز تیشه ای
زاندم که رفتی از سر این خانمان تنگ
نام تو گاه گاهی و عشقت همیشه ای
چندی تو را سراغ گرفتم ز این و آن
هر جا که بود لانه شیری به بیشه ای
گفتند عاشقان که چه پرسی نشان دوست
جامی به ساغری شد و خونی به شیشه ای
زنهار این خبر تو نگویی به مادرش
پیغام سنگ را چه رسانی به شیشه ای
دژخیم روزگار جفا پیشه بین مرا
نیشی به استخوان زد و زهری به ریشه ای
دیوانگی من چه گران آیدت به چشم
هر کس در این زمانه گرفته است پیشه ای
این شعر نیست خون جنون است در رگم
باقی دگر ز قالب و مضمون کلیشه ای
(مهران)