شعر آواز
در باغ بی صاحابی
سروی کنار آبی
می گفت از گلابی
کز شاخ زیر بارش
وز بار آبدارش
شرمندهام حسابی
هر سوکه سر کشیدم
ماهی چو او ندیدم
در آسمان آبی
خوبی ، چو شیوه ی او
قندی چو میوه ی او
بی لک و بی خرابی
حیف از بریدنش بود
دیگر ندیدنش بود
در روز آفتابی
ناگه تبر بر آشوفت
وان سرو را فرو کوفت
در وحشت شتابی
از باغ گلشنی رفت
از ماه روشنی رفت
وز ابرها سحابی
(مهران)