شعر آواز
فردا که باغ صحنه ی اعجاز می شود
دلها به ذوق قامت من باز می شود
وقتی که بانگ تندر و ابر سیه گذشت
باران چو پنجه بر بدن ساز می شود
هر جا به زیر پوست ما قطره های آب
پیغام قصه ای است که آغاز می شود
تا آسمان چو آینه سبز از زمین شود
هر برگ بر تنم پر پرواز می شود
بر گونه ام چو بوسه هیاهوی بلبلان
سرمشق درس دسته ی آواز می شود
این دارها شکوفه می زند و برگ می دهد
بر هر سریر و مرتبه ممتاز می شود
از عاشقی که بر تن من یادگار کند
یک جنگل از غرور سرافراز می شود
(مهران)