شعر آواز
آشفته بود خوابم و آشفته دیدمت
در بستری سپید به خون خفته دیدمت
با چشمهای خیره و با یک دهان باز
صد شاهنامه قصه ناگفته دیدمت
داسی که برق می زد و دیوانه ای حریص
شاخ لطیف غنچه نشکفته دیدمت
پروانه ای شکسته در آتش نشسته ای
چشمی هراسناک و تنی تفته دیدمت
دستی پلید دیدم و خاری که میخلید
سوزی چو داغ بر جگر سفته دیدمت
کابوس مرگ بود که می آمدی به چشم
برخواستم ، چو اشک همی رفته دیدمت*
(مهران)
*موقع خواندن آواز اینگونه در دهان گردید :
بیدار چون شدم چو اشک رقته دیدمت
(با عرض معذرت از مهران)