خودآموز آواز ایرانی کلاس آنلاین تماس
آواز بعدی
آواز قبلی


Balatarin
آواز امروز

دکلمه میهمان - به دود دل خلق خود را مسوز

mp3   real
دسته بندی آوازها








بر اساس مایه و مقام
شعر آواز

شنيدم كه از نيكمردي فقير
دل آزرده شد پادشاهي كبير

مگر بر زبانش حقي رفته بود
ز گردنكشي بر وي آشفته بود

به زندان فرستادش از بارگاه
كه زورآزماي است بازوي جاه

ز ياران کسی گفتش اندر نهفت
مصالح نبود اين سخن گفت، گفت

رسانيدن امر حق طاعت است
ز زندان نترسم كه يك ساعت است

همان دم كه در خفيه اين راز رفت
حكايت به گوش ملك باز رفت

بخنديد كو ظن بيهوده برد
نداند كه خواهد در اين حبس مرد

غلامي به درويش برد اين پيام
بگفتا به خسرو بگو اي غلام

مرا بار غم بر دل ريش نيست
كه دنيا همين ساعتي بيش نيست

نه گر دستگيري كني خرمم
نه گر سر بري در دل آيد غمم

تو گر كامراني به فرمان و گنج
دگر كس فرومانده در ضعف و رنج

به دروازه مرگ چون در شويم
به يك هفته با هم برابر شويم

منه دل بر این دولت پنج روز
به دود دل خلق، خود را مسوز

نه پيش از تو بيش از تو اندوختند
به بيداد كردن جهان سوختند؟

چنان زي كه ذكرت به تحسين كنند
چو مردي، نه بر گور نفرين كنند

نبايد به رسم بد آيين نهاد
كه گويند لعنت بر آن، كاين نهاد

وگر بر سرآيد خداوند زور
نه زيرش كند عاقبت خاك گور؟

بفرمود دلتنگ روي از جفا
كه بيرون كنندش زبان از قفا

چنين گفت مرد حقايق شناس
كز اين هم كه گفتي ندارم هراس

من از بي زباني ندارم غمي
كه دانم كه ناگفته داند همي

اگر بينوايي برم ور ستم
گرم عاقبت خير باشد چه غم؟

عروسي بود نوبت ماتمت
گرت نيك روزي بود خاتمت

(بوستان سعدی)

موسیقی آواز

دکلمه ای دیگر از مسعود زنگنه.

حرف و سخن

به قول مشیانه عزیز ، غیبت من و پی گیری نکردن بحث اخلاق که خودم راه انداختم ، خود بی اخلاقی بود. پاسخ جلال الدین امامی همچنان نیم نوشته مانده است و پرونده این بحث همچنان نیم گشوده. برای جبران این بی اخلاقی فقط می توانم که پوزش بخواهم و بهانه بتراشم. بهانه اینکه مدتی است خواندنم نمی آید. از زورکی آواز خواندن هم خوشم نمی آید ، چون بالاخره آواز زورکی خودش را نشان می دهد. کلاسهای سه چهار ساعته یکشنبه ها هم حس مسئولیت هنری را تا حدی ارضا می کند و البته انرژی انبار شده هفته را هم به مصرف می رساند. خودم برای کاهش این شور درونی دلایلی سراغ دارم و در صددم که به گونه ای آن را بازسازی کنم، ولی تا آن موقع ، باز از صدای مسعود بهره می گیرم. صاحب این صدا ، که هم صدایش ، هم اندیشه اش و هم کردارش گوهرهای کمیاب این روز و روزگارند ، در باب دین گفتاری برای من فرستاده که در نوع خود رساله ایست و واکنشی است به کسانی که بیش از آنچه نگران خود و دیگران باشند نگران دین و ایمان اند و گمان نمی برند که خارج از حوزه دین هم می توان از اخلاق و انسانیت سخنی برد. از آنجا که این مقاله طولانی است ، آن را به مرور می گذارم که در هر نوبت حوصله کنید بخوانید:

------- تعریف دین:

دین‌شناسان تعاریف گوناگونی از دین داشته‌اند و این تنوع تعاریف دلیلی‌ست براینکه:
1-ارائه یک تعریف جامع ومانع برای دین دشوارست
2-به موجب پیوند ذاتی دین با روح و روان انسان و تنوع و تکثر روحی انسان،امکان باورهای دینی گوناگون وجود دارد.
درهرحال،ببینیم بعضی‌ از آنها چه تعریفی دست‌داده‌اند و بعد ببینیم نقاط اشتراک یا اختلاف را:
- وضعیتی روحی یا حالتی ناب همراه با حرمت که آنرا خشیت می‌خوانیم.
- کوششی‌ست برای بازنمایی حقیقت کامل خیر در تمام وجوه هستی‌مان.
- اعتقاد به خدای همیشه زنده.
- عبارتست از احساسات،اعمال و تجربیات افراد هنگام تنهایی،آنگاه که خود را در برابر هر آنچه الهی می‌نامند،می‌یابند.
- مجموعه‌ئی از باورها،اعمال،شعائر و نهادهایی که افراد بشر در جوامع مختلف بنا کرده‌اند.
- مجموعه‌ئی از اوامر و نواهی که مانع عملکرد آزاد استعدادها می‌گردد.
- اعتراف به این حقیقت که کلیه‌ی موجودات تجلیات نیرویی هستند که فراتر از دانش ماست.
- عبارتست از احساس خداآگاهی.
- عبارتست از خشیت در مقابل موجود متعالی.
- عبارتست از شناخت تکالیف ما بعنوان احکام الهی.
همانطور که می‌بینیم بعضی دین را معادل خداباوری گرفته‌اند در حالیکه این صفت در دین بودایی وجود ندارد.بعضی به شأن روانی دین توجه کرده‌اند،بعضی به شأن اجتماعی آن،بعضی به فواید آن در زندگی انسانی،و بعضی به زیانهای آن.

دین باید در مجموعه‌ی فرهنگ بشری و در کنار دیگر اجزای فرهنگ تعریف شود.
فرهنگ(شامل دین،هنر،علم،زبان و...)محصول تجلیات روحیه‌ی انسانست.روان آدمی هرگاه به جذب و حفظ مفاهیم نو بپردازد کار آن علم و شناخت است،هرگاه به ابداع و ایجاد بپردازد کار آن صناعت(هنر و صنعت) است و هرگاه به کاستی‌ها و نقایص خود در مقابل یک موجود فرضأ متعالی توجه کند کار آن دین‌باوری است.
لذا می‌توان گفت دین عبارتست از نقص آگاهی یا درک کاستی‌ها و نقایص روحی و روانی انسان.
این آگاهی و احساس،می‌تواند بصورت اندیشه‌های توحیدی(ادیان ابراهیمی) ظهور کند،می‌تواند بصورت خدایان متعدد(شرک)باشد،می‌تواند فقط بصورت یک احساس خلأ روحی بدون توجه به خدا(دین بودا)باشد.

با این تعریف،دین،هم از علم متمایز می‌شود(زیرا دین«شناخت»نیست) و صرفأ بصورت یک احساس باطنی نشان داده می‌شود و هم از هنر و صنعت(زیرا هنر جنبه‌ی آفرینندگی روح را نشان می‌دهد)چون دین احساس نیازست.
این خلأ روحی نتیجه‌ی شرایط وجودی(اگزیستانس)انسانست،یعنی اینکه وضعیت طبیعی انسان یک وضعیت ثابت قابل تعریف نیست.انسان به هر درجه از کمال علمی برسد همواره خود را ناقص و تهی احساس می‌کند و این احساس بصورت باورهای دینی(باور به خدا)،باور به یک جهان بهتر،اعتقاد به نیروانا و... بروز می‌کند.
در نتیجه:
1- دین(نه مذهب) مجموعه‌ئی از عقاید خرافی یا جعلیات طبقه‌ی خاصی از جامعه نیست(بنابر تفاسیر مارکسیستی) و نیز بازتاب یا انعکاس امیال سرکوفته نیست(تفاسیر فروید و دوستان او).
2- دین به معنی آشنایی با مجموعه‌ی قواعد و اصول و سنتها و احکام نیست و کسی هم که با این احکام آشناست لزومٱ دیندار یا مقید به دین نیست و نیز شرط دینداری آشنایی با این احکام نیست(چنانکه زمانی کلیسای مسیحیت دین را به پیروی از احکام کلیسا تفسیر می‌کرد و یا امروز در محافل فقهی دین را به آشنایی با احکام غسل و روزه و نماز و زکات و طهارت و تیمم و... تفسیر می‌کنند).
3- پس دین یعنی آن خلأ روحی لازمه‌ی ذات انسان که برخاسته از شرایط وجودی(اگزیستانس) او می‌باشد.
تعریف سوم نتیجه‌ی تحقیقات پدیدارشناسی دین است. یعنی اینکه وقتی رفتار دینی دین‌باوران در فرقه‌ها و ملتهای گوناگون را بررسی می‌کنیم این احساس و خلأ و نیاز به اتکا و وابستگی به چیزی، به اشکال مختلف در رفتار همه‌ی آنها مشهودست.

-------- نقادی دین

مؤسس تفکر انتقادی در عصر جدید کانت می‌باشد،اما پیش از او زمینه‌ی این روش در فلسفه‌های دکارت و اسپینوزا و لاک و بارکلی و هیوم فراهم شده بود.دکارت در قواعد هدایت ذهن می‌گوید برای تحکیم پایه‌های معرفت باید حدود و مرز توانایی‌های فاعل ادراک را شناخت و این یعنی آغاز نگرش انتقادی در معرفت‌شناسی جدید.اسپینوزا این روش نقادی را در حوزه‌ی بیرون از ذهن گسترش داد و نقادی‌های خود را بخصوص متوجه‌ی باورهای دینی در کتاب تورات کرد.حاصل آنکه در احکام و مضامین تورات منکر وحی شد و اجزای تورات را رساله‌هایی معرفی کرد که هر کدام در شرایط تاریخی خاصی نوشته شده‌اند.
لاک و بارکلی نگرش انتقادی خود را بیشتر متوجه ماهیت جوهر جسمانی کردند و هر کدام به نحوی تلویحی و تصریحی آنرا انکار کردند.
اما جالبتر از همه‌ی آنها هیوم بود(کسی که کانت درباره‌اش می‌گوید او مرا از خواب جزمیت بیدار کرد).هیوم نقادی مفاهیم بنیادی و فلسفی از قبیل جوهر و علیت را با نقادی در دین و اخلاق جمع کرد.
هیوم در کتاب تاریخ طبیعی دین باورهای دینی را به دو بخش تقسیم می‌کند: توحیدی و شرک‌آلود.
سیر تاریخی دین از شرک به توحید است.اما این سیر،این حرکت از نظر هیوم،حرکت از صلاح به فساد است؛یعنی اینکه اندیشه‌ی توحیدی نمود فساد دین است.خب خیلی‌ها این نظر را با منطق تاریخ ناسازگار می‌دانند و حرکت از شرک به توحید را حرکتی اصلاحی دانسته که با عقل بیشتر همخوانی دارد.اما آرای هیوم برای بیدار شدن انسان از خواب جزمیت بسیار مؤثر بوده و خیرش در همین است. اولین تمایزی که هیوم بین توحید و شرک قائل شده اینستکه می‌گوید توحید،دین تعصب است و شرک دین تساهل،زیرا در اندیشه‌ی توحیدی به دلیل باور به کمال خداوند واحد جایی برای خدایان دیگر و ادیان دیگر نیست و متدین موحد؛ دین خود را تنها دین حق می‌داند و به باورهای دیگر اجازه بروز و ظهور نمی‌دهد و همه را به چوب تکفیر و الحاد و ارتداد می‌راند،اما در دین شرک فرض باورهای دینی دیگر،به تناسب اعتقاد به خدایان دیگر قابل قبول است.
دوم اینکه دین توحید منشأ ضعف و خواری و رهبانیت می‌شود(به دلیل اعتقاد به قدرت مطلق و بی‌مانند خداوند)در حالی که دین شرک(به دلیل رقابت انسان با خدایان)منشأ تحرک و شکوفایی و شجاعت است زیرا خدایان متعدد شبیه به انسان تصور می‌شوند و امکان رقابت با آنها برای انسان فراهم می‌شود.
هیوم به دنبال این قیاس می‌گوید قهرمانان دوران کفر معادل درویشان عصر توحیدند یعنی به همان نسبت که دین شرک قهرمان می‌پرورد دین توحید درویش و صوفی و راهب می‌پرورد. بعد در ترجیح دوران شرک بر توحید می‌گوید مشرکان که در نگاه اول بی‌خرد می‌نمایند اگر در کارشان تأمل کافی بشود بی‌خرد نشان نمی‌دهند.او در دنباله جریان تاریخی ادیان را از شرک به توحید،جریانی از نظم و یقین و انسجام به بی‌انسجامی و تردید و تزلزل نشان می‌دهد( و این آغازگر نهضتی می‌شود که در قرن نوزدهم در نوشته‌های نیچه بعنوان نیهیلیسم یا پوچ‌گرایی نمود و رشد می‌یابد).از این جهت ادیان شرک باستان را در مقایسه با دین توحید می‌ستاید و می‌گوید میان دین کهن و افسانه‌ای و دین کتابی دو اختلاف بزرگ می‌باشد«دین کهن اغلب منطقی‌ترست... و بر دل آدمیان خوش و آسان می‌نشیند...» هیوم قبل از هگل خدا را یک معنای دیالکتیکی و قبل از فویرباخ و فروید شرایط روحی و روانی انسان را مبدأ باور به خدا معرفی کرده است.در نظر او خشیت و ترس ما نسبت به خداوند از یکطرف او را موجودی هولناک و از طرف دیگر موجودی با وقار جلوه می‌دهد«پس اینجاست یکی از آن انواع تضاد میان ارکان گوناگون منش آدمی که به ادیان راه می‌یابد.ترس‌های طبیعی ما خدا را در اندیشه‌هایمان اهریمنی و بدخواه می‌نمایاند ولی گرایش به پرستش و ستایشگری،ما را وامی‌دارد تا خدا را نمود فضیلت و نیک‌خواهی بدانیم.»


----------- استقلال انسان و تحول دین الهی به دین انسانی در عصر جدید

با تأسیس مسیحیت و غالب شدن آن بر فرهنگ قرون وسطی،اندیشه‌ی الوهیت مرکز ثقل دین‌باوری قرار گرفت و گویی بین دو مفهوم «دیانت» و «خداپرستی»(آن هم خدای واحد)پیوندی ذاتی و تفکیک‌ناپذیر برقرار شد.اما به دلیل ناکارآمدی کلیسا بعنوان مدافع اصلی مسیحیت و عدم سازگاری آن با شرایط و نیازهای روز در عصر جدید،جنبش رنسانس در آغاز عصر جدید قوت گرفت و فکر احیای فرهنگی عصر یونانی را پیشه‌ی خود ساخت.اندیشه‌ی بنیادی این جنبش تفکیک بین دیانت و الوهیت بود.آنچه از قرن‌های شانزدهم و هفدهم به بعد در غرب اتفاق افتاد این بود که با حذف الوهیت،دیانت رنگ بشری گرفت و نوعی دین انسانیت به جای دین الوهیت مرکز ثقل فرهنگ جدید غربی شد.این اندیشه در انقلاب کپرنیکی کانت(تأسیس دین بر پایه‌ی اخلاق به جای تأسیس اخلاق بر پایه‌ی دین - بسیار مهم) به اوج قوت خود رسید.
جنبش رنسانس بعد از چندی به عصر روشنگری پیوند خورد و نتایج فرهنگی خود را به نام تجدد(مدرنیته)به بار آورد.در عصر روشنگری دوره‌ی تاریخی تفکر الهی در غرب به پایان رسید اما باورهای شخصی به دین الوهیت همچنان باقی ماند.این باورها در آرای دکارت،لاک،هابز،اسپینوزا و هیوم جلوه‌گر است:دکارت از یکطرف محکمترین برهان اثبات وجود خدا را به نام برهان وجودی که یادگار آنسلم بود احیا کرد و از طرف دیگر به صراحت اعلام کرد احکام کلیسا از حوزه‌ی شناخت عقلی بیرون است.بیرون کردن باورهای دینی از قلمرو شناخت توسط دکارت آغاز حذف الوهیت از قلمرو فرهنگ بود. هابز در کتاب لویاتان از یکطرف اعتقاد خود را صادقانه به مسیحیت بروز می‌دهد و از طرف دیگر برای خدا وجود جسمانی قائل می‌شود.جان لاک در عین مخالفت با کلیسا در مورد منشأ الهی حکومت،قوانین طبیعی را قوانین الهی می‌نامد و اسپینوزا در عین اینکه عالم را مظهر وجود خدا می‌داند با اینحال منکر وحی است.
این دیالکتیک بین دین و خدا(کوشش برای حفظ دین و حذف خدا)روح عصر جدید را تشکیل می‌دهد و زمینه‌ی دین انسانیت را(به جای دین الوهیت)در فلسفه‌ی کانت فراهم می‌سازد.
انسانی کردن دین و زدودن عنصر الهی آن به نام اصالت انسان(اومانیزم)در این دوره با تعبیر دیگری به نام نگرش دنیوی همراه است.نگرش دنیوی در کنار اصالت انسان و فردگرایی(سکولاریزم،اومانیزم و ایندیویجوالیزم)ارکان فرهنگ جدید را تشکیل می‌دهند.هیچیک از این مفاهیم الزامأ بار ضد دینی ندارند بلکه حامل معنای جدیدی از دین هستند.هسته‌ی مرکزی این معنا عبارتست از اینکه«انسان مخدوم است و جز انسان هر چه هست(حتی الوهیت)در خدمت انسان است.»

شورش علیه کلیسا که روح عصر روشنگری را تشکیل می‌دهد ابتدا در قالب دو مسلک فکری ظهور کرد:

پارسامنشی(pietism) و خداشناسی طبیعی(deism)
مسلک فکری پارسامنشی به مقولات زیر توجه داشت:
- تجدید نظر در مطالعه و فهم کتاب مقدس
- دخالت عموم مردم در حکومت کلیسا
- فقط شناخت تعالیم مسیحیت برنامه اصلی کلیسا باشد
- احترام به تعدد عقاید به جای محکومیت و حمله به آن
- تعلیمات دانشگاهی متوجه نیازها و لوازم زندگی روز باشد
- در موعظه‌های دینی توجه به اصل حیات جایگزین توجه به آرایه‌ها و پیرایه‌ها گردد

خداشناسی طبیعی تا حد زیادی متأثر از فلسفه‌ی لایب نیتس بود.طبق نظام احسن لایب نیتس،جهان ماشینی‌ست که با نظمی همچون ساعت با دقت تمام طبق قوانین مکانیکی(متأثر از فیزیک دکارت) و طبیعی عمل می‌کند و موجودیت آن استمرار می‌یابد(منطبق با فلسفه‌ی دکارت که می‌گفت جهان جز امتداد و حرکت چیزی ندارد).امتداد و حرکتی که با قوانین مکانیکی پیوند خورده‌اند.خدا کارایی خود را در طبیعت از دست داده بود و فقط در حوزه‌ی اخلاق می‌توانست عمل کند و خود را نشان دهد.فلسفه‌ی لایب نیتس زمینه را برای اصالت انسان(اومانیزم)فراهم می‌کرد.به نظر او این جهان بهترین جهان ممکن است و همه چیز آن بهترین است.پس باید مناسبترین موقعیت را برای زندگی خوب فراهم کند زیرا اصول یک زندگی خوب در این جهان فراهم است.اگر چنین است چرا انسان مسئولیت زندگی خود را بر عهده نگیرد و برای رفع کاستی‌ها و نواقص زندگی خود نکوشد.چرا باید عقل شخصی انسان نتواند سود و زیان زندگی او را تشخیص دهد و چرا باید انسان در جهت بهبود زندگی خود اقدام نکند؟

دوره‌ی روشنگری دوره‌ی استقرار تدریجی عقل به جای دین یا استقرار دین عقلانی به جای دین الوهی است.نیروی محرک جامعه در این دوره،از دین به عقل منتقل می‌شود و حجیت دینی جای خود را به عقل فردی می‌دهد و جزمیت جای خود را به نقادی می‌سپارد.تحولات این دوره به صورت زیر است:
دین --------» عقل
جزمیت --------» نقادی
الوهیت ---------» انسانیت
حجیت دینی ----------» فهم شخصی
ایمان ----------» سنجش
تسلیم -----------» تصمیم
وابستگی -----------» استقلال
عشق به خدا ------------» عشق به انسان
نظرورزی -------------» اقدام عملی
اجبار جمعی ----------» آزادی فردی

عصر روشنگری عصر تصفیه‌ی انسان است از هر عنصر غیرانسانی: تقدیر و مشیت الهی،حاکمیت اسطوره‌ها،سنتهای باقی مانده از اعصار پیشین،باور به سحر و جادو،و... آنها باید جای خود را به عقل می‌دادند که گوهر مشترک و ذاتی انسانهاست،آن هم نه عقل ارسطو و ارسطوئیان که بردگی را جزئی از نظام طبیعت می‌دید بلکه عقل جدید که داعیه‌ی برابری داشت.
بنابر عقاید روشنفکران این دوره،از دیانت مسیح باید آنچه به کار زندگی می‌آید حفظ و بقیه‌ی آن حذف گردد.ملاک و معیار تمیز عناصر محفوظ دینی از اجزای محذوف آن،فقط کارایی آن اجزا در بهبود زندگی دنیوی بود. به عبارت دیگر:آنچه به کار زندگی نیاید دلبستگی بدان را نشاید.

انقلاب کپرنیکی کانت حاوی این پیام است:
دین برای زندگی کردن است نه زندگی برای دین داشتن و دینی که نتواند جوابگوی نیازهای زندگی زمان خود باشد حق طبیعی آن حذف از صحنه‌ی زندگی است.
از نظر کانت اخلاق تعیین کننده‌ی شأن دین است.عقل انسان با استقلالی که در عمل اخلاقی دارد مرجع تعیین ارزش‌ها و باورهای دینی است.عقل فردی هر انسانی«عضو قانون‌گذار قلمرو غایات است».از اینجا مرجعیت و حجیت هر نوع دین تجربی مبتنی بر وحی(ادیان تاریخی)زایل می‌شود؛زیرا اتکای اخلاق بر ادیان تاریخی موجب نسبیت اخلاق و سلب حاکمیت عقل و اطلاق اصول کلی آن می‌گردد.اخلاق متکی بر دین موجب شکاف و جدایی و عدم تجانس در ارزشهای اخلاقی می‌گردد و وحدت و همدلی نوع انسان را به خطر می‌اندازد.
از نظر کانت دین قابل دفاع، اصولاً چیزی جز شأن عقلانی اخلاق نمی‌تواند باشد. حتی وجود خداوند بعنوان یکی از مفروضات عقل عملی،صرفاً از لوازم تمامیت نظام اخلاقی است.
روح تفکر کانتی اینست که تکیه‌ی اخلاق بر دیانت مغایر استقلال اخلاقی انسان است.زیرا اساس اخلاق بعنوان یک نظام تکلیفی یا وظیفه‌مند،مستلزم اختیار و آزادی انسان است،چیزی که با تکیه‌ی اخلاق بر دین مخدوش می‌شود. شرط استقلال انسان اینست که اصول اخلاقی او فقط از ذات خود او برخاسته باشد. پس باید دین تابع اخلاق باشد نه برعکس.

اما تبدیل شأن الهی دین به شأن انسانی دقیقاً به چه معناست؟
آیا به معنی تنزل الوهیت به مرتبه‌ی انسانی‌ست یا ارتقای انسانی به مقام الوهیت؟
کانت خود می‌گوید«معنای انسانیت از موجودیت الهی نشأت گرفته است و انسان مخلوق خدا نیست بلکه مولود خداست».
از این عبارت می‌توان دریافت که در نظر کانت معنای این تحول عبارتست از ارتقا و صعود انسان،نه نزول خداوند.مقام انسان در این تحول اخلاقی چنان رشد می‌کند که می‌تواند به طرح مفهوم الوهیت بپردازد.
کانت در مورد طرح معنای(ایده‌ی)الوهیت توسط انسان می‌گوید«این معنا(ایده)برآمده از اخلاق است نه پایه و اساس آن».

اما برخی فیلسوفان پس از کانت با افراط در اندیشه‌ی استقلال اخلاقی انسان،آنرا تا مرز الحاد پیش بردند.چنانکه می‌گویند آرای فویرباخ،مارکس و فروید مبنی بر اینکه اعتقادات دینی فرافکنی خودباختگی ذهنی انسان است،از تفسیرهای کانتی دین است و یا نویسنده‌ای دیگر جیمز راشل در اثبات اینکه حفظ استقلال انسان مستلزم نفی وجود خداست،استدلال می‌کند:
- اگر خدا وجود داشته باشد باید شایسته‌ی پرستش باشد.
- هیچ موجودی شایسته‌ی پرستش نیست زیرا پرستش مستلزم نفی استقلال موجود پرستنده(انسان) است.
- پس موجودی به نام خدا وجود ندارد.
اما با توجه به آرا و نظریات و وضعیت فکری خود کانت این استدلال‌ها مخدوش است چرا که کانت از عقل نظری در مورد پرداختن به خدا نفیاً و ایجاباً سلب صلاحیت کرده است.
-------- دین و شناخت

نزاع بین علم و دین بزرگترین نزاع(و اگر خوب توجه شود بزرگترین سوءتفاهم) ناشی از تحولات عصر جدید‌ست. باید توجه داشت اگر مقصود از نزاع بین علم و دین مغایرت علم و دین باشد،خب فرهنگ جدید این مطلب را پذیرفته است و متفکرانی چون دکارت و کانت نیز همین مقصود را داشته‌اند.اما اگر مقصود از این نزاع تضاد بین علم و دین باشد به این معنی که علم و دین قابل جمع نیست،می‌توان گفت این یکی از سوءتفاهم‌های فرهنگی عصر جدید است.سوءتفاهم به دو دلیل:1- تضاد یا تناقضی بین علم و دین وجود ندارد و اختلاف آنها صرفاً از نوع مغایرت است.سیب و زردآلو با یکدیگر مغایرند یعنی سیب غیر از زردآلو و زردآلو غیر از سیب است اما تضادی بین سیب و زردآلو وجود ندارد.2- مردان علم در عصر جدید از قبیل گالیله،نیوتن و داروین مردان متدینی بوده‌اند و اگر یکی از دین‌باوران با علم ستیزه کند یا بعضی از اهالی علم با دین سر ناسازگاری داشته باشند دال بر تضاد بین علم و دین نیست.
دکارت در رساله‌ی قواعد هدایت ذهن باورهای دینی مورد تأیید کلیسا را به اراده نسبت داد و از حوزه‌ی عقل بیرون کرد.این آغاز جدایی علم و دین است. هیوم با فرض وحدت تلویحی دین و اخلاق اعلام کرد که بایدهای اخلاقی(و در واقع باورهای دینی) از هست‌ها(که شناخت آنها کار علم است) برنمی‌آید و این ادعا به نحوی آنچه را دکارت گفته بود تأیید می‌کرد. کانت ارزش‌های دینی و اخلاقی را به صور پیشینی عقل عملی تحویل کرد که به نحوی اصلاح و تکمیل آرای دکارت و هیوم است. بعد از کانت، دو حوزه‌ی علوم طبیعی و علوم فرهنگی(که دین و اخلاق هر دو جزو آن است) توسط نوکانتی‌ها(بعنوان شرح و بسط فلسفه‌ی کانت) از یکدیگر متمایز گردید.امروز می‌توان آرای متداول در این مورد را به دو بخش تقسیم کرد:1- قول به وحدت علم و دین 2- اعتقاد به مغایرت و حتی تضاد آنها با یکدیگر.

الف - وحدت علم و دین

متکلمان لیبرال یا اهالی تساهل می‌گویند: رهیافتهایی مشابه با رهیافتهای دانشمندان برای پژوهش دینی هم مناسب است. الهیات باید وسیعاً تجربی و عقلانی بشود و باید یک جهان‌نگری جامع و بی‌تعارض و بی‌تناقض فراهم سازد که مبتنی بر تعبیر و تحلیل انتقادی همه‌ی تجارب بشری باشد.روحیه‌ی انتقادپذیری و سنجیده‌گویی که شیوه‌ی دانشمندان است باید مورد اقتباس و استقبال متکلمان نیز قرار گیرد.تجربیات دینی و اخلاقی از عمده‌ترین شواهدی است که باید بررسی شوند.لیبرال‌های کلامی بطور کامل منکر وحی نیستند بل‌که آنرا به دو شیوه تعبیر و تفسیر می‌کنند. اول آنکه می‌کوشند مسئله‌ی بی‌همتایی وحی مورد اعتقاد اهل کتاب را تضعیف کنند. آنها می‌گویند خداوند در مظاهر متعددی تجلی کرده است: یک مظهر او همانا نظم عالم خلقت است و مظهر دیگر وجدان اخلاقی است، و مظاهر دیگر جلوه‌ی او سنن دینی جهان است(فلسفه‌ی لایب نیتس و نظام احسن او).پیامبران مظاهر والا و اعلای اویند ولی تنها مظاهر او نیستند. دوم آنکه به تأکید می‌گویند وحی همواره به انسان می‌رسد و تعبیر انسانی به خود می‌گیرد و در معرض تحریف تنگ‌نظرانه‌ی قوه‌ی ادراک بشری است. بدینسان لیبرال‌های کلامی، هم به کوشش انسان در کشف خداوند قائل‌اند و هم به دستگیری و هدایت الهی.

ب - مغایرت علم و دین

این مغایرت از چهار موضع مورد بحث واقع شده است:
- فیلسوفان تحلیل زبان که زبان دین را غیر از زبان علم دانسته‌اند.
- فیلسوفان تحصلی که قضایای دینی را بعنوان قضایای متافیزیکی، قضایای بی‌معنی دانسته‌اند.
- فیلسوفان اگزیستانس که گوهر علم را از جنس مفاهیم و گوهر دین را از جنس احوال دانسته‌اند.
- نوارتودوکس‌ها یا اتباع کارل بارت.

- فیلسوفان تحلیل زبان

به نظر تحلیلگران زبانی وظایف زبان دینی با وظایف زبان علمی فرق دارد. می‌گویند قضیه‌ها یا گزاره‌های دینی، نه صادق‌اند و نه کاذب؛بل‌که توصیه‌هایی برای یک شیوه‌ی زندگی‌اند. از نظر برایت ویت اولین فایده‌ی احکام دینی اعلام اتحاد و همبستگی با مجموعه‌ئی از اصول اخلاقی‌ست. نقش دین، اخلاقی‌ست ولی صرفاً عاطفی نیست اگر چه قصد و نیت عمل را به شیوه‌ای خاص بیان می‌کند. به عقیده‌ی او گزاره‌های دینی اعلام تعهد در برابر یک شیوه‌ی زندگی‌ست و یا شرکت جستن در یک مشی و سلوک عملی؛ و در مورد مسیحیت نیت داشتن برای عمل مشفقانه و مهربانانه. دین یک نقش ارزشمند ایفا می‌کند بی‌آنکه احکامی راجع به واقعیت صادر کرده باشد. به شیوه‌ای مشابه بسیاری از جامعه‌شناسان از مفاهیم دینی بعنوان مجعولات مفید که اهداف مهم اجتماعی را برمی‌آورد نظیر زمینه‌سازی برای نظام‌های ارزشی که پیوستگی اجتماعی و ثبات به بار می‌آورد یاد کرده‌اند؛ و یا می‌گویند ... ایمان هیچ دانش جدیدی به بار نمی‌آورد بل‌که فقط هستی جدیدی(مثل جهان آخرت)پدید می‌آورد.

- فیلسوفان تحصلی

گزاره‌های دینی را بعنوان جزئی از گزاره‌های مابعد‌الطبیعی فاقد معنی می‌دانند. آیر در کتاب زبان،حقیقت و منطق می‌گوید: هر جمله‌ای فقط وقتی نسبت به شخص معینی دارای معنی‌ست که این شخص بتواند صحت و سقم قضیه‌ی مندرج در آن جمله را تحقیق و آنرا اثبات کند؛ یعنی بداند چه مشاهداتی در تحت چه شرایطی منجر به این می‌شود که قضیه‌ی مزبور را بعنوان یک حقیقت، تصدیق یا بعنوان کذب رد کند. اما اگر قضیه‌ی مفروض چنان‌ست که فرض صدق یا کذب آن با هرگونه فرضی درباره‌ی ماهیت تجربه‌ی آینده‌ی آن شخص سازگار باشد، در اینصورت ... اگر جمله‌ی مورد بحث، معلوم تکرار‌شونده نباشد، صرفاً شبه قضیه یا قضیه‌ی کاذب خواهد بود.

- فیلسوفان اگزیستانس

شناخت عبارتست از اشراف عقل بر مفاهیم نه بر اشیا مستقیماً، و آنگاه اشراف عقل بر اشیا از طریق مفاهیم نه مستقیماً. اما دین‌باوری عبارتست از اتصال روح و روان انسان بر احوالی که مستقیماً متعلق آگاهی دینی یا دین آگاهی قرار می‌گیرند نه از طریق مفاهیم. از این نظر دین با شناخت تمایز ذاتی دارد.
بنابر این دیدگاه می‌توان تجربیات کشف و شهود عرفا را مثال آورد، کشفی که به زبان اقرار می‌شود و به دل تصدیق. و این کشف و شهود حاکی از اینست که حقیقت دین «حال» است نه مفهوم و مقال. دین بعنوان مجموعه‌ی احوال(نه مفاهیم)برخاسته از شرایط اگزیستانس(وجودی)انسان است و ماهیت آن با شناخت(مجموعه‌ی مفاهیم) متفاوت است،چنانکه در مورد ارتباط فلسفه با دین نظر کی‌یرکه‌گور اینست که مسیحیت یک دکترین نیست و در نتیجه حقیقت آن یک امر عینی نیست و آنرا نه می‌توان اثبات کرد و نه فهمید،این پیغام و رسالت در نظر عقل، خلاف عرف مطلق است.

- نوارتودوکس‌ها
در قرن بیستم مذهب نوارتودوکس‌ها از طریق تعالیم پروتستان‌ها علیه وحدت دین و شناخت(ایمان و فلسفه) شورش کرد. سخنگوی رسمی این شورش کارل بارت است. از نظر او« خداوند همواره وجودی‌ست بکلی دیگر؛ و او پروردگاری‌ست متعال که فقط وقتی می‌توان او را شناخت که خواسته باشد خود را آشکار کند(و این آشکاری به کشف و عیان‌ست نه به وصف و بیان)چنانکه بیش از همه در وجود عیسی مسیح جلوه‌گر شده است. این خداوند قدوس و قیوم بکلی متباین با جهان است و میان او و انسان فاصله‌ای‌ست که فقط او می‌تواند آنرا از میان بردارد نه انسان.»اگر او عنایت کند خود را بر انسان عیان می‌کند و انسان با عقل خود نمی‌تواند او را بشناسد. بدین‌ترتیب پس از شورش عقل بر دین در قرون هفدهم،هجدهم و نوزدهم، در قرن بیستم راه نجات دین را از خطر عقل در این دیدند که گوهر آنرا «غیرعقلانی»اعلام کنند. ولی آیا این روش برای نجات دین مؤثر خواهد بود؟ این جدا کردن راه دین از شناخت،احیای نوعی فلسفه‌ی نوافلاطونی‌ست زیرا از نظر پلوتینوس خداوند نه فقط قابل شناخت نیست بلکه در مورد او حتی نمی‌توان گفت که «او هست».

هر آنچه تا بدینجا در مورد مغایرت علم و دین گفته شد مربوط به عصر جدیدست ولی واقعیت آنستکه نزاع بین عقل و دین(شناخت و دین یا علم و دین)نزاعی‌ست تاریخی. این نزاع در تاریخ اسلام با کتاب تهافت‌الفلاسفه غزالی به اوج خود می‌رسد و در مسیحیت نیز بسیاری متفکران دینی بوده‌اند که مدعی شده‌اند ایمان و عقل به‌هیچ‌وجه با یکدیگر سازگار نیستند،نسبت بین آنها چیزی نیست جز خصومت و نفی متقابل.
پولس حواری می‌نویسد«با خبر باشید که کسی شما را نرباید به فلسفه و مکر باطل». ترتولیان از مسیحیان صدر اول می‌پرسید:آتن را با اورشلیم چه کار؟ و جواب می‌داد:هیچ،ایمان و فلسفه هیچ وجه مشترکی ندارند آن دو کاملاً ضد یکدیگرند. پاسکال می‌گوید:دل دلایل خاص خود دارد و عقل آن دلایل را نمی‌شناسد. وی بطور تلویحی می‌گفت بعضی افراد ممکن است ناچار شوند قوای عقلی خود را تعطیل کنند تا بتوانند ایمان بیاورند.

در عصر جدید مغایرت علم و دین(یا احیای بحث جدایی علم و دین)با دکارت آغاز شد اما کانت قدم اساسی و آخر را در این راه برداشت. او پس از رد براهین اثبات وجود خدا در عقل نظری، در جهت تثبیت جدایی دین از علم(در قالب فلسفه‌ی تمایز عقل نظری از عقل عملی) در مورد خداوند در کتاب نقد دوم می‌نویسد:
« موجودِ عاقل ِ عامل در جهان در عین حال علتِ جهان و علتِ طبیعت نیست. پس در قانون اخلاقی کمترین زمینه‌ای برای ارتباطِ ضروری بین ِ اخلاق و سعادت، متناسبِ موجودی که متعلق به این جهان است وجود ندارد.چنین موجودی چون علتِ طبیعت نیست پس اراده‌ی او نیز نمی‌تواند طبیعت را فراخور سعادتِ خود قرار دهد و آنرا با اصول ِ عملی خود هماهنگ سازد. با این وصف، مقتضای عقل ِ عملی ِ ناب یعنی در جهتِ ضروری برای وصول و رسیدن به خیر ِ اعلا، چنین ارتباطی ضرورتاً مفروض یا فرض است: ما باید برای وصول به خیر ِ عالی تلاش کنیم(که لااقل باید چنین چیزی ممکن باشد). پس وجودِ یک علتِ متمایز از خودِ طبیعت، برای کل ِ طبیعت که اساس ِ این ملازمه یعنی انطباق ِ کامل ِ سعادت با اخلاق است، مفروض و فرض است.»

---------- دین و اخلاق

سلامت زندگی انسان در گرو درک مسئولیت و قبول تعهد برای حل مشکلات و مقاومت در مقابل حوادث مخرب و ناسازگار زندگی‌ست. حال اگر نسبت باورهای دینی به مسئولیت زندگی چنان تعریف شود که خودِ انسان مسئول حوادثِ زندگی خود نباشد و این حوادث را از ناحیه‌ی دیگری(اراده‌ی نامتناهی خداوند - تقدیر-) بر انسان تحمیل کند، دین برای اخلاق امری ناخوشایند و نامبارک خواهد بود.
نسبتِ دین و اخلاق دقیقاً چگونه نسبتی‌ست؟ آیا دین مصلح اخلاق‌ست یا مخربِ آن؟
بسته به اینکه آموزش‌های دینی از جهتِ تقویت یا تخریبِ مسئولیتِ اخلاقی انسان، چگونه تنظیم و تعریف و تبلیغ می‌شوند، شرایط متنوع و گوناگونی بوجود خواهد آمد. ادیان مبلغ زهد و رهبانیت و درویشی و ترکِ دینا همواره عوامل تخریب اخلاق بوده‌اند. دین‌شناسانی چون شلایر ماخر و ردولف اتو می‌پذیرند که رابطه‌ی دین و اخلاق مشکوک و مسئله‌دارست.
هیوم می‌گوید در هر دین بیشتر پیروان می‌کوشند با پیروی از آئین‌های بی‌معنی و یا پندارهای بی‌خردانه از لطف خدا بهره‌مند شوند و بدین‌ترتیب دین منشأ فسادِ اخلاق است.
ماکیاولی می‌گوید تعالیم دین مسیح که مبلغ شکیبایی و بردباری و تحمل مشکلات زندگی‌ست روان انسان را در هم شکسته و او را آماده‌ی بردگی می‌کند.
آرای فروید و مارکس در مورد آثار تخریبی دین در اخلاق گزنده‌ترست. فروید، باورهای دینی را اوهام و جلوه‌های امیال سرکوفت شده‌ی بشر می‌داند. او می‌گوید باورهای دینی نوعی واکنش در مقابل خطرات طبیعی از قبیل زلزله و سیل و توفان است، اگر چنین باشد دین نوعی سوءتفاهم در مقابل عوامل و حوادث طبیعی است که انسان گرفتار آن شده است. قبل از فروید برای اولین بار هیوم مدعی شد که دین ناشی از عاطفه‌ی ترس است و نزدیک به همین مضمون در کتب مقدس نیز آمده است: در امثال سلیمان می‌گوید« ترس ِ یهوه آغاز ِ علم است( امثال سلیمان،باب یکم،آیه هفتم).»قرآن نیز می‌گوید« از میان بندگان خدا، دانشمندان از خدا می‌ترسند(فاطر،آیه بیست‌وهفت)».
و باز فروید است که تأکید می‌کند«دین باید یکسره به کناری نهاده شود چون تعهدِ اخلاقی را تضعیف و تعصب را دامن می‌زند.» مارکس نیز می‌گوید«دین تلاشی‌ست برای حمایت از معیارهای اخلاقی طبقاتِ ذی‌نفع و گروه‌های حاکم.»

ولی من بر خلاف این آرا می‌گویم دین بعنوان یک پدیده‌ی فرهنگی می‌تواند توسط خودِ انسان متناسب با تقویتِ اخلاق تنظیم و تعریف گردد. واقعیت اینستکه عقل انسان در تفسیر کتب مقدسه‌ی دینی آزاد است و می‌تواند عناصر مخربِ اخلاق را از دین زدوده و آنرا متناسب با رشدِ اخلاقی تعریف کند.

خدمت دین به نظام اخلاقی انسان بعنوان دین عقلانی ِ ناب، مشروط به تقدم عقل بر وحی است. اما«اگر اعتقاد به وحی مقدم باشد این خدمت کاذب است» و این از مواردی‌ست که وسیله در جای هدف قرار گرفته است. اگر هدفِ دین صرفاً پرستش خدا باشد و اصلاح اخلاقی در آن مغفول واقع گردد انسان گرفتار اغوای دینی یا دین دروغین شده است. اعمالی که بنابر سنت برای جلبِ رضای خداوند از قبیل اقدام به نذر، زیارت اماکن مقدسه و... بسیاری از این نوع در زمره‌ی اغوای دینی‌ست؛ دین حقیقی جز کوشش برای اصلاح اخلاق چیز دیگری نیست.اصل اساسی دین حقیقی مبتنی بر عقل اینست«انسان به جز خوش‌رفتاری و عمل صالح، هر اقدام دیگری را که معتقد است می‌تواند با انجام آن رضایت خدا را جلب کند صرفاً اغوای دینی و شبه خدمت(خدمت کاذب)به خداست.» اصلاح امور زندگی انسان جز به جهد و سعی عقلانی خودش به نحو دیگری ممکن نیست، و اعتقاد به اینکه«آثار رحمت»می‌تواند بدون کوشش خودِ ما تغییری در زندگی‌مان ایجاد کند یکی از موارد اغوا و فریب‌های باور دینی‌ست. احاطه‌ی خداوند بر زندگی انسان شأن الهی و آسمانی دارد اما در هر حال دخالتِ الوهیت در زندگی ما جز از طریق عقل که در وجودِ یکایکِ ما نهفته است ممکن نیست. هرگونه اعتقاد به اصلاح امور انسانی از جانبِ خداوند، بدون سعی و کوشش خودِ انسان، جهل و تعصب و خرافه است.

------ پایان سخن

در صدور حکم اخلاقی در مورد حق و باطل بودن اعمال و افعال، دو قوه‌ی ذهنی دخیلند: وجدان و فهم.
تشخیص حق از باطل کار فاهمه(قوه‌ی فهم)است اما وجدان مبدأ درکِ تکلیفِ اخلاقی است.
حال چون قلمرو افعال ما حوزه‌ی امکان است، درکِ ضرورت در افعال، خارج از حد توان فاهمه است(ارسطو پیش از کانت در اخلاق نیکوماخس گفته بود علم اخلاق فاقدِ دقتِ علمی و قضایای ضروری است چون موضوع آن جوهر نیست) از اینجا می‌توان به این نتیجه رسید که صدور حکم قطعی و قضیه‌ی ضروری در مورد باور دینی افراد ممکن نیست؛ پس «مسلم است که نمی‌توان جان کسی را به دلیل اعتقادِ دینی‌اش گرفت» و نیز هیچ عقیده‌ی دینی را نمی‌توان بعنوان عقیده‌ی جزماً صادق به کسی تحمیل کرد.


-----------------------
حاشیه مهم تر از متن:

می دانم که روان شما نیز مثل من از جنایتی که در فلسطین دارد اتفاق می افتد آزرده است. عده ای از شما احتمالا تظاهرات کرده اید ، عده ای برای عملیات استشهادی اسم نوشته اید ، عده ای اجناس اسراییلی را تحریم کرده اید عده ای پول فرستاده اید و عده ای هم که هیچ کار نکرده اید ، خون خونتان را می خورد و در دل ناسزا می گویید به اسراییل ، به آمریکا ، به حماس ، به دولت ایران یا هر کسی که فکر می کنید باعث و بانی این ماجراست. اگر هیچ کدام از این کار ها را نکرده اید و نمی کنید ، پیداست که خیلی بی خیال شده اید که هیچ خوب نیست. اسراییل دارد جنایت می کند و مستقل از اینکه دلیل این جنایت چیست یا عوامل برانگیزاننده آن چیست ، جنایت است و نباید خاموش از کنار آن گذشت. البته اگر در ایران هستید و تلویزیون دولتی مغز و اعصاب شما را با تصاویر این فاجعه خراب کرده است و احساسات شما به شدت برانگیخته است ، حواستان باشد که همین دولت فخیمه یکی از برانگیزندگان این جنایت است. خمپاره هایی که به دست حماس می رسانند و حمایت های مادی و معنوی از کسانی که می خواهند با خشونت حق خود را بگیرند ، هیزم ها و بنزین هایی است که باعث برافروخته شدن این آتش شده است و مردم بیچاره فلسطین را در خود می سوزاند. در ناحق بودن اسراییل ، کسی شک ندارد ، حتی خود اسراییلی ها. آنچه در آن تردید هست نحوه مقابله با این ناحق است. از حاکمان ایران باید پرسید ، این همه ناحق در سرتاسر جهان بر مسلمان و نامسلمان می رود ، چه طور شده که شما چسبیده اید به این یکی که کار را هم بر مردم فلسطین تنگ کرده اید و هم مردم خودمان؟ نمی دانم در جواب این سوال چه خواهند گفت ، ولی اگر از من بپرسید ، می گویم با کمال تاسف این هم توهمی است مثل توهم های دیگر که امروز به هویتی تبدیل شده است مثل هویت های دیگر. از یک بلند پروازی خود محورانه سوپر من وار برای نجات مردم فلسطین شروع شده ، روی آن سرمایه گذاری مادی و معنوی شده ، زمان بر آن گذشته ، یک هویت سیاسی و مذهبی ساخته و راه را بر واقع بینی و مآل اندیشی بسته و به یک عقده ناگشودنی تبدیل شده تا نهایتا پیکر صاحبانش را به مرز نابودی بکشاند. در این میان کسی که از این شاخ و شانه کشیدن ها و جنگ و خون ریزی ها لذت می برد ، آمریکای جهانخوار عزیز است که خاورمیانه پر از ترس و تنش را برای اقتصاد خودش سازنده تر می یابد. اگر نباشد از ترس گردن کشی های دولت یاغی ایران ، آمریکای صلح طلب اسلحه هایش را به کی بفروشد؟ اسراییلی های بدبخت هم قربانی این نمایشنامه جنایت بار هستند ، ولی چون بر حق نیستند ، چاره ای جز بازی کردن آن ندارند. فلسطینی ها هم چون قدرت و پشتوانه ای جز مظلومیت خود ندارند ، چاره ای جز بازی کردن آن ندارند. اما این میان ، حاکمان ایران هستند که حق انتخاب دارند ولی به بهانه مبارزه با اسراییل ، در حقیقت نمایشنامه آمریکا را بازی می کنند ، آن هم از سر یک توهم، توهم اینکه گویی برانگیخته شده اند ملت فلسطین را نجات بدهند. افسوس که زمانی پی به این توهم خواهند برد که ملت ایران را هم با خود به نابودی بکشانند.
به هر حال که اسراییل و حماس ، یک پرده دیگر از نمایش آمریکا را به اجرا گذاشتند. پرده آخر حمله به ایران است که حاکمان ما به خوبی دارند نقش خود را در آن ایفا می کنند. ای کاش کسی آنها را به پشت صحنه ببرد تا ببینند نمایشنامه چیست و کارگردان کیست. ------------------
بعد از نوشت:

عاقبت فرصت و فراغتی حاصل شد تا پاسخ نیم نوشته جلال الدین امامی را کامل کنم. برای دیدن آن ، به انتهای پست قبلی مراجعه کنید.

رده: آوازهای میهمان . دکلمه . 
۱۱ دی ۱۳۸۷     December 31, 2008
آواز بعدی   آواز قبلی
نظر شما (۳۲)
برای شنیدن آوازها به طور پیوسته ، اینجا را کلیک کنید.

وبلاگ دوستان

اگر مایلید از بروز شدن این وبلاگ با ایمیل مطلع شوید، آدرس ایمیلتان را در زیر بنویسید و دکمه ثبت نام را بزنید.