آموزش کلاس آنلاین پادکست تماس
آواز بعدی
آواز قبلی

آواز امروز

دکلمه میهمان - رسید مژده

mp3   real
دسته بندی آوازها








بر اساس مایه و مقام
شعر آواز

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

(حافظ)

موسیقی آواز

دکلمه از مسعود زنگنه.

حرف و سخن

صاحب این صدا ، چندی پیش در واکنش به چیزی که در زیر آواز شکوه بلبل نوشته بودم ، متن جانداری برایم فرستاد که همه آن را اینجا نمی گذارم چون خیلی ها طاقت شنیدن آن را ندارند . اما به نکته ای اشاره کرد که درد همه ماست و سخت آرزومندم که در حد توان خودم و شما عزیزانی که به ملاقات این صفحه می آیید درمانی برای آن پیدا کنیم.این است گزیده کلام او:

"حدود سی سال است که دین و اعتقادات مردمان این سرزمین..مصادره و گروگان گرفته شده و هر چه خواسته اند با مردمان این سرزمین و دین و اعتقاداتشان کرده اند تا به جایی که ریشه هر آنچه ایمان و اخلاق بوده است را در این سرزمین خشکانده اند. تکلیف چیست؟ شاید در رابطه با دین قدری آسان باشد که آن را از نو به کنج خانه ها و چهاردیواری مساجد بازگرداند که هم خودش در امان باشد و هم مردمان از گزندش ایمن. اما آن دیگری ، آن دیگری که دیریست بنیان و پایه اش در این جامعه فروریخته است ، یعنی اخلاق ، آن چه؟
وای خدای من! فکر کردن به ویران گشتن این ساختمان عظیم اخلاق و اینکه چگونه باید آن را نوسازی کرد انسان را دچار تشنج می کند. ساختمان عظیمی که نیاکان ما طی هزاران سال با زحمت و کوشش بسیار بنا کردند و اولین نصیحتشان به ما که پس از ایشان پای بر خشت این سرزمین می نهیم این بود که "از دروغ بپرهیزید"، ولی کاش نصیحت دیگرمان می کردند که " هیچگاه دین را در قدرت با خود شریک نگیرید". موبدان زرتشتی شیرازه ی امپراطوری ایران را با دخالت در قدرت و پراکندن تخم نفاق و کینه از هم گسستند. دردی که تا به امروز بر جان و دل مردمان این سرزمین سنگینی می کند. نیست اثری از بزرگان این سرزمین از شاعران و نویسندگان که در لابلایش حسرتی از آن دوران نیابی.
پس اول باید اخلاق ، چیزی که در طی این سی سال نابود گشته است را بازسازی کرد ، کاری سخت و سترگ...... کار یزرگ و سترگ هر ایرانی در کنار اصلاح یا برچیدن این نظام حکومتی ، امروز باید بازسازی بنای ویران گشته اخلاق جامعه باشد ، و هر کس باید اول از خودش شروع کند ، تا که این خودها به مرور انبوه شود و در قالب تشکل های مردمی بتواند عشق ، نوعدوستی ، صلح جویی ، انسانیت و مدارا را به هم میهن خود و دیگر مردمان عرضه دارد. نباید منتظر حادثه یا واقعه ای بود ، هر لحظه باید لحظه عشق و انسان دوستی باشد."

و من در جواب او نوشتم:

"تو از فروریختن بنای اخلاق به شدت متشنجی و معتقدی اولویت اول بازسازی این بناست. در این باره با تو کاملا موافقم. اما آنجایی که توصیه می کنی اول خودمان را بسازیم ، تا بعد جامعه ساخته شود ، خیلی قبول ندارم. اخلاق به اعتقاد من یک چیز فردی نیست. یک انسان تنها در یک جزیره دور افتاده نیازی به اخلاق ندارد. تا دلش می خواهد به خودش دروغ بگوید و تا دلش می خواهد به خودش ستم کند. تا دلش می خواهد با خودش روابط جنسی داشته باشد. تا دلش می خواهد کثافتکاری کند. اگر خودش از این کارها خوشش می آید به کسی چه مربوط.
اخلاق موقعی شروع می شود که ما دوتا می شویم ، سه تا و هزار تا. اینجاست که دروغ چیز ضایعی می شود ، زنا مخرب می شود ، ستم اسباب دردسر می شود و قس علیهذا. برای تمرین اخلاق ، چاره اصلا خودسازی در انزوا نیست ، چاره در هم جوشی است. اخلاق را باید در جمع پیدا کرد. اگر ما به خلوت خود برویم تا روزی پاکیزه بیرون بیاییم ، اولا هیچ گاه بیرون نمی آییم ، ثانیا اگر هم بیرون بیاییم قدرت معاملت با دیگر مردمان را نخواهیم داشت."

-------------------------------------

اکنون برای تمرین همجوشی ، از شما کمک می طلبم. شما همه صاحبان فکر و اندیشه اید. بی گمان در زندگی روزمره خود در کار آفرینش علمی و هنری و یا حل مسایل فنی و انسانی هستید. می توانید در کنار پرداختن به کار تخصصی خود، برای حل این مسئله هم چاره اندیشی کنید که "چگونه اخلاق را به جامعه ایران بازگردانیم؟"

شاید برای حل این مسئله ناچار باشید ابتدا اخلاق را تعریف کنید ، خیلی هم خوب است ، ولی نمی خواهیم در حصار نظریه پردازی اسیر شویم. می خواهیم این هم اندیشی و همجوشی به عملی منتهی شود که تا دیروز انجام نمی داده ایم.

نگاه شخصی من به اخلاق این است که ربطی به مذهب و معنویت ندارد. یک مدل رفتاری است که آدمها برای معاملت با یکدیگر اختیار می کنند و نهایتا باعث آرامش و پایداری اجتماع می شود. در حالیکه معنویت که آن هم باز می تواند بیرون از قلمرو مذاهب رسمی وجود داشته باشد باعث پایداری و آرامش درونی فرد می شود. پر پیداست که اخلاق و معنویت در این چهارچوب به هم یاری می رسانند و شاید اگر عمیق تر نگاه کنیم لازم و ملزوم هم باشند ، ولی در سطح روابط اجتماعی ، این دو چندان وابسته به هم به نظر نمی آیند. بر اساس این فرضیه ، می توان نطفه اجتماعات کوچکی را منعقد کرد که حول اخلاق مشترک بنا می شوند. این یک کار عملی است که می توان از هر لحظه شروع کرد: ارایه یک مدل رفتار متقابل ، و بر اساس آن شکل دادن یک حلقه اجتماعی. به عنوان نمونه ، من اصل اخلاقی خودم را می گویم و حاضرم با هر کسی که به این اصل پای بند باشد ، پیمان دوستی ببندم فارغ از اینکه از چه قوم و قبیله و مذهب و شریعتی باشد. اصل اخلاقی من که پایه مدل رفتاری من با دیگران است ، و دوست دارم مدل رفتار دیگران با من هم باشد ، " اصل ِ حرمت ِ جان" است: نه جان کسی را می گیرم ، نه جان کسی را تلخ می کنم ، نه در مقابل تلخ شدن جان دیگران بی اعتنا می نشینم، در عوض ، شیرین کردن جان مردم ، شیرین ترین چیز در کام ِ جان من است.

من راه حل خودم را که همانا پیشنهاد یک اصل اخلاقی و بر اساس آن ارایه یک مدل رفتاری و به دنبال آن تشکیل حلقه های اجتماعی است گفتم. شما هم راه حل خود را برای بازگرداندن اخلاق به جامعه بگویید . اگر هم راه حل مرا می پذیرید ، اصل اخلاقی و مدل رفتاری دلخواهتان را بگویید ، شاید به حلقه شما هم پیوستم ، که بودن در یک حلقه ، هیچ منافاتی ندارد با بودن در حلقه های متعدد دیگر. اشتراک همین حلقه هاست که تار و پود یک اجتماع سالم را می سازد. و بدانید که حل مشکلات بزرگ با ارایه راه حل های ساده شروع می شود. منتظرم.
------------------------------------------------------------------------------------------------
بعد از نوشت:

با تشکر از دوستانی که خواهش مرا بی جواب نگذاشتند، در پاسخ هریک چند خطی می نویسم. اما قبل از آن بگویم که من هم چون بسیاری از شما که نوشته بودید ، فقدان اخلاق را یک مسئله سی ساله و صرفا مرتبط با این حکومت نمی دانم، اما در اینکه حکومتهای دینی نهایتا پایه اخلاق اجتماع را سست می کنند نیز تردید ندارم. (دلایلش باشد برای بعد)

برای میترا:
گفتی قصدت این بود که بگویی مفهوم " اخلاق " مثل " خوبی " کاملا نسبی است.
می گویم : در این تردیدی نیست، اما نسبی بودن اخلاق نباید به نداشتن آن منجر شود. کسانی که می خواهند همزیستی داشته باشند، باید اخلاق مشترک داشته باشند ، و این همان چیزی است که من دنبالش هستم ولو در مقیاس بسیار کوچک.

برای سر به هوا:

گفتی : " فکر می کنم ماجرا خیلی پیچیده تر از این باشه که با یک دستورالعمل حل بشه! شاید پایه داشتن یک جامعه اخلاقی تآمین حداقل رفاه در جامعه باشه. به دنبال آن قدرت بحشیدن به قانون."
می گویم : اگر رفاه و قانون پیش نیاز اخلاق است ، قبل از رسیدن به رفاه و قانون چه باید کرد؟ بی اخلاقی؟

برای افشین:

گفته بودی: "لازم دانستم که با توجه به پیچیدگیهای بحث یادآور شوم که بدون ورز دادن و مشق کردن مفاهیم به این مهمی در دنیای فردی نمی توان آنها را در اجتماع پایدار کرد و اگر هم بشود اساسا موسمی ومیرا خواهد بود."
می گویم: " آن لحظه ای که احساس کنی این مفاهیم را به خوبی ورز داده ای ، کدام لحظه است؟ آیا آن لحظه هرگز فرا می رسد؟ و اگر بپذیری اخلاق، همه اش اجتماعی است و یا حداقل یک جنبه قدرتمند اجتنماعی دارد، چگونه در جهان خلوت فردی می خواهی آن را ورز بدهی؟

برای مسعود:

گفتی:" اگر بخواهی بنشینی پای این بحث، سر دراز دارد و شاخه‌های متعدد.اخلاق در سیاست،در اقتصاد،در فرهنگ،که این خود نیز به شاخه‌های متعدد چون اخلاق در خانواده،در جامعه،در سینما،در ورزش ووو مثنوی می‌شود.به این خاطر بود که گفتم شخص باید از خود شروع کند و ببیند چه چیزهای ناپسند در وجود خود دارد و سعی در اصلاح آنها نماید."

می پرسم: اولا معیارت برای تشخیص پسند از ناپسند چیست؟ تازه گیرم که یکپارچه پسندیده شدی، در بین یک جماعت با خلق و خوی ناپسند چکار می خواهی بکنی؟

برای سعید:

کلامت را خلاصه کرده ای در اینکه : "اگر کسي وقتي داره که به کسي کمک کنه اول از همه سعي در بارورتر کردن وآموزش خودش و فرزندان خودش و ديگران بکنه و ديگران را هم تشويق به اين مهم بکنه. اگر ما نسل سوخته ايم، نگذاريم بعد از ما جزغاله بشوند."

می پرسم این جهل و نادانی که آن را دلیل اصلی عقب افتادگی و به دنبال آن بی اخلاقی می دانی، جهل و نادانی نسبت به چه چیزی است؟ آن نقاط تاریکی که در جامعه ایرانی می بینی چیست که باید روشن بشود؟ آن چیزی که باید به خودمان و خانواده مان یاد بدهیم چیست؟ چرا تا الان یاد نداده ایم؟ بلد نبوده ایم یا نخواسته ایم؟ اگر این چیزها را بر اثر تغییر شرایط آموخته ایم، چرا باید آن را از کسانی که توان یا فرصت تجربه کردن آن را نداشته اند دریغ کنیم و اسم آن را نسخه از راه دور بگذاریم؟ آیا قرار است همه دکترها سرطان بگیرند تا مزه سرطان را بچشند ، آنگاه به درمان سرطان بپردازند ؟ آیا قرار است همه مهندسین در تصادف کشته شوند تا بتوانند ماشینی بسازند که در تصادف ایمن باشد؟ کار پزشک ، تشخیص است از روی علایم ، و درمان است از روی تجربه. کار مهندس ، مدلسازی است و آنگاه حل مسئله. پزشک اخلاق و مهندس اجتماع نیازی ندارند سرطان بگیرند و در تصادف کشته شوند ، کافی است علایم بی اخلاقی را بشناسند و آن را مدل کنند تا از درس تجربه کمک بگیرند تا راه حلی بیابند. من می خواهم بدانم مدل و راه حل ما چیست.

دوست عزیزی هم نظرشان را در این فایل پی دی اف ارسال نموده اند که به زودی پاسخ خواهم گفت .

--------------------------------------------------- پاسخ من به جلال الدین امامی

از بین همه نکاتی که در نوشته مبسوط خود گفتید روی یک نکته تمرکز می کنم شاید با بحث و گفتگو به جایی برسد. نکته ای که می خواهم به آن بپردازم ارتباط اخلاق و معنویت است که البته شما آن را با ارتباط اخلاق و مذهب یکی دانسته اید. این بدین معنی است که شما معنویت بدون مذهب را به رسمیت نمی شناسید ، در حالیکه یکی از چیزهای رایج دوران ما همین معنویت بدون مذهب است که به شدت هم در حال گسترش است ، خصوصا در کشورهای پیشرفته که مردم به اندازه لازم و کافی از مواهب مادی برخوردارند ، ولی آن را برای رضایت خود کافی نمی دانند. البته در کشورهایی که مردم معطل نیازهای مادی خود هستند و رسیدن به مادیات آرزوی شماره یک انسانهاست ، وقتی این آرزوها برآورده نمی شود ، یک چیزی باید جای خالی آن را پر کند، که همانا گرایشات معنوی است که خرج و زحمت آنچنانی هم ندارد. من این گرایش گروه دوم را گرایش اصیل و ارزشمندی نمی دانم چون از سر استیصال است، ولی آن گرایش شماره یک که از روی بی نیازی مادی است ، نشانگر میل آدمیزاد برای فرارفتن از زندگی مادی است.

اگر معنویت را همین فراتر رفتن از زندگی مادی بدانیم ، آن موقع می بینیم که بیشمار مردم به آن مشغول اند: عده ای در قالب مذاهب رسمی ، و عده ای هم در قالب تجارب فردی که اسم هیچ مذهبی را بر خود ندارد. افرادی که خارج از چهارچوب مذاهب رسمی به دنبال معنویت هستند ، در تجارب فردی خود ، با گونه ای سلوک و مراقبه ، به حقیقتی فراتر از خود می رسند و چیزی را تجربه می کنند که از همه چیزهای متداول جذاب تر و بزرگتر است . این تجربه ، آنان را از انسانهایی خود پرست که چیزی جز خود نمی بینند ، به انسانهایی تبدیل می کند که خود را بخشی از یک حقیقت بزرگتر می یابند. اگر مذاهب خدا دار آمده اند که نگاه انسان را از خودش بر کنند و به حقیقتی والاتر معطوف کنند ، مکاتب معنوی امروز هم بدون خدای اسم و رسم دار، به چنین درک و تجربه ای نایل شده اند. البته چنین معنویتی با مذاهب شناسنامه دار سر ستیز ندارد. از قضا عرفای بزرگ ، این تجربه ها را با اصول و آموزه ها و شخصیتهای مذاهب بزرگ آمیخته اند ، تا بدون در افتادن با مذاهب رسمی ، بتوانند پیروان مذاهب را به چنین درکی برسانند. اگر چه عارفان همیشه مطرود درگاه متولیان رسمی دین بوده اند، گذر زمان ، آنان را به عنوان اصیل ترین مدافعان گوهره دین به نسل های بعدی شناسانده است. این در حالی است که تجربه عرفانی ، تجربه ای است معنوی که مستقل از شریعت و آیین است و زنده ترین گواه بر این مدعا این که نه تنها در همه مذاهب رسمی وجود داشته و دارد ، در مکاتب دیگر هم با کیفیتی مشابه حضور و جریان دارد.

این را گفتم تا منظورم از معنویت را توضیح داده باشم و گفته باشم که در واقع ، مذاهب ، زیر مجموعه معنویات هستند ، نه اینکه معنویات زیر مجموعه مذاهب باشند. از همین رو می توان امیدوار بود که در بین مذاهب به فصل مشترکی رسید که پل ارتباط باشد و زبان گفتگو.

از این که بگذریم ، به رابطه بین اخلاق و معنویت می رسیم:

اگر دقیق به مدعای من توجه کنید ، می بینید که تعریف من از اخلاق ، چیزی شبیه قرار بین انسانهاست ، چیزی شبیه قانون. درست است که احساس و ادراک کنونی ما نسبت به اخلاق ، چیز دیگری است و بیشتر جنبه الهی و قدوسی و درونی دارد ، ولی می شود به گونه دیگری هم به آن نظر نمود. مجموعه آن الهیات و قدوسیات ، نهایتا به مجموعه ای از قوانین اخلاقی تحویل می شوند که بدون پشتوانه معنوی شان هم می توانند اجرا شوند. برای اینکه نشان دهم چگونه می شود بدون پشتوانه معنوی و ایمانی پابند به اخلاق باقی ماند ، مثالی می آورم. این مثال را از این جهت کارگشا می دانم که جزو تجارب فردی ما بوده و نیازی به سند و مدرک و تحقیق و اثبات ندارد. بارها برای ما پیش آمده که قانون اخلاقی موجود ، به دل ما ننشسته و رضایت ما را فراهم نکرده ولی ما پابندیمان را به آن حفظ کرده ایم. آن را نه از سر ایمان قلبی به درستی و خوبی آن قانون ، بلکه صرفا به خاطر رعایت آن قانون و یا ترس از عواقب دنیوی و اخروی آن رعایت کرده ایم. مثال آن احترام به بزرگترهاست که به عنوان امری اخلاقی به ما آموزش داده اند. چه بسا که در دل خواسته ایم بزرگتری را دشنام بدهیم یا در بعضی موارد تکه تکه کنیم ولی خود را مقید به اخلاق کرده ایم و چیزی نگفته ایم و هر چه خواسته ایم بگوییم در دل گفته ایم یا با کس دیگری درد دل کرده ایم. یا در مواجهه با بعضی خواسته های بی منطق پدر و مادر ، جانب اخلاق را گرفته ایم تا آنها را نرنجانیم در حالیکه عقل و احساس ما به ما می گفته که حق را کف دستشان بگذاریم. یا در بسیاری موارد، قانون اخلاقی "دروغ نگو" را سخت بی اساس دانسته ایم ، ولی برای پای بند ماندن به اخلاق دروغ را نگفته ایم.اگر پشتوانه اخلاق ، ایمان و معنویت باشد ، ما باید تحت هر شرایطی با طیب خاطر قوانین را به اجرا بگذاریم در حالی که در بسیاری موارد با کدورت خاطر خود را مقید به اخلاق می کنیم که از قضا اثر بیرونی خود را می گذارد. مثلا در رابطه با بزرگترها آیینی نهاده می شود که کوچکترها هر چه که به ذهن و دل کم تجربه شان آمد معیار رفتار با بزرگترها نکنند. نمی گویم این قانون اخلاقی خوبی است ، می گویم اثر دارد ، اثر بیرونی دارد ولواینکه کودک و نوجوان و جوان آن را در دل نمی پسندند. اگر ما به همه اصول اخلاقی که به آن پای بند هستیم نظر کنیم ، ماهیتی اینچنینی دارند. یعنی یک تلخی با خود دارند که یک شیرینی دیگری در پی دارد. دزدی کردن و به دست آوردن چیزی بدون زحمت ، شیرین است ، اما رواج آن تلخیی در پی دارد که شیرینی آن را مضمحل می کند. در حالیکه تلخی دزدی نکردن ، شیرینی امنیتی را فراهم می آورد که تلخی بر خود سخت گرفتن و دست فرو کشیدن را مضمحل می کند. نمی خواهم به همه اخلاقیات اشاره کنم ، ولی اگر به نفس خود مراجعه کنیم و قوانین اخلاقی خود را مرور کنیم ، می بینیم که بیشتر آنها خلاف خواست قلبی و خواهش دل ماست ، و یا به تعبیری به آن ایمان نداریم ، اما به عاقبت آن ایمان داریم ، و همین کفایت است که موجب رواج اخلاق شود.

با این تفسیر ، کافی است ما ترسی و امیدی در دل داشته باشیم تا خودمان را مقید به اصلی اخلاقی کنیم. می تواند ترس از دوزخ و امید به بهشت باشد ، یا ترس از به هم ریختن اجتماع و امید به شیوع اخلاق ، یا تواند ترس از تنبیه اجتماع و یا امید به دریافت پاداش اجتماعی. به نظر من تفاوتی نمی کند که منشا این ترس و امید چه باشد ، چه در هر دو حالت امکان نقض یا رعایت اخلاق وجود دارد. بنابراین اثرات خارجی دو قانون اخلاقی با دو منشا متفاوت می تواند یکسان باشد اگر هر دو به رفتار مشابهی بیانجامد. یعنی اگر دروغ نگوییم یا به خاطر ترس از خدا یا به خاطر ترس از رسوایی، هر دو باعث کاهش دروغ می شود. زنا نکنیم ، یا به خاطر ترس از آتش جهنم ؛ یا به خاطر سامان یافتن اجتماع ، هر دو منجر به کاهش زنا می شود. دزدی نکنیم ، یا به خاطر ترس از عقوبت الهی ، یا به خاطر رواج امنیت ، هر دو باعث کاهش دزدی می شود. اما نیک می دانیم که هیچکدام ، دروغ و زنا و دزدی را به صفر نمی رسانند. از این رو مکانیسم هایی برای مقابله با ارتکاب هر یک باید اندیشید که آنهم بسته به سیستم اخلاقی و عقیدتی با هم تفاوت بسیار دارد. یکی زنا کار را می کشد چون خداوند گفته ، یکی زنا کار را از خانه بیرون می کند چون عهد خود را شکسته.

غرض اینکه اخلاق و معنویت می توانند وابسته به یکدیگر نباشند. می توان پای بند یک نظم اخلاقی بود بدون آنکه به منشا آن ایمان قلبی داشت. از این روست که در گفتار کوتاه خود تاکید کردم که اخلاق امری است بیرونی و ناظر به عمل ، حال آنکه معنویت امری است درونی. البته این دو می توانند به موازات هم پیش بروند ، یعنی معنویات و اخلاقیات ، مکمل و موید هم باشند ، که اگر باشند بدون شک بهتر است ، ولی از آنجاییکه رسیدن به معنویات مشترک تقریبا امری است محال ، اخلاق مشترک را معطل معنویات مشترک کردن موجب بروز بی اخلاقی می شود. می گویم محال ، به خاطر اینکه به خوبی می بینیم تنوع خداها و پیامبرها و فرقه ها و ایده ها و عقیده ها و سلیقه ها را. ما باید بتوانیم به اخلاق مشترک برسیم قبل از آنکه به ایمان مشترک برسیم. اگر به اخلاق مشترک رسیدیم شاید اصلا دیگر برایمان مهم نباشد که به ایمان مشترک برسیم ، ولی بدون تردید رسیدن به ایمان مشابه ، لذت هایی هم دارد که به طور قطع از خود دریغ نمی کنیم.

همه ما به خوبی در آمیختگی اخلاق و معنویت را تجربه کرده ایم ، به طوری که گاهی هر دو را یکی می پنداریم و یا یکی را بدون دیگری بر نمی تابیم. هدف من از طرح این مقال این بود که این دو را از هم باز کنم و بگویم که ما قبل از ایمان می توانیم موجودات اخلاقی باشیم. قبل از اینکه دیندار باشیم ، می توانیم از اخلاق انسانی صحبت کنیم بدون اینکه ناچار باشیم دین و ایمان همدیگر را وارسی کنیم.

رده: آوازهای میهمان . دکلمه . 
۸ مهر ۱۳۸۷     September 29, 2008
آواز بعدی   آواز قبلی
نظر شما (۳۶)
گل کو
قاصدک
From Berkeley
دشمن در خانه
آموزش زبان فرانسه
ایران پژواک
م.سحر
ره توشه
فروغ
پرواز با پروانه
چهره به چهره
بامداد عشق
ليلاي ليلي
آورا
کاریکاتورهای ... درک نشده
شاد** باشید
آن سوی دیوار
بنیاد ایرانی
مسیح علی نژاد
دختر کولی
دریاچه ایهام
لاله سرخ کوی دانشگاه
دل آواز
از دور بر آتش
آب در آب
توی قاب خیس این پنجره ها
غزال چگینی - سپاس
مهربانی
گوباره
نی نامه
ناشناس
آشپز باشی
بارسین
کلاغ سیاه
غربتستان
قاصدک*
کابوس اقلیمی
گیله دختر
بیلی و من
غوغاي ستارگان
قحط عاطفه
میروی و مژگانت
تقویم تبعید
از سرزمین شمالی
لاله ایرانی
Mitra Nehchiri
Moments
استاد شجریان
هزار پا در ...
دریاروندگان
مخمل
ماه سیزدهم!
ترانه زمستان
مهاجر
تار و سه تار
اندیشه های زیبا
امشاسپندان
اکبر گنجی
حرا
کلبه کوچولوي من
قاف
آوای الوند
از همه رنگ
اندوه بار ولی واقعی
عصر جدید
ترنم
مجله دوستی - کوشا
مهاجر
زردشت
راه نو
توهم واقعی / مایا
فراز
نیمه شب
بچه M.I.S
زنی به نام سیاوش
mehran photoblog
میترا
هزار و يک روزنه
اتاق آبی
زن آزاد
مهدی اچ ای
ساده تر از آب