آموزش کلاس آنلاین پادکست تماس
آواز بعدی
آواز قبلی

آواز امروز

تصنیف دشتی - گریه را به مستی

mp3   real
دسته بندی آوازها








بر اساس مایه و مقام
شعر آواز

گریه را به مستی بهانه کردم
شکوه ها ز دست زمانه کردم
آستین چو از چشم و بر گرفتم
سیل خون به دامان (خدا) روانه کردم
سیل خون به دامان (جانم) روانه کردم

دلا خموشی چرا
چو خم نجوشی چرا
برون شد از پرده راز (جانم) پرده راز (حبیب) پرده راز
تو پرده پوشی چرا ؟
تو پرده پوشی چرا ؟
تو پرده پوشی چرا ؟


باغبان چه گویم به ما چه ها کرد
کینه های دیرینه بر ملا کرد
دست ما ز دامان گل جدا کرد
تا به شاخ گل یکدم آشیانه کردم
تا به شاخ گل یکدم آشیانه کردم

دلا خموشی چرا
چو خم نجوشی چرا
برون شد از پرده راز (جانم) پرده راز (حبیب) پرده راز
تو پرده پوشی چرا ؟
تو پرده پوشی چرا ؟
تو پرده پوشی چرا ؟


(عارف قزوینی)

موسیقی آواز

تصنیف دشتی ساخته عارف قزوینی ، اجرا در دشتی "دو" ، با ریتم ۳٫۴ و مترونوم ۱۰۹.
اجرای من ترکیبی از دو روایت زیر است:

روایت اول از کتاب تصنیفهای عارف ، نگارش ارشد تهماسبی
روایت دوم از کتاب تصنیفهای استاد دوامی ، نگارش فرامرز پایور

برای مشاهده نت آواز کلیک کنید.

حرف و سخن

چندی پیش عده ای راهزن در یکی از جاده های اطراف اصفهان یکی از آشنایان من را موقعی که از سر کار باز می گشت ربودند و اتومبیل او و هر چه داشت را از او گرفتند. خود او را هم به بیابانی بردند و دست و پایش را بستند تا بکشند. هیچ چیز مانع آن رهزنان نبود که از خون او در گذرند. طعمه ای بی پناه که شاهد جرم و جنایشان بود و باید سر به نیست می شد. گودالی خاک و تاریکی شب و بیابانی بی کران. استخوانهای او با خاک یکسان می شد و کسی از او نشانی نمی یافت. گمشده ای به جمع گمشدگان اضافه می شد و خانواده ای تا آخر دنیا به انتظار می نشست بی ثمر با چشم و دل پر خون . اما این اتفاق نیفتاد. می دانید چرا؟

این دوست برادر من ، دو دختر داشت. به خاطر دخترهایش آنقدر به راهزنان التماس کرد و گریه کرد و لابه کرد که از کشتن او در گذشتند و همانجا در سیاهی شب با دست و پای بسته در بیابان رهایش کردند تا دم صبح کشاورزی که از آن حوالی رد می شد او را زار و از حال رفته پیدا کند و به زندگی بازگرداند.

تاسف بخش است؟ آری ! دست و پای آدم از شنیدنش و تصویر کردنش می لرزد؟ آری ! آدم را تا مرز گریستن می برد؟ آری!
اما لااقل پایانش خوب است. آدم را امیدوار می کند که حتی راهزنان هم در سینه خود قلبی دارند که بین آنها و جنایت هایشان حایل شود گاهی.
اما..
یعقوب مهر نهادهم دو تا دختر داشت. تردید ندارم به خاطر دخترهایش هر کاری که توانست کرد. هر چه از او خواستند بگوید گفت ، به کارهای کرده و نکرده اش اعتراف کرد. بی گمان در خلوت زندان برای دخترانش گریست و شاید التماس قاضی و بازجو را نیز کرد. فقط برای دخترانش. فقط برای دخترانش.
این عکس یکی از دختران اوست:



برای چنین دختری ، یک پدر همه اشک های عالم را می ریزد.

اما ...
آن قاضی و دادستان زاهدان از راهزنان بیابان اصفهان هم جنایتکار تر بودند. هم اینکه لحظه ای به دخترکانش نیاندیشیدند ، هم اینکه ضربه را از پشت زدند که فرصت دفاع پیدا نکند. آخر قرار نبود او را اعدام کنند.آخر قرار نبود او را اعدام کنند.

اگر همه عالم خون شود و از چشم های ما ببارد باز تسکینی بر این همه قساوت نیست.

---------------------------------------------
پی نوشت 1:
اگر شما هم از آن دسته کسانید که می گویید با تروریست ها همکاری کرده و باید کشته می شده ، اینجا را ببنید و جواب های مرا هم در بخش نظرهای وبلاگش بخوانید.

پی نوشت 2:

به نظر شما ما در مقابل این جنایت ها چکار باید بکنیم؟ سری بجنبانیم و نچ نچی بگوییم و آهی بکشیم و قطره اشکی بفشانیم و بگذریم؟ و یا از آن بدتر توجیهی بتراشیم و وجدان خود را راضی کنیم؟ برای یک لحظه چشمان خود را ببندید و گمان کنید که یعقوب برادر شما بوده و آن دختر، برادر زاده شماست که اینچنین در چشمان شما می نگرد. چه حرفی برای گفتن دارید و چه کاری برای کردن؟ نظرتان را این زیر بنویسید. با اسم مستعار بنویسید. کوتاه بنویسید. حتی اگر شده یک کلمه ، بنویسید. شاید از دل این حرفها چیزی درآمد. شاید حرکتی پدید آمد. شاید کاری برای آن دختر کردیم... شاید... شاید ...شاید

--------------------------------------
بعد از نوشت :

خاموشی اعتراض آمیز من دیری نپایید. اعتراض کردم به این همه بی اعتنایی شما. به این که حرفهایم را نمی خوانید ، یا اگر می خوانید نصفه نیمه می خوانید ، و اگر می خوانید به روی مبارک نمی آورید. اعتراضم را ولی شکستم به خاطر م.سحر نازنین که این را در جواب آن سوال سروده بود پیش از آنکه این درگاه را ببندم:

من جدا و تو جدا چتوان کرد؟
خفقان حلقهء ما چتوان کرد؟

زین اسارت گِله با کِتوان بُرد؟
دست بسته ست به پا، چتوان کرد؟

عقل بسته ست به دین ، چتوان گفت
گرگِ جهل است رها چتوان کرد؟

تخت بر منبر و منبر درکاخ
واعظان هرزه دُرا چتوان کرد؟

همه چون پنجره ها حنجره ها
بسته بر روی صدا ، چتوان کرد؟

کار در دستِ «امام» است و«ولی»
نیست در دستِ خدا، چتوان کرد؟

نغمه ای نیست که در نایی نیست
مگر از غم به نوا ، چتوان کرد ؟

خرمنی نیست که در آتش نیست
هیزم از ما و شما ، چتوان کرد؟

وطن ِ سوخته آئینهء ماست
درغم ِ سوخته ها چتوان کرد؟

به جز از چون و چرا کرد کسی؟
به جز از چون و چرا چتوان کرد؟

هرکه بر مرکب خویش است سوار
ره نداند به کجا ، چتوان کرد ؟

دسته ای بسته برآخور دل و دین
بسته را غیر چَرا چتوان کرد؟

جـَرگه ای سوده به دندان جگری
با جگرخوارِ جفا ، چتوان کرد؟

جمعی از دوست گریزد به عدو
وز ملالت به دغا ، چتوان کرد ؟

اینچنین است زمان ، چتوان بود ؟
وینچنین است فضا ، چتوان کرد؟

این میان هستی انسان هیچ است
سخن از شاه و گدا چتوان کرد؟

سخن از دین و زبان چتوان گفت ؟
جنگِ مُچ بند و قبا چتوان کرد ؟

صد و اندی شد و آزادی ما
نشد از بند رها ، چتوان کرد ؟

نشد از بند رها بندی ِ ما
بهر این بندی ِ ما چتوان کرد ؟

دشمنی شیوهء همراهی نیست
به جز این شیوه ترا چتوان کرد؟

ما فرو بستهء یک زنجیریم
بهر این زخم ِ به پا چتوان کرد؟

درد ، هربارفزونترمان کـُشت
نک به تدبیرِ دوا چتوان کرد ؟

چه توان دید ؟ کرا باید دید ؟
چه توان کرد؟ روا چتوان کرد؟

جان انسانیت از غم فرسود
بهر فرزندِ خدا چتوان کرد؟

بهر فرزند خدا کودک و پیر
به جز از ذِکر و دُعا ، چتوان کرد؟

ناسزاوار، فراوان بوده ست !
کاری اما به سزا چتوان کرد؟

وطن ازفردِ شما غمگین است
جمع گردید که تا چتوان کرد!

م. سحر
پاریس 13.8.2008

رده: دشتی . ساخته های دیگران . 
۲۲ مرداد ۱۳۸۷     August 12, 2008
آواز بعدی   آواز قبلی
نظر شما (۷)
بلاگ رولینگ در دسترس نیست
اگر مایلید از بروز شدن این وبلاگ با ایمیل مطلع شوید، آدرس ایمیلتان را در زیر بنویسید و دکمه ثبت نام را بزنید.