شعر آواز
ردای غم را برون کن ز بر
به نغمه ای دیگر برپاکن شوری دگر
به بزم شادی بنشین که محنت از دل برود
ز دام شب بیرون رو مگر که باز آید سحر
زچه رو چنین سپاری دل و جان به رنج و خواری
که به جاودان نپاید سحر اینچنین حصاری
ستاره از خورشید ارد خبر
هستی پر از آوازه شد این سکوت و صبوری تاکی
فصل بهاران تازه شد از گل و سبزه دوری تا کی
ای امید جان فارغ از غمان با دل جوان نغمه ای بخوان تا بخندد به رویت فردایی روشن
(م.سحر)