شعر آواز
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود زجان شستم از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
می دوم (مي روم) به پای سر در قفای آزادی
در محيط طوفانزا , ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی
دامنِ محبت را گر کنی به ( ز) خون رنگين
مي توان تو را گفتن پيشوای آزادی
(فرخی یزدی)