حرف و سخن
اگر شاعری فقط بیت دوم این غزل را در کارنامه شعری خود داشته باشد ، همانش بس تا در زمره بزرگان شعر فارسی قلمداد شود ، چه رسد به آنکه قریب به اتفاق ابیات و سروده هایش چنین باشد.
همه ابنای آدم که موج و صخره را دیده اند ، دیده اند که چگونه موج بر صخره می کوبد ، اما فقط ذهن شاعری پر قریحه است که آن را این چنین می بیند: امواج عاشقی که برای رهایی از دریا سینه بر سنگ می کوبند. تصویری که هرگز از یاد نمی رود ، و تازه در قالب نظمی اعجاز آمیز.
و چقدر زیبا می گوید از سیمرغ آزادی، که اگر بالش بشکند نیز از پرواز نمی افتد.
این غزل به اقتباس از آن غزل معروف فرخی یزدی است که می گوید :"آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی ... دست خود ز جان شستم از برای آزادی" که اوایل انقلاب زیاد می شنیدیم.
و اما ، چرا باید برای آزادی خون داد؟ مگر ما آزادی را برای زندگی بهتر نمی خواهیم ؟ آیا فدا کردن زندگی ، برای رسیدن به زندگی بهتر ، نقض غرض نیست؟ مگر ما چند تا زندگی داریم که آن را فدا کنیم برای بدست آوردن دیگری؟ فرض کنیم که بنده خون خودم را در راه آزادی دادم، در قبال آن چه چیزی گیر خود من می آید؟ گیرم که دوستان و خویشان و فرزندان من از آن بهره مند شوند، وقنی که من نیستم ، چه سود؟ گیرم که نام من در زمره قهرمانان در سینه تاریخ ثبت شود ، مرا چه سود؟ استخوان های من چه ادراکی از این شهرت و نیکنامی خواهند داشت؟ استخوان های من چه لذتی از لذت خویشان من خواهند برد؟
تنها در دو صورت ، دادن خون برای آزادی رواست: یکی اینکه واقعا مرگ بر زندگی ذلت بار ترجیح داشته باشد و یا اینکه به حیات پس از مرگ اعتقاد داشته باشیم. اولی که قطعا نوعی خود کشی است برای رهایی از وضع موجود ، و دومی هم جای اما و اگر دارد.
خوب پس تکلیف چیست؟ آیا نباید برای به دست آوردن آزادی مبارزه کرد؟
این سوال دو جواب ساده دارد: یکی مثبت ، که بله باید در راه آزادی مبارزه کرد و جان داد و همه هست و نیست خود را فدا کرد. یکی منفی ، که نخیر ، به دست آوردن آزادی به از دست دادن جان و مال و راحت زندگی نمی ارزد. جواب اول طرفدارانی اندک دارد و جواب دوم هواخواهانی بی شمار. برای همین هم هست که معمولا مبارزه گروه اول به جایی نمی رسد و رهروان آن همیشه در اقلیت اند ، اقلیتی که همیشه در حسرت اند تا آن اکثریت به آنها بپیوندند که معمولا هم نمی پیوندند.
اما انصافا پاسخ نه آن است و نه این. از آزادی موجودی مقدس ساختن که جان در پیش آن قربانی شود ، به همان اندازه نادرست است که آن را بی اعتبار شمردن و تن دادن به هر اسارتی از بیم جان.
آزادی نیازی است بشری در طول و عرض بقیه نیازها. کسانی که این نیازشان برآورده شده است و مزه آن را چشیده اند و از باده آن مست شده اند ، باید به آن ها که به ذلت و اسارت خو کرده اند بگویند که چه گوهری را از کف می دهند. به آنها بگویند که اگر همان گونه که برای بر آورده کردن بقیه نیازهایشان تن به خطر می دهند ، برای این یکی هم اندکی خطر کنند ، روزی کام خود را از آن خواهند گرفت.
------------------------------------------
بعد از نوشت :
نکته ای که در اینجا نوشتم قدری مناقشه انگیز بود و انتظار داشتم که دوستانم به نحوی وارد این مناقشه بشوند. از هادی ممنونم که قابل دانست و وارد این گفتگو شد. بحث آزادی بحث مناقشه انگیزی است در ذات ، مثل همه بحث های دیگر آدمیزادی. اگر چه بعضی آن را بدیهی می پندارند ، چندان که می نماید بدیهی نیست.
اگر چیز مطلقا خوبی بود ، نوع مطلق اش را می شد در جایی از دنیا پیدا کرد و اگر چیز مطلقا بدی بود می شد کسی را پیدا کرد که از آن دم نزند. واقعیت این است که طیف آزادی هم خاکستری است ، و بنابراین شایسته است که هر کس دریابد کجای این طیف ایستاده است و آزادی اش چه رنگی است.
برای اینکه این بحث را جدی دنبال کنیم ، محاوره خودم و هادی را مرتبا از بخش نظرات به اینجا منتقل می کنم تا پیش چشم همه باشد . هادی نماینده طرز تفکری خاص است و من نیز هم. چون این دو تفکر یکی نیستند ، سایش و چالش آنها با یکدیگر می تواند منشا زایشی باشد:
هادی:
متنی که نوشتی به من میگوید نویسنده اش (حداقل هنگام نگارش) ذهن مشوشی داشته. راستش من نسبت با این بیان کلیشه ای که اکثریت خوابند و نادان و اقلیت روشنفکر، دایما در حال سرکوب شدن و جانفشانی و ... یا هر بیان شبیه به آن یک حساسیت نفرت آمیزی دارم، گرچه مصداقهایی برای آن میتوانم پیذا کنم. اساسا تکرار لفاظ گونه و شیک یک رویا، جز اینکه توهم و خیال را بطور کاذب برای فرد یا گروه مدعی باورپذیرتر کند، ضرر ترسناکتری ندارد.
علی:
شاید چیزی که باعث این سوء تفاهم شد ، تقارن دو مطلب بود : یکی اینکه گفتم اقلیتی در پی آزادی جان فشانی می کنند به امید آنکه اکثریت مردم هم پا پیش بگذارند که نمی گذارند ، دیگر این که گفتم آنان که مزه آزادی را چشیده اند به دیگران هم بچشانند. منظور من این نبود که این دو دسته یکی هستند که من جزو آن اقلیت جانفشان هستم و مردم هم آن اکثریت نابرده فهم از آزادی.
جان کلام من این است که راه میانه بگزینیم ، نه جان خودمان و بقیه را به خطر بیاندازیم و نه طریقه بی اعتنایی و هر چه بادا بادی در پیش بگیریم. گفتم که پاسخ نه این است و نه آن. نگفتم؟
به عنوان یک ایرانی خارج نشین ، چیزی که مشاهده می کنم این است که به دلیل سرکوب های سیاسی و اجتماعی ، بسیاری مردم از صرافت آزادی خواهی افتاده اند. عده ای به عرفان و تصوف پناه برده اند ،عده ای به عیش و عشرت ، عده ای به آغوش سرکوبگران ، عده ای به مخدرات از هر نوع ، عده ای به خارج از کشور ، و عده ای هم به کارهای خوب دیگر از هر نوع ، چه کار خیریه ، چه کار علمی ، چه کار هنری.
چیزی که در این میان به محاق فراموشی رفته است ، آزادی خواهی است.
اگر مشکل تو این است که فکر می کنی در ایران آزادی وجود دارد و لزومی ندارد برای آن انرژی اضافه خرج شود ، بگو تا بگویم منظور من از آزادی چیست.
هادی:
بسیار خب، پس شما از آن اقلیتی هستی که مزه آزادی را چشیده ای و می خواهی به دیگران هم بچشانی، اما نه به هر قیمتی، میانه رو هستی. احتمالا به هر ماجرای داخل کشور بدبینانه هم نگاه نمیکنی، یعنی بغض و تعصب، بی بغض و تعصب. اما هر چقدر هم میگردی، ردی از آزادی مردم کشورت نمی بینی و این است که دایما غمگینی و متاسف. دلت به حال کشورت میسوزد و از هنر زیبای مردمانت برای دمیدن روح آزادیخواهی و بیان برداشتهایت از زندگی تحت اسارت و شکنجه آنان استفاده میکنی. چه خوب بود که مردم از عرفان و تصوف، عیش و عشرت، شغلهای دولتی و حکومتی، کارهای خیریه و علمی و هنری و هر آنچه که آنها را از نظرت مایوس از آزادی مینمایاند، میرستند و به آزادی خواهان میگرویدند تا بفهمند که چقدر خوب است ...
من سعی کردم منصفانه به شما نگاه کنم، اگر ایرادی وجود داشت عذر میخواهم.
در حالیکه "نظر من در مورد آزادی مشکل من نیست"، شما اما منظورتان از آزادی را بفرمایید!
تمام بحث من جمله داخل گیومه است و شاید تفاوت اصلیمان همین است.(البته بین جمله من و آنچه که شما فکر میکنی مشکل من است، باز تفاوت است.) با این فرض من، شما برای مردمت مساله تعریف میکنی و رسالت خود را این میدانی که راه حل برای آن ارایه دهی و با تکرار لفاظ گونه و شیک آن، هم مساله و هم رسالتت باورت میشود.
علی:
آری ، این رسالتی که می گویی را احساس می کنم. اما "تعریف" مسئله به این معنی که چنین مسئله ای وجود ندارد و من برای خودم مسئله می سازم و تلاش می کنم آن را حل کنم ، قبول ندارم. اگر من و هزاران نفر مثل من ، خانه و کاشانه خود را رها کرده ایم ، برای این بوده که فقدان آزادی را هر یک به گونه ای تجربه کرده ایم. مسئله ، مسئله ای ساختگی نیست. مسئله ای است که هم جنبه شخصی دارد و هم جنبه غیر شخصی که قسمت غیر شخصی آن هم به همان اندازه قسمت شخصی آن اهمیت دارد. اگر به عنوان ناظر و تحلیل گر مسائل دیگران به این نتیجه برسی که ریشه مشکلات دیگران نیز در فقدان آزادی است ، و سرنوشت دیگران برای تو اهمیت داشته باشد ، فقدان آزادی ِ دیگران نیز برای تو مسئله ای می شود که می خواهی حل کنی، ولو آن دیگران ، خود به این موضوع واقف نباشند ، و یا واقف باشند و نیاز به کمک داشته باشند.
و اما چرا آزادی اینقدر اهمیت دارد؟
به نظر من ، آدمیزاد از آزادی شروع می شود. اگر بشر از خود اختیار نداشته باشد ، همه چیزهایی که فخر او محسوب می شوند ، از جمله اخلاق ، معنویت ، هنر و دانش ، همه تحویل می شوند به یک مشت غریزه های کور و از پیش داده شده، و انسان در نهایت ، تحویل می شود به یک حیوان. اگر مختار نباشیم که کار خوب بکنیم یا بد ، هر گونه تشویق و مجازاتی نارواست. اگر مختار نباشیم که بپرستیم یا نپرستیم ، هرگونه پرستشی ، بی اعتبار و بی معناست. اگر مختار نباشیم که به ارزشی تن بدهیم یا ندهیم ، ارزشی بر جای نمی ماند. اگر مختار نباشیم که عشق بورزیم یا نورزیم ، حرمتی برای عشق نمی ماند. فرض پیشینی من این است که آدمیزاد از اختیار شروع می شود. اگر این فرض من روشن است و نیازی به توضیح بیشتر ندارد و آن را قبول داری ادامه می دهم.
هادی:
من مایلم شما
شرح حالی را از خود و هر آنچه که کمک میکند
موضعگیریهای شما ملموستر شود، بیان کنی. با
بدیهیاتی که از زمان معارف و بینش اسلامی
دوران راهنمایی، دبیرستان، دانشگاه و حتی
عقیدتی سربازی، با آن اشنا هستم، موافقم.
تازه گاهی اوقات خودم هم نظریه پردازی
میکنم و میگویم آنچه انسانیت انسان را هویت
میبخشد، کمالجویی بی حدوحصراوست، یعنی
آزادی، اختیار، تعقل، نطق، عشق، علم آموزی
و ... که به عنوان تمایز انسان مطرح میشود،
بدون این خصیصه، گویی واقعا تمایز نباشد و
نهایت کمال، تسلیم حق بودن است.
راستی من واقعا سر بحث ندارم تا از سایش و
چالش نظرات چیز جدیدی بیرون بیاید و انتظار
هم نداشتم شما قبول کنی که مساله، ساختگی
است و رد کنی که احساس رسالت میکنی.
علی:
راستش من هم اصرار ندارم. فکر کردم علاقه مندی که بدانی حرف حساب من چیست ، همانگونه که من علاقه مندم بدانم حرف حساب تو چیست ، خواستم در قالب یک گفتگو این مهم را به انجام برسانم. اگر آن معارف و بینش برای تو کافی بوده است ، و خود را در مسیر هدایت می بینی ، نیازی به این گفتگو ها و چالش ها و سایش ها نداری. برای شناختن من هم کافی است نوشته های مرا در این سه سال و اندی که از تولد این وبلاگ می گذرد بخوانی که آینه ای است تمام نما از آنچه که هستم و می اندیشم. ناگفته ها، مسائل شخصی است که نه به کار تو می آید و نه به کار دیگران. آنچه که دانستن اش برای تو لازم است ، این است که از کودکی تحمل دیدن رنج هیچکس را نداشته ام ، و هر چه از دستم برآمده برای کاهش رنج آنان کرده ام. اگر سنگ آزادی را به سینه میزنم ، به خاطر این است که استبداد را مادر همه رنج ها می دانم. فقر از استبداد می آید ، خشونت از استبداد می آید ، عقب ماندگی از استبداد می آید ، جهل و فرومایگی از استبداد می آید. دلیلش هم پر واضح است : همه حرمت آدمی به اختیار و آزادی اوست ، و استبداد ، این حرمت را از او می ستاند ، و وقتی حرمت انسانیت ستانده شد ، به جای او همه آن سیاهی ها می نشیند. استبداد ، ام الفساد است. استبداد ، همچون زالو خون آدمیت را می مکد. استبداد مادر تبعیض و بی عدالتی است. استبداد ، دشمن خلاقیت است. استبداد، انسان را از خود بیگانه می کند. انسان استبداد زده ، نه خود را می شناسد و نه جهان خود را ، چون مجال شناسایی به او داده نشده است ، حق مشاهده و انتخاب به او داده نشده است. جهان ما یک جهان استبداد زده است ، و کشور ما نیز یک کشور استبداد زده. برای جهان که خیلی کاری از دستمان بر نمی آید ، شاید برای کشور خودمان کاری بر آید. باید با استبداد جنگید. در کنار کار علمی ، باید با استبداد جنگید . در کنار کار هنری ، باید با استبداد جنگید. در کنار عرفان و تصوف ، باید با استبداد جنگید. در اوج ناتوانی ، باید با استبداد جنگید. در اوج برخورداری ، باید با استبداد جنگید. خو کردن به استبداد ، آدم را سیاه می کند . خدمت کردن به استبداد ، آدم را تباه می کند. در آتشی که برای سوختن استبداد فراهم می شود ، هر کس باید هیزمی بیاورد. استبداد ، وقتی دیر پا می شود ، دیگر به چشم ها نمی آید. کسانی که چشمشان می بیند باید آن را به کسانی که نمی بینند نشان دهند. و این است دغدغه من. ستایشگر همه کسانی هستم که بااستبداد می ستیزند ، و نکوهش گر همه کسانی که با استبداد می سازند. استبداد، یعنی مرگ آزادی ، و مرگ آزادی یعنی مرگ انسانیت ، و مرگ انسانیت ، یعنی بزرگترین رنج انسان ، و من این رنج را نه بر خود و نه بر دیگران ، نمی تابم. و اگر شک داری که جامعه ما یک جامعه استبداد زده است ، فقط محض یادآوری می گویم ، و مطمئنم که در کتابهای معارف و بینش ننوشته اند ، که مردم ایران ، نه حق انتخاب حکومت دارند ، نه حق انتخاب مذهب ، نه حق اختیار حزب و گروه ، نه حق انتخاب رسانه ، نه حتی حق انتخاب پوشش. پوشش و رسانه و حزب و مذهب و حکومتی که با آنچه مستبدان حاکم اجازه می دهند ، فرق داشته باشد.
هادی:
آنچه از آزادی گفتی، باور همه است، حتی کتابهایی که تو به استهزا گرفتی. از کنار درخواستم گذشتی و آنچه از خصوصیاتت گفتی کمکی به من و کسانی چون من که نظرات و مطالبت را میخوانند نکرد، چون خصوصیات من و بقیه هم است. کسی که زندگی عادی مردم را سرخوردگی از آزادی پندارد (همان بحث عرفان، عیش و ...)، علیرغم برخورداری از "باور همگانیش" در مورد آزادی، یا دچار نوعی بغض و کینه و استبداد و بستگی فکر شده و از پشت شیشه نوشابه واقعیات را میبیند و یا واقعا چیزی بر او گذشته و میبیند و می داند که دیگران نمیدانند و او اصرار دارد به آنها بچشاند که میگویی چنین است و درخواست من دراین راستا بود. من نظرم در مورد کیفیت آزدی در ایران این است (و حدس میزنم نظر قشر زیادی نیز کمابیش چنین باشد، چون بزدلانه است که مثل شما ببینند در حالیکه یا گریزان باشند و یا ساکت) : آزادی هم مثل خیلی مسایل دیگر اگر ایده آل نیست که نیست، مفتضح هم نیست که نیست. باید بهتر شود، مثل خیلی چیزهای دیگر. یک معضل نیست و تا وقتی یک منطق قوی و نو (نه یک صورت مساله انشانویسی شده) باورم ندهد که این یک معضل است، همانی است که بوده و اگر کسی من را از اکثریت خوش نشین و نابرده فهم از آزادی و ... پندارد، بی انصافی کرده و از نظرم تکرار شیک حرفهایش، کار خودش را کرده و او را در غشایی از وهم پیچیده است.
علی:
آن چیزی که تو در زندگی شخصی من به دنبالش هستی و هنوز پیدا نکرده ای این است که بدانی چه چیز باعث این "بغض و کینه و استبداد ذهنی" من می شود. آیا حکومت اموال مرا مصادره کرده ؟ یا با کسی پدرکشتگی دارم ؟ یا وابسته به گروه یا کسانی هستم که مرا اینگونه می خواهند ؟ یا نان خور جماعتی هستم که ایجاب می کند چنین باشم؟
خیالت را راحت کنم که هیچکدام از اینها نیست. نسبت به هیچکس هم بغض و کینه ای ندارم حتی نسبت به شخص اول استبداد و حتی آنان که دستشان به خونی آلوده است. اینها همه خود قربانی اند و در جهنمی در حال سوختن هستند که هیچگاه روی آرامش اش نیست . هر آن کس به جنایتی دست می زند ، نخست خود را به جهنم ترس و التهاب و نا آرامی در می افکند و آنگاه دیگران را.
پس هر آنچه می گویم ، ریشه در یک مشاهده دارد و یک معرفت. مشاهده این که مملکتم دارد بد ترین نوع استبداد را تجربه می کند ، و معرفت به اینکه تا مشکل استبداد حل نشود ، هیچ مشکل دیگری حل نخواهد شد. علم در سایه استبداد ، به خدمت خشونت و گردنکشی در می آید ، هنر در سایه استبداد ، فریبکارانه می شود ، و دین نیز در سایه استبداد ، یا افیون می شود یا وسیله استحمار.
اما اختلاف من و تو ظاهرا بر سر این "حرفهای شیک و وهم انگیز" نیست. اختلاف بر سر مصادیق استبداد است. تو آن مملکت را آنچنان که من می بینم ، گرفتار و در بند نمی بینی و از این رو مرا متهم به دیدن واقعیت ها از پشت شیشه نوشابه می کنی ، و کاملا هم حق داری ،چون خود در درون شیشه نوشابه هستی و مرا می بینی که از پشت آن دارم نگاه می کنم. من داخل آن نوشابه نیستم بنابراین توان آن را دارم که به شیشه آب هم نظر کنم و بگویم آن تیرگی که به آن خو کرده اید ، تنها محیط زندگی ممکن نیست. محیط های شفافتری هم وجود دارد که نور را بهتر عبور می دهد و زندگی را دلپذیر تر می کند.
برای ذکر مصادیق ، اشاره ای به کارنامه حقوق بشر کشورمان نمی کنم ، اگر چه نسبت آن با آزادی همچون نسبت روز و شب با خورشید است و فهرست سیاه آن بسی بلند و جگرسوز و وحشت آفرین . تنها به مصادیق استبداد اشاره می کنم ، تا ببینم آنچه برای من مصداق است ، برای تو هم هست یا نه. از آنجا که از انشاهای من خوشت آمده و آنها را لفاظی های شیک خوانده ای ، می توانم فرض کنم که به اندازه من برای آزادی و اختیار ، حرمت قائلی، و سوال می کنم آیا چیزی برای شهروند یک مملکت خوار کننده تر از این هست که نمایندگانش را دیگران انتخاب کنند و پیش رویش بگذارند تا به آنها رای بدهد؟ همین یک مصداق برای نشان دادن عمق و گستره و رواج استبداد در یک مملکت کافی نیست؟ اگر استبداد این نیست ، آن استبدادی که تو نیز از آن بیزاری چیست؟ اما اگر قبول داری که این از مصادیق استبداد است و باید "بهتر شود" ، آیا در چارچوب نظم کنونی ، راهی برای "بهتر شدن" آن سراغ داری؟