شعر آواز
سپیده سرزد ، نگین به در زد ، دم از سفر زد ، به ره روان شو
چو راهیان زی ، در این زمان زی ، زمانه پیمای کاروان شو
به تک نگاهی نگر کران را ، نگر زمین را ، نگر زمان را
نگر سپاه پرندگان را ، پرنده سان زی ، پرنده سان شو
ز کین رها شو ، ز غم برون زن ، زبندِ بیم و ستم برون زن
از این کُهن دژ عَلـَم برون زن ، جهان جوان شد ، دلا جوان شو
بجوی خود را ، بگوی خود را ، ببال خود را، بروی خود را
ز گـَردِ ظلمت بشوی خود را ، نه راهِ این زن ، نه چاه ِ آن شو
بس است خِفّت ، بس است خواری ، بس است شیون ، بس است زاری
بس از مُصّلا و سوگواری ، دمی به شادی ترانه خوان شو
بمال گوشی ز چنگ و رودی ، بخوان نوایی ، بزن سرودی
برآر اوجی ، برو فرودی ، قرار ِ دل های بی نشان شو !
(م.سحر)