برای مشاهده نت آواز کلیک کنید."; echo $outstr; } function showvsingerlink($file) { $outstr = "اگر دوست دارید اجرای دقیق این تصنیف را با صدای خواننده ماشینی بشنوید و نوتهایش را دنبال کنید، اینجا را کلیک کنید."; echo $outstr; } ?>
خودآموز آواز ایرانی کلاس آنلاین تماس
آواز بعدی
'; $some = 1; ?> آواز بعدی
'; } ?> آواز قبلی
'; $some = 1; ?> آواز قبلی
'; } ?>

Balatarin
آواز امروز

آواز ماژور - سفر برای وطن

mp3   real
شعر آواز

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس
چه سفر ها کرده ایم
چه سفر ها کرده ایم
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها
چه خطرها کرده ایم
چه خطرها کرده ایم
ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود
خون دل ها خورده ایم
خون دل ها خورده ایم

ما برای بوییدن بوی گل نسترن
چه سفر ها کرده ایم
چه سفر ها کرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های کویر
چه خطرها کرده ایم
چه خطرها کرده ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاک
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک
خون دل ها خورده ایم
خون دل ها خورده ایم

(نادر ابراهیمی)

موسیقی آواز

ترانه ای در ماژور ، اجرای محمد نوری( mp3 , real) در ماژور لا. خط ملودی ترانه از نادر ابراهیمی.

به نینا قول دادم این را خودم بخوانم ، نوتش را هم استخراج کردم ، ولی فعلا شرایط برای خواندنش فراهم نیست. هر موقع فراهم شد ، با اجرای خودم جایگزینش می کنم(*).

(*)در تاریخ 30/7/2007 ، صدای خودم را جایگزین کردم. امیدوارم نینا از کرده پشیمان نشده باشد!! اجرای من با متر نسبتا آزاد است ، چون این ترانه را نمی شود با متر یکسان از اول تا آخر خواند ، برای همین با مترونوم نخوانده ام ولی مترونم حدود ۹۰ تا ۱۰۰ برای این قطعه مناسب است ، به شرط اینکه شروع آن کُند باشد. ضمنا اجرای من در ماژور سی بمل است ، یعنی نیم پرده بالاتر از اجرای اصلی. لا لا لا های آخرش هم ، که به نظر من چیزهای زایدی است ، تقریبا بداهه خوانی است و قدری با نوت آن که از اجرای اصلی استخراج کرده ام تفاوت دارد ، البته در اجرای اصلی هم که اینها سه بار تکرار شده اند ، هر بار با بار قبلی فرق دارند. علت اینکه اینها را با وجود زاید بودن خوانده ام ، این است که این ترانه از آن مدل ترانه هایی است که فرود درست و حسابی ندارد و برای همین برای پایان بخشیدن به آن چیزی لازم است ، هر چند چیز بی ربطی مثل چند تا لا لا لا لام !!

حرف و سخن

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس ، چه سفرها کرده ایم !!

همانطور که بعضی از شما می دانستید و بعضی هم از روی کلیپ معرفی ویپاسانا در آواز قبلی حدس زده بودید ، من به دوره مراقبه یا مدیتیشن ویپاسانا رفته بودم.این آواز برای نیناست ، که بدون تشویق او نمی رفتم ، و بدون اعتماد به سخن او همه ده روز را نمی ماندم. کفاره این ده روز که در عزلت گذراندم ، گزارش مختصری از آن را به تدریج ، ذیل همین آواز برایتان می نویسم که شما هم اگر علاقه مند شدید بروید ، و اگر قصد داشته اید بروید ، بیشتر در مورد آن بدانید ، و اگر هم قبلا رفته اید ببینم چقدر با من هم عقیده اید.

روزها مراقبه عملی بود و در آخر روز ، سخنرانی یک ساعته ای از استاد این روش: S. N. Goenka سخنرانی ها جالب بودند ولی گاهی چنان با مراقبه عملی بی ربط بودند که ذهن من تحمل پذیرش آن را نداشت. شب سوم بعد از پرسیدن سوالی از معلم دوره ، به یقین رسیدم که اشتباه آمده ام. من رفته بودم مراقبه یاد بگیرم ، اینها داشتند در مورد اخلاق و رستگاری در مکتب بودا می گفتند. برای همین شب سوم تصمیم به ترک آنجا گرفتم ولی چون قبلا با خودم عهد کرده بودم که موقع ناراحتی تصمیم گیری نکنم ، گفتم یک روز دیگر هم می مانم.
اواسط روز چهارم ورق برگشت و تازه درس اصلی دوره اغاز شد. مراقبه ها و سخنرانی ها بیشتر با هم هماهنگ شد و شوق ماندن تقویت شد تا شب ششم. بعد از سخنرانی شب ششم ، کل چارچوب فلسفی قضیه دستم آمد و فهمیدم تئوری و عمل چگونه با هم پیوند خورده است ، و این بار باز هم تصمیم به ترک آنجا گرفتم ، این بار نه از سر دلخوری بلکه از سر احساس کفایت ، یعنی فکر کردم دیگر بس است. شب که به اتاقم رفتم ، حس خوبی داشتم و احساس کردم که حلقه گمشده تفکراتم را پیدا کرده ام و می توانم راه جدیدی را در زندگیم آغاز کنم. از آن لحظات بخصوصی که انگار نوری به قلب آدم می تابد. دیگر انگیزه ای برای ماندن نداشتم. اما به دو دلیل ماندم: یکی اینکه نینا گفته بود روز ششم روز بحرانی است ، ولی در پایان دوره از ماندن خودت خوشحال می شوی. دوم اینکه گفتم بمانم و تصویر کلی از آن به دست بیاورم و گزارشی در باره آن بنویسم. برای همین ، از روز هفتم ، قانون شکنی کردم (آخر قرار بود تا آخر دوره چیزی ننویسیم) ، و با هر بدبختی و ابتکار عملی بود ، مداد و کاغذی به سبک عصر حجری برای خودم فراهم کردم و در فواصل بین جلسات مراقبه چیزهایی نوشتم.

کلا برای من دوره سازنده ای بود:
اولا ، راهی برای چند سال آینده زندگی خودم پیدا کردم.
ثانیا ، تصمیم گرفتم گیاهخوار باشم و خود را از یک تناقض همیشگی رها کنم. تناقض اینکه برای "جان" بیشترین حرمت را قائل باشم ولی با خوردن گوشت ، حکم تایید به دست همه قصابان روزگار بدهم تا جان آن حیوانات دوست داشتنی را با بی رحمی بگیرند.
سوم اینکه ، راه مراقبه را که سالها به دنبال آن بودم ، آموختم ، و تجربه آن را چنان شیرین یافتم ، که تصمیم دارم آن را به دیگران هم بیاموزم.


(ادامه مطلب را که معرفی ویپاسانا و همچنین نظرات خودم در باره آن است را به تدریج همین جا می نویسم)

قسمت اول -----------------------------

دوره مدیتیشن (مراقبه) ویپاسانا یک دوره ده روزه است که در مراکز خاصی در سراسر دنیا برگزار می شود. این دوره کاملا رایگان است و کلیه دست اندر کاران آن داوطلب هستند و مخارج آن از طریق کمک مالی کسانی که خود این دوره را گذرانده اند تامین می شود.

مرکزی که من رفتم جایی بود در 50-40 کیلومتری شمال تورنتو در سیمکو. جایی بکر و با صفا با درختان بلند و پوشش گیاهی جنگل گونه ، پر از درختان افرا و سپییدار و کاج های خیلی بلند و البته مقدار معتنا بهی بوته ها و درختچه های سمی Poison Ivy (فارسی اش را نمی دانم). انواع پرندگان زینت افزای درختان بودند و طرب افزای مجلس. صدای تق تق دارکوب ها صدایی بود که دایم شنیده می شد ، صدایی که معمولا در شلوغی شهر شنیده نمی شود. دارکوبهای بزرگ که تق تق آنها در کل منطقه می پیچید ، و دارکوب های کوچک که بایستی گوش تیز می کردی تا صدای آنها را بشنوی. در این میان ، سینه سرخها از همه پر سر و صدا تر بودند و بیشتر از بقیه پرنده ها دیده می شدند. صدای قناری ها هم گاهی به گوش می رسید ولی لابلای شاخ و برگهای درختان بلند کسی قادر به دیدن آنها نبود. سنجاب خیلی کم بود (بر خلاف شهر) ، ولی صدای دعوا و مرافعه آنها که هیچ نسبتی با شکل و شمایل آنها ندارد و بیشتر شبیه صدای جیرجیرک است ، هر از چند گاهی به گوش می رسید. پایین تر ها آب باریکه ای رد می شد که یک سگ آبی (beaver) روی آن با مهارت سدی ساخته بود و برای خود دریاچه ای !! درست کرده بود ، ولی تا روز آخر هر چه چشم تیز کردیم موفق به زیارت جناب مهندس نشدیم.

اینها را گفتم تا بدانید وقتی می گویم بکر ، منظورم چیست. در لابلای این درختان ، یک سالن بزرگ برای مراقبه ، دو خوابگاه مجزا برای خانمها و آقایان ، یک غذاخوری ( که محل کارهای اداری هم بود ) ، تعدادی اتاقهای دو نفره به اسم کابین ، و تعدادی کلبه به نام کابینت ساخته بودند. همه چیز خانمها و آقایان از هم جدا بود بجز سالن مراقبه که در نیمی از آن آقایان می نشستند و در نیم دیگر خانمها. خانمها معلم خانم داشتند و آقایان معلم آقا.

مقرراتی که باید رعایت می کردیم اینها بودند:
1- دروغ نگوییم. (قانونی که براحتی اجرا می شد ، چون این ده روزه ، روزه سکوت هم داشتیم)
2- دزدی نکنیم.
3- کسی یا چیزی را نکُشیم.
4- رابطه نامشروع جنسی نداشته باشیم. (نه اینکه مشروعش مجاز بوده باشد ها)
5- الکل و تنباکو و دارو مصرف نکنیم.
6- با هیچ کس حرف نزنیم ولو با زبان اشاره.


اینها واجباتش بود ، ولی یک سری مستحبات هم وجود داشت ، از جمله اینکه چیزی نخوانیم و ننویسیم و آداب مذهبی خود را به جا نیاوریم و از زینت آلات استفاده نکنیم و غذا به داخل خوابگاه نبریم و ورزش جدی نکنیم و ... ، که هر کس به اندازه توانایی و درجه ایمانش!! آنها را رعایت می کرد.

و اینهم برنامه روزانه ما بود:

6:30 - 4 صبح : مراقبه فردی ( تنها در اتاق یا کنار بقیه در سالن)
7 - 6 : صبحانه
8 - 7 : استراحت و حمام
9 - 8 : مراقبه جمعی ( در حضور معلمان در سالن)
11 - 9 : مراقبه فردی
12 - 11 : نهار
1 - 12 : استراحت و حمام
2:30 - 1 : مراقبه فردی
3:30 - 2:30 : مراقبه جمعی
5 - 3:30 : مراقبه فردی
6 - 5 : چایی و میوه
7 - 6 : مراقبه جمعی
8:30 - 7 : منبر !! (تماشای سخنرانی آقای Goenka از تلویزیون)
9 - 8:30 : مراقبه جمعی


9:30 : خاموشی و انشاءالله خواب!!

صبح ها با نواختن یک زنگ بودایی (Gong) کوچک در خوابگاه ، همه را بیدار می کردند و بقیه مناسبت ها را هم با نواختن یک زنگ بزرگ در محوطه یادآوری می کردند. صدای دلنشین و آرامش بخشی بود و زنگ آن در تمام دوره در گوش می پیچید. ظاهرا ارتعاش حاصل از این زنگ ، خود اثر خوبی در مراقبه دارد.

غذاهای این دوره ، همه گیاهی بودند به سبک هندی و انصافا خوشمزه و سیر کننده. دو وعده غذای سبک بود و یک وعده هم چایی و میوه، و دیگر خبری از خوردنی نبود تا صبح بعد. هر چند امکان پر خوری فراهم بود ، میل به پر خوری وجود نداشت و بنابراین همه به تدریج لاغر و لاغر تر می شدند.

فضا فضای مراقبه بود و پیکار با نفس!

و اما اصل ماجرا:

قسمت دوم -----------------------------------

ویپّاسانا (حرف "پ" تشدید دارد) که استاد معظم گاهی آن را ویپاشانا هم تلفظ می کرد ، به زبان پالی ( زبان قدیم هند) یعنی دیدن حقیقت همانگونه که هست ، بدون توهم و اعوجاج. روش مراقبه ویپاسانا ، که همان روش بوداست که طی 26 قرن سینه به سینه منتقل شده است، قرار است آدم را به چنین دیدی از حقیقت برساند. روش مراقبه را بعدا توضیح می دهم ، ولی بگذارید ابتدا چهارچوب فلسفی آن را که از گفته های آقای گواِنکا استنباط کرده ام برایتان تو ضیح بدهم تا معلوم شود اوضاع از چه قرار است.

آن چیزی که آقای گواِنکا روی آن تاکید دارد و مرتب در مرتب تکرار می کند این است که ریشه بدبختی ها (misery) و رنج های آدمیزاد در ذهن اوست. با پاک کردن ذهن از آلودگیها می توان این بیچارگی ها را ازبین برد(mind purifiction). مهم ترین آلاینده ذهن به نظر او ، که همان نظر بوداست ، از یک طرف رغبت(craving)و از طرف دیگر بیزاری (aversion) است ، یعنی تقسیم بندی همه چیز بر اساس دوست داشتن (like) و دوست نداشتن (dislike) . این رفتار ذهن که در طول سالیان به یک عادت ذهنی تبدیل شده است ، باعث شده که که انسان همیشه دنبال خواستنی ها بدود و از نخواستنی ها فرار کند. از آنجا که رسیدن به همه خواستنی ها و در رفتن از دست همه نخواستنی ها هیچوقت امکان پذیر نیست ، همیشه انسان احساس بدبختی می کند.

بودا به این نتیجه رسیده بود که ام الفساد همین ذهن است و همین عادت ذهنی. اگر بتوان این عادت ذهنی را از بین برد ، همه بیچارگیها از جمله حرص ، حسد ، خشم ، نارضایتی و افسردگی از بین می رود. پاکیزه سازی ذهن از نظر بودا یعنی همین ، و این میسر نمی شود مگر با از بین بردن آن میل سیری ناپذیر (craving) و این بیزاری پایان نا پذیر (aversion) .
البته این چیزی بوده که بسیاری از معاصران بودا ، قبل از بودا ، و بعد از بودا هم به آن رسیده بوده اند و همه برای رسیدن به چنین مقام و جایگاهی خلق را ارشاد میکرده اند. چیزی که کار بودا را از بقیه ممتاز می کند کشف خارق العاده او در نحوه به انجام رساندن چنین منظوری است ، و آن همان روش یا تکنیک ویپاساناست. کشف بزرگ بودا این است که ریشه این عادت ذهنی که همه چیز را تقسیم بندی می کند و در برابر آن واکنش نشان می دهد ، در حواسّ پنجگانه ماست. همه چیز از حس شروع می شود و نهایتا به واکنش ذهنی منجر می شود ، بنابر این اگر قرار است روی واکنش ذهنی کار شود و رفتار آن تغییر داده شود باید به سطح حس باز گشت. او معتقد است که واکنش ذهنی ما مرحله آخر یک فرایند است : مرحله اول تماس (contact) است ، یعنی تحریک حس. مرحله دوم cognition است ، مرحله سوم recognition است ، مرحله چهارم احساس (feeling) و مرحله آخر ، واکنش. مشکل بودا با مرحله واکنش است که در عمیق ترین لایه ادراک صورت می گیرد. او میخواهد انسانها را به جایی برساند که به جای واکنش در مقابل احساس ها ، قادر شوند به تماشا یا مشاهده (observation) این احساسها بنشینند و پی به این حقیقت هستی ببرند که همه این احساسها گذرا (impermanent) و در حال تغییر هستند و بنابراین نه ارزش عشق ورزیدن (craving) دارند و نه ارزش بیزاری (aversion). آن چیزی که بودا طلب می کند equanimity یعنی مشاهده این احساسات بدون واکنش نشان دادن در مقابل آنهاست. با رسیدن به چنین درجه ای ، انسان به یک جور تعادل ذهنی می رسد که دیگر چیزی نمی تواند او را از پای در آورد ، او از بند تعلق آزاد می شود و از همه آن بیچارگیها خلاص می شود.

اینکه چطور می شود چنین چیزی را به بشر یاد داد ، خود جالب و شنیدنی است. بودا معتقد است که حرف و سخن و نصیحت فایده ندارد. باید کاری کرد که شخص ، خودش این مشاهده ی بدون واکنش را تجربه کند و در تجربه خویش بلاواسطه ببیند که چطور این احساسها می آیند و می روند(impermanence) و بنابراین دل بستن به آنها و نفرت ورزیدن به آنها شرط خرد نیست (wisdom). او برای اینکه این موضوع را وارد تجربه آدمها کند ، از روش هوشمندانه ای استفاده می کرده که همین روش ویپاساناست. او با تکنیکهای ساده ای که بعدا توضیح می دهم ، شخص را قادر می سازد که به تماشای درونی احساسهایی که در سطح بدن او شکل می گیرند بنشیند و روی آنها تمرکز کند و ببیند که چطور احساسهای مختلف در سطحی وسیع (gross) یا کوچک ( delicate) به صورت شدید (intense) یا ضعیف (feeble) می آیند و از پیش چشم می گذرند و می روند ، و بنابراین ارزش دلبستگی (clinging) و تنفر (hatred) که ریشه بدبختی های ما هستند را ندارند.

مثلا شما با چشمان بسته روی احساس پشت لب بالایی تان تمرکز می کنید ، و می بینید که گرم می شود و می گذرد ، می سوزد و می گذرد ، می خارد و می گذرد. احساسهای خوشایند و ناخوشایند می آیند و می گذرند و شما بدون واکنش تماشا می کنید. همانطور که خنده دار است شما دلبسته خنکی گذرای پشت لبتان بشوید ، و خنده دار است که که به خارش پشت لبتان نفرت بورزید ، دلبستگی و نفرت به همه احساسهای دیگر هم همین حال را خواهد داشت. بودا معتقد است با درک این موضوع به صورت یک تجربه درونی ، و تکرار و تمرین ، می توان رفتار واکنش گر ذهن را به مرور تغییر داد و ذهن را از ناخالصی این واکنش (سانکارا) ها پاکیزه کرد و به نهایتا به آزادسازی (liberation) ذهن که هدف نهایی در مکتب بوداست دست یافت.

اینها چیزهایی هستند که آقای گواِنکا روی آنها تاکید داشت و تکنیک ویپاسانا بر اساس آنها شکل گرفته است. اما شما هم مثل من ممکن است بگویید که خوب ، فرضا تمام عمر جهد کردی و به چنین مقامی هم رسیدی ، بعدش چه می شود؟

قسمت سوم -----------------------------------

آقای گواِنکا وانمود می کند که خیلی با بَعد کاری ندارد. همین که با این روش باری از دوش بشر برداشته شود و از بدبختی هایش کاسته شود کفایت است. او معتقد است با تصفیه ذهن از سانکارا های قدیم و جدید ، یا بهتر بگوییم خارش های ذهنی که به صورت دلبستگی یا نفرت ظاهر می شوند ، (اصطلاح خارش از من است) ، آزاد تر می شویم و شادی واقعی را که حاصل هماهنگی با قانون طبیعت (دامّا-Dhamma) است را بیشتر درک می کنیم. قانون طبیعت چیست؟ این که همه چیز در گذر است. البته دامّا در این خلاصه نمی شود ، ولی در تکنیک ویپاسانا تاکید عمده روی همین وجه دامّاست که همه چیز در حال تغییر است (آنیچّا).

از دید گواِنکا که مسلما ریشه در آیین هندو و بودا دارد ، دامّا قانون جهانی طبیعت (universal law of nature) است که اگر کسی خود را با آن هماهنگ کرد ، تبعا دامّا هم برای او وسیله سازی می کند. استنباط من از گفته های گواِنکا این بود که اگر چه دامّا را قانون طبیعت می داند ، برای او یک موجودیت فراگیر و یک هویت خداگونه قائل است. آنجایی هم که ادعا می کند ویپاسانا دیدن حقیقت است همانگونه که هست ، منظورش درک دامّاست با گوشت و پوست و استخوان و از طریق تجربه شخصی ، و همانگونه که گفتم ، در تکنیک های عملی ویپاسانا ، تاکید روی آنیچّا ، یعنی تغییر (change) مداوم عالم است که شخص آن را در سطح حس (sensation) خود تجربه می کند و از این رو حقیقت مسلم و بدون توهم تلقی می شود .

غیر از دامّا که همیشه حاضر است و ویپاسانا وسیله ای برای نزدیک شدن به اوست ، سه عنصر دیگر در جهان بینی آقای گواِنکا وجود دارد ، که البته روی آنها تاکیدی ندارد. این سه عنصر عبارتند از : کارما (karma) ، زایش مجدد (rebirth) و نیروانا(nirvana). کارما ، گردونه خیر و شر است که جواب خیر را با خیر می دهد و جواب شر را با شر. زایش مجدد ، یعنی که آدمیزاد مجددا در کالبدی دیگر وارد این دنیا می شود تا مدارج تعالی را طی کند ، و نیروانا آن منزل آخر است که آدمی به آزادی و تکامل مطلق می رسد و دیگر لازم نیست به کالبد خاکی وارد شود. وقتی شخص به نیروانا رسید ، می تواند به گفته آقای گواِنکا ، در پیش آفریدگار هستی بنشیند و شادی مطلق را تجربه کند.

با اضافه کردن این سه عنصر ، مکتب بودا جایی برای حرف و سخن نمی گذارد و مکتبی می شود تمام عیار که عطش ذهن را سیراب می کند و برای پیروانش رضایت خاطر فراهم می کند و آن عنصر بی نهایت را که برای آدمیزاد همیشه جاذبه دارد وارد زندگی او می کند.

همانطور که گفتم تاکید دوره ویپاسانا روی عملکرد این جهانی این تکنیک است ، ولی برای ذهن پرسشگری که دنبال بقیه اش می گردد ، این پاسخ ها را در آستین دارد. شخصا نمی دانم بودا برای تجربه کردن این سه عنصر هم روش هایی ابداع کرده یا نه. ولی می دانم کسانی هستند که آدم را به زندگی های قبلی اش می برند ، و یا شنیده ام که کسانی از زندگی قبلی شان چیزهایی به یاد می آورند ، ولی تا چه حد این تجربه ها قابل اعتماد هستند نمی دانم.

خلاصه کنم ، ویپاسانا می خواهد بشر را از بدبختی نجات دهد. برای اینکار ذهن را پاک سازی می کند و به بشر یاد می دهد که به جای واکنش به احساسهای مثبت و منفی ، که معمولا به صورت ولع برای رسیدن به مثبت های بیشتر ، و ترس و اضطراب و نفرت از منفی ها ظاهر می شود ، صرفا به مشاهده آنها بپردازد. برای رساندن شخص به چنین درجه ای ، با کمک تجربه درونی خود فرد ، نشان می دهد که همه این احساس ها گذرا هستند و بنابراین باید از قید آنها آزاد شد. این فرآیند ممکن است در طول حیات فرد به پایان نرسد ، ولی جای نگرانی نیست ، چون در حیات بعدی دنبال می شود و آنقدر ادامه می یابد تا به آن آزادی و شادی مطلق برسد.

و اما تکنیک کار:

قسمت چهارم ------------------------------

برای رسیدن به مراقبه ویپاسانا و تجربه گذرا بودن احساس ها (sensations)، شخص باید قادر باشد که با ذهن آرام ، روی هر نقطه از بدن که بخواهد تمرکز کند.

برای آرام کردن فکر و افزایش قدرت تمرکز ، قبل از وارد شدن به مراقبه ویپاسانا ، مراقبه دیگری آموزش داده می شود به نام آنّاپانیا که سه روز به طول می انجامد و حکم پیش نیاز برای هفت روز بعدی را دارد.

قبل از توضیح تکنیک های ده روزه ، این را هم اضافه کنم که بر اساس آموزه های این مکتب ، سه عنصر لازم است تا شما را ابتدا به روشن بینی (enlightenment) و سپس به آزاد سازی کامل (Full liberation) برساند. این سه عنصر عبارتند از : اخلاق (سیلا) ، مهار ذهن (ساماتی) ، و خرد (پانیا). اینها سه شرط اصلی برای رسیدن به مقصد نهایی هستند که بدون هر کدام از آنها ، رهرو به جایی نخواهد رسید.

اصول چندگانه ای که باید در این دوره رعایت شود ، پایه اخلاقی قضیه هستند ، مثل نکشتن و دزدی نکردن و دروغ نگفتن. تکنیک آناپانیا برای فراهم کردن شرط دوم یعنی مهار ذهن است ، و تکنیک ویپاسانا که به دو عنصر اخلاق و مهار ذهن نیاز دارد ، مربوط به قلمرو خرد (پانیا) است که در اصل ، پایه سوم را می سازد.

تکنیک هایی که در این ده روز آموزش داده می شوند ، فوق العاده ساده اند ولی اثر آنها که شاید حاصل تکرار و تمرین باشد ، باور نکردنی است. در تمام این تمرینات ، چشم ها باید بسته باشد ، محیط آرام باشد ، تنفس ، همواره از بینی با دهان بسته ، و وضعیت نشسته و حتی الامکان بدون تغییر به مدت یک ساعت. تجربه دردناکی است ولی ، برای رسیدن به مقصود ، لازم است.

همانطور که گفتم ، سه روز اول برای پیدا کردن تمرکز و مهار ذهن است. بر اساس آموزه های بودا ، بهترین روش برای رسیدن به تمرکز ذهن ، نََفَس (respiration) است ، که همیشه با آدم هست و به خاطر اتوماتیک بودن ، نیازی به درگیر کردن ذهن ما ندارد ، و همچنین به خاطر خصلت دینامیک آن ، اثر تمرکز ساز بهتری دارد.

روز اول:

تمرکز روی نفس ، وقتی وارد و خارج می شود ، منتهی فقط در حد سوراخهای بینی و لوله بینی. دقت به هوایی که از سوراخ چپ یا راست یا هر دو وارد وخارج می شود. انجام این کار برای یکی دو دوقیقه آسان است ، ولی وقتی به درازا می انجامد شخص در می یابد که چقدر تمرکز ذهن کار دشواری است ، و چقدر ذهن ، مهار ناپذیر است و آدم را با خود به هر جا که دلش بخواهد می برد. تازه انسان در می یابد ، که اوست که اسیر ذهن است ، نه ذهن که اسیر او.

روز دوم:

تمرکز روی احساسی که از عبور هوا از سوراخهای بینی و لوله بینی حاصل می شود. احساس خارش ، یا سوزش ، یا حرارت. مثلا احساس اینکه هوا موقع بازدم گرمتر از هوایی است که وارد بینی می شود. نفس باید حتی الامکان طبیعی باشد ، مگر در شرایطی که برای بدیت آوردن تمرکز مجدد لازم است چند نفس عمیق اختیاری کشیده شود.

روز سوم :
تمرکز روی احساسی که از عبور هوا در پره های بینی و یا پشت لب بالا ایجاد می شود. هر گونه احساسی از مقوله سوزش و خارش و حرارت و خنکی و تعرق و درد و کِرِ ِخی یا هر احساس دیگر. هدفِ اول پیدا کردن تمرکز است و هدف دوم ، آگاه شدن به احساسات سطح پوست در یک منطقه کوچک ، به کوچکی پشت لب بالا.

قسمت پنجم --------------------------------

روز چهارم:

تا اواسط روز چهارم ، تمرینات روز سوم تکرار می شود. در نیمه دوم روز ، تمرینات ویپاسانا شروع می شود که عبارت است از:
منتقل کردن تمرکز از پشت لب بالا به بالای سر در منطقه ملاج و توجه به احساس هایی (sensations) که در آن منطقه وجود دارد. اگر هیچ حسی وجود ندارد باید با شکیبایی و خونسردی کامل (equanimity) به تماشا نشست تا احساسها کم کم ظاهر شوند. از روز چهارم به بعد ، تاکید روی equanimity یعنی مشاهده بدون واکنش است. مشاهده ، بدون اشتیاق به رسیدن احساسی خوب و بدون ناراحت شدن از احساسی بد ، با درک آنیچّا ، یعنی آن وجه دامّا که می گوید همه چیز در حال گذر است. این حالت equanimity آنقدر مهم است که حتی در انتظار پیدایش احساس در منطقه بخصوصی از بدن هم نباید حالت تعادل ذهنی را از دست داد و به سمت خواهش (craving) یا بیزاری (aversion) کشیده شد. فقط مشاهده. فقط مشاهده.

روز پنجم:

جابجا کردن محل تمرکز از بالای سر به بقیه جاهای بدن به آرامی و با ترتیب زیر:
فرق سر ، پشت سر ، پیشانی ، ابروی راست ، چشم راست ، گونه راست ، لُپ راست ، گوش راست ، شقیقه راست ، ابروی چپ ، چشم چپ ، گونه چپ ، لُپ چپ ، گوش چپ ، شقیقه چپ ، بینی ، پشت لب بالا ، لب ها ، چانه ، جلوی گردن ، پشت گردن ، قسمت راست قفسه سینه ، قسمت چپ قفسه سینه ، شکم ، قسمت بالای پشت ، قسمت میانی پشت ، قسمت پایین پشت ، شانه راست ، بازوی راست ، ساعد راست ، دست راست ، انگشتان دست راست ، شانه چپ ، بازوی چپ، ساعد چپ، دست چپ، انگشتان دست چپ، باسن راست ، لگن راست ، ران راست ، زانوی راست ، ساق پای راست ، کف و روی پای راست ، انگشتان پای راست ، باسن چپ ، لگن چپ، ران چپ، زانوی چپ، ساق پای چپ، کف و روی پای چپ، انگشتان پای چپ.
با عبور از یک منطقه به منطقه دیگر ، باید به مشاهده احساس های آن منطقه بنشینیم: احساس گرما ، سرما ، خارش ، سوزش ، درد ، بی حسی ، قلقلک ، خیسی ، خشکی ، تماس با لباس ، تماس با هوا ، تماس با زمین، یا هر حس دیگر. باید روی هر منطقه برای مدتی صبر کرد تا احساسی مشاهده کرد ، آنگاه عبور کرد. اگر در منطقه ای احساسی مشاهده نمی شود ، بدون ناراحتی و دلخوری باید آن منطقه را ترک کرد تا نوبت بعدی.
باز هم تاکید روی equanimity است ، یعنی مشاهده احساس ها بدون واکنش مثبت ، یا واکنش منفی.

روز ششم :

منتقل کردن تمرکز روی اعضای بدن از بالا به پایین مانند روز پنجم ، و سپس انجام این کار به طور بر عکس. یعن شروع از پاها و رسیدن به بالای سر و باز از بالای سر به نوک انگشتان پا ، با تامل روی تک تک مناطق ذکر شده.

روز هفتم:

تمرکز روی نقاط مختلف بدن از بالا به پایین و از پایین به بالا ولی این بار به صورت متقارن. مثلا توجه همزمان روی هر دو گوش ، هر دو چشم ، هر دو شانه و الی آخر. در انتهای روز هفتم باید قادر بود که بدن را از بالا تا پایین و از پایین تا بالا با نگاه درونی اسکن کرد.

روز هشتم :

اسکن کردن بدن از بالا تا پایین و از پایین تا بالا مانند روز هفتم ، ولی این بار با دقت بیشتر روی مناطقی که احساس ویژه ای ندارند ، و تامل روی آنها برای پیدا شدن احساس ، بدون خواهش برای پیدا شدن احساس ، و بدون ناراحتی از پیدا نشدن آن. اسکن و توقف و تامل و مشاهده ، و باز اسکن و تامل و مشاهده ، و تکرار آن تا به دست آوردن احساس در کلیه مناطق بدن.

روز نهم:

روز نهم از نظر تنوع کارهایی که باید انجام شود ، شلوغ ترین روز است:
1- اسکن کردن تمام بدن از بالا تا پایین و از پایین تا بالا و توقف و تامل روی نقاطی که احساس خاصی ندارند ، درست مانند روز هشتم. سپس اسکن کردن تمام بدن با یک نفس. با درون کشیدن هوا ، از نوک پا تا فرق سر را اسکن می کنیم ، و با بیرون فرستادن هوا ، از فرق سر تا نوک پا را اسکن می کنیم.
2-رفتن از سطح به عمق و اسکن کردن اعماق بدن. روی یک نقطه از بدن تمرکز کردن و نفوذ کردن به داخل بدن و در آمدن از نقطه مقابل. مثلا از قفسه سینه به پشت ، یا از پهلوی چپ به پهلوی راست.
3- کاهش دادن سطح تمرکز تا حد یک بند انگشت. این کار باعث تیزی ذهن ، برای درک احساسهای ظریف تر (subtle sensations) می شود. برای این کار نقطه تمرکز را به صورت دلبخواه به جاهای مختلف بدن منتقل می کنیم.

روز دهم:

در روز دهم ، تکنیک متا (Metta) آموزش داده می شود و در ساعت 10 صبح روزه سکوت شکسته می شود و مسئولان در مورد کمک های داوطلبانه مالی و کار داوطلبانه برای تحکیم آموزه های ویپاسانا و گسترش آن توضیح می دهند.
تکنیک متا قرار است موضوع مراقبه را از حالت فردی به حالت جمعی تبدیل کند به طوری که تمرکز روی شادی و آرامش دیگران باشد. در واقع تکنیک خاصی نبود ، بلکه باید در همان وضعیت مراقبه می نشستی و در دل جملاتی از این قبیل را تکرار می کردی و ارتعاشات عشق و محبت را به جهان خارج می فرستادی:
-می خواهم آرامش و شادی خودم را با دیگران قسمت کنم.
-می خواهم همه از رنج و بدبختی نجات پیدا کنند و به آزادی کامل برسند.
-می خواهم جهان پر از عشق و همدردی باشد.
این کلمات را آقای گواِنکا به زبان انگلیسی و پالی تکرار می کرد و بقیه هم در آرامش خودشان نشسته بودند و در دل تکرار می کردند.

روز دهم ، پش از شکستن سکوت ، گفتگوها آغاز می شود و همه از تجارب این ده روزه و دردهایی که کشیده اند و تجارب خودشان می گویند. اکثر شرکت کنندگان خوشحال و برافروخته هستند که توانستند این عمل بزرگ را به انجام برسانند و نگاه جدیدی به زندگی داشته باشند و به کسانی احساس تعلق کنند که با بقیه آدمهایی که در زندگی روز مره می بینند فرق عمده دارند. روز دهم ، همه چیز تمام است ، ولی دوره ، صبح روز یازدهم تمام می شود.

در اینجا گزارش من از ویپاسانا به پایان می رسد. می دانم که بسیاری از جرییات را از قلم انداخته ام ، ولی به خوبی می دانم اگر کسی جذب کلیت قضیه شده باشد ، به دنبال جزییات بیشتر خواهد رفت.

و اما نظر شخصی خودم در باره این دوره:

نکات مثبت :

1- پیدا کردن تصویری از خود با نگاهی از درون.
ما همیشه خودمان را از بیرون تماشا کرده ایم ، در آیینه ، در عکس ، در نگاه دیگران ، با نگاه کردن به اعضای خودمان. تجربه نگاه به خویش با چشمان بسته و به دست آوردن تصویری درونی از خود ، تجربه منحصر بفردی است. درست مانند پیدا کردن یک دوست جدید ، دوستی که همیشه هست ، و از قضا بیشتر از همه کس به او نیاز داریم که مرهم دل باشد و همدم راز.

2- تمرین اخلاقی.
برای کسانی که اصول اخلاقی این دوره را در زندگی رعایت نمی کرده و نمی کنند ، این دوره بسیار سازنده است. اینکه بدانند بدون شکستن این قوانین هم می توان زندگی کرد ، و از قضا زندگی با این قوانین بسیار شیرین تر و با معنا تر هم هست.

3- تمرکز ذهن و قدرت اراده.
تمرینات این دوره ، برای به دست گرفتن مهار ذهن و اراده بسیار موثرند. این هر دو چیزهایی هستند که ما برای زندگی روزمره هم به آنها نیاز داریم: برای برنامه ریزی ، برای حل مسائل کوچک و بزرگ ، در محیط کار، و در محیط های آموزشی و غیره... تکنیک آناپانیا تمرکز را زیاد می کند و تکنیک ویپاسانا قدرت اراده را.

3- سکوت.
تمرین سکوت باعث می شود که آدم به سکوت ذهن هم برسد. از آنجا که کلام منجر به فکر می شود و فکر منجر به کلام ، سکوت می تواند فرآیند فکر را متوقف کند ، و این چیزی است که همه به آن محتاجیم. با توقف گفتگوهای درون ذهن ، فکرهای سامان نیافته و خیالپردازیهای روزانه ، بُعدی از ابعاد ذهن آشکار می شود که از قضا آرامش بخش ، سازنده ، امیدوارکننده ، و به طور توضیح ناپذیری ، مهر آفرین است.

4- رژیم غذایی.
حجم و نوع و تعداد وعده های غذایی این دوره ، باز خود تجربه جدید و خوشایندی برای کسانی است که نمی توانند عادتهای غذایی خود را به سادگی تغییر دهند. وقتی طی ده روز ، شما یک رژیم جدید را تجربه می کنید ، باورتان می شود که نه تنها این کار شدنی است ، بلکه تجربه خوشایندی هم هست.

5- تجربه معنوی

اگر چه دست اندر کاران این دوره ، اسمی از روح (spirit) و معنویت (sprituality) نمی آورند ، خود تجربه مدیتیشن ، و تعهدات اخلاقی این دوره ، و نیز موعظه های آخر شب آقای گواِنکا ، نطفه یک جور معنویت را در انسان منعقد می کند و بُعد جدیدی به ابعاد زندگی اضافه می کند. این تجربه برای کسانی که این بُعد در رندگیشان وجود نداشته و یا صرفا به صورت بجا آوردن یک سری مناسک مذهبی ظهور پیدا می کرده ، تجربه شیرین و جدیدی خواهد بود.

6- شکستن تعلق
کسانی که به چنین دوره ای می روند ، برای ده روز از همه وابستگی ها و مسئولیت ها و عادتهای روزانه و عشق و نفرت ها به دور هستند. نه تماسی ، نه خبری و نه اثری. این برای کسانی که به بعضی چیزها چنان چسبیده اند که تصور جدایی هم آنها را دیوانه می کند ، فرصت خوبی است که دریابند انسان بدون آن تعلقات هم می تواند زندگی کند. تجربه ای که گاهی با بهای بسیار گران به دست می آید و شاید آنقدر گران باشد که به شکستن و فوریختن فرد منجر شود.

7- احساس پیوند با بودا

در طی این دوره نه تنها با بخشی از تعالیم بودا به صورت عملی آشنا می شنوی ، یک احساس خوبی هم همواره همراه تست: اینکه با جناب بودا که حدود 26 قرن پیش می زیسته ، یک جور ارتباط خاص برقرار می کنی و احساس می کنی که در کلاس درس او نشسته ای و خود اوست که تو را به آزاد سازی کامل (full liberation) و روشن بینی ( enlightenment) فرا می خواند. هم احترام تو به جناب بودا بیشتر می شود که چنین انسان دوستانه و مترقی مردمان را به رستگاری فرا می خوانده ، و هم خود را بخشی از آن جریان احساس می کنی و از اینکه گردش روزگار تو را به کلاس درس او رسانده احساس خوشبختی می کنی.

8- دوستان خوب
اغلب کسانی که در این دوره شرکت می کنند (خودم و بعضی دیگر را استثنا می کنم) آدمهای شریفی هستند که در زندگی روزمره به راحتی پیدا نمی شوند. این همنشینی ده روزه با آنها برای پیدا کردن دوستانی که شاید هر کدامشان به اندازه همه هستی برای آدم ارزش داشته باشند ، موقعیت گرانبهایی است.

نکات منفی :

1- شکاف عمیق بین تجربه این دوره و زندگی روزمره
تجربه این ده روزه یک نمونه غیر واقعی از جهانی است که ما در آن زندگی می کنیم. طی این ده روز ، یک عده خالصانه و با احترام خدمت تو را می کنند که مبادا آب توی دلت تکان بخورد ، و همه عوامل مهیا هستند که تو مشقهای مدیتیشن را خوب انجام بدهی. اگر چه تجربه آن محبت و احترام ، شیرین است ولی با ن چه که در زندگی عادی جریان دارد کاملا متفاوت است. از این رو عمل کردن به آموزه های این دوره ، در عالم خارج خیلی شدنی نیست. این مسئله باعث می شود که فرد به خودش شک کند و به خلوص و توانایی خودش. از این رو بر اساس توصیه هایی که در این دوره می شنود ، مجددا به آن دوره باز می گردد برای ده روز دیگر یا بیست روز دیگر ، نزد استادی دیگر ، در کشوری دیگر ، به عنوام خدمتگزار داوطلب (dhamma worker) و یا به هر صورت دیگر ، تا اینکه برای او می شود یک وابستگی جدید ، یک فرقه (cult) جدید. فرقه ای که قادر نیست تعالیم خود را در جهان جدید به کار ببندد و بنابراین مجبور است یک جهان کوچک به اسم مرکز ویپاسانا برای خود بسازد که از بکاربردن تعالیم خود در آنجا خرسند و سرافراز باشد.

2- کهنه بودن تئوری.
کلیه تعالیم ویپاسانا ، به بودا بر می گردد که 26 قرن پیش زندگی می کرده با تجاربی بسیار متفاوت ، شرایط اجتماعی متفاوت و با فهمی کاملا متفاوت از جهان هستی. استناد آقای گواِنکا به فرمایشات بودا فقط برای کسی می تواند کار برد داشته باشد که به بودا نه به عنوان یک انسان برجسته محدود به زمان و مکان خودش ، بلکه یک انسان مخصوص برگزیده و فراتر از زمان و مکان ایمان داشته باشد ، با این پیش فرض که کلام او باطل شدنی و تغییر پذیر نیست و برای همه زمانها و مکانها اعتبار دارد. چنین پیش فرضی چنان در کلام آقای گواِنکا حضور چشمگیر دارد ، که او هم مانند بسیاری از آخوندهای ما ، کشفیات علم جدید را در گفته های بودا می یابد ، به گونه ای که گویی بودا همه این چیزها را می دانسته. مثلا بودا به ذرات ریزی به نام کلاپا معتقد بوده که همه جهان از آنها ساخته شده است . اینها همچون امواج کوچکی در حال نوسان هستند و از این رو از تصلب (solidity) بر خوردار نیستند و می آیند و می روند ، و این خصلت موج گونه و ارتعاشی آنها در تجارب مدیتیشن هم پدیدار می شود ، بنابراین در آن تردیدی نیست. از این رو کسی که در مدیتیشن پیشرفته باشد باید به جایی برسد که کل توده (mass) بدن او به صورت ذرات یرکنده ای که هیچ تصلبی ندارند و در کنار هم در نوسان هستند به صورت کاملا حل شده (dissolved) در بیایند. آقای گواِنکا اینها را ذرات زیر اتمی (subatomic particle) و موجک (wavelet) می خواند، تعابیری که متعلق به فیزیک کوانتوم است و هرگز در مخیله بودا هم نمی گنجیده است. ولی آقای گواِنکا چنین القا می کند که اینه همان کلاپا های بودا هستند که او با شهود درونی آنها را یافته ، و دانش جدید با تجربه. اینگونه قرینه سازی ها در کلیه مکاتبی که بنیادی قدیمی دارند ولی مومنان به آنها می خواهند آنها را فراتر از زمان و مکان نشان دهند به چشم می خورد. این برای کسانی که با دانش جدید و تحولات فهم بشر آشنایی نداشته باشند جالب و خیره کننده است ، ولی برای آشنایان با این رموز ، بیش از حد آزار دهنده است.

3- اضمحلال نفس (selflessnes)

یکی از چیزهایی که در طی این دوره روی آن تاکید می شود ، از بین بردن "من" و "منیّت" است . برای این کار تلاش می شود که اعتبار و اصالت و وجود چیزی به نام "من" زیر سوال برده شود. یکی از محصولات جانبی رسیدن ذهن به حالت quanimity هم همین بخار شدن و از بین رفتن من است. وقتی شما از کنار درد و لذت چنین بزرگوارانه و با کمال خونسردی و بدون واکنش عبور می کنید انگار که این درد و لذت را تجربه نکرده اید ، بدان معناست که این تجارب را غیر شخصی (impersonal) می دانید. درست مثل درد و لذتی که شخص دیگری تجربه می کند و ما احساس نمی کنیم. این ناپدید شدن "من" ، تا حدی ریشه در همان تئوری کلاپا دارد. اگر بپذیرید و در عمل هم تجربه کنید که توده ای از ارتعاشات زیر اتمی گذرا هستید ، دیگر محلی برای "من" قائل نمی شوید ، انگار که با بخارشدن جسم ، "من" هم بخار می شود.
تا اینجای قضیه اشکال ندارد ، چون می شود با توسل به بعضی حرفها و تجربه ها نشان داد که "من" یک چیز اعتباری است. اما اشکال از آنجا آغاز می شود که جاهایی این "من" بی اعتبار شود ، و جاهایی این "من" به عرش اعلا برسد. این تناقض در اکثر مکاتبی که "پیکار با نفس" را وجهه همت خود قرار داده اند مشهود است ، ولی در مکتب ویپاسانا بیشتر به چشم می خورد ، چون در آن مفاهیمی مانند شیطان و خدا و بهشت وجود ندارد که شما به وسوسه شیطان دنبال نفس راه بیفتید و خداوند شما را از بهشت براند. در این مکتب ، جسم (matter) است و ذهن (mind) ، و همه چیز حول و حوش این دو می چرخد و به قول آقای "واِنکا که بارها تکرار می کند دانش اندرکنش ذهن و ماده است (science of interaction between mind and matter ). دانشی که کاشف آن بودا بوده است و بر خلاف بقیه دانشها بطلان پذیر هم نیست چون با تجربه شهود درونی به دست آمده است. تناقضی که در این میان آزار دهنده است این است که در حالی که "من" را مجازی و اعتباری می دانند در پی تعالی و آزادی کامل "من" هستند. اگر "من"ی وجود ندارد ، پس چه چیز می خواهد به enlightenment برسد. اگر "من"ی وجود ندارد ، پس چه چیزی است که دو باره در کالبد دیگری زاده می شود (rebirth). اگر "من"ی وجود ندارد پس تکلیف کارما (karma) و دیدن جواب خیر و شر چه می شود؟ چه کسی پاسخ کار خیر کسی را دریافت می کند؟ اگر "من"ی وجود ندارد تکلیف پارمی (parmi) چه می شود؟ (پارمی ، چیزهایی است که فرد برای خود می اندوزد ، که یکی از آنها پارمی ِ دانا یا همان صدقه (donation) خودمان است که دامّا آن را بدون پاسخ نمی گذارد.
این بازی با "من"، بازی خطرناکی است که به جایی نرسیده و نمی رسد. این "من" چیزی است که هر که با آن در افتاده است ، بر افتاده است. اگرچه آقای گواِنکا مرتبا از "من" (ego) به زشتی یاد می کند و دوست دارد باد آن را خالی کند (deflating the ego)، وقتی از سرگذشت خودش می گوید و از توفیق مراکز ویپاسانا در جهان ، و از تعداد کسانی که تا کنون به این مراکز رفته اند ، و از خلوص و پاکی این روش ، و از خوبی داوطلبان و خدمتگزاران ، به خوبی می توانید حس کنید که در حال باد کردن "من"ِ (ego ) خود و بقیه کسانی است که به این دوره رفته اند.

4- محدود بودن به مراکز.

به نظر من ، اگر آقای گواِنکا و بقیه دست اندرکاران مراکز ویپاسانا در ادعای خود مبنی بر تمایل به آزاد سازی همه بشریت از بدبختی ها صادق هستند ، و سودای فرقه سازی و مرید پروری در سر نمی پرورند ، باید سخاوتمندانه به انتشار رایگان نوارهای صوتی تصویری این دوره بپردازند و در عین حال مراکزی هم برای این کار داشته باشند. محدود کردن آموزش این دوره به مراکز ویپاسانا ، با آموزه های این دوره که در طی این ده روز به طور مداوم تکرار می شود ، به نظر من در تعارض است.

5- بازدهی کم این دوره:
اگرچه به نظر می رسد که این دوره ، فشرده است و قرار است که تعالیم طی ده روز با بازدهی کامل به شرکت کننده آموزش داده شود ، به نظر من بازدهی تئوریک و عملی آن پایین است. در سطح تئوری ، مطالب ، مرتب در مرتب تکرار می شوند و قصه و حکایت های بسیاری گفته می شود که بخش ضروری هیچ بحث تئوریکی نیست. در بخش عمل نیز ، مراقبه های طولانی آنقدر محصولات جانبی مانند چرت زدن در حین مراقبه ، یا دردهای شدید که باعث از بین بردن تمرکز آدم می شوند ، دارد که آدم را از اصل موضوع باز می دارد. بازدهی کم این دوره اغلب باعث می شود که شخص احساس کند در دوره اول چیزی فرا نگرفته و به همین خاطر مجددا به دوره باز گردد تا خلا های پیشین را جبران کند. مطالب و تکنیک هایی که شخص طی ده روز فرا می گیرد به نظر من اصلا کافی نیستند و این به خاطر عدم تلاش برای بهبود این روش آموزشی است که احتمالا ریشه در حفظ سنت دارد ، بدون توجه به اینکه زمانه لحظه به لحظه دگرگون می شود و باید پا به پای آن متحول شد.

6- مغز شویی.
الگوی آموزشی این دوره ، نوع برنامه ریزی و نحوه تنظیم جلسات آن برای من تداعی کننده نوعی مغزشویی است. مکانیسمهای رایج مغزشویی ، عبارتند از به سخره گرفتن و تحقیر وضعیت فعلی فرد چه از نظر فکری - عقیدتی و چه از نظر اجتماعی ، قرار دادن فرد در موقعیتهای طاقت فرسا که امکان تغییر آن وجود نداشته باشد ، نظم و مقررات سختگیرانه ، تکرار و تکرار و تکرار ، و حاضر کردن کسانی که قبلا این مراحل را طی کرده اند. این الگوهای رفتاری کاملا در دوره ویپاسانا وجود دارد و به طور خودآگاه یا نا خود آگاه اثر مغز شویانه دارد. این الگوی رفتاری را من در دوره آموزشی landmark forum هم دیدم که آن هم مانند ویپاسانا به سرعت در جهان در حال گسترش است و به یک بیزنس قدرتمند تبدیل شده است. اگر روزی فرصت کنم در مورد آن هم خواهم نوشت.

7- آوازهای ناهنجار.
از آنجا که عنوان این وبلاگ ، آوازهای روزانه است بگذارید آخرین نکته منفی را هم در مورد آوازهای این دوره بنویسم:
در طی این دوره ، تمام جلسات آموزشی مراقبه ، با نوارهای صوتی آقای گواِنکا برگزار می شود. ابتدای هر نوار ، آقای گواِنکا با خواندن سروده های بودا که به زبان پالی است ، کار خودش را شروع می کند و با خوانده سروده های دیگری به پایان می رساند. اولا که تقریبا هیچ کس نمی داند او چه می خواند. فقط قرار است که همه از این آوازها انرژی مثبت دریافت کنند. ولی این آوازها به قدری غیر موسیقایی است که ابتدا باعث خنده می شود ، و بعد هم مایه آزار ، خصوصا برای کسی که خودش اهل موسیقی باشد. این آوازها به قدری ناخوشایند هستند که من تا روز آخر نتواستم با آن کنار بیایم و هر بار که یکی از آنها به پایان میرسید در دل چیزی می گفتم. بعد از پایان دوره دریافتم که این مشکل من تنها نبوده و بقیه هم به اندازه من از دست آن ازار کشیده اند. اگر به ما می گفتند این آوازها قرار است صبر و equanimity شما را بالا ببرد ، راحت تر می توانستیم با آن کنار بیاییم تا بگویند قرار است انرژی مثبت بدهد. هر موقع که این آوازها بلند میشد ، یاد قرآن خوانهای تخت پولاد (آرامگاه قدیمی اصفهان) می افتادم که برای گدایی قرآن می خواندند و ظاهرا دریافته بودند هر چه زشت تر بخوانند رقّت و ترحم بیشتری بر می انگیزند و پول بیشتری گیرشان می آید، و همچنین یاد این سخن سعدی که:
تو که قرآن بدین نمط خوانی
ببری رونق مسلمانی


با توجه به نقاط مثبت و منفی که مطرح کردم ، حتما دریافته اید که دید کلی من نسبت به این آموزه ها مثبت است ولی شدیدا اعتقاد دارم که باید از کهنگی و ناخالصی و نا کارآمدی در آید. ولی تا زمانی که سیستم بهتری برای این کار ایجاد نشده، تجربه ویپاسانا را با همه نقاط ضعفش به همه توصیه می کنم. آقای گواِنکا روز آخر حرف جالبی زد:
گفت اگر از این قسمت تئوری خوشتان نیامد آن را کنار بگذارید ، اگر آز آن قسمت خوشتان نیامد آن را کنار بگذارید ، ولی عمل را کنار نگذارید ، روزی یک ساعت صبح و یک ساعت شب مراقبه کنید و اثر آن را در زندگی خود مشاهده کنید. به قول او باید دامّا را تجربه کرد تا به هماهنگی با جهان ، و شادی و عشق به دیگران رسید. من این همه را از معجزات مدیتیشن میدانم و نگاه به درون ، و آن راهی که گفتم به رویم گشوده شد همین است که به درون بیشتر اعتنا کنم و تا می توانم مُبلّغ نگاه به درون باشم. این شعر حافظ در طول این ده روز و پس از آن ورد زبان من بوده که:
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرن بود
طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
که به تایید نظر حل معما می کرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

اگرچه این غزل را هزاران بار شنیده بودم ، تجربه کردن آن چیز دیگری بود. آن نوری که بر قلب من تابیده شد ، حلول همین تجربه بود که برای رسیدن به آن اصل ِ اصل ِ اصل ها ، نگاهم به بیرون نباشد.

پایان.

---------------------------------

برای تبادل نظر در مورد ویپاسانا ، تالار گفتگو را دو باره باز کردم. اگر سوالی ، نظری ، انتقادی ، گفته ای دارید ، تشریف بیاورید آنجا روی" راههای نو" و سپس "ویپاسانا" را کلیک کنید و با زدن دکمه post reply نظرتان را بنویسید.

رده: ماژور . 
    July 25, 2007
آواز بعدی'; $some = 1; ?> آواز بعدی'; } ?>   آواز قبلی'; $some = 1; ?> آواز قبلی'; } ?>
نظر شما ()
برای شنیدن آوازها به طور پیوسته ، اینجا را کلیک کنید.

وبلاگ دوستان

اگر مایلید از بروز شدن این وبلاگ با ایمیل مطلع شوید، آدرس ایمیلتان را در زیر بنویسید و دکمه ثبت نام را بزنید.