خودآموز آواز ایرانی کلاس آنلاین تماس
آواز بعدی
آواز قبلی


Balatarin
آواز امروز

آوازی در ماهور

mp3   real
دسته بندی آوازها








بر اساس مایه و مقام
شعر آواز

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون ... نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت....روزی تفقدی کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است ... با دوستان مروت با دشمنان مدارا

(حافظ)

موسیقی آواز

آوازی ریتمیک در ماهور ، با ریتم ۶٫۸. اقتباس از آواز "دل میرود ز دستم" استاد شجریان در نوار "ماهور" ، کار مشترک با پرویز مشکاتیان و محمد موسوی. اجرای من با متر و ریتم آزاد در ماهور سل.

لطفا با ولوم بالا و حداقل دوبار گوش کنید.

حرف و سخن

جریان در خواستم از اساتید کالج را برایتان گفته بودم. از نزدیک 450 نفری که ایمیل من را دریافت کردند ، 6 نفر و فقط 6 نفر اعلام آمادگی کردند که برای تبادل نظر جلسه ای داشته باشیم تا ببینیم برای جلوگیری از این جنگ خانمان برانداز لبنان چه کاری از دستمان بر می آید. وقتی خواستیم زمان و مکان جلسه را مشخص کنیم 3 نفر و فقط 3 نفر جواب ایمیل من را دادند و از آن 3 نفر ، 2 نفر گقتند هر جا که بساط آبجو باشد می آیند ، و یک نفر هم عذر خواهی کرد. خیلی به خودم فشار آوردم جواب دندان شکنی برای آن دو نفر نفرستادم!

غمگینانه به تنهایی خودم و مردم لبنان فکر می کردم و اینکه چقدر انسانیت در پس پرده های خشونت و زیاده خواهی از یک طرف ، و جهل و بی تفاوتی از طرف دیگر ، پنهان شده است. ناگهان به ذهنم رسید که شاید بتوان با راه انداختن یک قطار ماشین ، شهر را به جنب و جوش و بیداری کشاند. قصه را کوتاه کنم ظرف مدت 2 ساعت ، با چند تا تلفن و ایمیل ، 6 تا ماشین شدیم ، با مقواهای زرد فسفری چسبانده شده به شیشه های عقب و پهلو با شعارهای زیر :

Immediate ceasefire!
Wipe-out impossible!
Peace for Lebanon!
War is against Canadians too! 7 killed so far!
Stop the war!
Join us, make the chain longer!

و راه افتادیم داخل شهر ، بدون سر و صدا ، بدون بوق! از این اقدام ، مدنی تر کاری نمی شد کرد . قطار 6 تا ماشین ما واقعا طولانی بود. گاهی برای دیدن آخرین ماشین که مبادا عقب افتاده باشد باید تا کلی آن عقب تر ها را جستجو می کردیم. اقدام شکوهمندی بود. همه ، نوشته های ما را می خواندند و بعضی هم برای همراهی سری و دستی تکان می دادند.

بدون این که بدانیم ، اقدام ما همزمان شده بود با تجمع لبنانیها دم شهرداری در مرکز شهر. هیجان انگیزترین قسمت قضیه موقعی بود که از مقابل آنها رد شدیم و از ما خواستند که بوق بزنیم و ما هم کلی بوق زدیم. نمی دانم در قلبهای آن انسانهای دور از وطن که لحظه به لحظه تصویر خرابی شهرهایشان و کشته شدن هموطنانشان را می بینند ، چه گذشت ، ولی فریاد شوق بود که از آنها در آمد وقتی کاروان به هم پیوسته ماشینهای ما را دیدند که بدون آنکه بدانند همان چیزی را می خواستیم که آنها می خواستند ، یعنی صلح ، توقف کشتار ، و آتش بس!

اگر چه هنوز غمگینم برای آنچه که در آنجا می گذرد و از ناتوانی خودم برای ایجاد کوچکترین تغییری در آن معادله نا برابر خونین ، اما یک جایی از قلبم خوشحال است برای آن جرقه شادی که در قلب آن عزیزان نشست و نیز برای داشتن دوستانی چنین با مروت و نازنین!

راستی قرار است باز هم این کار را تکرار کنیم ، با قطاری بس طولانی تر ، آنفدر طولانی که چشم های کور جنگ پرستان هم آن را ببیند!! اگر شما هم می آیید ، قدمتان به روی چشم ، فقط بگویید که می آیید.

رده: ماهور . 
۳۱ تیر ۱۳۸۵     July 22, 2006
آواز بعدی   آواز قبلی
نظر شما (۱۱)
برای شنیدن آوازها به طور پیوسته ، اینجا را کلیک کنید.

وبلاگ دوستان

اگر مایلید از بروز شدن این وبلاگ با ایمیل مطلع شوید، آدرس ایمیلتان را در زیر بنویسید و دکمه ثبت نام را بزنید.