حرف و سخن
این تصنیف را به درخواست دوست نادیده و گرامی ام، مسعود خواندم که به یاد گنجی آن را طلب کرده بود.
جایی شنیدم که نیما این شعر را در دوران طلایی حکومت سوسیالیستی روسیه شوروی ، وقتی که بسیاری آزادیخواهان و انقلابی های ایران حسرت آن را می خوردند سرود به آن امید که باران رحمت حکومت خلقی بر مملکت ما هم ببارد. از صحت و سقم این موضوع خبر ندارم ، همین قدر می دانم که هنوز هم کشتگاه ما خشک است ، سوگواران در میان سوگواران می گریند ، کومه مان تاریک است و ذره ای نشاط هم در آن نیست و از شدت خشکی دنده های نی که هیچ ، جان آدمیزاد هم در آن می ترکد.
گنجی ، بی جان گوشه ای افتاده و جلادان بر پیکر او دروغ می بافند و کرکس وار در کار تمام کردن همین نفس های باقیمانده او هستند. زرافشان گوشه دیگری بی جان افتاده ، برادران محمدی ، بیمار و بی پناه در زندان بی مروتی گرفتارند ، باطبی و دهها دانشجو و آزادیخواه دیگر در هنوز در بند اسارت اند ، آن جوان کرد را به قول خودشان به دلیل مقاومت در مقابل دستگیری می کشند، دو نوجوانی که در قحطی نشاط در این دشت بی فرهنگ ، لذتی برای خود جستجو میکنند ، چشم در چشم همه ما بر دار می کنند.
کجایی نیما جان که ببینی دنده های نی وجود ما چگونه از خشکی می ترکد و چقدر محتاج بارانیم ...
راستی کی می رسد باران...؟