شعر آواز
به بحر رفتم و گفتم به موج بي تابي ....هميشه در طلب استي چه مشكلي داري؟
هزار لولو لالاست در گريبانت ... درون سينه چو من گوهر دلي داري؟
تپيد و از لب ساحل رميد و هيچ نگفت!
به كوه رفتم و پرسيدم اين چه بي دردي است؟ ... رسد به گوش تو آه و فغان غم زده اي؟
اگر به سنگ تو لعلي چو قطره خون است ... يكي در آ به سخن با من ستم زده اي
به خود خزيد و نفس در كشيد و هيچ نگفت !
ره دراز بريدم ز ماه پرسيدم ... سفر نصيب ، نصيب تو منزلي است كه نيست؟
جهان ز پرتو سيماي تو سمن زاري است ... فروغ داغ تو از جلوه دلي است كه نيست؟
سوي ستاره رقيبانه ديد و هيچ نگفت !
شدم به حضرت يزدان گذشتم از مه و مهر ... كه در جهان تو يك ذره آشنايم نيست
جهان تهي ز دل و مشت خاك من همه دل ... چمن خوش است ولي در خور نوايم نيست
تبسمي به لب او رسيد و هيچ نگفت !!
(اقبال لاهوری)