شعر آواز
ای نوع بشر تا کی به ابناء بشر
سودی ندهی ای نخل بی بار و ثمر
مگر ز فردا خبر نداری که جز به سر شور و شر نداری
چرا بجز حرص و آز و شهوت به سر هوای دگر نداری
ندانستی ای بی خرد در جهان قدر آدمیت
که از خلقت آدمی در طبیعت چه بوده حکمت
که غیر آزار بینوایان در آفرینش گهر نداری
بدان که جز جای پای خالی در این گذرگه اثر نداری
چه خونها که با دست تو ریخت ، چه دلها ز قهر تو گسیخت
آخر ای بوالبشر کی بد این شور و شر ز اسرار زندگی
تا به کی دسته ای صاحب سیم و زر قومی در بندگی
گرسنه گروهی به قرص جوی جان سپرند
گروهی دگر حاصل رنج آنان شمرند
ببین هزاران فقیر و مفلوک ، ملوک و مملوک ز حال هم بی خبرند
حذر کن که در روز حساب ، ندایی رسد ز اهل کتاب
کی ز پستی رسیده به وجود ، حاصل از زاد و بود تو چه بود در این دار خراب
جاهد از این معما بگذر ، آخر از این لغزها چه اثر جز طعن شیخ و شاب
(امیر جاهد)