شعر آواز
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست ... بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر ... کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود ... آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت ... شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر ... کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما ... گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست
(مولوی ، از کتاب گزیده غزلیات شمس )