شعر آواز
باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم ... وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی آب را کاین خاکیان را می خورند ... هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور ... چون شاخه های اصلشان از راه پنهان بشکنم
چرخ اگر نگردد گرد دل از بیخ و اصلش بر کنم ... گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی ... گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
(گزیده غزلی از مولوی)