شعر آواز
برف می بارد ، برف می بارد ، به روی خار و خارا سنگ
کوهها خاموش ، دره ها دلتنگ ، راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی ، یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد
آنک آنک کلبه ای روشن روی تپه روبروی من
در گشودندم مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
درکنار شعله آتش قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
(سیاوش کسرایی)