شعر آواز
به فکر روزنه ای تا بهار بودی و بس ..... برای رنج زمین بیقرار بودی و بس
برای حبس قناری ميان ظلم قفس ........ برای مرگ چمن داغدار بودی و بس
گناه برق نگاهت دريدن شب بود ..... طلوع را چو تو چشم انتظار بودی و بس
ترا به جرم شكفتن شكستهاند آخر ..... به چشم اهرمنان همچو خار بودی و بس
كدام فتنه ترا بر صليب كينه كشيد....... ترا كه عاشقی از اين ديار بودی و بس
(ویدا فرهودی)