حرف و سخن
عجیب حافظ با آدم گقتگو می کند در این غزل. من که خودم هیچ به لسان الغیبی حافظ اعتقاد ندارم ، گاهی سپر می اندازم.
البته حکایت عشق است و :
یک نکنه بیش نیست غم عشق و ای عجب
از هر زبان که می شنوم نا مکرر است
مگر مردمی که جنبش سبز را راه انداختند چیزی جز عشق به راستی و آزادی ، و حرمت و کرامت انسانی محرکشان بود؟ به شهادت همه خون های به ناحق ریخته ، نه!
ظل ممدود (سایه بلند ) خم زلف این معشوق راستین بر سر همه ما باد که زیستن جز در سایه او ، جز یک زندگی نکبت بار بیش نیست.
دوستان عزیرم ،
از حافظ مدد می جویم که می گوید :
چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآی .. که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد
هیچ معلوم نیست دیگر ملاقاتی از این دست پیدا کنیم . مبادا پنهان شویم ، مبادا پرده پوشی کنیم ، مبادا قلب و احساس و اندیشه و کرامتمان را به دست رهزنان و قداره بندان و دروغ گویان بسپاریم.
بازی سبز ما تازه آغاز شده است. آنها همه بازیشان را کردند ، اکنون نوبت حرکت ماست.
مبادا فراموش کنیم که از ته سینه فریاد زدیم:
برادر شهیدم ...رایتو پس می گیرم
مبادا به کنج خانه ها بخزیم و عشق و ناموس خود را واگذار کنیم.
اگر سست پیمانان عقب نشستند ، مبادا ما بر سخن حق خود ایستادگی نکنیم.
پیش چشم همه ما دروغ گفتند ، و برای اثبات دروغ های خود ، دروغ های بزرگتر گفتند.
پیش چشم همه ما ، جنایت کردند ، و برای اثبات بی گناهی خود ، جنایت های بیشتر کردند.
بیایید این پرچم سبز ، این اندیشه سبز ، و این عشق سبز را زنده نگاه داریم و با امید ، آبیاریش کنیم تا زرد و پلاسیده نشود. روزی که دست از آبیاری آن برداشتیم بدانیم که پایانمان فرا رسیده است. روزی که به ذهن ما خطور کرد که "بازی تمام شد" ، پایان ما فرارسیده است. بازی ما تمام نشده است ، بازی سبز ما تازه آغاز شده است.