شعر آواز
بلبلی در چمن از خوی گلان می نالید
رنگ و بوتان دو سه روز است و بدان می بالید
دشنه در دست و به سر باد غرور و نخوت
خودپرستانه در اقلیم چمن می تازید
مرغکان بال به بال هم و در اوج سپهر
وین شمایید که پابسته آب و خاکید
غافل از ذوق هم آغوشی و شوق پیوند
کنج باغی به تن آرایی خود پردازید
صاحب حسن و جمالید و خط و آب و رنگ
بل صد افسوس که آن ساقه کوته دارید
چشمتان شهره آفاق و ز مستی در خواب
صد زبان در دهن و میل خموشی دارید
گر حسودان چمن خون تذروان ریزند
نی بلرزد تنتان و نه به دل رحم آرید
این بر افروختگی رخ و این گلگونی
خون رخ زرد گلان است که می آشامید
--------------
تا کی آخر چو عروسان سر غفلت بر زیر
چشم خود را چو تذروان به جهان بگشایید
این بر افروختگی رخ و این گلگونی
خون رخ زرد گلان است که می آشامید
چون که بر کام شما می رود این چشمه باغ
از غم تشنگی کام دمن آزادید
گر چه دستان شما می نرسد تا لب بام
لا اقل یادی از آن مرغ لب بام آرید
(خودم)