برای مشاهده نت آواز کلیک کنید."; echo $outstr; } function showvsingerlink($file) { $outstr = "اگر دوست دارید اجرای دقیق این تصنیف را با صدای خواننده ماشینی بشنوید و نوتهایش را دنبال کنید، اینجا را کلیک کنید."; echo $outstr; } ?>
خودآموز آواز ایرانی کلاس آنلاین تماس
آواز بعدی
'; } ?> آواز قبلی
'; $some = 1; ?> آواز قبلی
'; } ?>

Balatarin
آواز امروز

درنگ بایدم امروز

mp3   real
شعر آواز


در آن زمانه که من انقلاب می کردم
چقدر روی زمانه حساب می کردم

دلم هوای یکی حیطه ی مصفا داشت
بنای خانه ی خود را خراب می کردم

تمام ذهن و ضمیرم گرسنه و تشنه
در این میانه دلم را کباب می کردم

به شوق آن که کسی انتظار من دارد
چه دلبران که به راهم جواب می کردم

به عشق سود ز سرمایه دست می شستم
به شوق نسیه ز نقد اجتناب می کردم

ذخیره ی پدری را به باد میدادم
طلای مادریم را که آب می کردم

دلی به عشق عمومی و شوق آزادی
چو ذره در قدم آفتاب می کردم

درنگ بایدم امروز تا بدست آرم
کمی از آنچه برایش شتاب می کردم

(مهران)

موسیقی آواز

آوازی در ابوعطای می کرن (اجرای من نیم پرده زیر دیاپازون)

حرف و سخن

ادامه گفتگوی من با محسن:
(آخرین نوشتار او در زیر و بقیه گفتگوها در ذیل دو آواز قبل تر آمده است)

---------------------------------------------

محسن جان سلام

باز هم شرمنده از تاخیر در جواب. نوشتن را می گذارم برای یک فرصت فراغت ، و ای دریغ که دست نمی دهد به سادگی.

قبل از هر چیز ، خوشحالی خودم را از اشتباهی که در برداشت از تو داشتم اعلام می کنم و بابت نسبت هایی که داده بودم ، اگر چه از سر نفرت و بد خواهی نبود ، پوزش می خواهم . اگر اشتباه کردم شاید به خاطر زاویه ورود تو بود به بحث ، که شباهت بسیار داشت به فرقه گرایانی که گمان می کنند تنها یک حکومت بر حق در جهان وجود دارد و آن هم همین است که ما داریم . الآن که می بینم اینگونه نیست ، انرژی بحث را منتقل می کنم به جایی دیگر ، و آن همان سوالات اساسی است که قبلا پرسیده بودی و به اعتقاد من اصل اصل اصل همه این حرفها و بحث هاست.

پیش از آن ، دو چیز را در باره نوشته اخیرت بگویم: یکی اینکه تو همیشه کارهای "از سر احساس" را چه موضع گیری خانواده ندا باشد ، چه بعضی از حرفهای من ، مردود و آغشته به خطا می دانی ، در حالی که اگر نیک بنگری ، آدمیزاد سرمایه ای بجز همین احساس ندارد. از قضا آنچیزی که عقلی قلمداد می شود ، آن چیزی است که به ذهن انسان آرامش عطا می کند ، و این آرامش فقط از دریچه احساس قابل ادراک است . دانشمندی که سالها به دنبال پاسخ یک سوال می گردد ، تنها وقتی آرام می گیرد که به آن احساس آرامش برسد ، چنانکه ارشمیدس در حمام رسید یا نیوتن زیر درخت سیب. چه بسا که پاسخ هایی باعث آرامش ذهن آدمیزاد شده اند و سالها درست قلمداد شده اند ولی بعدها نادرستی آنها ثابت شده زیرا دیگر به ذهن آرامش نمی داده اند. مثلا تعبیر ارسطویی جاذبه که هم جنس ، هم جنس را جذب می کند ، و برای همین دود به آسمان می رود و سنگ بر زمین می افتد ، سالیان سال در عین نادرستی ، به ذهن نسل اندر نسل آدمیان بعد از ارسطو آرامش می داد و درست و علمی قلمداد می شد ، در حالی که الآن چون چنان حس آرامشی ایجاد نمی کند ، کسی آن را نمی پذیرد. البته شاید هنوز در بعضی مدارس و حوزه ها که علم جدید وارد نشده است ، فیزیک ارسطویی به مردم آموزش بدهند و ذهن آنان را به آرامش برسانند. به هر حال از آنجا که آدمی دسترسی به حقیقت مطلق ندارد ، باید در هر مرحله دلخوش از آن چیزهایی باشد که به او آرامش می دهند. ما مثلا نمی دانیم در دل اتم چه می گذرد ، برای همین ، قصه هایی از ذرات بنیادی ساخته ایم و ذهن ما را در مواجهه با دنیای زیر اتمی ، از تشویش نجات دهد و تا زمانی علمی و معتبر است که چیزی آرامش دانشمندان را به هم نزند. این مثالهای علمی را گفتم تا روشن شود که حتی در عالم فیزیک و ریاضی هم احساس آدمی است که فرمان می راند ، چه رسد دیگر در مسائل مذهبی و اجتماعی و سیاسی. منتها در عالم علم ، وقتی کسی چیزی پیدا می کند و با آن به آرامش می رسد ، دیگران هم با آن به آرامش می رسند ، چون شواهد آن ، شواهدی هستند که انکار ناپذیر اند ، یا اینکه شاهدی بهتر پیدا نشده است. متاسفانه یا خوشبختانه در عوالم دیگر نظیر دین و فلسفه و اخلاق ، و یا حتی بعضی علوم انسانی نظیر جامعه شناسی و روانشناسی ، چنین اجماع نظر علمی به دست نمی آید ، چون شواهد برای همه پذیرفتنی نیست.

این همه را گفتم که مبادا به احساس خودت ، من و بقیه نمره کمی بدهی و آن را غلط و منحرف بدانی و حتما به دنبال آن باشی که برایش گواهی عقلی پیدا کنی. احساس ، مهمترین ابزار ما برای درک و شناخت عالم خارج است و همان چیزی است که می گوید این غذا خوردنی است آن نه ، این چهره پسندیدنی است آن نه ، این گل بوییدنی است آن نه ، این اندیشه پذیرفتنی است ، آن نه ؛ این موسیقی شنیدنی است ، آن نه. آن چیزی که از آن باید پرهیز کرد ، احساسات کور و محدود و زودگذر است که اشکال آن نه در احساسات بودن آن بلکه در کوری و کوتاهی آن است که باعث می شود ناقص بماند و تصویری از همه موضوع به دست ندهد. اما به هر حال از آنجا که به دست آوردن تصویر مطلق و کامل از هر چیز برای آدمی محال است ، باید در جایی توقف کرد و بقیه را واگذار کرد و خاضعانه گفت :"بر اساس دانش من ، چنین است و چنان". به قول حافظ:

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

و توکل چیزی نیست جز اعتراف به نداشتن دسترسی به همه ابعاد یک موضوع. این توکل در عالم علم هست در عالم صنعت هست ، در عالم اندیشه هست ، در عالم قانون و قضاوت هست ، و طبعا در زندگی روزمره هم باید باشد وگرنه هیچ چرخی به گردش در نمی آید.

یکی دیگر از مثالهای دخالت احساسات ، ایمان آوردن به خداست. من هرگز ندیده و نشنیده ام که کسی با خواندن کتب فلسفی اثبات وجود خدا ، به خدا ایمان آورده باشد . همه اول به یک دلیل احساسی نظیر عشق به پیامبر یا امام یا مرشد یا دوست ، یا از ترس پدر یا معلم یا آتش جهنم یا محرومیت اجتماعی ایمان می آورند ، سپس ایمان خود را به مدد احتجاجات فلسفی تحکیم و محافظت می کنند که البته اشکالی هم ندارد به شرط آنکه نقطه شروع ایمانشان یادشان نرود.

پس لطفا احساسات را خوار نکنیم و آن را به پای دستورالعمل ها و داستان سرایی ها و فلسفه بازی ها و تلقین ها و ایدئولوژی ها و حتی قوانین ، بی ارزش نکنیم. خوار کردن و خوار دانستن احساسات بشری ، راه را بر مسخ بشر در مقابل پدیده های غیر بشری و ضد بشری باز می کند. مثلا احساس سه میلیون ایرانی روز 25 خرداد این بود که تقلب شده است و آنها را به خیابان کشاند که بگویند "رای من کجاست" . اما هنوز عده ای می گویند "شواهد"ی برای تقلب در انتخابات ندارند. این یعنی خوار دانستن احساس آن همه آدم در مقابل بخشنامه ها و بیانیه ها و کاغذپاره های وزارت کشور و شورای نگهبان. متاسفانه در مملکت های ایدئولوژیک ، همه چیز در مقابل ایدئولوژی حاکم خوار است ، ولو احساسات رقیق و صادقانه افراد باشد. آنجاست که در روز روشن و در زیر آفتاب نیمروز ، از مردم دلیل می خواهند که برای آفتاب روشن دلیل بیاورند و اگر نیاوردند ، بگویند بفرما ، دلیل ندارید ، بنابر این همان است که ما می گوییم بنا براین شب است ، و خبر ندارند که به قول مولانا:

آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب

نکته دوم که بی ارتباط با نکته اول هم نیست این که از نوشته هایت چنین بر می آید که خود را غلام دین و بالاخص دین اسلام و مخصوصا شیعه و به طور خاص ، شیع دوازده امامی و به طور خاصتر نوع فقاهتی آن می دانی. این مقام تابعیت و سرسپردگی یا به اختیار به دست آمده است یا به اجبار. اگر به اجبار به دست آمده است ، که خودت می دانی بی اعتبار است . البته مایه ننگ و بد نامی نیست ، زیرا به هر حال تاریخ و جغرافیای آدمی چیزهایی را برای او به میراث می آورد که او را از آنها گزیر و گربزی نیست ، مثل زبان فارسی که بدون آنکه ما انتخاب کرده باشیم پشت قباله ما خورده است. به راحتی می شود در یک خانه مسیحی کاتولیک به دنیا آمد و مسیحی کاتولیک شد که البته ساده ترین راه است. تو هم می توانی در یک خانواده معتقد شیعی به دنیا آمده باشی ، وقتی هم به سن اندیشیدن رسیده ای همه کتب فلسفی که شیعیان در مورد بر حق بودن خودشان نوشته اند خوانده باشی و بر این باور محکم شده باشی که بر حق ترین مذهب و فرقه جهان را داری. اینها اشکالی ندارد به شرط اینکه یادت مانده باشد که ایمان تو از یک اجبار محیطی خانوادگی شروع شده است و الآن به یک یقین محکم تبدیل شده است، بنابر این نباید کسان دیگری که در یک تاریخ و جغرافی دیگری به دنیا آمده اند و راه دیگری را طی کرده اند ، گمراه یا متفاوت یا بد شانس بدانی که از دور از حقیقت افتاده اند. اگر همه چیز از اجبار شروع شده است ، دیگر جایی برای بحث و گقتگو هم نمی ماند چرا که تو در آن فرقه به دنیا آمده ای من در این فرقه. یا باید همدیگر را به رسمیت بشناسیم یا باید بر سر و مغز هم بکوبیم. اگر همه چیز از اجبار شروع شده است بهتر است بقیه اش را هم به دست جبر خداوند و روزگار بسپاریم و اینقدر خودمان و دیگران را اذیت نکنیم.

پس فرض من بر این است که این تابعیت و سرسپردگی را خود انتخاب کرده ای ، در حالی که این امکان را داشته ای که سرسپرده مکتب دیگری یا فرد دیگری بشوی. اگر چنین باشد ، تو در زمان انتخاب ، هنوز فرد آزاد و مختار و فرا اندیش و صاحب انتخابی بوده ای. یعنی قبل از پذیرش دین و قرآن هم آدم با بصارت و ذکاوتی بوده ای . اگر گمان کنی قبل از دین ، آدم گمراه و خطاکاری بوده ای ، بنابراین این انتخاب تو هم باید گمراه و خطا بوده باشد و باید در انتخاب خود شک کنی. اما اگر انتخاب تو صحیح بوده است ، یعنی قبل از دین هم آدم راست اندیش و صاحب تمییزی بوده ای.

این نکته ای است که اغلب دینداران از آن غفلت می کنند ، و همین که دیندار می شوند یک مرتبه همه تشخیص و تمییز و ذکاوت و نفس و انتخاب خود را باطل می شمارند و عنان اختیار نفس و عقل را به کف دین می سپارند تا هر کجا خواست آنها را ببرد. چنین کاری ، کار آدمهای عاشق است نه آدمهای عاقل. عشق بدان معنا که جز معشوق چیز دیگری نبیند و دچار همان احساسات کوری شود که در بند اول گفتم. . احساساتی که روزنه را بر یقیه احساسات ببندد و فقط اجازه به آنهایی بدهد که دین جواز ورود آنها را می دهد ، در حالیکه وقتی هنوز دینی نبود ، خود دین هم از همین دریچه ها وارد شده بود. این به سان میهمانی است که صاحب خانه با آغوش باز به او در گشوده است ، ولی وقتی وارد شده است ، اختیار خانه از صاحب خانه گرفته است و او را دیگر لایق دربانی نمی داند. ممکن است میهمان آنقدر عزیز باشد که آدمی همه اختیار خود به او بسپارد، ولی مهمان خوب کسی است که دست صاحب خانه را نبندد و هیچگاه هم احساس مالکیت نکند.

آنچه که پیش تر نوشتم و تو بر آن خرده گرفتی این بود که من دین را میهمان خانه می دانم و همه اعتبار را به آن صاحب خانه بصیر و میهمان نواز و مختاری می دهم که در را به روی میهمان خود گشوده است و از هم نشینی با او لذت می برد و هر گاه از دست او خسته شد او ار بیرون می کند تا میهمان عزیزتری به صحن و سرای خود بیاورد ، در حالی که تو میهمان را آورده ای و خودت را و نفس ات را و عقل ات را و اختیارت را در پیش پای آن ذبح کرده ای. من هر چه می گویم از زبان صاحب خانه می گویم ، تو هر چه می گویی از زبان میهمان.

این مطلب طولانی شد ، پرداختن به اصل اصل اصل را می گذارم برای نوشتار بعدی.

با سپاس از صبوری تو
دوستدار
علی

--------------------------------------
محسن
--------------------------------------
سلام علی جان

از اینکه بالاخره جواب ایمیلم را دادی متشکرم

به نظر من اشکالاتی بر گفته های شما وارد است :

1. فرمودید احساس ، مهمترین ابزار ما برای درک و شناخت عالم خارج است و همان چیزی است که می گوید این غذا خوردنی است آن نه ، این چهره پسندیدنی است آن نه ، این گل بوییدنی است آن نه ، این اندیشه پذیرفتنی است ، آن نه ؛ این موسیقی شنیدنی است ، آن نه

اولا منظور شما از احساس چیست ؟ در مثال هایی که زدید احساس در هر کدامشان به معانی مختلف است ( خوردنی بودن غذا : عقل حکم می کند به خوردنی بودن یا نبودن - این چهره پسندیدنی است : عرف - این گل بوئیدنی است : سلیقه و تا کمی عقل - این اندیشه پذیرفتنی است : فعلا گمان است تا مگر دلیلی آورده شود - این موسیقی شنیدنی است : ذوق ) شما به مجموع اینها می گوئید احساس . منظور چیست ؟ یعنی ادراک یا چیز دیگری ؟ اگر ادراک باشد که یعنی همان تعقل یعنی فکر کردی ، تمام دلایل را بررسی کردی و سپس به این نتیجه رسیده ای که مثلا فلان غذا آیا خوردنی است و یا دارای ضررهای بی شمار است که اگر دومی باشد عقلت بهت می گوید ای صاحب من! این غذا برای تن و روانت مضر است .

از طرف دیگر برخی از این مثال ها موید و دلیل دارند و برخی ندارند آنهایی که دلیلی برایشان هنوز نیاورده شده صرفا یک گمان هستند و مطمئنم که هیچ فرد عاقلی عقلش و ادراکش حکم نمی کند بر اینکه دلخوش احساسی بدون دلیل باشد .

بنابراین اینکه فرمودید احساس مهمترین ابزار درک است کاملا متفاوت است با احساسات مردم نسبت به تقلب درانتخابات . زیرا احساسات مردم نسبت به تقلب در انتخابات صرفا یک گمان است و باید دلائلی محکمه پسند ارائه شود که جابجا شدن بیش از 10 میلیون رای را توجیه کند نه اینکه همین مردم احساساتی به خیابان ها بریزند و آسایش و امنیت دیگران را مورد مخاطره قرار بدهند و یا اینکه مغازه ها و بانک ها و وسایل عمومی را به آتش بکشند که احساس ما به ما می گوید که تقلب شده است گرچه در همینجا هم این احساس به مردم تلقین شده بود آن هم قبل از انتخابات . بله در صورتیکه این احساس را خود مردم و بدون دخالت مخالفان داخلی و خارجی بلکه با شواهدی که در انتخابات نشان می داده که مثلا آقای محسن رضائی این دوره رای نمی آورد ولی با کمال تعجب رای بیاورد بدست بیاورند این احساس و گمان صحیح است و باید از راه آن وارد شد و اعتراض کرد نه اینکه اصلا انتخابات برگزار نشده تقلب در انتخابات را از چپ و راست به مردم تلقین می کنند . اما شما می گوئید : تقلب در انتخابات مثل روز روشن بود . مردم که نگفتند خب حداقل شما دلایلتان را برای من بگوئید تا برای من هم این آفتاب روشن طلوع کند. اینکه روز عاشورا به یک دین و عقیده توهین شود و روزی که چندین صد سال است عزا گرفته می شود عده ای به اسم تظاهرات روز شادیشان قرار دهند اینهم جزو احساسات 3 میلیون ایرانی هست ؟

ثانیا احساس همیشه یقین آور نیست و چیزی که یقین آور نباشد ارزشی ندارد و نقش بر آب زدن است . مثلا زمانی که شما یک قاشق را داخل یک لیوان آب قرار می دهید احساس می کنید که قاشق خم شده اما واقعا اینطور نیست این احساس شماست که عقل را تحت تاثیر خود قرار می دهد و عقل طبق دریافتی که از حس می کند حکم به خمیده شدن قاشق می کند . یا مثلا احساس شما بهتان می گوید محسن از حمایت کنندگان کورکورانه حکومت فعلی است یا محسن غیر شیعه را مستحق نابودی و نیستی می داند یا اینکه محسن از آن افرادی هست که میخواهد با زور چیزی را به کسی بقبولاند و... ولی بعد از مدتی که با هم صحبت می کنید معلوم می شود محسن اینطور نبوده که شما احساس می کردید و بعد می گوئید : خوشحالی خودم را از اشتباهی که در برداشت از تو داشتم اعلام می کنم. در این موارد بازهم اشکالی ندارد که احساس شما کج بفهمد مشکل آنجاست که کسی را با احساس خود متهم به چیزی کنید که حتی سبب کشته شدنش و ریختن آبرویش شود ! پس نمی توان فقط با احساس جلو رفت یک چیزهای دیگری نیز نیاز می باشد .

ثالثا : اگر بنا براین باشد که هر چند وقت یکبار عده ای احساس بکنند که فلان چیز بد است و فلان خوب و بخواهند برای اثبات نظر خود تظاهرات کنند و خیابان ها را به آتش بکشند نتیجه اش نا امنی و سلب سایش عمومی است مثلا عده ای احساس کنند همجنس بازی چیز خوبی هست و بخواهند تظاهرات کنند یا عده ای احساس کنند مخالفین نظام را که در داخل هستند را باید قلع و قمشان کرد و بخواهند تظاهرات بکنند ببین چه مملکتی میشه !!

در ضمن من احساسات را خوار نکردم بلکه می گویم احساساتی که صرفا گمان هستند را نمی توان پذیرفت و اگر کسی بر این قبیل احساسات تکیه کند مثل کسی است که با طناب پوسیده به چاهی عمیق می رود .

واینکه من کارهای "از سر احساس" را مردود و آغشته به خطا می دانم بخاطر این است که بسیاری از چیزهایی که شما احساس تلقی می کنید گمان هستند نه ادراک و فکر می کنم شما دچار مغالطه لفظی شده اید مثل اینکه بگوئیم در باز است ، باز یک پرنده است ، پس در یک پرنده است !

شاید لازم باشد دوباره در قالب مثال اشکال شما را خاطرنشان کنم : یکبار می گوئیم فلانی احساس کرد به اشیاء نیروئی وارد می شود و به طرف جسم سنگین تر کشیده می شود و پس از بررسی های فراوان و آزمون و خطا استقرا می کند که این جاذبه عمومی است که هر جرمی را به طرف جرم بزرگتر از خودش می کشاند و این احساس او تبدیل به ادراک می شود یعنی می فهمد که نیروئی جاذب وجود دارد

اما یکبار می گوئیم فلانی بر اثر تلقین زیاد احساس می کند که مبتلا به ایدز شده ولی پس از بررسی و آزمایش خون متوجه می شود که مبتلا نشده و صرفا یک گمان بوده است

یکبار هم می گوئیم فلانی احساس کرده آقای فلان قاتل پدرش هست در حالیکه او فقط به دلیل فوت پدر احساساتی شده است !

طبق گفته خودت : اگر گمان کنی قبل از دین ، آدم گمراه و خطاکاری بوده ای ، بنابراین این انتخاب تو هم باید گمراه و خطا بوده باشد و باید در انتخاب خود شک کنی علت خطا بودن انتخاب من احساس غلط من بوده است پس نمی توان صرفا گوش به حرف احساس داد البته ناگفته نماند که احساس من نسبت به آواز خوش بخاطر ذوق شنوائی من و شنیدن این الحان در بهشت بوده است :

ما همه اجزاء آدم بوده ایم از بهشت این لحن ها بشنوده ایم

رابعا :فرض می کنیم که احساس ، مهمترین ابزار ما برای درک و شناخت عالم خارج است پس عالم تجرد را با چه درک کنیم و بشناسیم ؟ آخرت را چطور (البته اگر آخرت را قبول داشته باشید) ؟ ارتباط این دنیا با آن دنیا را چطور ؟

در ضمن من فکر میکنم شما باید بتوانید معنای ادراک و احساساتی شدن را از کلمه احساس کردن تشخیص و تمییز بدهید و الا شما پی در پی دچار مغالطه می شوید و اطرافیان خود را که احیانا مخالف شما هستند را متهم می کنید و یا احساساتی می شوید و مثلا برای اکبر گنجی و ندا سروده ای می خوانید (جدی نگیرید !) .

2. در صحبت های شما تناقضاتی واضح هست زیرا از طرفی می فرمائید : دینداران عنان اختیار نفس و عقل را به کف دین می سپارند تا هر کجا خواست آنها را ببرد که این همان توکل است و با این مخالفید چرا که برای نفس و عقل و دانشتان خیلی احترام قائلید و از طرف دیگر شعر خواجه را دلیل می آورید که :

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

در حالیکه این شعر نقض مدعای شماست که بر اساس دانش من چنین است و چنان خواجه می گوید تکیه بر دانش خود کافریست بلکه باید دانش ( عقل و نفس و حس ) خود را به خداوندگار بسپاری ! در اصل شما کلام حقی را آوردید و از آن اراده باطلی کردید همانطور که علی علیه السلام فرمود : کلام حق یراد بها الباطل : کلام حقی که از آن اراده باطل می شود . در حالیکه به نظر من باید همه چیزمان را به دین و صاحب آن (خدا) بسپاریم چون ما از خودمان چیزی نداریم و فقیر نه بلکه عین فقر هستیم و این معنای توکل است در شعری که از زبان خواجه شیراز فرمودید . زیرا اگر این حجاب ها را (عقل و نفس و حس و...) بر نداریم هیچگاه موفق به لقاء حق و وصال به حقیقت نمی شویم همانطور که خواجه شیراز فرمود :

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

3. شما فرمودید که من دین را میهمان خانه می دانم و همه اعتبار را به آن صاحب خانه بصیر و میهمان نواز و مختاری می دهم که در را به روی میهمان خود گشوده است و از هم نشینی با او لذت می برد و هر گاه از دست او خسته شد او ار بیرون می کند تا میهمان عزیزتری به صحن و سرای خود بیاورد ، در حالی که تو میهمان را آورده ای و خودت را و نفس ات را و عقل ات را و اختیارت را در پیش پای آن ذبح کرده ای. من هر چه می گویم از زبان صاحب خانه می گویم ، تو هر چه می گویی از زبان میهمان.

یک سوال دارم اونم اینه که بر فرض که دین مهمان شما باشد آیا رسم مهمان نوازی اینه که زمانی که از دست او خسته شدید او را بیرون کنید ؟! آیا اگر مهمان عزیزی هست نباید او را با چنگ و دندان و با فدا کردن عقل و نفس او را نگه داشت و بلکه بر تخم چشم گذاشت . مثلا فرض کن که مهمان عزیزی مثل شمس تبریزی و یا حضرت حافظ مهمانت باشد آیا هیچگاه از مصاحبت ایشان خسته می شوی و او را از خانه ات بیرون می اندازی ؟! آیا اگر اینکار را کردی کسی بر تو خرده نمی گیرد که مگر عقلت را از دست دادی که مهمان عزیزی مثل شمس یا حافظ را از خانه ات بیرون انداختی ؟ چه رسد به دین که هم حافظ و هم شمس ریزه خوارش بودند و از بوی خوش آن حیات ابدی را استشمام می کردند !

خب برای شروع اول باید دین را تعریف کرد . بعد باید ببینیم که این دین چیست ؟ از طرف کیست؟ مهمان عزیزی هست یا نه ؟ آیا ابدی است یا موقت ؟ هدفش چیست ؟ نقشش در این دنیا چیست ؟ با آن دنیا ارتباط دارد ؟ و ...

پس بهتره از اینجا شروع کنیم که دین چیست ؟

خواهشا مسائل سیاسی را وارد بحثمان نکنید و نظرمان را برای خودمان نگه داریم چرا که دقیقا نمی توان از قضایا پرده برداریم پس گمان خودمان را با شیپور شعار و شعر و ... داد نزنیم تا به نتیجه ای برسیم.

علی جان دوستدار خوشبختی و عاقبت به خیری خودم و شما - شما و خودم هستم که :

خدایا چنین کن سرانجام کار
تو خوشنود باشی و ما رستگار

کوچک شما محسن

-----------------------------------------------------------------
علی
-----------------------------------------------------------------

محسن جان

به هیچ عنوان قصد وارد شدن به دعواهای سیاسی ندارم ، ولی در مقابل "نقاط کور"ی که در نگاه تو به مسایل سیاسی می بینم نمی توانم ساکت بنشینم ، نه از سر خشم ، که فایده ای ندارد ، بلکه از سر دلسوزی ، هم برای تو که سر زیر برف کرده ای ، و هم برای خودم که که قرارست روزی وکالت خودم و عزیزانم دست تو بیفتد ، و اگر قرار باشد همینگونه حق و باطل ، یا صحیح و سقیم را ببینی روزگار موکلانت واضح است که چگونه خواهد شد.

تو در روز عاشورا منظره رقص مردمان را دیدی ، ولی منظره عبور ماشین نیروی انتظامی از روی تظاهرکنندگان را ندیدی! در مکیتب حسین بن علی ، کدامش گناه بزرگتری بود؟ تازه این به فرض آن است که رقصندگان ، همان بازیگران کارناوال عصر عاشورای زمان خاتمی نباشند ، که قریب به انفاق ناظرین قائل اند که هستند. وگرنه ، نه پیروان میر حسین ، نه پیروان شیخ مهدی ، هیچکدام اهل چنین رفتاری نیستند. آنها را در دعای کمیل و توسل می شود پیدا کرد و به گروگان گرفت و زندانی کرد، ولی در رقاصی روز عاشورا نه. اگر جوانتر از آن هستی که داستان کارناوال عصر عاشورا یادت بیاید ، در این باره تحقیقی کن تا ببینی کسانی که به دست قلم تو از جنایت و کشتار تبرئه می شوند ، برای بیرون کردن رقیب از میدان به چه سناریوهایی که متوسل نشدند و نمی شوند.

این نقاط کور توست که مرا آزار می دهد. اینکه رقاصی ها را می بینی ، باتوم هایی که سر و دست می شکند و می کشد را نمی بینی. آنش زدن بانک را می بینی ، شلیک گلوله مستقیم به قلب و سینه جوانان را نمی بینی. این ندیدن ها یا به خاطر این است که کل دانش و اطلاعاتت را از صدا و سیما می گیری ، یا اینکه می بینی و خودت را به ندیدن می زنی ، که هر کدام باشد آزار دهنده است .

وقتی این حرفها را از تو می شنوم و می گویم به قیمت کتمان حقایق مسلم ، قصد تبرئه کردن امامان جور را داری ، در جواب من می گویی طرفدار اینها نیستی ، و وقتی من از شنیدن این موضوع خوشحال می شوم و امید می بندم که دغدغه مسلمانی است که تو را آزار می دهد نه جانبداری از حاکمان ، آنوقت قضاوت مرا هدف می گیری که احساس بوده است و اشتباه کرده است. تو که قرار است فردا از حقوق آدمیزاد دفاع کنی ، در کدام محکمه می توانی خون به زمین ریخته شده کشته شدگان روز عاشورا را نادیده بگیری و عزادار این موضوع باشی که عده ای در آن روز می رقصیده اند .

تو از من شاهد تقلب می خواهی؟ چه شاهدی از این بهتر که همه روزنامه نگارهای خارجی را بیرون کردند و روزنامه نگارهای داخلی را به زندان افکندند؟ مگر روزنامه نگار غیر از عکس و خبر و مصاحبه چکار می تواند بکند؟ چه شاهدی از این بهتر که زیر بار شمارش آرا نرفتند ، حتی برای قانع کردن غلام جان نثار خودشان ، محسن رضایی؟ چه شاهدی از این بهتر که روز انتخابات شبکه موبایل را از کار انداختند؟ چه شاهدی از این بهتر که برای شیخ مهدی کروبی ، به اندازه دست اندرکاران ستادش هم رای قائل نشدند؟

اصلا شاهدهای من و این خلق بیشمار را برای تقلب فراموش کن. بگذار از تو بپرسم شاهدت برای تقلب نشدن در انتخابات چیست . چه داری برای گفتن غیر از اینکه به سخنان متهمین به تقلب اشاره کنی؟ اگر مخالفت با چیزی شاهد و دلیل می خواهد ، موافقت با یک چیز شاهد و دلیل بیشتری می خواهد. تو که به سلامت انتخابات معتقدی و بنابراین قیام مردم را اغتشاش می دانی و خونهای به زمین ریخته شده را به حق می دانی و می توانی روزی چشم در چشم مادر سهراب بدوزی و به او بگویی پسرتان قربانی یک اشتباه شد ، به من بگو چه شاهدی غیر از اظهارات وزارت کشور و شورای نگهبان و صدا و سیما و رهبری که همه متهم به این تقلب هستند ، داری برای اینکه این انتخابات سالم بوده است ؟ در کدام سیستم قانونی و غیر قانونی دنیا ، برای تبرئه متهم ، به اظهارات خود متهم استناد می کنند که تو می کنی؟

روز سخنرانی خاتمی ، یک میلیون نفر در میدان نقش جهان اصفهان جمع شده بودند به حمایت او و موسوی، آنوقت از صندوق این شهر ، احمدی نژاد بیرون آمد. تو می خواهی اصفهانی ها باور کنند حرفهای تو و شورای نگهبان را؟

من هرگز از تو نمی خواهم به سان من بیاندیشی و یا به باوری که من رسیده ام برسی . من فقط دلم می خواهد به حقایقی که موافق سلیقه ات نیست هم نظری بیفکنی . یک بار عکس شهدای جنبش سبز را مرور کنی و نحوه کشته شدن آنها را بخوانی و از خودت بپرسی اینهمه خشونت برای چه بود؟ کدامین ارزش والای ملی یا مذهبی جواز چنین درنده خویی را داد؟ آیا مگر می شود جوان ایرانی را به ضرب باتوم کشت به خاطر اینکه با حکومت مشکل دارد؟ کدام قانون اساسی ، کدام شرع ، کدام عرف اجازه چنین رفتارهایی را به قدرت حاکمه یک جامعه می دهد؟ آیا این اغتشاش است و به خطر انداختن امنیت ملی ، یا الله اکبر گفتن بر سر بام؟ آیا این محاربه با خدا و رسول است یا راهپیمایی سکوت؟ آیا این مواجهه و مبارزه با دین است یا پوشیدن لباس سبز و فیلمبرداری از جمعیت و فرستادن ایمیل؟ تو که وکالت می خوانی ، ، می دانی جرم آن دختر فرانسوی که به گروگان ام القرای اسلام در آمده این بوده است که از خیابان ها عکس گرفته و برای دوستانش در پاریس فرستاده است؟ می دانی جرم پنهان زیدآبادی این بوده که در ذهن خود به اغتشاش می اندیشیده و در مقاله های تحلیلی خود ذهنیتش راپنهان می کرده است؟ لطفا بخوان خبرهای مربوط به کسانی را که دوستشان نداری. لطفا ببین فیلم هایی را که ممکن است ذهنیت ترا تغییر بدهند. نترس از اینکه احساس تو بیاشوبد و آتش بزند در خرمن اندیشه ات.

بگذریم....

آنچه در مورد احساس گفته بودم را در محل تردید گذاشتی و گفتی هر کدام با دیگری فرق دارد ، یکی ظن است و یکی خیال و یکی استدلال ، و بنابر این نمی شود نام یکسان بر روی همه گذاشت. آنچه تو از هم متمایز می کنی ، راه رسیدن به آن احساس نهایی است ، در حالی که من با خود آن احساس نهایی کار دارم. احساسی که من از آن می گویم ، از زمره مفاهیم فلسفی نیست که بخواهم با تو بر سر انواع و اقسام آن ، یا تفاوت آن با ادراک یا بقیه چیزها صحبت کنم. شاید این نگاهی که من به احساس دارم برای تو تازگی داشته باشد ، که گویا دارد ، ولی برای اثبات آن نیازی به مراجعه به آرائ فیلسوفان و دانشمندان ندارم. یک تجربه ای است که در درون هر کسی هست و فقط باید به آن توجه کرد، و آن این است که به ازای هر تجربه بیرونی که ما می کنیم ، یک احساس درونی هم پیدا می کنیم. مثلا غذا می خوریم ، که یک تجربه کاملا فیزیکی است، مثل بنزین زدن ، ولی متعلق به این تجربه بیرونی یک حس درونی هم در ما ایجاد می شود که در باک اتومبیل ایجاد نمی شود. در دیدن یک منظره ، در شنیدن یک صدا ، در حل یک مسئله ، هزار اتفاق فیزیکی می افتد ، ولی نهایتا همه اینها در ما یک حس درونی ایجاد می کنند از جنس خوش آمدن یا نیامدن و با درجات شدت متفاوت . ما بعد از یک تجربه فیزیکی چه موسیقی باشد ، چه غذا باخوردن باشد ، چه تماشای فیلم باشد ، چه خواندن کتاب ، چه شندین سخنرانی ، چه معاشرت با یک فرد ، نهایتا به این احساس می رسیم که خوشمان آمد یا نیامد ، و شدت خوش آمد یا نیامدمان چقدر است. شما ممکن است هزار دلیل برای خوش آمدن یا نیامدن داشته باشی ، ولی نهایتا احساسی در تو شکل می گیرد که یا خوشایند است یا بدآیند. این تجربه درونی ، که از قضا پدیده ای است اسرار آمیز ، همان احساس ماست که موتور محرک زندگی و حیات ماست. حیوانات هم بدون تردید از آن برخوردارند تا بتوانند از بعضی چیزها پرهیز کنند و به سمت بعضی چیزهای دیگر کشیده شوند تا به حیات خود ادامه بدهند. از آنجا که این تجربه درونی است ، از موجود به موجود فرق می کند. شما از شنیدن موسیقی کلاسیک لذت می بری ، در حالی که یک نفر دیگر از آن فرار می کند. دو بچه از بک پدر و مادر زاده می شوند ،در محیط یکسان رشد می کنند ، یکی از چهره سبزه خوشش می آید یکی از سفید. قدر مسلم برای این تفاوت دلایل بیشماری وجود دارد ، ولی واقعیت این است که ما یکی از میلیارد دلیل آن را هم نمی دانیم، و برای همین است که باید تفاوت را به رسمیت بشناسیم. ده نفر ممکن است قصه عیسی را بشنوند ،دو نفر عاشقش بشوند ، سه نفر متنفر شوند ، چهار نفر بدشان نیاید ، یک نفر هم خوشش نیاید . این اختلاف ، امری است طبیعی که ریشه در میلیاردها سلول مغز هر کس و ریشه در میلیون ها سال تاریخ تکامل بشر دارد و هیچکس حق یا توان اینکه بخواهد همه را یک شکل کند ندارد . اگر کسی این تفاوت در احساس را به رسمیت بشناسد ، آنگاه تفاوت در انتخاب ، و تفاوت در اندیشه و تفاوت در رفتار را به رسمیت خواهد شناخت و در خواهد یافت که چاره ای جز آزاد گذاشتن اندیشه ، انتخاب و رفتار نخواهد داشت . از عاقبت این آزادی هم نباید هراسید ، بخاطر اینکه اگر نابهنجاری بروز کند ، آن آدمهایی که تصمیم گرفته اند با هم زندگی کنند ، راه حلی برای کنترل ناهنجاری پیدا خواهند کرد ، که یک نمونه آن قانون است ، و نمونه دیگر آن درمان. قانون برای اینکه آدمها تکلیف خودشان را بدانند و درمان برای اینکه اگر کسی نه از سر اختیار بلکه از سر بیماری مشکلی ایجاد می کند کنترل و درمانش کنند .

این همه باز گفتم تا تاکید کنم بر آن جوهر اصیلی که در بن هر موجود زنده ای هست که تمیز می دهد چه چیزی دوست داشتنی است چه چیزی نیست. اگر سلولهای گیاه هم به جای مواد مغذی و حیات بخش ، سموم را به درون بکشند نابود خواهند شد . بنابر این در بن هر سلول زنده نیز این تمییز نهاده شده و هیچ بعید نیست که همراه آن تمییز ، احساسی هم وجود داشته باشد ، همانگونه که در ما هست. هر موجود زنده ناچار است به این تمییز خود تکیه کند ، چون سرمایه دیگری برای تشخیص خوب از بد ندارد. آدمیزاد در این میانه گاهی تمییز خود را به دست دیگری می سپارد ، که به اعتقاد شخص من کار خطایی است و دلیل خطا بودنش را در گفتار قبلی به طور مبسوط تری توضیح دادم.

حالا با این مقدمه ، می رسیم به این بحث کلیدی که با توجه به محدودیت های بشری ، آیا رواست که بشر به دانسته ها و یافته ها و احساسهای خود تکیه کند و خود را از سرچشمه های الهی محروم کند یا نه؟ باز به دلیل طولانی شدن این گفتار ، این موضوع را می سپارم به گفتار بعدی.

با احترام
علی
----------------------------------------------
محسن
----------------------------------------------

به نام او

سلام علي جان

در مورد مسائل سياسي من كه به شما گفتم اصلا وارد نشويم و نظراتمان را براي خودمان نگه داريم چرا كه تا قيام قيامت هم در اين مسائل بحث كنيم تو ادعاي خود را داري و شواهدي هم مي آوري و در مقابل من با دلائلي نظر ديگري دارم . بگذار براي ختم كلام همينجا موضع خودم را روشن كنم :

به نظر من – و"بر مبناي دين و شريعتي" كه دارم و با "نگاه به تاريخ گذشته اين مملكت" - در شرايط فعلي اين نظام و حكومت از ساير نظريه هاي سياسي از قبيل سكولاريزم ، ليبراليزم ، دموكراسي و ... كه مطرح است بهتر است و به هيچ وجهي حكومت سكولاري و ليبرالي را بر اين حكومت ترجيح نمي دهم گر چه نقد جاي خود را دارد و اين به اين معناست كه بنده اصل نظام را قبول دارم كه نظام ما ، نظام اسلامي است و از اين رويداد واقعا خرسندم ولي مسلما نقدهايي بر فرعيات نظام مي باشد كه اگر قصدمان بر اصلاح مملكت باشد بايد در حيطه دين اسلام و مذهب شيعه و با رهنمون گرفتن از امامان مان اين اصلاحات انجام شود نه اينكه از الگوهاي منحرف و باطل شده سكولاري و ليبرالي و دموكراسي و مانند اينها براي اصلاح عيب هاي مملكت آن هم در مورد مردمي كه اكثرا دوستدار دين و شريعت هستند و با مراجعه به تاريخ مي بينيم كه چگونه مردم ايران دوستدار اسلام و آموزه هاي معنوي و كمال پرور آن بوده اند – خلاف آنچه گفته مي شود كه دين اسلام با زور شمشير در ايران گسترش يافت - .

گفتم الگوهاي باطل شده مي داني چرا ؟ نمي دانم گفته ارسطو در مورد دموكراسي را مي داني كه گفته احمقانه ترين شكل حكومت حكومت مردم بر مردم است ؟!! ارسطوئي كه يكي از اساطير غربي هاست و تمامي افكار و انديشه اي او به نحوي در مذهب ، صنعت ، هنر و... غربي ها دخيل بوده است . آري او خود اين روش دموكراسي را به سخريه گرفته است آن هم 20 – 30 قرن پيش و الان روشنفكران! ما بدليل وجود نقايص و كمبودهايي در نظام اسلامي ، دست به دامان امثال اين نظريه ها زده اند .و شما هم بر اساس مبناي غلطي كه داريد مي گوئيد "چاره ای جز آزاد گذاشتن اندیشه ، انتخاب و رفتار نخواهد داشت . از عاقبت این آزادی هم نباید هراسید ، بخاطر اینکه اگر نابهنجاری بروز کند ، آن آدمهایی که تصمیم گرفته اند با هم زندگی کنند ، راه حلی برای کنترل ناهنجاری پیدا خواهند کرد" ( دقيقا حكومت مردم بر مردم !)

صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ

هر چه كردم هـمه از دولـت قـرآن كردم

بله با اين قسمت گفته ات موافقم كه "چاره ای جز آزاد گذاشتن اندیشه ، انتخاب و رفتار نخواهد داشت" اما نه همه جا بلكه در حيطه و قلمرو دين و براي رسيدن به كمال و سعادت دنيا و آخرت .

بديهي است زماني يك گزاره ، ارزشي يا ضد ارزش تلقي مي شود كه با "آزاد گذاشتن اندیشه ، انتخاب و رفتار" توام باشد و عمل خوب و بد زماني خوب وبد هستند كه شخص با "اختيار كامل" انجام عملي را "انتخاب" كند . از باب مثال زماني كه من بر اثر تهديد جدي شخصي ، مالي را بدزدم عمل من ضد ارزش و اخلاق نيست چرا كه با اراده آزاد و اختيار تام و كامل اين عمل را مرتكب نشدم بلكه بر اثر تهديد جدي بر هتك آبرو و ناموس و ... "مجبور" به انجام آن عمل شده ام و نه از منظر قانون و نه از منظر شرع و عرف وعقل مجرم نيستم .

در مورد انتخابات هم همين قدر بگم كه شما مطمئنيد كه تقلب شده ولي من نه ! والسلام !

اينكه فرموديد در مسائل سياسي نقاط كوري دارم كه شما را مي رنجاند و قصد آن داريد كه از سر دلسوزي مرا نسبت به قضايايي مطلع كنيد خير! اينطور نيست ! شما بي طرفي من را نقاط كور مي خوانيد در حاليكه اين شما هستيد كه نقاط كوري افكار سياسي و ديني شما را سيطره كرده است كه البته و صد البته مبناي سياسي شما آبشخور افكار ديني شماست كه شديدا متاثر از سكولار و دموكراسي به معناي حكومت مردم بر مردم مي باشد و تا زماني كه مبناي شما يك مبناي ديني و برگرفته از آموزه هاي ديني نباشد و دين را نشناخته باشيد مدام دم از سكولار مي زنيد .

نمي خواهم ادعا كنم كه من غلام دينم و به مقصود و حق و حقيقت رسيده ام و بقيه در ضلالت و گمراهي اند بلكه مي خواهم بگويم كه سعي كرده ام افكار خودم را بر مبناي شريعت اسلام و مذهب شيعه و آموزه هاي ائمه پاك و مطهر قرار دهم و چه بهتر كه تكيه گاه خود را در تمامي مسائل – حكومتي و مذهبي - دين و امامان شيعه قرار دهيم ؛ همان اماماني كه بهترين و پاك ترين و عالم ترين اشخاص به حق و حقيقت بوده و هستند! به جاي آنكه دست به دامان افكار كساني شوم كه نه وصل به مبداء هستند و نه معتقد به معادند . شايد قبول نكنيد ولي خيلي از پيشرفت هاي غرب مديون تمدن شرقي و بخصوص اسلام است ! شما كتاب مغز متفكر جهان شيعه امام جعفر صادق عليه السلام را مطاله كرده ايد ؟ كتابي كه مركز مطالعات اسلامي دانشگاه استراسبورگ فرانسه تهيه و تدوين كرده است و زنده ياد مرحوم ذبيح الله منصوري اين كتاب را به فارسي برگردان كرده اند. اين كتاب شامل نتايج تحقيقات 25 دانشمند مي باشد .22 تن از اين دانشمندان غربي و غير مسلمان هستند اشخاصي همچون هانري كربن ،هانس مولر ، ريچارد گرام ليخ ، ويلفريد مدلونگ و... .

به نظر من علت اين انحرافات فهم و درك دقيق از دين اسلام و مذهب شيعه است چرا كه اسلام يعني تسليم شدن و تسليم شدن يعني عنان كار را با اختيار و اراده كامل به دست كسي كه ما تسليم او شده ايم ، بدهيم . اشتباه نشود اين به معناي بردگي نيست بلكه به معناي بندگي است . فرق است بين بردگي و بندگي . در بردگي تو هيچ اختياري نداري حتي براي برده شدن ! ولي بندگي يعني با اختيار مصلحت و صلاح كار خود را به كسي بدهي كه خير و صلاح تو را در دو دنيا مي خواهد و او كسي نيست جز خداوند و پيغمبرانش و اوصياي پيغمبران .

فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشــقم و از هر دوجـهان آزادم

در آخر فرمودي كه "با توجه به محدودیت های بشری ، آیا رواست که بشر به دانسته ها و یافته ها و احساسهای خود تکیه کند و خود را از سرچشمه های الهی محروم کند یا نه؟ "

چند مطلب از اين گفته شما مي شود فهميد :

1. "محدوديت" بشر؛
2. وجود دانسته ها و يافته ها و احساسات آدمي در نهاد انسان ؛
3. وجود "سرچشمه هاي الهي" .

در جواب شما بايد بگم كه خير روا نيست ! چرا كه سرچشمه هاي الهي وصلند به مبدا و ما را به مقصد و معاد مي رسانند البته با استفاده از دانسته ها و يافته ها و حواس خود كه همه اينها ابزار و وسيله هستند براي رسيدن به كمال كه همان چشمه حق و حقيقت . يعني اين سه سوال را بايد از خود بپرسيم كه :

از كجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود ؟ به كجا ميروم ؟

واين تازه اول راه است !

البته با يك نگاه اجمالي بديهي است كه چون بشر محدود است و دانسته ها و يافته ها و احساس هاي او نيز – چون فرع بر محدوديت خودش است - محدودند پس بايد به جايي تكيه كند كه محدود نباشد و انتهايي براي او نباشد يعني همان سرچشمه هاي الهي .

اما از آن طرف دانسته ها و يافته ها و حواس محدود ما خود حجابي مي شوند براي رسيدن به حقيقت همانطور كه حضرت حافظ مي فرمايد :

ميـان عاشــق و مـعـشـوق هـيچ حايـل نيسـت
"تو" خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز


نظر شما در مورد سوالي كه مطرح كرديد چيست ؟ و سرچشمه هاي الهي چه كساني يا چه چيزهايي هستند ؟

"در ضمن من يك نسخه اضافي از كتاب مغز متفكر جهان شيعه دارم كه اگر مايليد براتون به عنوان هديه بفرستم ."

يا علي مدد
محسن

رده: آوازها . ابوعطا . 
    April 5, 2010
آواز بعدی'; } ?>   آواز قبلی'; $some = 1; ?> آواز قبلی'; } ?>
نظر شما ()
برای شنیدن آوازها به طور پیوسته ، اینجا را کلیک کنید.

وبلاگ دوستان

اگر مایلید از بروز شدن این وبلاگ با ایمیل مطلع شوید، آدرس ایمیلتان را در زیر بنویسید و دکمه ثبت نام را بزنید.