شعر آواز
در آن زمانه که من انقلاب می کردم
چقدر روی زمانه حساب می کردم
دلم هوای یکی حیطه ی مصفا داشت
بنای خانه ی خود را خراب می کردم
تمام ذهن و ضمیرم گرسنه و تشنه
در این میانه دلم را کباب می کردم
به شوق آن که کسی انتظار من دارد
چه دلبران که به راهم جواب می کردم
به عشق سود ز سرمایه دست می شستم
به شوق نسیه ز نقد اجتناب می کردم
ذخیره ی پدری را به باد میدادم
طلای مادریم را که آب می کردم
دلی به عشق عمومی و شوق آزادی
چو ذره در قدم آفتاب می کردم
درنگ بایدم امروز تا بدست آرم
کمی از آنچه برایش شتاب می کردم
(مهران)